کتاب حق نوشتن – دعوت و تشرف به زندگی نویسندگی – جولیا کامرون

مقدمه
در دسامبر ۱۹۶۷، زیر نگاه خیره و تیره‌ی ناودان اژدرشکل بالای یکی ازشکاف‌های فوقانی‌ کتابخانه‌ی جورج تاون(۱) به مصراعی از شعر تئودور روتکه‌ی(۲) شاعر برخوردم که می‌گفت: «من با رفتن به‌جایی که باید بروم، یاد می‌گیرم.» این عادت دقیقاً وصف‌حال حیاتِ نویسندگی من است.

من از وقتی بسیار جوان بودم نوشته‌ام و هر چه مسن‌تر می‌شوم بیشتر و بیشتر و در ژانرهای متنوع‌تر می‌نویسم. من داستان تخیلی و غیرتخیلی نوشته‌ام، فیلمنامه، نمایشنامه، شعر، مقاله و نقد نوشته‌ام، در روزنامه‌ها نوشته‌ام و حتی قطعه‌ی موزیکال نوشته‌ام. من از سرِ عشق نوشته‌ام، برای پول نوشته‌ام، برای سرگرمی و برای ایجاد حسّ واقع‌بینی نوشته‌ام، برای همساز‌‌شدن با بیرون، برای همساز‌‌شدن با درون و برای انجام دادنِ تقریباً هر چیزی که با نوشتن بتوان انجامش داد.

نوشتن حدود سی‌واندی سال یار و همراه همیشگی من، عشق من، دوست من، شغل من، شور من و هر آن چیزی بوده که من با خودم و دنیایی که در آن زندگی می‌کنم انجام می‌دهم. نوشتن، طرز زندگی من و گاه ظاهراً دلیل زندگی من است.

داستان من ساده است: من صرفاً می‌نویسم. من در این کتاب سعی کرده‌ام فقط درباره‌ی چیزهایی که می‌دانم بنویسم، فقط درباره‌ی چیزهایی که ابزارهای من و راه من بوده‌اند بنویسم. این بدان معناست که خیلی چیزها در این کتاب گنجانده نشده‌اند، چون جزو تجربه‌ی نویسندگی من نبوده‌اند یا کتاب‌های دیگری درباره‌ی نوشتن هست که به‌خوبی درباره‌ی آنها بحث کرده‌اند.

این کتاب طرز نوشتن نامه‌ی درخواست اطلاعات یا طرز پیدا‌کردن بازار برای اثرتان یا یافتنِ کارگزار را یادتان نمی‌دهد. این کتاب طرز نقطه گذاری یا تلفظ کلمات را هم یادتان نمی‌دهد. آنتون چخوف به بازیگران توصیه می‌کرد: «اگر می‌خواهید روی بازیگری‌تان کار کنید، روی خودتان کار کنید.» همین توصیه در مورد کار‌‌کردن روی نوشتنتان صادق است.

حیات نویسندگی ما یا زندگی ما «به‌مثابه نویسنده» نمی‌تواند از کل زندگی ما جدا باشد. به این دلیل، بسیاری از نوشته‌ها و خصوصاً «ابزارهای» این کتاب «درباره‌ی نوشتن» ممکن است در نگاه اول به‌نظر بیاید که هیچ ربطی به نوشتن ندارند اما از هر نظر به نوشتن ربط دارند. هر نوشته را دعوتی به بررسی حوزه‌ای معین بدانید. هر ابزار را تشرّف تجربی به آن حوزه بدانید.

کاری که این کتاب خواهد کرد، اگر به‌خوبی این کار را انجام داده باشم، این است که شما را به نوشتن برای نوشتن ترغیب کند؛ به نوشتن برای لذتِ محضِ قرار دادنِ واژه‌ها روی صفحه. به‌عبارت دیگر، این کتاب آن قدرها درباره‌ی «طرز» نوشتن نیست که درباره‌ی «چرا» نوشتن.

چرا ما باید بنویسیم؟

ما باید بنویسیم زیرا نوشتن در ذات انسان است. نوشتن، دنیای ما را مطالبه می‌کند. آن را به‌طور مستقیم و مشخص مال خودمان می‌کند. ما باید بنویسیم زیرا انسان‌ها موجودات روحی و معنوی هستند و نوشتن شکل قدرتمندی از دعا و مراقبه است که ما را هم به بینش‌های خودمان و هم به سطح بالاتر و عمیق‌تری از هدایت درونی وصل می‌کند.

ما باید بنویسیم زیرا نوشتن در حقیقت وضوح و شور و شوق را به عملِ زندگی‌‌کردن می‌آورد. نوشتن کاری حسّی و تجربی است و ما را متصل به واقعیت نگه می‌دارد. ما باید بنویسیم زیرا نوشتن برای روح خوب است. ما باید بنویسیم زیرا نوشتن مجموعه‌ای از آثار برایمان به ارمغان می‌آورد و راهی ملموس در دنیایی می‌سازد که در آن زندگی می‌کنیم.

از همه مهم‌تر، ما باید بنویسیم زیرا ما نویسنده هستیم؛ چه خودمان را نویسنده بنامیم چه ننامیم. حقِ نوشتن(۳) حق مادرزادی ماست، میراثی روحی و معنوی‌ است که کلیدهای قلمرو [بهشت.م] را به ما می‌دهد. نیروهای برتر از راه نوشتن با ما سخن می‌گویند. می‌خواهید آنها را الهام بنامید یا الهه‌های هنر(۴)، فرشتگان، خدا، تلنگر درونی، شهود، هدایت، یا صرفاً داستانی خوب فرق نمی‌کند، آنها را هر چه بنامید همیشه ما را به چیزی بزرگ‌تر از خودمان وصل می‌کنند که قادرمان می‌سازد با قدرت و حرارت و خوش‌بینی بیشتر زندگی کنیم.

من امیدوارم این کتاب برخی از افسانه‌های منفی حول زندگی نویسندگی در فرهنگ ما را باطل کند. من این نوع زندگی را مثبت، نیروبخش، ملهم از منشاء معنوی و بسیار عملی و ‌‌شدنی یافته‌ام. از این رو، این کتاب درواقع کتابی است برای آشنایی و برای اینکه «نوک انگشت پامان را در آب بگذاریم» زیرا ما نگاهی به موانع معمول می‌اندازیم و راه‌های ساده‌ای برای دورزدن آنها پیدا می‌کنیم، مشکلات معمول و راه‌های ساده‌ی حل آنها را می‌بینیم و موقعیت‌های دشوار و راه‌های ساده‌ی عبور از آنها را بررسی می‌کنیم. در تجربه‌ی من، زندگی نویسندگی یک زندگی ساده، خودتوانمندشده و خودتوانمندساز است.

این کتاب مشوّق و راهنمای کسانی است که می‌خواهند زندگی نویسندگی را امتحان کنند، یار کسانی است که این‌گونه زندگی می‌کنند و سپاسگزاری از نویسندگی خودم به‌خاطرسبکی از زندگی‌ که به من بخشیده است. امیدوارم این کتاب به شفای نویسندگانی که درهم‌شکسته‌اند کمک کند، نویسندگانی را که می‌ترسند به شروع این کار ترغیب و مشّرف کند و نویسندگانی را که کنار آب ایستاده و می‌خواهند آن را امتحان کنند تشویق کند.
من رؤیایی می‌بینم. رؤیای دروازه‌ی بهشت. سنت پیتر(۵) طومار پرسش‌هایش را بیرون آورده و پرسش بزرگ را از من می‌پرسد: «بگو در زندگی‌ات چه‌کار کردی که می‌خواهی وارد بهشت شوی؟»

می‌گویم: «مردم را متقاعد کردم که بنویسند.» دروازه به‌تمامی باز می‌شود.

شروع کنید

پشت میز کوچکی از چوب کاج مشرف به‌سمت شرق و رو به‌سوی تپه‌های سانگره دکریستو(۶) نشسته‌ام. در «منظره»‌ی روبرویم منبعی برای آبِ اسب هست که باید پُر شود، پرچین سپیدی با در آبی‌رنگی به‌رنگ تخم سینه‌سرخ کوچک، تشت آب پرنده‌ای از جنس سفال آجری که بعضی از مجسمه‌های کوچک دور آن کنده شده، شلنگ آب زرد کم‌رنگی که برای پر‌‌کردن منبع آبِ اسب و تشت آب پرنده از آن استفاده می‌کنم، تکه باغچه‌ای پوشیده از گیاه و علف، سطلی که یک‌وَری شده، سگ کوچکم ماکسول که مثل آفتاب‌گیرنده‌ی خوش‌بینی در روز خنکی کنار دریا، در آفتاب صبح زود بهاری دارد آفتاب می‌گیرد. وقتی هوا گرم شود و یخ شلنگ زرد باز بشود، منبع آبِ اسب را پر خواهم کرد. وقتی گرم شوم، آنچه را که درباره‌ی نویسندگی و اجازه‌ی نوشتن به‌خود ‌دادن می‌دانم، به شما خواهم گفت.

حقه‌ی اول (حقه‌ای که الآن دارم تمرین می‌کنم) این است که از همان جایی که هستید شروع کنید. منتظر خلق‌و‌خوی مناسب‌‌ بودن، تجمّل است. برکت است اما ضرورت نیست. نوشتن مثل نفس‌کشیدن است، می‌شود یادگرفت که آن را خوب انجام داد، اما به هر حال باید آن را انجام داد.

نوشتن مثل نفس‌کشیدن است. من به این ایمان دارم. من ایمان دارم که همه‌ی ما نویسنده به‌دنیا می‌آییم. ما با موهبت‌هایی الهی‌ برای یادگیری زبان به‌دنیا می‌آییم و این موهبت در همان چند ماه اول زندگی‌مان که شروع به نام‌گذاری دنیامان می‌کنیم به ما می‌رسد. همه‌ی ما حسّی از مالکیت داریم، حسی از رضایت‌خاطر ناشی از نام‌گذاری چیزهایی که می‌یابیم. واژه‌ها به ما قدرت می‌بخشند.

وقتی کودکی نوپاییم، ابتدا با دست چیزها را می‌قاپیم و بعد با کلمات. هر کلمه‌ای که یاد می‌گیریم غنیمتی است، تکه‌ای طلاست که ما را غنی‌تر می‌کند. ما کلمه‌ی جدیدی به‌چنگ می‌آوریم و بارها و بارها آن را می‌گوییم و مثل کلوخ طلای گرانبهایی در نور می‌چرخانیم. وقتی بچه‌ایم، کلمه جمع می‌کنیم و از داشتن کلمه ذوق می‌کنیم. کلمات به ما حس مالکیت می‌بخشند: ما دنیامان را نام‌گذاری می‌کنیم و آن را مال خودمان می‌دانیم.

وقتی بچه‌ایم، با سرعت حیرت‌انگیزی کلمات جدید یاد می‌گیریم. کلمات به ما اهرم می‌دهند: «من با مامان می‌رم!» یا «مامان می‌مونه»؛ بچه‌ها مشخص و صریح صحبت می‌کنند. آنها حاشیه نمی‌روند. کلمات آنها شخصی و قدرتمند است. آنها آکنده از عزم و اراده‌اند. آنها مملو از شور و شوق و مقصودند. کودکان به‌قدرت کلمات ایمان دارند.

حال که کلمات به ما قدرت می‌بخشند، از چه زمانی کم‌کم قدرتمان بر کلمات را از دست می‌دهیم؟ از چه زمانی کم‌کم احساس می‌کنیم که بعضی از ما زبانمان «خوب» است و حتی استعداد «نویسندگی» داریم ولی بقیه‌مان فقط از زبان استفاده می‌کنیم و جرئت نمی‌کنیم خودمان را در آن دسته بدانیم؟
حدس من این است که در مورد بیشتر ما مدرسه جایی است که این دسته‌بندی شروع می‌شود. مدرسه جایی است که به ما گفته می‌شود: «تو زبانت خوب است…» یا جمله‌ای که با خط خرچنگ قورباغه‌ای خاص معلم‌ها و به‌طور مورب در گوشه بالای سمت راست اولین صفحه‌ی مثلاً گزارشی درباره‌ی جغرافیای اسکاندیناوی می‌گوید: «خوب نوشته شده».

«خوب نوشته شده» یعنی چه؟ در مدرسه معمولاً یعنی تفکر روشن و منظم، رعایت قواعد دستوری و مقدار زیادی حقایق آماری منظم و مرتب؛ همین‌طور می‌تواند به‌معنی چیزهایی باشد که به ما تعلیم داده شده، مثل «جملات اول هر پاراگراف» و «واژه‌ها و عبارات ربط‌دهنده». بیشتر اوقات به‌معنی کلماتی که انگار خارج می‌خوانند، ترکیبات بدیع کلمات، پاراگراف‌های تداعی آزاد بسیار زیاد و بسیار پرت از موضوع نیست، یعنی تمام عطایایی که شاعر یا داستان‌نویس جوان ممکن است داشته باشد و بخواهد از آنها استفاده کند اما در چارچوب مقررات خشک نگارش مقاله‌ی آکادمیک، مفید واقع نمی شوند.

وقتی چنان نوشته‌ای در ورقه‌های مدرسه و دانشگاه ظاهر می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ معمولاً جمله‌ی دیگری در حاشیه‌ی آن، این بار به‌صورت منفی، نوشته می‌شود: «این جا کمی که از موضوع پرت شده‌ای» یا «از بحث خارج نشو». کمتر معلمی هست که وقت و توجه کافی بگذارد و نوشته‌ای را که در چارچوب قواعد آکادمیک نمی‌گنجد تحسین کند. گویی ما به‌لحاظ آموزش رسمی، رژیم غذایی سفت‌وسختی داریم که می‌گوید: «اینجا استفاده از این‌همه فلفل ممنوع.»
این‌همه فلفل ممنوع، این‌همه دل و جرئت ممنوع. لطفاً این‌همه انسانیت ممنوع. به‌لحاظ آکادمیک انگار ما بیشتر به نثر خشک و بی‌روحِ عاری از شخصیت و شور و حرارت تمایل داریم، شاید حتی با لحن کمی متعالی، تو گویی نوشتن چیزی است که فقط با والاترین انگیزه‌ها باید انجام بشود؛ همچون نوعی تقطیر عقل‌گرایی‌ که قطره‌قطره روی صفحه فرد می‌چکد.

نوشتن در کشورها و موقعیت‌هایی که ممنوع است، اولویت اول را پیدا می‌کند. در زندان‌ها، زندانیان پیامشان را روی سنگ و روی خاک و گِل حک می‌کنند. در جزایر دورافتاده، پیام‌ها را داخل بطری می‌گذارند و به دریا می‌اندازند. وقتی ارتباطات درعمل غیرممکن است، اراده‌ی انسان برای ارتباط برقرار‌‌کردن سرش را بلند می‌کند و مردم به‌خاطر آن حتی خطر مرگ و قطع عضو را به‌جان می‌خرند.

این سالم است.

در فرهنگ فعلی ما، چیز بسیار ناسالم‌تری در جریان است. نوشتن منع نشده، فقط تشویق نشده است. هالمارک(۷) این کار را برای ما می‌کند. ما کارت‌پستالی را که «نزدیک‌ترین» چیز به حرف دلمان است می‌خریم. تکالیف مدرسه به ما می‌گویند چطور خواسته‌مان را بیان کنیم و «چطور» درواقع به‌معنی چیزهایی مثل تلفظ درست، جملات عناوین بحث و اجتناب از بیراهه رفتن است، طوری که منطق همه‌کاره‌ی میدان می‌شود و عواطف به‌عقب رانده می‌شود. نوشتن، آن طور که به ما یاد داده شده، فعالیتی ضدانسانی می‌شود. ما تا ابد ویرایش می‌کنیم و جزئیاتی را که ممکن است بی‌ربط باشد حذف می‌کنیم. ما یاد گرفته‌ایم که به خودمان شک کنیم و به‌جای بیان خود، خودمان را زیر ذره‌بین بگذاریم.

درنتیجه، بیشتر ما سعی می‌کنیم با احتیاط بسیار بنویسیم. ما سعی می‌کنیم این کار را «درست»(۸) انجام بدهیم. سعی می‌کنیم باهوش به‌نظر بیاییم. سعی می‌کنیم؛ تمام. اما وقتی ما این‌قدر تلاش نکنیم نوشتن بهتر جلو می‌رود؛ یعنی وقتی به خودمان اجازه بدهیم که با صفحه راحت باشیم، بهتر می نویسیم. برای من، نوشتن مثل یک پیژامه‌ی خوب است؛ یعنی راحت است. در فرهنگ ما، نوشتن بیشتر شبیه اونیفورم نظامی نشان داده می‌شود. ما می‌خواهیم جملاتمان در صفوف منظم و مرتب رژه بروند، درست مثل دانش‌آموزان مؤدب مدارس شبانه‌روزی.

مدرسه را بسوزانید و با خاک یکسان کنید. کتاب‌ها را، شاید نجات بدهید اما کاری کنید که معلمتان اسرار واقعی را به شما بگوید: او چه می‌نویسد و چه می‌خواند تا لذت همراه با احساس گناه کسب کند؟ نوشتن تماماً همین است: لذت همراه با احساس گناه. نوشتن یعنی کشش‌ها، یعنی کلماتی که نمی‌توانید در برابر استفاده از آنها برای وصف چیزهایی که جالب‌تر از آن‌اند که بتوان از کنارشان رد شد مقاومت کنید.

من از روی انگیزه‌های والا نمی‌نویسم؛ هرگز ننوشته‌ام. وقتی اولین داستان‌های (بسیار) کوتاهم را در کلاس ششم نوشته‌ام، هدفم جلب توجه پیتر ماندی دانش‌آموز تازه‌وارد مدرسه‌ی سنت جوزف و کلاس خانم کلاپچ بود. او از ایالت میسوری به شمال آمده بود. او لهجه‌ی جنوبی و مویی بلوطی به‌رنگ عسل اعلا داشت و ظاهرش به‌همان شیرینی ته‌صدای جنوبی‌اش بود. من می‌خواستم پیتر دوستم باشد. می‌خواستم به من توجه کند؛ بنابراین با نوشتن آن داستان‌ها سعی کردم دلش را به‌دست بیاورم.

بیست سال بعد، مدت‌ها پس از اینکه پیتر به‌جای من با پگی کانروی دوست شد، به من گفت که با نوشته‌هایم مجذوبش کرده بودم: «فقط جا زدم.»
شاید پیتر جا زده بود، اما من در عملِ تعقیب او با مداد و کاغذ درواقع تعقیب بزرگ‌تری را کشف کردم؛ همان تعقیب هرچیزی با کلمات.

نوشتن مثل رانندگی در بزرگراه صاف برّ بیابانی در یک روز داغ تابستانی نیست؛ نقطه‌ی جادویی لرزانی است که در افق می‌درخشد. شما به‌سوی آن می‌روید. شما برای رسیدن به آنجا سرعتتان را زیاد می‌کنید و وقتی این کار را می‌کنید «آنجا» محو می‌شود. شما به‌سوی آن می‌نویسید. فکر کنم بعضی‌ها اسم این را عشق یک‌طرفه یا نارضایتی بگذارند، اما به‌نظر من آن چیز بهتری است.

به‌نظر من نوشتن، امید و انتظار آینده است. به‌نظر من، مزه‌مزه‌‌کردن است. به‌نظر من، چشیدن طعم غذایی عالی از روی عطر آن در مشامتان است. من برای اینکه عاشق نان تازه‌پخته‌شده باشم نیازی نیست آن را بخورم. عطر آن تقریباً به‌همان خوشمزگی است و تقریباً همان‌قدر رضایت خاطر می‌آورد که تکه نان کلفتی با لایه‌ای از کره و مربای زردآلوی خانگی.

مغز از نوشتن لذت می‌برد. مغز ما از عمل نام‌گذاری چیزها و روند تداعی و تمیزدهی لذت می‌برد. چیدن واژه‌ها مثل چیدن سیب‌هاست: این‌یکی خوشمزه به‌نظر می‌رسد. عملِ نوشتن، با ‌هدف حقِ مطلب را به‌جا‌آوردن، لذت محض است؛ روند نابی است همان‌قدر هیجان‌انگیز که کشیدن کمان به عقب و زدن به هدف. زدن به هدفی خلاق؛ جمله‌ای که دقیقاً آن چیز درخشانی را بیان می‌کند که روی افق می‌بینید، همان جملاتی که ارزش تعقیب دارند؛ اما خود تعقیب و چیزهایی که از گوشه‌ی چشمتان می‌بینید، این نیز باارزش است. من وقتی خوب می‌نویسم واقعاً خوشم می‌آید، اما وقتی می‌نویسم هم از نوشتن خوشم می‌آید؛ تمام.
این نوشته را که آغاز کردم آسمان آبی و بی‌ابر بود. اکنون که آن را به‌پایان می‌رسانم هوا منقلب است؛ ابرهای تیره‌ی، بدخلق باران تندی می‌پاشند. نفیر سنگین باد آکنده از بوی بهار است. نیازی به پرکردن منبع آب اسب نیست؛ باران به‌خوبی این‌ کار را کرده است. ماکسول کوچولویم به داخل خانه آمده و کنار پایم خودش را جمع کرده است. روز، همچون این نوشته، از نقطه‌ای شروع شد و به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل شد.

کبیر(۹) می‌گوید: «هر جا هستی نقطه‌ی ورود همان جا است» و این همیشه در رابطه با نوشتن صادق است. هر جا هستید همیشه‌ی نقطه‌ی درست است. هرگز نیازی به درست‌‌کردن چیزی، بستن بندکفش‌های روح و استارت‌زدن از جایی بالاتر نیست. از همین جایی که هستید استارت بزنید.
نوشتن چنانچه به حال خود گذاشته شود مثل هواست. داستانی دارد، شکلی دارد، نیرویی دارد که روز را شکل می‌دهد. درست همان‌طور که بارانِ خوب هوا را پاک می‌کند، یک روز نوشتنِ خوب هم روان را پاک می‌کند. کار درستی است که به خودتان اجازه‌ی نوشتن بدهید و راه انجام آن این است که شروع کنید؛ از جایی که هستید شروع کنید.

شروع کنید = ابزار تشرّف(۱۰)

این ابزار شما را مستقیم در آب قرار می‌دهد. سه صفحه کاغذ معمولی بردارید. از صفحه‌ی یک شروع کنید و سه صفحه‌ی کامل درباره‌ی احساسی که همین حالا دارید بنویسید از جایی که هستید شروع کنید؛ فیزیکی، عاطفی و روانی. هر چیزی را که به ذهنتان می‌رسد بنویسید.

این تمرین به‌شکل آزاد است. شما نمی‌توانید آن را غلط انجام بدهید. حقیر، عیب‌جو، نالان یا ترسیده باشید. هیجان‌زده، ماجراجو، نگران یا شاد باشید. هرچه و هرطور که در این لحظه هستید باشید. جاری شوید. جریان افکار و احساسات خودتان را احساس کنید. دستتان را در حال حرکت روی صفحه‌ی کاغذ نگه دارید و صرفاً به نوشتن ادامه دهید. وقتی نوشتن سه صفحه را تمام کردید، توقف کنید. به خودتان اجازه‌ی نوشتن بدهید

ما شرط‌وشروط زیادی برای نویسنده‌‌بودن می‌گذاریم. ما قضیه‌ی گذاشتن کلمات روی کاغذ را به‌جای صرفاً رها‌‌کردنشان در هوا خیلی بزرگ می‌کنیم. ما افسانه‌ای داریم که می‌گوید نوشتن کار شاقّی است. ما که این را باور کرده‌ایم حتی زحمت امتحانش را به خودمان نمی‌دهیم و اگر هم بدهیم و اگر آن را به‌طور غیرمنتظره‌ای آسان بیابیم، توقف می‌کنیم، یخ می‌زنیم و به خودمان می‌گوییم کاری که داریم می‌کنیم نمی‌تواند نوشتنِ «واقعی» باشد.

منظور ما از نوشتن واقعی، آن نوع نوشتنی است که انواع افسانه‌ها را درباره‌اش داریم. منظورمان آن نوع نوشتنی است که سناریوهایی مثل این که من امشب دارم را شامل نمی‌شود: صرف شام با دوست خوبم دوری(۱۱)، پس از آن تماشای ویدئوی ایل پوستینو(۱۲)، خداحافظی با دوری درحالی‌که هنوز سرشب است و خرامان به اتاق مطالعه‌ رفتن و نوشتن درحالی‌که مکسول کوچولویم کنار پایم خودش را جمع کرده‌ است.

کیفیتی بسیار معمولی، بسیار بی‌تلاش و خیلی عادی‌ در این نوع زندگی نویسنده هست؛ این خیلی شبیه زندگی همه‌ی آدم‌های دیگر است، فقط مقداری نوشتن لابه‌لای آن گذاشته شده است. خُب اگر نویسنده‌ای این طور زندگی می‌کند، خیلی از ما می‌توانیم این کار را بکنیم؛ اگر رنج بردن واقعاً اختیاری باشد، اگر نوشتن قرار نباشد کاری ضد اجتماعی باشد.

اگر چیزی به اسم نویسنده وجود نداشت چه؟ اگر هر کسی می‌نوشت چه؟ اگر هیچ مفهومی به نام «نویسنده‌ی واقعی‌‌بودن»نبود چه؟ اگر نوشتن صرفاً به‌معنی عمل نوشتن بود چه؟

اگر قرار نبود نگران چاپ‌‌شدن نوشته‌مان و قضاوت شدن نباشیم چه؟ در آن صورت چه تعداد بیشتری از ما تنها برای لذت محض این کار ممکن بود داستانی بنویسند؟ چرا باید فکر کنیم داستان‌نوشتن چیزی است که نمی‌توانیم امتحانش کنیم؛ درست مثل نجّار آماتوری که ممکن است قفسه‌ی کتاب ساده یا حتی میز غذاخوری ساده‌ای بسازد؟ اگر مجبور نبودیم در زمینه‌ی نوشتن خیلی خوب باشیم چه؟ اگر این کار را صرفاً از سر تفریح محض انجام می‌دادیم چه؟
چه می‌شد اگر همان‌طور به نوشتن نگاه می‌کردیم که به بَلَم‌سواری روی تندآب؟ چیزی که فقط محض امتحان‌‌کردنش و هیجان آب‌پاشیدن ها و ترس‌های طی مسیر پرفرازونشیب روند خلاق انجامش می‌دهیم. چه می‌شد اگر به خودمان اجازه می‌دادیم آماتور باشیم (آماتور از واژه‌ی لاتین amare به‌معنی «دوست داشتن» یا to love می‌آید). اگر فقط می‌توانستیم بر نیاز محترم‌‌بودن در این زمینه غلبه کنیم، تعداد بسیار زیادی از مردم ممکن بود عاشق نوشتن بشوند. هر چند افسانه‌های ما به‌ندرت این را به ما می‌گوید ولی این کار سرگرم‌کننده‌ است.

وقتی آدم‌ها به نوشتن رو می‌آورند، اغلب اوقات با برنامه‌ی نوشتن نیست، بلکه با برنامه‌ی «نویسنده‌‌شدن» است. ما مقدار حیرت‌انگیزی رمزوراز و رازوارگی و مانع محض در رابطه با معنای دقیق این عبارت داریم.

اصل قضیه و این واقعیت که خودِ عملِ نوشتن شما را نویسنده می‌کند به‌ندرت وارد معامله می‌شود. در عوض، ما ایده‌هایی چون «کار نویسندگان واقعی چاپ می‌شود» یا «نویسنده‌های واقعی از راه نوشته‌شان امرارمعاش می‌کنند» را مطرح می‌کنیم. به مفهومی، ما می‌گوییم «نویسندگان واقعی» را دیگران تأیید می‌کنند و مُهری روی گذرنامه‌شان می‌خورد که نشان می‌دهد آنها نویسنده‌اند.

با چنین افسانه‌ای و با چنین نگرش محصول‌محور و نه روندمحوری، آیا عجیب است که آرزوی نویسندگی این‌قدر توأم با اضطراب باشد؟ حتی کسانی که موهبتِ زبانِ نقره‌ای به آنها اعطا شده شک دارند که موهبت قلم نقره‌ای هم به آنها داده شده باشد.(۱۳) صفحه‌ی سفید در نظر آنها همچون چک سفیدی است که می‌ترسند از آنها خواسته بشود رقمی بزرگ‌تر از آنچه استعدادش را دارند در آن بنویسند.

بارها شده کسانی که استعداد زبانشان مثل روز روشن است به من گفته‌اند؛ «خیلی دلم می‌خواهد بنویسم اما استعدادش را ندارم.»

جمله‌ی دیگری که باز هم بیشتر اوقات می‌شنوم این است که «من خوب صحبت می‌کنم اما نمی‌توانم بنویسم؛ نوشتن حسابش جداست.» ما از کجا به این نتیجه رسیدیم که گذاشتن کلمات روی کاغذ این‌قدر خطرناک و این‌قدر دشوار است؟

وقتی افراد می‌خواهند به‌سمت نوشتن بروند، اتفاقی که اغلب اوقات می‌افتد این است که آن احساس روانی و راحتی که موقع حرف‌زدن دارند ناگهان متوقف می‌شود. هر کلمه مثل یک بارسنگین می‌شود، موضوع موشکافی شدید و غرق‌‌شدن در خود می‌شود. صفحه‌ی سفید، حسّی از جدیت خلق می‌کند. واژه‌هایی که خوب به‌نظر می‌رسیدند ناگهان خنده‌دار می‌شوند. ما اصطلاح «چرک‌نویس» را فراموش می‌کنیم و می‌خواهیم همه‌چیز مثل جواهر برق بزند. هیچ جایی برای اشتباه، برای محاوره‌ها و برای روده‌درازی‌های فریبنده نیست. درس‌های مدرسه هجوم می‌آورند و تمام قواعد نگارش خوب یادمان می‌آید: عناوین بحث، ترتیب و سازماندهی….

بیشتر ما فکر می‌کنیم نمی‌توانیم بنویسم. فکر می‌کنیم این کاری است که دیگران (نویسنده‌ها) انجام می‌دهند. یا اگر مهارت مبارکِ مبتدی و عشق آتشین آماتور را دارید، مهارت نویسندگی را مختص «نویسنده‌ی واقعی» می دانید. همان نوع آدم‌هایی که می‌توانند افکارشان را مثل سربازان کوچک به رژه وا دارند و پاراگراف‌های منطقی‌شان را مثل نیروهای نظامی مهاجم به نورماندی(۱۴)، هدایت کنند؛ موج‌به‌موج و جرقه‌به‌جرقه.

نیازی نیست این طور باشد. اگر ما کلمه‌ی «نویسنده» را حذف کنیم، اگر صرفاً نویسندگی را عمل گوش‌دادن و نام‌گذاری‌‌ آنچه می‌شنویم بدانیم، برخی از قواعد ناپدید می‌شود. شکل آلی و شکل – در حال – شکل‌گیری‌ای هست که در ذات آنچه مشاهده می‌کنیم و به آن گوش می‌کنیم و سعی می‌کنیم روی کاغذ بیاوریم است. آن قواعد خاص خودش را دارد، قواعدی که اگر با توجه گوش کنیم برایمان فاش می‌شود. نیازی نیست فرم از بیرون تحمیل شود. فرم بخشی از چیزی است که به آن گوش می‌سپاریم. وقتی فقط به خودمان اجازه‌ی نوشتن بدهیم، «درست» به آن می‌رسیم.

به خودتان اجازه‌ی نوشتن بدهید

این ابزار، آت‌وآشغالی را که بین شما و صفحه قرار گرفته می‌روبد و از سر راه برمی‌دارد. نیم‌ساعت از وقتتان را کنار بگذارید. ورق کاغذی بردارید و به کافه‌ای بروید. فنجانی قهوه، چای، نوشابه، یا آب معدنی‌ برای خودتان بخرید. سپس تمرین زیر را انجام دهید.
گام اول: برداشت‌های پنهان شما از واژه‌ی «نویسنده» چیست؟ تا آن جا که ممکن است به‌سرعت این جاهای خالی را پر کنید.

۱.نویسنده‌ها ———– هستند.
۲.نویسنده‌ها ———– هستند.
۳.نویسنده‌ها ———– هستند.
۴.نویسنده‌ها ———– هستند.
۵.نویسنده‌ها ———– هستند.
۶.نویسنده‌ها ———– هستند.
۷.نویسنده‌ها ———– هستند.
۸.نویسنده‌ها ———– هستند.
۹.نویسنده‌ها ———– هستند.
۱۰.نویسنده‌ها ———– هستند.

گام دوم: برداشت‌های منفی را به جملات مثبت تبدیل کنید. به‌عنوان مثال: «نویسنده‌ها آس و پاس‌اند» تبدیل می‌شود به «نویسنده‌ها بدون بدهی هستند»؛ «نویسنده‌ها دیوانه‌اند» تبدیل می‌شود به «نویسنده‌ها عاقل‌اند»؛ «نویسنده‌ها تنها هستند» تبدیل می‌شود به «نویسنده‌ها دوستان خوبی هستند». برای هفته‌ی آینده، هر یک از جملات جدید مثبت تان را روزی پنج بار بنویسید.

کتاب حق نوشتن – دعوت و تشرف به زندگی نویسندگی
نویسنده: جولیا کامرون
مترجم: سیمین موحد
ناشر: نشر هیرمند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]