خاطرهبازی با کتاب مسافران ستارۀ دنبله دار گالیا – نوشته ژول ورن

چالش بزرگ
«هیچچیز، آقا. محال است چیزی جلودارم شود که کوتاه بیایم و ادعایم را پس بگیرم.»
«من هم متأسفم، کُنت. چون در این مورد خاص، حرفهای شما به هیچوجه نظر بنده را تغییر نخواهد داد.»
«اجازه بدهید یادآوری کنم که بدونِ شک، ارشد بودنِ بنده، حق تقدّم را به من میدهد.»
«فراموش نکنید که در چنین موردی، ارشد بودنِ خشک و خالی، بهدادتان نمیرسد، چون توجیهی بر این ادعا نیست.»
«پس کاپیتان، چارهای برایم نمیماند جز اینکه شما را وادار کنم در برابر نوک تیز شمشیرم تسلیم شوید.»
«با کمالِ میل کُنت. نه شمشیر، نه هفتتیر و نه هیچچیز دیگری نخواهد توانست مرا وادار به عقبنشینی کند. بفرمایید، این هم کارت من.»
«این هم کارت من.»
این مشاجرهٔ تند، بالاخره با تبادل رسمی نام و نشانی دو طرفِ ماجرا، به اتمام رسید.
روی یک کارت نوشته شده بود:
کاپیتان هِکتور سِرواداک
افسر ستاد، مستغانم
و روی کارت دیگر نوشته بود:
کُنت واسیلی تیماشِف
مالکِ اِسکونر بادبانی «دوبریانا»
کمی بعد، شاهدانی که باید رأس ساعت دو بعدازظهر همان روز، به مناسبت دوئل دو مرد نظامی، در مستغانم حضور مییافتند، انتخاب شدند. پس از پایان یارکِشی، هنگامی که کاپیتان و کُنت به رسم ادب و تشریفات، در شُرُف تعظیمی مختصر به یکدیگر بودند؛ تیماشِف، طوری که انگار فکری ناگهانی به سرش زده باشد، بیمقدمه گفت «کاپیتان، بهتر نیست دلیل واقعی این دوئل پیش خودمان بماند؟»
سِروِداک پاسخ داد «صد البته. به هیچوجه خوشایند نیست دیگران در جریان قرار بگیرند.»
کُنت، دنبال حرف کاپیتان را گرفت و ادامه داد «پس در این صورت، لازم است یک دلیل صوری برای این دوئل، دست و پا کنیم. چطور است بحث اختلافنظر موسیقیایی را پیش بکشیم؟ مشاجرهای که در آن، بنده عمیقاً بر خود واجب میدانم به دفاع از واگنر برخیزم؛ در حالی که شما از هواخواهان دوآتشهٔ روسینی هستید. چطور است؟»
سِرواداک پاسخ داد «بهترین سرپوش است. من موافقم.»
و با گفتن این حرف، به یکدیگر لبخند زدند و با تعظیم مختصر، از هم جدا شدند.
جایی که قرارِ دوئل این دو نظامی در آن منعقد شد بر منتهای دماغهٔ کوچکی در ساحلی در الجزایر واقع شده بود؛ جایی میان مستغانم و تِنِس در۳۲۰ کیلومتری دهانهٔ شِلیف. پرتگاهِ دماغه،۲۰ متر از سطح دریا ارتفاع داشت و امواج نیلگون مدیترانه، به آرامی بر صخرههای آهن بارش که هالهای قرمزرنگ را در خود بازتاب میدادند، بوسه میزدند. خورشیدِ سرِ ظهر که معمولاً تمام زوایای ساحل را با تابشی خیرهکننده، نورانی و تماشایی میساخت، زیر تودهٔ متراکم ابرها مخفی شده بود و مِه غلیظ-که به دلیل مجهول و توضیحناپذیری طیِّ دو ماه گذشته، تقریباً بر آسمان سراسر دنیا سیطره افکنده و در راه و ترابری میانقارهای اختلالات جدّی به بار آورده بود- نقاب کسالتبارش را بر زمین و دریا پهن کرده بود.
پس از رفتن افسرِ ستاد، کُنت واسیلی تیماشِف، به سمت جویبار کوچکی مسیرش را تغییر داد و سوارِ صندلی عقبِ قایق چهارپارویی سبکی شد که منتظر بود تا او را به قایقِ تفریحی بازگرداند. قایق، بلافاصله از ساحل جدا شد و خیلی زود در امتداد اِسکونری که فقط چند گرۀدریایی آنسوتر لنگر انداخته بود، توقف کرد.
با علامت سِرواداک، ملازمی که با فاصلهٔ معقول و محترمانه از او ایستاده بود، اسب عربی باشکوهی را جلو آورد. کاپیتان بر زین نشست و جلوتر از ملازم که سوار بر مادیانی سرحال بود، به سوی مستغانم راه افتادند. ساعت دوازده و نیم بعدازظهر بود که سوارکاران، از پلی که به تازگی بر روی رود شلیف ساخته شده بود رد شدند. دقایقی بعد، اسبها با دهان کفکرده از دروازهٔ مِسقَرا که یکی از پنج دروازهٔ تردّدپذیرِ باروهای نفوذناپذیر گرداگردِ شهر بود، گذشتند.
در آن تاریخ، مستغانم پانزده هزار نفر شهروند داشت که سه هزار نفرشان فرانسوی بودند. جدا از شهرتش که شهر و ناحیهٔ مهّمی در استان اوران به شمار میرفت، یک ایستگاه نظامی نیز محسوب میشد. این شهر همچنین لنگرگاهی داشت که طبیعت، آن را در دل خود مستتر و از انظار پنهان کرده بود و همین، خود امکان بهرهبرداری انواع محصولات گرانقیمت و نفیسی را که از راهِآبی مینا و پاییندستِ رود شِلیف میرسیدند در اختیارش میگذاشت. اصلاً وجود چنین لنگرگاه امن و پر رفت و آمد در دل صخرههای روباز این ساحل، تنها دلیلی بود که صاحب دوبریانا را برای گذراندن زمستان، در آن نواحی مصمم کرده بود و دو ماهی میشد که پرچم روسیه از دکلِ میانی عرشهٔ جلویی در هوا تکان میخورد و پرچم سهگوش باشگاه قایقی فرانسوی که حروف درشت اِم.سی.دبلیو.تی که حروف اول نام کامل کُنت تیماشِف زیرش درج شده بود بر نوک دکل اصلی، به اهتزاز درآمده بود.
کاپیتان سِرواداک با ورود به شهر، راهی قرارگاه نظامی ماتمور شد و طولی نکشید که دو نفر از دوستانی را که میتوانست رویشان حساب کند تا شاهدِ دوئلش باشند، پیدا کرد؛ یکی سرگرد هنگ دوم تفنگداران و دیگری کاپیتان هنگ هشتم توپخانه. هر دو افسر چنان موقرانه و بادقت به درخواست سِرواداک گوش دادند که گویی قرار است شاهدان یک ماجرای حیثیتی باشند؛ هرچند وقتی شنیدند که اختلافنظرشان از بحث پیش پا افتادهای در باب موسیقی نشأت گرفته است، بیاختیار به خنده افتادند. هر دو پیشنهاد کردند که آنها باید انعطافپذیر باشند و با یکدیگر مصالحه کنند، اما نتوانستند در راضی کردن کاپیتان توفیقی بیابند؛ چرا که، هکتور سِرواداک تمایلی به سازش نداشت.
او با لحنی مصمم اظهار کرد «هیچ مصالحهای در کار نخواهد بود. روح روسینی جریحهدار شده پس روح من در آرامش نخواهد بود؛ مگر زمانیکه این جسارت تلافی شود. واگنر، احمقی بیش نیست. سر حرفم میمانم و محال است چیزی بتواند نظرم را عوض کند!»
یکی از افسران گفت «پس هرچه بادا باد! از اینها گذشته، خودتان که میدانید، زخم شمشیر، لزوماً کُشنده نیست.»
سِرواداک پاسخ داد «البته که نه! مخصوصاً که من به هیچوجه قصد زخمی شدن ندارم.»
دوستان سِرواداک که همچنان بابت دلیل برگزاری دوئل توجیه نشده بودند؛ چارهای ندیدند جز آنکه نظرِ کاپیتان را بپذیرند. آنها به طرف دفتر ستاد رفتند؛ یعنی، مکانی که قرار بود رأس ساعت دو بعدازظهر، با شاهدان طرفِ دیگر دوئل، یعنی کُنت تیماشِف ملاقات کنند. دوساعت بعد، دیدار مقدماتی تمام شد و تدارکات لازم، صورت گرفت. کُنت که همانند بسیاری از روسهای مقیم خارج، آجودان مخصوص سزار بود، طبیعی به نظر میرسید که برای سلاح دوئل، شمشیر را پیشنهاد دهد. قرار شد دوئل روز بعد، رأس ساعت نُه صبحِ روز یکم ژانویه، روی پرتگاه و با فاصلهٔ دو و نیم کیلومتر از دهانهٔ شِلیف برگزار گردد.
با اطمینان از اینکه طرفینِ دوئل و شاهدان، متعهد به وقتشناسی نظامی بودند؛ مقرّر گردید در زمان اعلامشده در مکان برگزاری دوئل حاضر شوند. دو افسر، صمیمانه دست کاپیتان را فشردند و مرخص شدند تا برای یک دور بازی ورق به کافه زولما بروند.کاپیتان سِرواداک هم دوباره از همان راهی که آمده بود برگشت و از شهر خارج شد.
دو هفتهای میشد که سِرواداک در استراحتگاه مرفّه خود در قرارگاه نظامی، اقامت نداشت. او که برای نظارت بر پرداختهای خراج بومیان منصوب شده بود، در یکی از همان آلونکهای محلّی به نام گوربی در ساحل مستغانم، در هشت کیلومتری شِلیف سکونت داشت. تنها همنشین وی، ملازمَش بود که اگر هرکس دیگری غیر از کاپیتان، چنین تبعید ملالتباری را به او تحمیل میکرد، در نظرش فرقی با ریاضت محض نداشت.
در راه بازگشت به گوربی، ذهن کاپیتان درگیر سرهم کردن کلماتی شد که دوست داشت آن را روندو بنامد، آن هم نه با هر کلامی، بلکه با سبکِ قافیهپردازی منسوخی که نمونهاَش تنها در ادبیات کهن به چشم میخورد. باید بدانید روندوی مزبور، بنا داشت چکامهای باشد خطاب به بیوهٔ جوانی که کاپیتان مسحور و شیفتهٔ وی شده بود و بیتابانه انتظار میکشید که از او خواستگاری کند. قرار بود محتوای این چکامه، مُهر تأییدی باشد بر اینکه وقتی مردی، بانویی را مییابد که از هر نظر شایستهٔ عشق و ستایش است؛ بر اوست تا بانو را در اوجِ بیآلایشی عاشقانه، دوست بدارد. هرچند این کلمات قصار در مقیاس جهانی صحّت داشتند، با روحیّاتِ کاپیتان دلاور قصهٔ ما، که یگانه آرزویش، سرودن تصنیفی بود برای پرده برداشتن از احساس نابش، ذرهای سازگاری نداشتند.
او خودش را در این خیال خوش غرق کرده بود که شاید موفق شود قطعهای بسراید که در اقلیمی همچون الجزایر که با چنین قالبِ تصنیف بیگانه است، تأثیر بهسزایی بگذارد.
مدام به خود میگفت «دقیقاً میدانم که میخواهم چه بگویم. میخواهم به او بگویم که صادقانه عاشقش هستم و آرزو دارم با او ازدواج کنم، پس چرا زبانم عاجز است؟ قافیه جور درنمیآید. لعنت بر این شعر! یعنی واقعاً هیچ کلمهای با بیآلایشی همقافیه نیست؟ آه! خودش است! یافتم:
عاشقان هر که میخواهند باشند، باشند
فقط یکدیگر را بیآلایش دوستدار باشند
ولی بعدش چه؟ چطور باید باقی شعر را تکمیل کنم؟ بهتر است بِن زوف را خبر کنم.»
سپس ملازمش را که در سکوت، همان نزدیکی قدم میزد صدا کرد و پرسید «ببینم، آیا تو تابهحال شعر و غزل سرودهای؟»
مرد جوان، بیمعطلی پاسخ داد «خیر قربان، این حقیر را چه به شعر و غزل! البته همهساله در روز جشن ملّی مونتمارته، یک نفر غرفهٔ نقّالی دارد و در ازای پول،
شعر و غزل هم میسراید.»
«پس شعرشان را گوش کردهای. چیزی هم به خاطرت مانده؟»
«به خاطرم مانده؟ البته. فکر کنم اینطور شروع میشد:
بیایید! بیایید! پشیمان نمیشوید
از پولی که برای ورود پیاده میشوید
آینهٔ جادویی این مکان
برملا میسازد چهرهٔ حقیقی دلبرتان!»
سِرواداک با بیزاری فریاد کشید «بس است دیگر! اینها شعر نیستند، یک مشت مزخرفند!»
«خوب، البته برای خام کردن یک عدّه احمق که بروند، تا از اسرار معشوقشان مطلع شوند، همینها کافی است.»
«ساکت شو. دیگر حرف نزن. فکر کنم یکی دو بیت دیگر به ذهنم رسید:
عاشقان هر که میخواهند باشند، باشند
فقط یکدیگر را بیآلایش دوستدار باشند
عاشق، صادقانه عشق میورزد؛ دل میسپارد
این منم که خودش را به عشق تو میسپارد.»
هرچند قریحهٔ شاعرانهٔ کاپیتان به همینجا ختم شد، اما چشمهٔ استعداد ادبیاَش به اینجا که رسید خشکید و هرچه بیشتر تلاش کرد، کمتر به نتیجه رسید. وقتی رأس ساعت شش به گوربی رسید تنها تحفهٔ شاعرانهاش، همان چهار خط مختصری بود که به زحمت برایشان قافیه جور کرده بود.
کاپیتان سِرواداک و ملازمش
در زمان نگارش این وقایع، اطلاعات ذیل حتماً در دفاتر ثبت وزارت جنگ یافت میشوند:
مشخصات فردی:سِرواداک (هکتور). متولد سنت ترِلودی. منطقهٔ لِسپار. حوزهٔ گیروند.
عواید: ۱۲۰۰ فرانک درآمد سالانه
مدت خدمت: چهارده سال و سه ماه و پنج روز
مکان خدمت: دو سال در مدرسهٔ سنتسایر. دوسال در مدرسهٔ فنی و حرفهای. دو سال در هنگ هشتم لاین. دو سال در هنگ سوم سوارهنظام لایت. هفت سال در الجزایر.
نبردها: سودان و ژاپن
درجه: کاپیتان ارشد نظامیان مستقر در مستغانم
مدالها: شوالیهٔ لژیون تشریفاتی، سیزدهم مارس سال…
هکتور سِرواداک، مردی سی ساله و یتیمی بی اصل و نسب و بی مال و مکنت بود. او تشنهٔ شکوه و افتخار بود و پول و ثروت، چندان به چشمش نمیآمد.کمی فراموشکار، ولی بسیار خوشقلب، بخشنده و شجاع بود و بر هیچکس پوشیده نبود که او چطور مرید و مؤمن خداوندگار نبردها بود.
در یک سال و نیم ابتدای عمرش، سِرواداک، فرزندخواندهٔ همسر باغبان تاکستان مِدوک بود؛ یکی از نوادگان بانیان این حرفهٔ باستانی و در یک کلام، از همان افرادی که طبیعت مقدّر کرده بود تا کارهای چشمگیر و بزرگ انجام دهند.
هکتور سِرواداک، از نظر قیافه و شکل و ظاهر هم به یک افسر نظامی میمانست. قدّش بالای صد و هفتاد سانتیمتر، بدنش ورزیده و برازنده، موهایش مجعد و تیره و سبیلش خوشترکیب بود. دست و پایی خوشتراش و قوی و چشمان نافذی به رنگِ آبی داشت. به نظر میرسید او به دنیا آمده بود تا بیآنکه خودش بداند و بخواهد موجبات سرور و رضایت اطرافیانش را فراهم آورد. همچنین، ذوق و قریحهٔ ادبی او که چندان هم چنگی به دل نمیزد، چیزی بود که خودش زودتر از دیگران به سطحی بودن و والا نبودن ارزش نهفته در آن، اعتراف میکرد. همیشه میگفت «ما نمینویسیم که جایزه بگیریم، مینویسیم که تسلّی روحمان باشد.» از طرف دیگر، آدمی نبود که با کار بسیار و شرکت در هر کاری که سرِ راهش میگذاشتند، بخواهد پلههای ترقی را طی کند و خودش را به اوج برساند. با این همه، گویی تواناییهای ذاتی و هوش و ذکاوت بالقوهاَش، او را در نهایت، موفق و با اعتبار جلوه میداد و سالهای ابتدایی خدمتش در نظام، در نظرش، به دورانی مثالزدنی مبدل شده بود. او نه تنها طراح بینظیری بود، بلکه سوارکاری ماهر نیز به شمار میرفت. تعلیمات اسبسواری را نزد مرد فرزانهای به نام عمو تام، در مدرسهٔ اسبسواری نظامیِ زمان خودش گذرانده بود و تا آن زمان، بارها نامش در جراید نظامی، در ستون برترینهای هفته درخشیده بود.
تصور میشود شرححال بعدی بهقدرِ کافی، گویای شخصیتش باشد. روزی، در خطِّ مقدمِ میدانِ نبرد، هنگ پیادهنظامش را در امتدادِ خندقِ سنگر جلو میبرد. آنها به نقطهای رسیده بودند که دیوارهٔ جانپناه به دلیل تیرباران دشمن سوراخ شده و در تیررس گلولهبارانِ دشمن بود. سربازان از ترس، پیشروی نمیکردند. سرواداک به یک چشم بههم زدن، جلوِ دهانه میایستد و فریاد میزند «همه، به پیش!» و زیرِ توفانِ شلیکها که حتی یکی از گلولهها به بدن این افسرِ دلاور اصابت نکرده بود، گروهان، بهسلامت از سنگر، گذر میکند.
از زمانِ اتمامِ دورهٔ افسری در دانشکدهٔ نظامی، به غیر از دو عملیات جنگی در سودان و ژاپن، سِرواداک، همیشه در الجزایر خدمت کرده بود. اکنون، ایستگاه خدمتش در مستغانم و از مدتی پیش منصوب شده بود تا به پارهای امور مکاننگاری و نقشهبرداری جغرافیایی در کرانههای بینِ تِنِس و شِلیف بپردازد. برایش اهمیت نداشت آلونکی که اجباراً در آن سکونت داشت، خالی از اسبابِ آسایش و آرامش بود و جای خوشمنظری به حساب نمیآمد، چون واقعاً عاشق هوای باز بود و آزادی و استقلالش در اوضاع فعلی، با احوالش سازگار بود. گاهی پیاده در ساحل شنی، غرق در افکارش میشد و اگر هوس میکرد با اسب، درامتداد ستیغِ صخرهٔ رو به اقیانوس میتاخت. او همیشه سرخوش و بیتکلف از تنهایی لذت میبرد و برای بازگشت عجله نداشت. البته باید بدانید که مأموریتِ فعلی هم، چندان درگیرش نکرده بود. هروقت لازم میدید، با فراغِ خاطر، یکی دوبار در هفته سوار قطار میشد و به مقرّ فرماندهی سر میزد. اگر هم فرماندارِ الجزایر، مهمانی و ضیافتی برگزار میکرد، حتماً دعوتِ فرماندار را میپذیرفت و در بزمِ عربی شرکت میکرد.
در یکی از همین مناسبتها بود که اولین بار با مادام دُله ملاقات کرد؛ همان بانویی که مشتاق بود سرودهٔ خود را تقدیمش کند؛ همان چهار خطّی که مولود ذهنش بود. مادام، در واقع بیوهٔ کلنل و بانویی جوان، زیبا و بسیار موقّر و خاموش بود. حتی ذرهای غرور و تکبر در رفتارش به چشم نمیخورد و در برابرِ تعریف و تحسینهایی که بر سرش میبارید ذرهای بیتفاوتی بروز نمیداد. کاپیتان سِرواداک هنوز فرصت نیافته بود اوجِ علاقه و احساسش را به وی ابراز کند. در مسیر تصاحب این بانو، سِرواداک رقبایی داشت که همهشان را میشناخت و تعدادشان هم کم نبود. کُنت تیماشِفِ روس، در زمرهٔ رقبا به شمار میرفت که البته از ترسناکترین آنها نبود. هرچند بیوهٔ جوان، روحش از سهمی که ندانسته در این رقابتهای مردانه داشت، بیخبر بود، فقط و فقط او بود که به خرمنِ نزاعی آتش کشیده بود که کار دو تن از تحسینگرانِ سینهچاکش را به دوئل کشانده بود.
تنها همدمِ هکتور سِرواداک در طول اقامتش در گوربی، ملازمش بود که بِن زوف نام داشت. بِن زوف، با تمام وجود و تا پای جان، سرسپردهٔ افسرِ ارشد خود بود. جاهطلبی شخصیِ وی در برآوردن حاجات اربابش و فراهم آوردن موجبات رفاه و آسایش برای او خلاصه میشد و به همین خاطر، تمام فرصتهای ترفیع درجه را از خود سلب میکرد و حتی پیشنهادِ سِمتِ آجودانی مخصوص فرماندار الجزایر نیز قادر نشده بود اغفالش کند و لحظهای او را از اربابش دور کند. از اسمش برمیآمد که از بومیان الجزایر باشد، ولی اصلاً اینطور نبود. نام حقیقی او لورِنت بود. او اهلِ مونتمارتهٔ پاریس بود و اینکه چگونه و چطور این نام خانوادگی را به ارث برده بود، از رموزی است که حتی متخصصترین عالمان علومِ صِرف، از حلّ و تفسیرش عاجز خواهند ماند.
او که روی تپههای مونتمارته در محلهای بینِ برجِ سولفِرینو و آسیابِ لاگالِت متولد شده بود، آشکارا برای زادبومِ خود، عشق و علاقه در دل داشت. در نگاهش، بلندای تپهٔ مونتمارته، خلاصهای بود از تمامی عجایب هفتگانهٔ دنیا در یک مکان. در تمام سفرهایش- که تعدادشان هم کم نبود- به هیچ منظرهای برنخورد که زیباییاَش ذرهای با زیباییهای محلِ تولدش برابری کند. هیچ کلیسایی، حتی کلیسای بورگوزِ اسپانیا در نظرش، در مقام قیاس با کلیسای مونتمارته نبود. میدان اسبدوانی تپهٔ محلهٔ کودکیاَش، به مراتب بهتر از میدان پنتلیکدر یونان در نظرش میآمد و یقین داشت که دریاچهٔ مونتمارته، برتر از مدیترانه است. جنگلهای مونتمارته، خیلی پیش از تهاجم سِلتها شکوفا شده بود. آردی که در آسیاب معروف مونتمارته تولید میشد، اصلاً معمولی نبود و مواد اولیه را برای پخت کیکهایی که شهرت جهانی داشتند تولید میکرد. برای بِن زوف، کوهستان مونتمارته، کوهستانی رفیع بود و او هر کس که آن را تپهٔ مونتمارته خطاب میکرد، دشمنِ وطن میشناخت. برای بِن زوف درک این واقعیت که این کوه، تنها۴۵۷۲متر ارتفاع داشت، بسیار دشوار بود.
تنها خواستهٔ جاهطلبانهٔ بِن زوف، این بود که کاپیتان را قانع کند تا با او همراه شود و تا آخر عمر در وطنِ عزیزش، مونتمارته در کنار وی روزگار بگذراند. خلاصه، گوشِ سِرواداک از تعریف و تمجیدهایی که بِن زوف از زیباییها و دیدنیهای این منطقهٔ قرن هجدهمی پاریس میکرد، پُر بود و به ندرت میتوانست نام مونتمارته را بدون ابرازِ انزجاری مشهود بشنود. البته، بِن زوف به هیچوجه در راهِ تغییر عقیدهٔ کاپیتان، ناامیدی به دل راه نمیداد و جدا از این مطلب، عزمش را جزم کرده بود تا هرگز اربابش را ترک نکند. در دورهای که به سوارهنظام هشتم پیوست، سربازی بیش نبود. در ۲۸ سالگی به جایگاه معقولی رسید و تصمیم گرفت برای همیشه، ارتش را ترک کند، ولی در مأموریت آخر که کاملاً غیرمترقبه بود به خدمت کاپیتان سِرواداک درآمد. آنها شانهبهشانهٔ یکدیگر در دو عملیات جنگی، نبرد کردند و سِرواداک زندگی بِن زوف را در نبرد ژاپن نجات داد. بِن زوف هم در سودان، به اربابش خدمات ارزندهای ارائه داد؛ بنابراین، پیوند میان آن دو به سادگی قطع نمیشد و با اینکه خدمات و جانفشانیهای بِن زوف در حدّی بود که میتوانست به راحتی از خدمت ارتش، کناره بگیرد و با عواید بازنشستگی، روزگار بگذراند، آشکارا تمام افتخارات و عوایدی را که بنا بود پس از جداشدن از افسر ارشد به دست آورد رد کرد. با بازوان ستبر، بنیهٔ آهنین و اندام قدرتمند، شجاعت رامنشدنی و جسارت مثالزدنی، خود را به تمامی، وقف خدمتگزاری به سِرواداک کرده بود و درنهایت خلوص، به اربابش عنوانِ معروفِ برجوباروی مونتمارته را اعطا کرده بود.
برخلاف اربابش، او هیچ ادعایی بر شاعری و غزلسرایی نداشت. در عوض، حافظهٔ بیهمتایی داشت که او را در عمل، به دانشنامهٔ متحرک مبدل میکرد و در انبان ذهنش که مملو از حکایات و مَثَلها و روایات بدیعی دوران خدمتش در سوارهنظام بود، برای هر شنوندهای قصه داشت.
کاپیتان سِرواداک، خصایص نیک ملازمش را بسیار تحسین میکرد و همواره با روی خوش و محبت تزلزلناپذیری، اخلاق و منش خاصِّ وی را که اگر تا این اندازه وفادار نبود، فوراً اخراج میشد تحمل میکرد و گهگاه در پاسخ به قصهها و مَتلهای بِن زوف، کلامی از همدردی و همفکری بر زبان میآورد که سرسپردگی بِن زوف را در قبالِ او صدچندان میکرد.
یکبار، وقتی بِن زوف سوار اسب کوتولهاَش شده بود و با صدای بلند از زادگاهِ قرن هجدهمی خود تعریف و تمجید میکرد، کاپیتان موقرانه اشاره کرد «بِن زوف، هیچ میدانستی که مونتمارته فقط ۳۹۶۳ متر کم دارد تا به بلندای مونتبلان برسد؟»
چشمان بِن زوف، با شنیدن این مطلب، چنان از حیرت برق زد که دقیقاً از همان لحظه، هکتور سِرواداک و مونتمارته، جایگاهی یکسان در قلبش یافتند.
کتاب مسافران ستارهٔ دنبله دار گالیا
نویسنده: ژول ورن
مترجم: سلماز بهگام
ناشر: انتشارات ترانه





