کتاب فرندز -دوستان و عاشقان – نوشته متیو پری – به مناسبت درگذشت هنرپیشهای که ماهها با سریال «فرندز» شادمان کرد

میتو پری در بامداد امروز درگذشت. هنوز گزارش رسمی پزشکی از علت مرگ او منتشر نشده. اما میدانیم که «ظاهرا» در جکوزی خانه خود غرق شده.
میشود با توجه به سابقه او حدس زد که به چه علت مرده است. اما بیایید از زاویهای دیگر به داستان نگاه کنیم:
چه میشود که شخصی مشهور خواب و گیجی و سفر در وهم سکرآور داروها را به واقعیت موجود ترجیح میدهد؟
جدا شدن از محبوبیت گذشته؟ نبودن کسانی که واقعا به حرفهای ما بدون قضاوت گوش کنند؟ تروماهایی که رفع نمیشوند؟ سخت بودن کنار گذشتن مخدرها و مسکنها از دید بدنی؟ تنها بودن؟ نبود سیستمی که از نظر قانونی بتواند نابودی انسانها را پیشبینی کند و به صورت قانونی مداخله کند؟
چه میشود که تنها میشویم؟ گاه فریاد میزنیم و از ترس متهم شدن به صعف، هق هق گریههایمان را هم میخوریم؟
غمانگیز که هنرپیشهای که من یکی از شادترین ماههای زندگیام را با سریال او سر کردم، امروز در میانسالی درگذشته و برای من خاطرهباز دیگر مرور تکههای فرندز هم دشوار شده.
اما به این مناسبت کتاب فرندز را به شما پیشنهاد میکنیم.
کتاب فرندز – دوستان و عاشقان
نویسنده: متیو پری
مترجم: کیمیا فضایی
ناشر: میلکان
من در سهشنبه ۱۹آگست۱۹۶۹ به دنیا آمدم، پسر جان بنت پری، خوانندهی سابق سرندیپیتی سینگرز و سوزان ماری لنگفورد، بانوی ملکهی برفی سابق کانادا. شبی که به دنیا آمدم، طوفان عظیمی روی داد. (البته که اینطور باید میشد.) همه داشتند مونوپولی[۶۱] بازی میکردند و منتظر آمدنم بودند. (البته که اینطور بود.) حدوداً یک ماه بعد از فرود آدمها روی ماه، و یک روز بعد از اتمام جشنوارهی موسیقی ووداستاک،[۶۲] پا به زمین گذاشتم… خلاصه، جایی در ملغمهی بین مدارهای بینقص سماوی و آنهمه شلوغکاری در مزرعهی یازگور،[۶۳] من دارای حیات شدم و شانس یک نفر دیگر برای ساختن هتل در بوردواک[۶۴] را خراب کردم.
جیغکشان بیرون آمدم و دست از جیغکشیدن برنداشتم، تا هفتهها. از آن بچههای دچار کولیک بودم… شکمم از همان اول مشکل داشت. پدر و مادرم از شدتوحدت گریهکردنهای من دیوانه شده بودند. دیوانه؟ نگران شده بودند، برای همین سریع من را دکتر بردند. این قضیه مال سال ۱۹۶۹ است، در مقایسه با الان ماقبل تاریخ محسوب میشود. با وجود این، نمیدانم تمدن چقدر باید پیشرفته باشد که درک کند دادن فنوباربیتال[۶۵] به نوزادی که تازه دو ماه است هوای خدا را تنفس میکند، در بهترین حالت، رویکرد جالبی در طب اطفال است. اما در دههی ۱۹۶۰ آنقدرها هم اتفاق نادری نبود که دکترها به پدر و مادر نوزادان دچار کولیک آرامبخشهای خیلی قوی باربیتورات[۶۶] تجویز کنند. بعضی دکترهای مسنتر سر آن قسم میخوردند… و منظورم از آن «تجویز داروی قوی باربیتورات برای بچهای که تازه به دنیا آمده و دست از گریه برنمیدارد»، است.
میخواهم منظورم را خیلی واضح در این باره بیان کنم. پدر و مادرم را مقصر این جریان نمیدانم. بچهتان همیشهی خدا گریه میکند، مشخصاً مشکلی وجود دارد.
دکتر دارویی تجویز میکند، او تنها دکتری نیست که با این فکر موافق است، شما دارو را به بچه میدهید، بچه دست از گریه برمیدارد. آن دوران همهچیز فرق میکرد.
نشسته بودم روی زانوی مادرِ مضطرب بیستویکسالهام و داشتم از بالای شانهاش سر دکتر پیرپاتالی با لباس دکتری سفید جیغ میکشیدم که بهزور سرش را از میز پهن چوب بلوطیاش بلند کرد و زیر لب و دهان بوگندویش نُچنُچی کرد و گفت: «از دست پدر و مادرهای این دورهزمونه» و نسخهای از داروی بهشدت اعتیادآور باربیتورات برایم نوشت.
من پرسروصدا و محتاج بودم و پاسخ این مشکل یک قرص بود (هوم، درست شبیه سالهای دههی بیست زندگیام).
به من گفتند که در دومین ماه زندگیام، بین سن سی تا شصتروزگی فنوباربیتول مصرف کردم. این بازهی سنی زمان مهمی در رشد بچه است، مخصوصاً وقتی بحث خواب وسط باشد. (پنجاه سال بعد هنوز نمیتوانم خوب بخوابم.) بهمحض اینکه باربیتورات به بدنم میرسید، از هوش میرفتم. ظاهراً همین طور گریه میکردم، بعد دارو که اثر میکرد، بیهوش میشدم و این باعث میشد پدرم بزند زیر خنده. بدجنسبازی درنمیآورد؛ بچههای نشئه بانمکاند. تصاویری از نوزادیام دارم که قشنگ میتوان تشخیص داد کاملاً و حسابی لولم و در سن هفتهفتگی دارم عین معتادها دارم سرم را تکانتکان میدهم. فکر کنم برای بچهای که فردای جشنوارهی ووداستاک به دنیا آمده، همچین چیز عجیبی هم نیست.
خیلی بچهی محتاجی بودم؛ نه از آن نوزادهای بانمک و خندان که همه امیدوار بودند باشم. فقط دارو را میزدم و خفهخون میگرفتم.
جالبش اینجاست که من و باربیتورات در طی این سالها رابطهی عجیبی با هم داشتیم. آدمها تعجب میکنند از شنیدن اینکه من از ۲۰۰۱ بهبعد عمدتاً پاک بودم. بهاستثنای حدوداً شصت یا هفتاد اشتباه کوچولو در طول این سالها. وقتی این اشتباهها رخ میدهد، اگر میخواهید ترک کنید (که من همیشه همین را میخواستم)، به شما دارو میدهند تا در این مسیر کمکتان کند. ممکن است بپرسید چه دارویی؟ بله درست حدس زدید: فنوباربیتال! وقتی دارید سعی میکنید هر کثافت دیگری را که در بدنتان هست، خارج کنید، باربیتورات آرامتان میکند و هِی! من از سیروزگی خوردنش را شروع کرده بودم، برای همین در بزرگسالی هم فقط همان راه کودکی را ادامه دادم. وقتی برای سمزدایی در بازپروری هستم، خیلی محتاج و معذبم… عذرخواهی میکنم که این را میگویم؛ ولی من بدترین بیمار دنیا هستم.
سمزدایی جهنم است. سمزدایی یعنی درازکشیدن در تخت، تماشاکردن گذر ثانیهها؛ در حالی که میدانی اصلاً حتی به حالِ خوب نزدیک هم نشدهای. وقتی دارم سمزدایی میکنم، حس میکنم دارم میمیرم. حس میکنم هیچوقت تمام نمیشود. حس میکنم امعاواحشای درونم میخواهند از بدنم بخزند بیرون. رعشه میگیرم و عرق میکنم. همان نوزادی میشوم که برای بهترشدن اوضاع به او قرص نمیدادند. به انتخاب خودم تصمیم گرفته بودم چهار ساعت بالا باشم، با اینکه میدانستم بعدش باید هفت روز در این جهنم باشم. (گفتم که این بخش از مغزم خُل است، نه؟) گاهی اوقات، مجبورند ماهها زندانیام کنند تا بتوانند چرخه را بشکنند.
وقتی دارم سمزدایی میکنم، «حالِ خوب» میشود خاطرهای محو، یا چیزی مختص کارتپستالهای هالمارک.[۶۷] عین بچهها برای هر نوع دارویی که بتواند علائم را تسکین دهد، التماس میکنم… یک مرد گنده که احتمالاً در همان زمان روی جلد مجلهی پیپل[۶۸] خوشتیپ و سالم است، دارد برای تسکین درد التماس میکند. حاضرم هر چی دارم بدهم… تمام ماشینها، تمام خانهها، تمام پولها… تا فقط درد متوقف شود. وقتی هم که سمزدایی بالاخره تمام میشود، به تمام مقدسات قسم میخوری که دیگر هرگز سمت مواد نروی. تا اینکه دوباره، سه هفته بعد، میروی و دقیقاً در همان موقعیت قرار میگیری.
خُلبازی است دیگر. من خُلم.
مثل بچهها، تا مدتها نمیخواستم از لحاظ درونی روی خودم کار کنم؛ چون اگر قرص حلش میکند، خب، اینطوری آسانتر است و همین را یادم داده بودند.
حدوداً نهماهه بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتند که دیگر از همدیگر خسته شدهاند، من را نشاندند در ماشینی در ویلیامزتاون و سهتایی رفتیم سمت مرز کانادا… پنج ساعت و نیم طول کشید. قشنگ میتوانم سکوت آن ماشینسواری را تصور کنم.
من که البته حرف نمیزدم، دو تا پرندهی سابقاً عاشق صندلی جلو هم دیگر از حرفزدن با همدیگر سیر شده بودند؛ ولی با وجود این، آن سکوت حتماً کرکننده بود. اتفاقات جداً بدی داشت رخ میداد. آنجا، با صدای پسزمینهی آبشار نیاگارا، پدربزرگ مادریام، وارن لنگفورد[۶۹] که شبیه ارتشیها بود، منتظرمان ایستاده بود، اینطرف و آنطرف میرفت و برای گرمماندن، یا از روی عصبانیت یا هر دو، پاهایش را به زمین میکوبید.
پیاده که شدیم، برایمان دست تکان داد، انگار آمده بودیم و میخواستیم تعطیلات مفرحی را شروع کنیم. من از دیدنش هیجانزده شده بودم و بعد، برایم تعریف کردند که پدرم من را از صندلی عقب پیاده کرد، داد دست پدربزرگم و بعد از آن، در سکوت، من و مادرم را گذاشت و رفت. بعد، مامان هم بالاخره از ماشین پیاده شد و من، مامانم و پدربزرگم ایستادیم و به صدای ریزش و غرش آبشار هنگام ریختن درون ژرفدرهی نیاگارا گوش دادیم و پدرم را تماشا کردیم که با سرعت و برای همیشه دور شد.
معلوم شد که دیگر قرار نبود با همدیگر در خانهی کوچک کجومعوجمان زندگی کنیم. تصور میکنم که آن موقعها به من گفتند که پدرم بهزودی برمیگردد.
مادرم احتمالاً گفت: «نگران نباش. بابا رفته سر کار، متیو. زودی برمیگرده.»
بابابزرگ میگفت: «یالا، مرد جوون، بیا بریم مامانبزرگ رو پیدا کنیم. شام اسپاگتی رو که خیلی دوست داری، درست کرده.»
همهی پدرها و مادرها میروند سر کار و همیشه برمیگردند. این روال عادی و معمولیاش است. هیچ جای نگرانی نیست. اصلاً موضوعی نبود که بخواهد باعث حملهی کولیکی، یا اعتیاد، یا احساس مادامالعمر رهاشدگی یا احساس ناکافیبودن یا کمبود مستمر آرامش یا نیاز عاجزانه به محبت یا دلیل بر بیاهمیتی من باشد.
پدرم باسرعت گذاشت و رفت، خدا میداند کجا. نَه روز اول از سر کار برگشت، نه روز دوم. امیدوار بودم بعد از سه روز برگردد، بعد گفتم شاید یک هفته بعد، بعد شاید یک ماه، اما بعد از شش هفته دست از امیدواری برداشتم. بچهتر از این حرفها بودم که درک کنم کالیفرنیا کجاست یا «رفتن بهدنبال رؤیاها برای هنرپیشهشدن» یعنی چی… هنرپیشه دیگر چه کوفتی است؟ بابای من کدام گوری بود؟
پدرم که بعدها در زندگیاش تبدیل به پدری بینظیر شد، داشت فرزندش را با زنی بیستویکساله تنها میگذاشت که میدانست هنوز برای تنهایی بزرگکردن بچه زیادی جوان است. مادرم زنی فوقالعاده و احساسی است و آن موقع فقط خیلی جوان بود.
او هم مثل من رهاشده بود، درست همان جا در پارکینگ مرز بین آمریکا و کانادا. مادرم وقتی بیست سالش بود، باردار شد و حالا که تازه مادر شده بود، مجرد بود. اگر در بیستویکسالگی به من هم بچه میدادند، سعی میکردم بچه را مثل نوشیدنی بروم بالا. مادرم تمام تلاشش را کرد و این خیلی چیزها راجع به او نشان میدهد؛ اما با این حال، او اصلاً برای این مسئولیت آماده نبود. من هم که تازه پا به این دنیا گذاشته بودم، اصلاً برای هیچی آماده نبودم.
من و مامان هر دو رهاشده بودیم، در واقع حتی قبل از اینکه فرصت کنیم همدیگر را بشناسیم.
با رفتن بابا، سریع متوجه شدم که من هم در خانه نقشی داشتم. وظیفهام سرگرمکردن، مسخرهبازی درآوردن، شادکردن، خنداندن بقیه، آرامکردن جو، راضیکردن، و ملیجک دربار شدن بود.
حتی وقتی یک بخش کامل از بدنم را از دست دادم. در واقع، مخصوصاً آن موقع.
با فنوباربیتول در پیشینهام (که استفاده از آن مانند خاطراتم از چهرهی پدرم، داشت محو میشد،) باسرعت بهسمت نوپایی رفتم و یاد گرفتم که چطور قیم خودم باشم.
وقتی در مهدکودک بودم، بچهی کودنی دستم را لای در گذاشت و بعد از اینکه جهشهای باشدت خون که عین فشفشه بیرون میزد، بند آمد، یک نفر به عقلش رسید که پانسمانش کند و من را به بیمارستان ببرد. آنجا مشخص شد که من واقعاً نوک انگشت وسطم را از دست داده بودم.
با مادرم تماس گرفتند که سریع خودش را به بیمارستان برساند. هقهقکنان رسید (که قابلدرک بود) و دید من با یک پانسمان گنده روی دستم روی تخت بیمارستان نشستهام. قبل از اینکه بتواند دهانش را باز کند، گفتم: «لازم نیست گریه کنی… من گریه نکردم.»
آن موقع هم همین طوری بودم: اجراکننده، مردمراضیکن. (کی میداند… شاید حتی برای خوب منتقلکردن دیالوگم ادای قیافهی شوکه و یکهخوردهی چندلر بینگ[۷۰] را درآوردم؟) حتی در سهسالگی یاد گرفته بودم که باید مرد خانه باشم. باید از مادرم مراقبت میکردم؛ گرچه انگشتم تازه قطع شده بود. فکر کنم در سیروزگی یاد گرفته بودم که اگر گریه کنم، بیهوشم میکنند؛ برای همین بهتر بود گریه نکنم، یا اینکه میدانستم باید مطمئن شوم همه، از جمله مادرم، احساس امنیت و خوشی کنند. انگار این جمله، دیالوگی محشر برای نوپایی مثل من بود که مثل رئیسها روی تخت بیمارستان بیان کند.
چیز زیادی تغییر نکرده است. اگر تا خرخره به من اکسیکانتین[۷۱] بدهید، حس میکنم از من مراقبت شده و وقتی حس کنم از من مراقبت شده، میتوانم از بقیه مراقبت کنم، از خودگذشتگی کنم و به درد کسی بخورم. اما بدون مواد، حس میکنم شلپشلوپ میریزم در دریای پوچی. این البته، یعنی برای من کاملاً غیرممکن است که در رابطهای، مفید باشم یا حضور داشته باشم؛ چون فقط دارم سعی میکنم برسم به دقیقهی بعدی، ساعت بعدی، روز بعدی. حس ناخوشایندِ ترس را دارم، حس تندوتیز نالایقبودن. کافی است ذرهای از این دارو، قطرهای از آن دارو به من برسد، آن وقت سرحال میشوم… وقتی مواد زدی و بالایی، طعم هیچچیز را حس نمیکنی.





