خاطره‌بازی با کتاب خانۀ متحرک – نوشته ژول ورن

بخش اول: «شیاطین کانپور»

جایزهٔ دو هزار پوندی
دو هزار پوند پاداش به کسی تعلق می‌گیرد که
زنده یا مردهٔ یکی از فعالان اصلی شورش سپوی‌ها
را به نام نابوب داندو پانت، معروف به… معروف به…

این بخشی از اطلاعیه‌ای بود که شهروندان اورنگ‌آباد در عصر روز ششم مارس سال ۱۸۶۷ می‌خواندند.

چند ساعت از چسباندن نسخه‌ای از این اطلاعیه روی دیوار ویلای متروک و مخروبه‌ای در کرانهٔ رود دودما نگذشته بود که گوشهٔ آن از قسمتی که نام مستعار نابوب آن‌جا درج شده پاره شده و معلوم نبود کار بدخواهانش است یا هوادارانش.

گوشهٔ آن اطلاعیه که نام آن شورشی با حروف درشت رویش آمده بود در دست مرد فقیری بود که خیلی اتفاقی چشمش به آن اطلاعیه افتاده بود. اسم فرماندار بمبئی نیز که به جای نائب‌السلطنهٔ هندوستان اطلاعیه را امضا کرده بود روی آن تکه کاغذ دیده می‌شد؛ یعنی مرد فقیر از پاره کردن آن اسامی چه انگیزه‌ای داشت؟

آیا او با پاره کردن اطلاعیه می‌خواست مانع از آن شود که باعث و بانیان شورش سال ۱۸۵۷ به دام عدالتی که مستحقش بودند بیفتند؟ یا با خودش خیال می‌کرد رسوایی وحشتناکی که نابوب باعثش شده بود به راحتی پاره کردن یک کاغذ از میان می‌رفت و از نظرها پنهان می‌ماند؟

حتی تصور چنین چیزی دیوانگی محض بود. آن اطلاعیه‌ها در ملأِ عام و بر روی دیوار تمام خانه‌ها، قصرها، ویلاها، مساجد، معابد و هتل‌های اورنگ‌آباد نصب شده بود. به علاوه جارچیان در سراسر شهر راه افتاده بودند و با صدای بلند اطلاعیهٔ نایب‌السلطنهٔ هندوستان را برای اهالی اورنگ‌آباد قرائت می‌کردند تا بدین ترتیب، تمام مردم حتی کسانی که در محله‌های پایین زندگی می‌کردند از آن مطلع شوند و بخت خود را برای بردن جایزه بیازمایند تا اگر بخت با آن‌ها یار شود داندو پانت را تحویل مقامات هندی-انگلیسی بدهند. بله، مردی که حتی شنیدن نامش لرزه بر اندام مردم می‌انداخت، بنا بود در دوازده ساعت آینده دستگیر و در برابر دید همگان به دار آویخته شود.

شکی نبود که اگر گزارش مقامات در مورد این‌که نابوب به این منطقهٔ هندوستان پناه آورده و خود را مخفی کرده است صحت می‌داشت، طولی نمی‌کشید که به دست انتقامجوی کسانی می‌افتاد که بسیار مشتاق دستگیری‌اش بودند و انتظار چنان روز فرخنده‌ای را می‌کشیدند. با چنین اوصافی، مرد فقیر چطور اطلاعیه‌ای را پاره می‌کرد که هزاران نسخه از آن بر در و دیوار شهر چسبانده شده بود؟

دلیل کارش هرچه بود بدون‌شک از خشم نشأت می‌گرفت؛ خشمی که تلاش مذبوحانه‌ای هم چاشنی‌اش شده بود، چون بلافاصله پس از پاره کردن اطلاعیه با قیافه‌ای خشمناک و درهم و حالتی توهین‌آمیز جلوِ آن تف انداخت و راهش را به طرف شهری گرفت و رفت که تمام کوی و برزنش در اضطراب، کنجکاوی و طمع اهالی‌اش گم شده بود.

آن قسمت از شبه‌جزیرهٔ هندوستان که میان گهات غربی و گهات بنگال قرار دارد فلات دکَن نامیده می‌شود. این نامی است که عموماً به قسمت‌های جنوبی هندوستان که پایین رود گنگ قرار گرفته‌اند داده‌اند. دکَن کلمه‌ای در زبان سانسکریت و به معنای جنوب است. این منطقه در شمالِ تعدادی از ایالت‌های حوزهٔ بمبئی و مَدرس واقع است. مهم‌ترین آن‌ها اورنگ‌آباد است؛ شهری که در روزگاران قدیم پایتخت کل امپراتوری دَکَن بوده است.

اورنگ‌زیب، امپراتور مشهور مغول قصر خود را در شهر اورنگ‌آباد بنا نهاد؛ شهری که در تاریخ هند باستان کِرکهی نام داشت. این شهر در آن زمان صدهزار نفر جمعیت داشت و حالا که به دست بریتانیایی‌ها افتاده بود و زیر لوای نظام حیدرآباد اداره می‌شد، کمتر از پنجاه هزار نفر در آن ساکن بودند. با این وجود اورنگ‌آباد یکی از آبادترین شهرهای شبه‌قارهٔ هند بود که تا آن زمان از اپیدمی تب که منفورترین بیماری آن زمانِ هند به شمار می‌رفت در امان مانده بود.

اورنگ‌آباد همچنین مرکز بسیاری از بناهای تاریخی باشکوه و بقایای آثار باستانی بی‌نظیر بود. بناهایی که در نهایت سلیقه و زیبایی با هنر دست معماران و هنرمندان زمان خود آراسته شده بودند، خبر از قدرت و عظمت برجسته‌ترین فاتح و مالک هندوستان، یعنی اورنگ‌زیب می‌دادند. او بود که امپراتوری خود را در این سرزمین بنا نهاد و به همراه کابل و آسام، به یکی از باشکوه‌ترین و مجلل‌ترین امپراتوری‌های تاریخ جهان هویت بخشید.

قصر اشرافی این مغول کبیر در کرانهٔ رود دودما بنا شده بود. مقبرهٔ شاه جهان گرانقدر، پدر اورنگ‌زیب نیز یکی از چشمگیرترین بناهای دوران فرمانروایی قوم مغول به شمار می‌رود و همچنین مسجد رؤیایی تاج محل که توسط شاه جهان در آگرا بنا شده است و چهار منارهٔ مرمرین آن در نهایت متانت و وقار در اطراف گنبد سپیدش سر بر آسمان افراشته‌اند.

در اورنگ‌آباد که به مردمی از هر قوم و مذهب مسکن داده بود، مرد فقیری که حرفش را زدیم می‌توانست به راحتی خود را در گوشه‌ای از شهر مخفی و از نظر پنهان کند. آن مرد، چه یک فقیر ساده بود یا یکی از شورشی‌های آن آشوب بزرگ، می‌توانست بدون ترس از برملا شدن هویتش، خود را همرنگ جماعت کند. مردانی شبیه او در سراسر هندوستان به سیّد معروف هستند؛ درویشانی معتقد که پای پیاده یا سوار بر اسب به سراسر مملکت سفر می‌کنند و با گرفتن صدقه و خیرات روزگار می‌گذرانند. اگر کسی به میل خود به آن‌ها صدقه ندهد، خودشان آن را طلب می‌کنند، زیرا آن صدقه را حق خود می‌دانند. آن‌ها همچنین فداییانی هستند که با میل و رضا و در صورت لزوم به قتلگاه می‌روند. آن‌ها در میان قشر فرودستِ هندوستان از احترام بسیاری برخوردارند.

این فقیری که حرفش را می‌زنیم مردی بلندبالا بود که دو متر قد داشت. سن و سالش بیشتر از چهل به نظر نمی‌آمد و سیمایش به مراتی‌های خوش‌قیافه می‌مانست. نیمِ بیشتر جذابیت ظاهری‌اش را مدیون چشمان سیاه مشتاق و درخشانش بود. اما محال بود کسی بتواند نژادش را حدس بزند، زیرا تن و بدنش را لکه‌های قهوه‌ای رنگی پوشانده بود که به تاول‌های آبله‌مرغان شباهت داشت. او در اوج جوانی‌اش بود و بدن عضلانی و ورزیده‌ای داشت. اگر کسی جلویش می‌ایستاد و خوب براندازش می‌کرد، می‌توانست متوجه انگشت بریدهٔ دست چپش شود. موهایش را قرمز کرده بود و پا برهنه در کوچه و بازار راه می‌رفت. تن‌پوش او چیزی نبود جز دستاری بر سر، پیراهن چرکین بلندی بر تن، لُنگی راه‌راهی دور کمر و ردایی مندرس روی شانه‌هایش.

بر روی سینه‌اش می‌شد علامت‌هایی با رنگ روشن را که در آیین هندو به معنای خودداری و نابودگری است به وضوح دید: کلهٔ شیر که تجسد چهارم ویشنو روی زمین است و سه چشم و نیزهٔ سه‌شاخهٔ شیوای توانگر.

شور و هیاهوی زیادی در خیابان‌های دمِ غروب اورنگ‌آباد بر پا شده بود، به ویژه در محله‌های پایین شهر که خیل مردم بیرون از خیمه‌ها و آلونک‌های خود تجمع کرده بودند. زن و مرد و پیر و جوان و کودک، سربازان انگلیسی، سپوی‌ها، فقرا و دهقان‌هایی از روستاهای مختلف… همه و همه جمع شده بودند، حرف می‌زدند، در مورد اطلاعیه بحث می‌کردند و شانس خود را برای برنده شدن جایزهٔ هنگفتی که توسط مقامات تعیین شده بود حدس می‌زدند.

هیجانی که میان مردم جریان داشت غیرقابل‌وصف بود؛ گویی همه جلوِ گردونهٔ بخت و اقبال جمع بودند و شماره به دست، دعا می‌کردند که برندهٔ آن بخت‌آزمایی باشند. اما در این بخت‌آزمایی خبری از کاغذهای شماره‌دار نبود و برگ برنده، سر بریدهٔ داندو پانت بود. برنده شدن در این بخت‌آزمایی مستلزم این بود که کسی آن‌قدر خوش‌اقبال باشد که بتواند نابوب را پیدا کند، و بعد آن‌قدر شجاعت به خرج بدهد که او را به دام بیندازد و سرش را از بدن جدا کند.

آن مرد فقیر که به نظر خیلی هم برای آزمودن اقبالش هیجان‌زده نبود، راهش را میان شور و هیجان جمعیت مشتاق باز می‌کرد، هر از گاه می‌ایستاد و به حرف سایرین گوش می‌داد شاید چیز به دردبخوری به گوشش برسد. او با هیچ‌کس حرف نمی‌زد، با این‌وجود لب‌های بسته و چشمان بانفوذش، گواه هوشیاری‌اش بود تا از خطرهای احتمالی پیرامونش مطلع گردد.

در این اوضاع یکی از مردان دستانش را از هم گشود و رو به آسمان گرفت و با صدای بلند فریاد زد «دو هزار پوند برای پیدا کردن نابوب!»

مرد دیگری گفت «نه برای پیدا کردنش، بلکه برای دستگیری‌اش که بسیار کار مشکلی است!»

«خُب، آنچه مسلم است، او کسی نیست که بدون مقاومت تسلیم شود.»

«اما مگر نگفته بودند که او بر اثر تب در جنگل‌های نپال جان باخته؟»

«آن داستان اصلاً صحت نداشت! مردک مکّار خودش را مُرده جا زد تا بتواند در امنیت و با خیال راحت زندگی کند!»

«اما خبر آورده بودند که او در یکی از قرارگاه‌های مرزی دفن شده!»

«یاوه گفته‌اند! آن مراسم تدفین را صرفاً برای اغفال مردم راه انداخته بودند.»

با شنیدن این حرف‌ها، حتی یکی از ماهیچه‌های صورت مرد فقیر تکان نخورد و این یعنی که او بی‌شک حرف آن مرد را تأیید می‌کرد. اما وقتی یکی از مردان که خیلی شور و هیجان داشت و در نزدیکی او ایستاده بود، جزئیات بیشتری در مورد ماوقع بیان داشت، ناخواسته ابروهایش در هم گره خورد.

آن مرد گفت «این خبر صحت دارد که در سال ۱۸۵۹، نابوب به همراه برادرش بالائو رائو و راجای سابق گوندا، دِبی‌باکس‌سینگ در قرارگاه مرزی دامنهٔ کوهستان پناه گرفتند. اما وقتی دیدند که در محاصرهٔ سربازان بریتانیایی هستند، تصمیم گرفتند از مرز هندوستان و چین عبور کنند. قبل از این کار، شایعه‌ای پراکندند که هر سه نفرشان در یک مراسم تدفین رسمی به خاک سپرده شده‌اند، اما حقیقت این بود که آن سه نفر فقط یک انگشت خود را خاک کرده بودند. آن‌ها در

مراسمی که در واقع به مناسبت انجام موفقیت‌آمیز نقشه‌شان برگزار شد، انگشت‌شان را قطع کردند.»

یکی از حاضران در میدان جنوبی شهر به صدا درآمد و گفت «آخر تو این‌ها را از کجا می‌دانی؟»

آن مرد پاسخ داد «چون خودم آن‌جا بودم. سربازان داندو پانت مرا زندانی کرده بودند. من شش ماه بعد از عبور آن‌ها از مرز آزاد شدم.»

وقتی آن هندو این‌ها را می‌گفت، مرد فقیر حتی ثانیه‌ای نگاه خیره‌اش را از او نگرفت. چشمانش همچون آذرخش می‌درخشیدند. دست چپش را به زیر ردایش بُرد و هنگامی که لب‌هایش از هم باز شدند، اندکی می‌لرزیدند.

یکی از میان جمعیت گفت «پس تو خودت نابوب را از نزدیک دیده‌ای؟»

زندانی سابق داندو پانت پاسخ داد «البته که دیده‌ام.»

«و اگر دست روزگار شما را مقابل هم قرار دهد قطعاً او را به جا خواهی آورد؟»

«بله که به جا خواهم آورد. به همان خوبی که خودم را می‌شناسم.»

مردی که این سؤال را کرد با لحنی که رگه‌هایی از حسرت در آن نهفته بود، گفت «پس برادر، تو برای به جیب زدن دوهزار پوند جایزهٔ مقامات شانس زیادی داری!»

مرد هندو پاسخ داد «شاید همین‌طور باشد. البته اگر او آن‌قدر بی‌احتیاطی کرده باشد که وارد حوزهٔ بمبئی شود که بعید می‌دانم چنین اشتباه ناشیانه‌ای از او سر بزند.»

«فکر می‌کنی چطور جسارت به خرج داده و خودش را به بمبئی رسانده؟ یعنی چه دلیلی توانسته او را وادار به قبول چنین خطری که به قیمت جانش تمام می‌شود بکند؟»

«بدون شک با خودش خیال کرده که شورش جدیدی به راه بیندازد، حالا یا میان سپوی‌ها یا میان ساکنان هند مرکزی.»

یکی از مردان جمع که در میان مردم به راستگویی و آوردن اخبار موثق مشهور بود، گفت «از آن‌جا که مقامات دولتی اطلاع داده‌اند که او اکنون در بمبئی است، می‌شود مطمئن شد که اخبارشان صحت دارد و آن شورشی حالا دارد در جایی از شهر ول می‌گردد.»

مرد هندو پاسخ داد «بگذار بگردد! اگر برهما نظر کند و آن مرد گذرش به من بیفتد، جیبم پر پول و آینده‌ام تأمین خواهد شد.»

مرد فقیر چند قدمی عقب گذاشت، و در عین حال ثانیه‌ای از آن هندو که زندانی سابق نابوب بود چشم برنمی‌داشت.

شب شد و همه‌جا در تاریکی فرورفت، ولی از شور و هیاهوی اهالی اورنگ‌آباد ذره‌ای کاسته نشد. خیابان‌های شهر مملو از مردم کنجکاو و مدعیان گرفتن جایزهٔ دوهزار پوندی بود. خبرهای نابوب مثل برق و باد در شهر دهان به دهان می‌گشت. مردم در یک گوشهٔ شهر می‌گفتند نابوب دیده شده، در جای دیگر چو افتاده بود که او اورنگ‌آباد را ترک کرده و در یکی از روستاهای اطراف پناه گرفته و خبر آمد که پیکی از شمال رسیده و برای حکمران اورنگ‌آباد اخبار جدیدی مبنی بر دستگیری نابوب آورده است. ساعت نه شب که شد خبر پیچید که نابوب به همراه عده‌ای آدمکش که بیش از سی سال تحت تعقیب بوده‌اند دستگیر و در زندان شهر حبس شده و قرار است صبح روز بعد هنگام طلوع خورشید بدون محاکمهٔ رسمی به دار آویخته شود؛ درست مانند تانتیا توپی یکی دیگر از رهبران مشهور آن شورش.

اما ساعت ده شب اخبار جدیدی رسید. گفته می‌شد که زندانی فرار کرده و آن جایزهٔ دوهزار پوندی همچنان به قوت خود باقی است. در واقع هیچ یک از این شایعات صحت نداشت. کسانی که آن اطلاعات را به گوش مردم می‌رساندند به اندازهٔ همان مردم از اخبار دقیق بی‌اطلاع بودند و فقط حکم راوی را داشتند. سرِ نابوب سلامت بود و جایزه هنوز منتظر یک برنده.

پُر واضح بود که هر هندی که داندو پانت را می‌شناخت، از هر کس دیگری برای بردن جایزه شانس بیشتری داشت. افراد کمی به ویژه در حوزهٔ بمبئی، رهبر وحشی آن قیام بزرگ را در گذشته از نزدیک دیده بودند.

آن‌سوتر به طرف شمال، در حوالی مرکز کشور، در سیندیا، باندل‌کاند، اوده، اطراف آگرا، دهلی، کانپور و لَکنو که مرکز قساوت‌های خونباری بود که همگی به فرمان او رخ داده بود، مردم قطعآً با هم متحد می‌شدند تا نابوب را به مقامات دولت بریتانیا تحویل دهند و او را به سزای اعمال پلیدش برسانند. بستگان قربانیان (شوهران، برادران، فرزندان و همسران‌شان) کماکان در غم کشتار سنگدلانهٔ عزیزان‌شان به دست نابوب می‌گریستند و عزاداری می‌کردند. ده سال گذشته بود، با این‌وجود آتش احساسات برحق مردم که از ترس و نفرت‌شان نشأت می‌گرفت هنوز خاموش نشده بود. همه فریاد خونخواهی سر می‌دادند. با این تفاصیل غیرممکن به نظر می‌رسید که داندو پانت چنین بی‌تدبیر و سهل‌انگار قدم به جایی گذاشته باشد که اغلب ساکنانِ آن به خونش تشنه و کمر به قتلش بسته بودند.

اگر بر اساس قرائن و شنیده‌ها او واقعاً از مرز هندوستان و چین عبور کرده و دور از نظر پلیس هند و انگلیس در جایی مخفی شده بود تا دوباره قیامی منحوس به راه اندازد، مخفیگاه او نمی‌توانست جایی غیر از فلات دکَن باشد، زیرا تنها آن‌جا بود که می‌توانست بی‌آن‌که به دست افراد پلیس بیفتد، از مرگ در امان باشد. ناگفته نماند که تمام مقامات اورنگ‌آباد از عالیجنابان و والاحضرت‌ها گرفته تا فرماندهان نظامی و کارگزاران دولتی اصولاً شک داشتند که اطلاعات رسیده به فرماندار صحت داشته باشد.

تا آن زمان بارها و بارها گزارش شده بود که آن شورشی را دیده و حتی دستگیر کرده‌اند! به قدری اطلاعات غلط و غیرموثق در مورد او اعلام و پخش شده بود که همه او را مردی افسانه‌ای می‌پنداشتند که با قدرت ماورایی خویش قادر است در همه‌جا و هیچ‌جا حضور داشته باشد. همچنین شایع بود که مهارت و توانایی او به حدی است که فعال‌ترین و موفق‌ترین مأموران پلیس هم نمی‌توانند به گردَش برسند، چه برسد به این‌که از نزدیک او را ببینند یا بخواهند دستگیرش کنند! به علاوه عموم مردم به خوبی می‌دانستند که شایعاتی که در مورد مهارت و هوش ذاتی نابوب شنیده‌اند مانند چیزهایی که در مورد ظاهر برازنده‌اش می‌گفتند صحت دارد.

در بین خلایق، کسی که بیش از همه مطمئن بود که نابوب را پیدا خواهد کرد، کسی نبود جز زندانی سابقش. مرد بیچاره که بارقهٔ امید به پیدا کردن نابوب را با شعله‌های نفرت خود روشن کرده بود، دست به کار شد چون خیال می‌کرد که حتماً از پسِ این کار خطیر برخواهد آمد.

نقشهٔ او بسیار ساده بود. او قصد داشت صبح روز بعد به نزد فرماندار برود و آمادگی خود را برای پیدا کردن آن یاغی اعلام کند تا پس از آن‌که اطلاعات موثق‌تری از داندو پانت به دست آورد و از صحّت اطلاعیه‌ای که در سراسر شهر پخش شده بود اطمینان حاصل کرد، به سمت همان محله‌ای برود که گفته می‌شد نابوب آخرین بار آن‌جا دیده شده است.

ساعت حدوداً یازده شبِ همان روز بود که آن بیچاره تصمیم گرفت قدری توقف کند تا غذایی بخورد و خستگی در کند. اتراقگاه او قایق کوچکش بود که روی امواج آرام کرانهٔ رود دودما بالا پایین می‌شد. او به طرف قایق رفت و در طول مسیر ابرویی درهم کشید، چشمی تنگ کرد و غرق در افکار خود به مراحل نقشه‌اش اندیشید.

مرد فقیر آرام و پاورچین از پشت سرِ مرد بیچاره به او نزدیک می‌شد و در حالی‌که خودش را در سیاهی سایه‌ها پنهان کرده بود، لحظه‌ای چشم از او برنمی‌داشت و به سویش می‌رفت.

در حومهٔ یکی از محلات پایین شهر، خیابان‌ها به تدریج از عابران و رهگذران خالی می‌شدند. شاهراه اصلی از میان فضای باز و وسیعی می‌گذشت که در امتداد حاشیهٔ دودما واقع شده بود. آن محدوده، در حقیقت ناحیه‌ای متروک در آن‌طرف شهر بود. در آن خیابان که دوسویش را آلونک‌ها و خانه‌های رعیتی احاطه کرده بود چند رهگذر آمد و شد می‌کردند و از چهره‌شان کاملاً مشخص بود که بی‌قرارند و عجله دارند تا هرچه زودتر به شاهراه اصلی و خیابانی شلوغ‌تر برسند. رهگذران کم‌کم ناپدید می‌شدند و در کوچه پس کوچه‌های شاهراه اصلی از نظرها پنهان می‌گشتند. کمی بعد، فقط مرد هندو بر کرانهٔ رود ایستاده بود.
مرد فقیر تنها چند قدم با او فاصله داشت، اما خودش را میان درختانی در کنار دیوارهای قصری مخروبه مخفی کرده بود. احتیاط، شرط عقل بود و مرد فقیر به خوبی از این حقیقت آگاه بود. بالاخره، ماه میان آسمان نشست و انوار محو و لرزانش را بر تن رود پاشید. شاید مرد هندو می‌بایست می‌فهمید که کسی او را می‌پاید و در تعقیبش است، اما شنیدن صدای قدم‌های آن فقیر غیرممکن بود، زیرا او در مخفی شدن مهارت زیادی داشت. او پای برهنه، خرامان و نرم هر قدم را به قدم دیگر تحویل می‌داد و هیچ نشانی از وجود خود بر کرانه‌های دودما به جا نمی‌گذاشت.

پنج دقیقه به همین منوال سپری شد. مرد هندو آرام و بی‌خیال خودش را به قایق فکسنی‌اش رساند؛ درست مانند مردی ماهیگیر که چشم بسته به سمت قایقش می‌رود و آن منطقهٔ متروک را مثل کف دستش می‌شناسد.

در مسیر به ملاقاتی می‌اندیشید که قرار بود فردای آن شب با فرماندار اورنگ‌آباد داشته باشد. در خِلال افکارش امید به انتقام گرفتن از نابوب که کوچک‌ترین ملاطفت و ترحمی نسبت به زندانیانش نشان نداده بود با میلش به تصاحب جایزهٔ دو هزار پوندی در هم آمیخته و نسبت به اتفاقاتی که همان لحظه در اطرافش می‌افتاد کَر و کور شده بود. با این‌که مرد فقیر کم‌کم داشت به او می‌رسید، اصلاً حواسش به دور و بر نبود و روحش خبر نداشت که با آن نطق گیرا در محلهٔ فقرا چه خطری به جان خریده است.

ناگهان یک نفر مانند ببری که به طرف شکارش خیز برمی‌دارد، به رویش پرید! به نظر مرد هندو این‌طور آمد که آن مرد فانوسی در دست دارد، اما برقی که به چشمش آمده بود، حاصل انعکاس مهتاب بر تیغهٔ خنجر مالایی فرد حمله‌کننده بود!

مرد هندو به ضرب خنجری که سینه‌اش را شکافت نقش زمین شد. زخمی که دست قوی و بدون لرزش آن مرد بر جانش وارد آورد بی‌تردید مهلک بود. کلماتی گنگ و مبهم به همراه سیل خون از لب‌های هندوی نگون‌بخت خارج شد. قاتل که پس از حمله به مرد هندو همچنان خمیده مانده بود، قد راست کرد. او با بلند کردن قربانی‌اش از روی زمین، پیکرش را در آغوش گرفت و رو به مهتاب کرد تا صورتش در نور ماه به قدر کافی قابل رؤیت باشد.
پرسید «دوست! مرا می‌شناسی؟»
مرد هندو با صدایی بی‌حال گفت «خودش است!»

و این جمله آخرین حرفی بود که مرد بیچاره به زبان آورد. بعد سرش به عقب رها شد و در آغوش مرد فقیر جان سپرد. چند ثانیه بعد، جسد مرد هندو زیر امواج شبانگاهی دودما از نظر پنهان شد.

مرد فقیر آن‌قدر صبر کرد تا صدای قلوپ قلوپ غرق شدن جسد مرد هندو در دل آب‌های دودما متوقف شود؛ بعد به آرامی برگشت و در میان آن محوطهٔ وسیع راهش را گرفت و از میان کوچه خیابان‌های خالی و خلوت به طرف یکی از دروازه‌های شهر رهسپار شد.

آن دروازه در طول شب بسته بود. زمانی که مرد فقیر به آن‌جا رسید، سربازی نگهبانی می‌داد تا مانع ورود و خروج مردم شود. مرد فقیر نمی‌توانست طبق نقشه اورنگ‌آباد را ترک کند.

زیرلبی با خودش گفت هرطور شده باید این شب را به صبح برسانم تا بتوانم زنده بمانم.

بعد روی گرداند و در امتداد باروهای دور شهر راه افتاد و خودش را به سربالایی تندی رساند و با بالا رفتن از آن به قسمت مرتفع استحکامات بارو رسید. از آن بالا که به پایین نگاه کرد، خود را بالای خندقی یافت که میان استحکامات بارو و محوطهٔ وسیع بیرون، شهر را دور زده بود. بر روی بارویی با ارتفاع پنجاه متر، نه خبری از برآمدگی بود و نه برجستگی خاصی که بتواند به آن دست بیندازد و خود را به پایین خندق برساند. تقریباً غیرممکن بود که مردی بتواند بدون طنابی محکم از آن بارو پایین برود. به‌علاوه ریسمانی که به جای کمربند به دور ردایش بسته بود فقط چند متر طول داشت. لحظه‌ای درنگ کرد و با اشتیاق غریبی اطرافش را از نظر گذراند. لحظاتی فکر کرد ببیند چه کاری از دستش برمی‌آید.

بر لبهٔ باروی اورنگ‌آباد در آن سربالایی، درختانی تناور را دید که شاخ و برگ‌شان چون چترهای عظیمی بر فراز آن گسترده بود. شاخه‌های آن درختان بلند و انعطاف‌پذیر بودند و بعید نبود که او بتواند یکی از آن‌ها را بگیرد، و هرچند خطرش خیلی زیاد بود، یقین داشت که زنده در آن سوی بارو به زمین می‌افتد. بالاخره از درختی بالا رفت، به یکی از شاخه‌های بلند و منعطف‌تر آن آویزان شد، و لحظاتی بعد آن شاخه زیر بار وزن مرد فقیر تاب نیاورد و کم‌کم رو به پایین خم شد.
وقتی شاخه به قدر کافی پایین آمد، مرد فقیر به همان نرمی که انگار از طناب پایین می‌رود از شاخه به زیر می‌آمد. با این‌که ارتفاع زیادی را پایین آمده بود، همچنان بیست متر با زمین فاصله داشت. در همان لحظه نگاهی به دور و برش انداخت و سنگی که از دیوار بیرون‌زده بود چشمش را گرفت. پایش را به آن سنگ محکم کرد و با دو دست به شاخه چسبیده شروع به تاب خوردن کرد.

ناگهان نوری پر سروصدا به چشمش آمد! صدای شلیک تفنگ بود!

قراولان شب او را دیده و به سمتش نشانه رفته بودند. او تیر نخورد، اما یکی از گلوله‌ها به همان شاخه‌ای اصابت کرد که او از آن آویزان شده بود. چند ثانیه بعد شاخه از جا کنده شد و مرد فقیر به درون خندق سقوط کرد. اگر هرکس دیگری بود با چنان سقوط وحشتناکی قطعاً کشته می‌شد، اما مرد فقیر یک زخم کوچک هم برنداشت. بلافاصله پس از سقوط، از جایش جست زد و خودش را از تیررس گلوله‌ها بیرون کشید و در جایی آن‌سوی خندق ناپدید شد. بدین‌ترتیب گریختن آن فراریِ چُست و چالاک با موفقیت به انجام رسید.

در فاصلهٔ دو مایلی از شهر، مرد فقیر از اردوگاه‌های سربازان انگلیسی عبور کرد و به سلامت از محدودهٔ اورنگ‌آباد خارج شد.
او چندصدمتر آن‌طرف‌تر از اردوگاه‌ها، سر جایش ایستاد و دست ناقصش را به سمت شهر دراز کرد و با لحنی خشمگین گفت «خدا به داد کسانی برسد که از این

پس به چنگ داندو پانت می‌افتند! مردان انگلیسی حتی نگاه‌شان به آخرین بازماندهٔ ناناصاحب هم نیفتاد!»

ناناصاحب!

این اسم که متعلق به عامل اصلی قیام خونین و مهیب سال ۱۸۵۷ بود و حتی به زبان آوردنش را مکروه و ممنوع می‌دانستند، نامی بود که با غرور و افتخار چالش‌برانگیزی در رأس اسامی فاتحان هندوستان قرار داشت.

کتاب خانۀ متحرک
نویسنده: ژول ورن
مترجم: سلماز بهگام
ناشر: انتشارات ترانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]