کتاب فاشیسم و راستگرایی در اروپا – ۱۹۱۹-۱۹۴۵ – نویسنده: مارتین بلینک هورن

دشواریهای پژوهش دربارۀ فاشیسم
سه نقشۀ ابتدای کتاب جغرافیای سیاسی اروپا را در سه مقطع نشان میدهد. نقشۀ اول مربوط است به «ژانویۀ ۱۹۲۰»، بلافاصله پس از اعلام رسمی «معاهدۀ ورسای» و چند ماه پس از برافتادن حکومتهای شورایی مستعجلِ مجارستان و باواریا (بایرن). نقشۀ دوم تاریخِ «تابستان ۱۹۳۹» را بر خود دارد که چند هفته پیش از آغاز جنگ دوم جهانی در اروپاست. نقشۀ سوم نقشۀ سیاسی اروپا در «زمستان ۱۹۴۱-۱۹۴۲» است که وضعیت اروپا را در اوج تفوق آلمان نازی نشان میدهد. رنگبندی کشورها در این سه نقشه بر اساس نوع حکومت رسمی آن کشور مشخص شده است: کشورهای کمونیستی به رنگ قرمز، کشورهای دموکراتیک و قانونگرای غربی به رنگ سفید و دیکتاتوریهای راستگرا به رنگ سیاه. در نقشۀ اول بهروشنی مشخص است که تمامی اروپا از مرز روسیۀ سرخ شوروی به طرف غرب، به استثنای خاکستریِ متمایزِ مجارستان، سفید است.
با این همه، نقشۀ دوم تصویر دیگری پیش روی ما میگذارد: اتحاد شوروی که البته کماکان سرخ است، ولی محدودۀ سفید به حدوداً یک ـ چهارم محدودۀ سابق و به گوشۀ شمال غربی اروپا عقب کشیده است: فرانسه، سوئیس، کشورهای بنلوکس[۷] (بلژیک، هلند و لوکزامبورگ) کشورهای نوردیک[۸] (سوئد، نروژ و دانمارک به همراه ایسلند و فنلاند)، بریتانیا و ایرلند. باقی کشورهای اروپایی: پرتغال، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، اتریش، چکسلواکیِ تجزیهشده، لهستان، سه کشور حاشیۀ دریای بالتیک (لتونی، لیتوانی و استونی)، مجارستان، یوگسلاوی، رومانی، بلغارستان، آلبانی و یونان همگی هریک به نوعی تحت حاکمیت حکومتهای اقتدارگرای راستگرا درآمده و با رنگ سیاه مشخص شدهاند.
در نقشۀ سوم میبینیم که چند سال بعد و در میانۀ جنگ دوم جهانی بریتانیا، ایرلند، ایسلند، سوئد، فنلاند و سوئیس تنها لکههای کوچکیاند در برابر دریای کشورهای سیاهرنگی که قلمروِ وسیعشان از سمت شرق نیز صدها کیلومتر در قلب روسیۀ شوروی پیش رفته و البته اتحاد شوروی سرسختانه رنگ سرخ خود را حفظ کرده است.
آشکار است که حد فاصل سال ۱۹۱۹ یعنی پایان جنگ اول جهانی تا اواسط جنگ دوم جهانی اروپا دستخوش تغییرات عمدۀ تاریخی شده که به واسطۀ آن دموکراسیهای نوپای لیبرالِ پس از جنگ با اشکالاتی مواجه و تعداد زیادی از آنها به دست نیروهایی که با مسامحه اکنون آنها را نیروهای دستراستی مینامیم سرنگون شدهاند. با نگاهی به نقشۀ دوم میتوان گفت اکثر این تحولات پیش از آغاز جنگ دوم جهانی (۱۹۳۹) صورت گرفته، گرچه پیروزیهای نظامیان آلمانی به تسریع آن در سالهای جنگ کمک شایانی کرده است. چون اولین نمونۀ برجستۀ چرخش به راست در ایتالیا اتفاق افتاد (گرچه به لحاظ تاریخی اولین مورد نبود) که خود را «فاشیسم» نامید و چون ایتالیای فاشیست توجهات بسیاری را در اروپا و سراسر جهان به خود جلب کرد، عنوان «فاشیسم» با اندکی اغماض به عموم جنبشها و حکومتهای راستگرای عصر اطلاق شده است و بعدها نیز گاه سالهای مابین دو جنگ جهانی را «عصر فاشیسم» نامیدهاند.
بر صاحبنظران چپگرا یا لیبرالِ آن دوران سخت بتوان خرده گرفت که همۀ (یا دستکم اکثر) افکار، جنبشها و حکومتهای راستگرای عصر را همسو با هم و شبیه اعضای یک خانواده میدیدند که تنها تفاوتهای اندکی در جزئیات داشتند؛ همۀ آنها دشمن خونیِ دموکراسی انتخابی، آزادی عمل اتحادیههای صنفی و کارگری، و نیز آزادیهای بنیادی لیبرال در بیان سیاسی و اجتماعی، مطبوعات، جنبشها و تشکلها بودند. با این حال، در قلمروِ حکومتهای «فاشیستی»، نهتنها تمام نهادهای مستقل سرکوب و نابود شدند، بلکه نهادهای حامی آنها نیز در معرض قلعوقمع قرار گرفتند.
با این حال، چشمبستن بر ویژگیهای مشترک جنبشها و حکومتهای فاشیستی هم راه به جایی نمیبرد. نمیتوان بهسهولت به تمام کسانی که آنها را صورتهای گوناگونِ یک پدیدۀ یکتای شرورانه میشناختند انگ بیدقتی یا تعمیمدهی سادهلوحانه زد. تصور «فاشیسم»
بهعنوان یک پدیدۀ یکتا تصوری است که ریشه در روح عصر موردِ بحث دارد و به همین واسطه واجد اعتباری اصیل و قابل اعتناست و معنا و «واقعیتی» که با خود به زمانۀ ما حمل میکند همان اندازه واقعی است که هر روایت و تصور دیگری. با این همه، حتی نگاهی اجمالی به وقایع اروپای بین دو جنگ هر دانشجوی تاریخی را مجاب میکند که در پس نشانِ سرسریِ «فاشیسم» طیف وسیعی از ایدهها و شخصیتها و نهادها و حکومتهای مختلف وجود دارد که نمیتوان تنوع و اختلافاتشان را انکار کرد. برخی با اشتیاق و افتخار عنوان «فاشیست» بر خود نهاده و برخی از فاشیستخواندن خود ابا داشتهاند، برخی به جای آن از ناسیونال ـ سوسیالیسم[۹] استفاده کردهاند که در جای خود سؤالهای متعددی دربارۀ نسبت میان دو جزء این عنوان پیش میکشد. بعضی با جدیت مرام «فاشیستی» و علیالخصوص ویژگیهایی که آن را از سایر نحلههای راست افراطی متمایز میکرد، پی گرفتند و بعضی تنها جنبههایی از آن را، حتی گاه به طرزی شبههانگیز، پذیرفتند تا روکشی نازک با نقش و نگارهایی حاکی از تندروی بر رویکرد عموماً محافظهکارانهشان بکشند.
این تنوع باعث شد که برخی اروپاییان در سالهای بین دو جنگ بیشتر بر «تفاوتها»ی موجود میان گرایشهای راستِ زمانه تأکید کنند تا «ویژگیهای مشترک» آنها. این رویکرد در ابتدا بیشتر میان محافظهکاران راستگرا شایع بود، ولی در سالهای بعد در جمع لیبرالهای میانهرو و چپهای سوسیالست هم رواج یافت. هدف محافظهکارها در وهلۀ اول فاصلهگرفتن از نگرشها و سیاستهایی بود که بهدرست یا غلط به آنها منتسب میشد، ولی خود اعتقادی به آنها نداشتند؛ برای لیبرالها و سوسیالیستها هدف اصلی نیل به فهم دقیقتر پیچیدگیهای راستگرایی بود که در صورت امکان به آنها مجال میداد تا در برابر تهدید آن مقاومت کنند. فصل مشترک تمام این گروهها اتفاق نظر بر این امر بود که فاشیسم، عموماً بهعلت خصلت افراطیاش، ماهیتاً با سایر انواع حکومتهای راستگرا یا سازمانها و نمودهای آن، حتی اقتدارگراترینشان، «متفاوت» است. گروهی دیگر هم در این امر با آنها موافق بودند، ولو به دلیلی کاملاً متفاوت: فاشیستهای مفتخر بهعنوان فاشیسم. هرچه باشد از نگاه خودشان آرمان آنها بیش از هرچیز «انقلابی» بود.
تمایزگذاری بین «فاشیسم» و دیگر نحلههای راستگرایی رویکرد و نگاه غالب پژوهندگان دانشگاهی فاشیسم بوده است. این رویکرد از سالهای پس از جنگ دوم جهانی وجود داشته و بهخصوص در سالهای دهۀ شصت به اوج رسید، یعنی زمانی که «فاشیسمپژوهی» بدل به شاخهای وسیع در فضای آکادمیک شده و حتی امروزه که بیش از نیم قرن از فروپاشی رایش سوم گذشته همچنان حضور خود را حفظ کرده است. طی سی سال اخیر لشکری از پژوهندگان علوم سیاسی، جامعهشناسی، روانشناسی اجتماعی و تاریخپژوهانی از نحلههای مختلف تلاش کردهاند که ویژگیهای متمایزکنندۀ بنیادی فاشیسم را معین و جدا ساخته و تعریفی جامع از این پدیدار گریزان از تعین ـ پدیداری که مورد قبول عموم باشد و امروزه معمولاً «فاشیسم ژنریک»[۱۰] نامیده میشود ـ به دست دهند.
جستوجو برای نیل به جام مقدس «فاشیسم ژنریک» همواره چالشی نظری بوده است، چراکه مشکلاتی بر سر دستیابی به تعریفی جامع از آن در کار است که بهآسانی نمیتوان بر آنها فایق شد، هرچند که اخیراً به نظر میرسد «اجماعی جدید» در حال شکلگیری است.[۱۱] عموم پژوهندگان حوزۀ فاشیسم بر این عقیدهاند که اطلاق نام فاشیست بر گروهها و نحلههای مختلف باید با دقت صورت گیرد. گیلبرت آلاردایس چند سال پیش مدعی شد حال که رسیدن به تعریفی جامع امکانپذیر نیست بهتر است آن را همچون «مقولهای تحلیلی» بهکلی کنار بگذاریم. (چون پیشنهاد این عمل به جماعتی که با «فاشیسمپژوهی» نامی برای خود دستوپا کردهاند مانند آن بود که از گوسفندان بخواهند با گرگها طرح دوستی بریزند،
طبیعی است که پیشنهاد او گوش شنوایی نیافت.) با این حال، به رغم تمام موشکافیها و مجاهدات، تاکنون اجماعی کامل بر سر این امر حاصل نشده است که چه کسانی را میتوان «فاشیست» خواند یا اصولاً «فاشیسمی» که در تلاش برای تعریف و تدقیق آن هستیم چیست. آیا «فاشیسم» نامی برای مجموعۀ مشخصی از «ایدهها و اهداف» است؟ آیا فاشیسم یک نوع بسیار خاص از جنبشهای سیاسی است که «شیوه و منشِ عملی» متمایز و یکهای را نمایندگی میکند؟ آیا میتوان آن را نوع خاصی از حکومت دانست صرف نظر از اینکه چه جنبش یا جنبشهای مختلف سیاسی در برکشیدن یا اصولاً بهوجودآمدن آن نقش داشتهاند؟ آیا اصولاً رسیدن به تعریفی یگانه که تمام این موارد و دیگر جزئیات را در بر بگیرد امکانپذیر است؟ فاشیسم و نازیسم چه ربطی به هم دارند؟ آیا میتوان گفت فاشیسم و ناسیونال ـ سوسیالیسم مثل دو روی یک سکه، مثل دو واریاسیون از یک ملودی موسیقایی، دو مقولۀ تحلیلی مترادفند یا اینکه با هم تفاوتهای معنیداری دارند؟ آیا میتوان «فاشیسم» را مقولهای صرفاً تاریخی و «نئوفاشیسم» مابعدِ ۱۹۴۵ را مقولهای بهکلی متمایز دانست یا اینکه آیا فاشیسم هرچند در زمانی دیگر پا به عرصۀ وجود گذاشته پدیداری پایا و برگشتپذیر بوده است (سؤالی که امروزه به شکلی عینی با آن مواجهیم)؟ اینگونه سؤالها و سؤالهای مشابه همچنان پیشاروی ماست.
کار تاریخ، یا در واقع تاریخپژوهانی که آن را مینویسند، بررسیدن این موضوعات به سرراستترین شکل ممکن است، البته تا جایی که پیچیدگی این مسائل مجال دهد. کار تاریخپژوه کنکاش در ریشههای فرهنگی و فکری، ظهور و گسترش فاشیسم در بازۀ میان دو جنگ جهانی، پیروزیها و شکستهایش در قبضۀ قدرت و همچنین نسبت آن ـ بهمثابه مجموعهای از ایدهها، گونهای از جنبش سیاسی و نیز نوعی نظام حکومتی ـ با دیگر اَشکال اقتدارگرایی و افراطیگری دستراستی است. قصد من در این کتاب گنجاندن پدیدارهای سیال و تاریخی در قالب مقولههای صلب تحلیلی ـ یا شاید بهتر است بگوییم مقولههای ساکن تحلیلی ـ نیست، امری که عموماً مطلوب کسانی است که در پی تعریفی از «فاشیسم ژنریک» هستند. اگر بخواهیم مضمون و در واقع استدلال اصلی کتاب را در چند جمله بهدقت توصیف کنیم این است که فاشیسم را میباید در روند «استحاله»ی آن ـ وقتی که (گهگاه) از نظریه به جنبشی سیاسی ـ اجتماعی بدل میشود و وقتی (ندرتاً) از یک جنبش به نظامی حکومتی مبدل میشود ـ فهم و بررسی کرد. ساختار کتاب در کل بر مبنای این روند و پیامدها و استلزامات آن شکل گرفته و نتیجهگیری آن نیز نه معطوف دستیابی به «تعریف»ی از فاشیسم، که تلاشی است (امیدوارم کافی و دستکم در نوع خود معنادار) برای بهدستدادن «قالب»ی که بر مبنای آن بتوان فاشیسم را بهتنهایی و نیز در قیاس با راستگرایی، به معنای عام آن، سنجید و مطالعه کرد.
با این حال، روند مطالعاتی کتاب و شیوۀ نتیجهگیری آن هرچه باشد، در ابتدا لازم است بر سر ترمینولوژی عمومی کار به توافق برسیم. تاکنون دانستهایم، دستکم به طور ضمنی، که تشخیص و تمیز مجموعهای مشخص از ایدهها و اهداف ـ بسیاری از اینها ریشه در اروپای ماقبل ۱۹۱۴ داشتهاند، لیکن پس از ۱۹۱۹ ترتیبی ساختهوپرداختهتر پیدا کردهاند ـ که بتوان آنها را به معنای وسیع کلمه «فاشیستی» خواند، امری «شدنی» است؛ تمامی این ایدهها و خوانشهای مختلفشان، در هر بستر و زمینهای، از جنس ملیگرایی افراطی، و گاه (البته نه همیشه) نژادپرستانه بودهاند؛ نمایندگان جریانهای فاشیستی ملتِ خود و در برخی موارد کلیت تمدن غرب را «رو به انحطاط» و نیازمند احیای فرهنگی میدانستند؛ هدف آنها جایگزینکردن نهادهای لیبرال و پارلمانی و دموکراتیک ـ بهمثابه نشانههای قطعی انحطاط در فضای سیاسی جامعه ـ با نوعی نظام اقتدارگرا بود که به دست جمعی جدید از خواص اداره شود؛ بدون استثنا همۀ آنها ضدمارکسیستهایی سرسخت و به دنبال انقلابی «ملی» بودند که تمام طبقات جامعه را درون نظم اجتماعی نوینی گرد هم آورد. به همین دلیل است که فاشیستها را میتوان بهسادگی حتی از افراطیترین جریانهای راستگرای زمان جدا دانست، زیرا که هدفشان از برپایی یک نظام اقتدارگرا به قصد حفظ نظم اجتماعی موجود فراتر میرفت.
تشخیص و تمیز ایدهها و اهداف فاشیسم لازم است، ولی به خودی خود کافی نیست. میباید نسبت میان این ایدهها را ـ در بسترهای سیاسی ملی مختلف ـ با جنبشهای متعدد سیاسیِ پذیرای آنها، همچنین با افراد متعددی که به این جنبشها پیوسته یا به نوعی از آنها حمایت کردهاند، همچنین با دیگر سازمانهای سیاسی که از بعضی جهات با این جریانها همپوشانی سیاسی داشتهاند و همچنین با دیکتاتوریهای راستگرای جوراجوری که از سالهای ابتدایی دهۀ بیست میلادی تا پایان جنگ دوم جهانی صحنۀ اروپا را قرق کرده بودند، در نظر گرفت. همینجاست که تفاوتهای آشکار ایدئولوژیک میان آنها بهتدریج شکل غامضتری به خود میگیرد. برخی جنبشهای سیاسی ایدههای فاشیستی را بیکموکاست سرلوحه قرار میدادند و همه یا دستکم بخش اعظم اهداف برخاسته از آن ایدهها را پی میگرفتند. برخی دیگر، خودانگیخته یا از روی حسابگری صرف، به شکل گزینشی تنها بعضی از ایدهها و اهداف بهوضوح فاشیستی را انتخاب کرده با عناصر ریشهدار و مرسوم محافظهکاری درهم میآمیختند. جریانها و جنبشهایی هم بودند که شاید تنها وجه مشترکشان با فاشیستهای دوآتشه دشمنی با دموکراسی و نیروهای چپگرا بود و فاشیسم را اندکی کمخطرتر و نزدیکتر به خود مییافتند.
در مورد معدود حکومتهای فاشیستی مسئله بغرنجتر میشود. به چه حکومتی «حکومت فاشیستی» میگوییم؟ از سویی، برخی جریانها و جنبشها بیآنکه چندان نصیبی از ایدئولوژی و سازماندهی فاشیستی برده باشند، پس از تأسیس حکومت، عملاً پذیرای ظواهر، سبک و حتی ماهیت درونی حکومتی فاشیستی شدند. از سویی دیگر، میتوان استدلال کرد که در زیر پوستۀ پرزرقوبرق حکومت فاشیستی ایتالیا درونمایهای ذاتاً محافظهکار وجود داشت؛ چنان بارز و عیان که میتوان آن را ماهیت اصیل حکومت فاشیستی ایتالیا به حساب آورد. به عبارتی فاشیسم ایتالیا[۱۲]، سرمشق و نمونۀ اولیهای که میباید هر «فاشیسم» دیگری را در قیاس با آن سنجید، به شکلی متناقضنما به نوعی شاید کمتر از حدی که خود مدعی بود، یا حتی در نظر میآمد، «فاشیستی» بود. حال که این نکتۀ آخر بهرهای از اعتبار مییابد، چنین پرسشی به ذهن خطور میکند که حکومت ناسیونال ـ سوسیالیست رایش سوم در کجای تحلیل عمومی فاشیسم قرار میگیرد؟ یا نسبت میان یهودیکشی گسترده (هولوکاست) و دیگر تعدیهای افراطی آلمان نازی با فاشیسم چیست؟ قصد ما در این کتاب کنکاش در این مجموعۀ پیچیده و سردرگم اتفاقات و مسائل و سردرآوردن از آنهاست.
فاشیسم اروپایی همواره در پیوندی جدانشدنی با سالهای مابین پایان جنگ اول و پایان جنگ دوم جهانی فهمیده شده است و خواهد شد. علیرغم اینکه فاشیسم اروپایی محصول عصر خود بود و نمیتوان نیروی سهمگینش را جدای از تأثیر جنگ اول جهانی و نیز انقلاب روسیه بر اروپا تصور کرد، میتوان رد بسیاری از (اگر نگوییم اکثر) ژنهای ایدئولوژیک و نظری آن را تا اروپای انتهای قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم پی گرفت. پس بهتر است اول به سراغ اروپای بسیار متفاوت آن دوره برویم.
کتاب فاشیسم و راستگرایی در اروپا
۱۹۱۹-۱۹۴۵
نویسنده: مارتین بلینک هورن
مترجم: مهیار آقایی
ناشر: نشر نی





