قدمت انتشار ترجمه داستانهای علمی تخیلی کوتاه به صورت پاورقی مجلهای در ایران دستکم 15 سال بیش از آن چیزی است که فکر میکردیم!

مجله دانشمند در دهه 60 داستانهای علمی تخیلی ارزشمندی را ترجمه و چاپ کرد. سالها سال من تصور میکردم که انتشار داستانهای کوتاه علمی تخیلی به این سبک، ابتکار دانشمند است. اما مدتی است که میدانم حدود 15 سال پیشتر هم این کار انجام میشده. دستکم 2 نمونه سراغ دارم. که یکی از آنها را دوست دیگری متوجه شده و به موقع پروژه بازنشر آن داستانهای قدیمی را کلید خواهد زد و دیگری را من دیروز متوجه شدم.
کتاب سیارهای برای تسخیر را از خیلی وقت پیش داشتم و در کودکی هم داستانهایش را خوانده بودم. اما دقت نکرده بودم که داستانهای آن در واقع گردآوریشده از مجله فضا است که در دهه 1350 خورشیدی در ایران چاپ میشد و مترجم نامآشنا شهریار بحرانی، مترجم آن داستانها بودهاند.
حالا که میدانم شوق علمی تخیلی و مجلاتی که به صورت پاورقی داستانهای علمی تخیلی را چاپ میکردند، یک و نیم دهه بیشتر است، بسیار خوشحالم.
آرزوی روزی را که میکنم که رویا و تخیلی با فارغ بال در قالب چند مجله هفتگی هفتگی علمی تخیلی و فانتزی در ایران به صورت تالیف و ترجمه در ایران، مجال عرض اندام در قالبی نو پیدا کنند.
فعلا که همین پست با واقعا با زحمت زیاد و با تحمل مشقت قراوان قابلیت انتشار پیدا کرد. هر چند که لیاقت شما خواننده عزیز بسیار بیشتر از اینهاست …امیدوارم که همچنان توان پایداری داشته باشم و رشته الفت و آشنایی ما گسسته نشود.
و اما فقط یک داستان برای نمونه. در کتاب اسم نویسنده آورده نشده و وضعیت اینترنت طوری نیست که جستجوی مفصل کنم.
جانسخت

پیرمرد میگفت:
«اون روزای قدیم. اون دورانی که ما بودیم، ایالات متحده بود و روسیه بود. انگلستان بود و روسیه بود و اسپانیا بود. و ایالات کشورا بودن، ایالات جداگانهای بودن، ملتهای مختلف بودن. مردم این دنیا بودن.»
توم گفت:
«امروزم مردم این دنیا هستن، پیرمرد. مگه تو نمیبینیشون؟»
پیرمرد یکدفعه پرسید:
«تو کی هستی؟»
– «من تومام.»
– «توم؟»
– «نه، پیرمرد. توم! من هم که گفتم توم. تو خوب تلفظش نکردی، پیرمرد. تو اسم توم دیگهای رو گفتی.»
پیرمرد با خستگی گفت:
«شما همتون توم هستین. هر کسی یا تومه یا دیک یا هاری.»
آنگاه نشست و در حالیکه میلرزید، مرد جوان و زیبایی را که در کنارش ایستاده بود نگریست و نسبت به او نفرت عجیبی احساس کرد.
آنها در کنار باغچهٔ بیمارستان بودند. خیابان مملو از مردان و زنان زیبایی بود که صف کشیده و منتظر ایستاده بودند. از آنطرف شهر هیاهویی بهآرامی نزدیک میشد.
پیرمرد عصایش را بهطرف خیابان بالا برد و مردم را نشان داد:
«به اینا نگاه کن! همهشون توم، دیک یا هاریان. اونهمه دیزی و آن و ماری.»
توم لبخندی زد:
«نه پیرمرد. ما اسمهای دیگهای هم داریم.»
پیرمرد خمیازهای کشید:
«من تا حالا صد تا توم مثل تو رو دیدم و با اونا حرف زدم. همهتون مث همین.»
توم گفت:
«ما معمولاً از یک نوع اسم استفاده میکنیم، پیرمرد، ولی اونو به انواع مختلف تلفظ میکنیم. من توم نیستم یا توم یا توم. من توم هستم. متوجه اختلاف اینا نمیشی؟»
پیرمرد پرسید:
«این شلوغی دیگه واسه چیه؟»
توم توضیح داد:
«این فرستادهٔ کهکشانیه. فرستادهای از ستارهٔ نیشتر، شعرای یمانی. ستارهای در صورت فلکی جبار، اوریون. داره از شهر بازدید میکنه. این اولین باریه که موجودی از دنیاهای خارج به زمین اومده. همهٔ ما خیلی خوشحالیم.»

پیرمرد گفت:
«اون روزای قدیم ما فرستاده و سفیر واقعی داشتیم. مردانی از پاریس و رم و برلین و لندن. اونا جنگ میکردن، صلح میکردن، دربارهٔ چیزهای واقعی صحبت میکردن. یونیفرمهاشون خاکی و خونآلود بود. هر کدومشون یک اسلحهٔ سنگین حمل میکردن.
آخه ما داشتیم میجنگیدیم. اون سالها، سالهای باشکوهی بودن. سالهای واقعی. دوران شجاعتها و دلیریها.»
توم گفت:
«ما هم حالا روزای باشکوه و جالبی داریم، پیرمرد.»
پیرمرد خمیازهای کشید:
«نه، ندارین. شماها کی تا حالا بخاطر هدفی تو زندگی زنده بودین؟ شماها کی جنگیدین و گلوله خوردین؟ وقتی جنگ برای استقلال تو تمام کشورها اعلام شد، همه بر علیه حکومتها دست به اسلحه بردن. یادمه گلهگله مردم رو تیربارون میکردن.
وقتی یکجایی رو میگرفتیم و اونو از سربازای دشمن پاک میکردیم، چکمههامون تا نصفه تو خون بود.»
علائم تعجب حاکی از نادانی بر چهرهٔ مرد جوان نقش بست. پیرمرد که از یادآوری دوران گذشتهٔ پرافتخارش هیجانزده شده بود، گرفتار رعشهای شد و چند دقیقه ساکت گشت.
آنگاه که حالت عادی خود را بازیافت، بر روی عصایش ضرب گرفت و گفت:
«هنوزم که هنوزه اونطرف دنیا دارن میجنگن. اما اینجا همهچیز ساکته. همهچیز بوی مرگ و بیخبری رو میده.
و شماها که منتخبین اونا هستین حالا حاکم دنیا شدین. شمایی که دیگه نه هیجانی سرتون میشه، نه عشقی، نه ترسی، و نه مرگی. از خون داغی که تو رگها جریان داشت خبری نیست. همتون بهظاهر عاقل و متفکرین، اما با وجود این آروم، سربهزیر و مطیع.
حتی اسمهایی که برامون یهوقتی یهعالمه معنی داشت از بین رفته و جاش رو به توم و دیک و هاری داده.»
توم گفت:
«صبر کن پیرمرد. تند نرو. ما هم عاشق میشیم. ما هم هیجان داریم. از چیزای زیادی میترسیم. اون چیزی که تو دلت براش تنگ شده، شیطانیه که ما تو وجود خودمون کشتیم.»
پیرمرد فریاد زد:
«و شما همهچیز رو کشتین. همهچیز رو نابود کردین. هر لحظه و هر دقیقه انسان رو نابود میکنین. این شیطانی که میگی تو وجود خودتون کشتین، حالا اونطرف دنیا داره میجنگه. برای زنده موندن، برای انسان موندن.»
مرد جوان خواست حرفی بزند که دوباره پیرمرد جلویش را گرفت و با انگشت لرزانش بهطرف او اشاره کرد:
«تو چقدر خون تو رگهات جریان داره؟»
توم گفت:
«هیچی. هیچ خونی ندارم پیرمرد. بهجاش محلول نامار تو رگامه، چون خون نمیتونه در مقابل تشعشعات سالم بمونه. و من هم تو رشتهٔ پیلهای اتمی کار میکنم.»
پیرمرد نیشخندی زد:
«نه خونی… و نه استخوانی…»
توم گفت:
«همهٔ استخوانهام عوض نشده.»
پیرمرد گفت:
«و نه اعصابی، هان؟»
توم گفت:
«همهٔ بافتهای عصبیام هم تعویض نشده.»
پیرمرد گفت:
«نه خونی، نه استخوانی، نه رودهای، نه قلبی، و نه حتی قسمتهای خصوصیای. آخه شما با یه زن چکار میکنین؟ همهجاتون که مکانیکی شده.»
توم خندید:
«آدم معمولی. نه بیشتر از شصت درصد، پیرمرد. من هم بچههایی دارم.»
پیرمرد گفت:
«و بقیهٔ تومها و دیکها و هاریها؟»
توم گفت:
«همه از سی تا هفتاد درصد، پیرمرد. اونا بچه دارن و واقعاً زن و بچهشون رو دوست دارن. اون کاری رو که شما با دندونهای خرابتون میکردین، حالا ما با تمام بدنمون میکنیم.
اون قسمتهایی که احتیاج به تعویض دارن، عوض میکنیم. بهجاش اعضای تمیز و سالم پلاستیکی میگذاریم و هیچ اشکالی هم پیش نمیآد.»
پیرمرد فریاد زد:
«شماها انسان نیستین. ماشینین. آدمآهنی. هیولا. ماشین. شما انسان رو از بین بردین.»
توم لبخند زد:
«در حقیقت، پیرمرد، اونقدر اختلاط بین انسان و ماشین پیش اومده که تفکیکشون از هم مشکله. ما دیگه در پی جدا کردن اونا نیستیم. ما خوشحالیم که با نشاط زندگی میکنیم و با نشاط کار میکنیم. ما درست و میزون هستیم.»
پیرمرد گفت:
«اون روزای قدیم ما همگی بدنهای واقعی داشتیم که از اصابت گلوله و آتیش داغ شده بود. خون و استخون و عصب و روده داشتیم. مث من.
ما کار میکردیم، میجنگیدیم، مریض میشدیم، لذت میبردیم، دوست داشتیم، نبرد میکردیم، میکشتیم و زنده میموندیم.
شماها زندگی نمیکنین. شما سوپرمنهای کامل، مردای ماشینی، مخلوطی از اسیدهای آزمایشگاه تو لایههای پوستین. حالا دیگه اثری از یک ضربهٔ خونین، یک بوسه، یک توطئه، یک انقلاب و یک زندگی نیست. چقدر دلم میخواست زندگی واقعی ببینم، نه زندگی تقلیدی ماشینوار شما رو.»
توم قیافهای جدی به خود گرفت:
«این همون مرض قدیمی توئه پیرمرد. چرا نمیگذاری دوباره تو رو بسازیم؟ تکمیلت کنیم؟ جاهای خرابت رو عوض کنیم؟ اگه اجازه بدی، غدد تحریکشدهات رو عوض کنیم و عکسالعملهات رو کنترل کنیم.»
پیرمرد با هیجان شدیدی فریاد زد:
«نه، نه، نه! من هیچوقت به یک توم دیگه تبدیل نخواهم شد.»
از سر جایش بلند شد و عصایش را بهصورت تهدیدآمیزی دور سرش چرخاند:
«میدونی منو برای چی اینجا فرستادن؟ وقتی دستگیرم کردن حکم اعدام همراه با شکنجه بود. اما دردناکترین شکنجه رو این تشخیص دادن که مدتی رو درمیان شماها بگذرونم.»
مرد جوان آرام گفت:
«این حرفها چیه؟ با من بیا تا…»
عصای پیرمرد با قدرت عجیبی بر صورت جوان فرود آمد. پوست چهرهٔ توم پاره شد و آنقدر غیرمنتظره بود که او از تعجب فریادی کشید.
مرد جوان و زیبای دیگری از خارج بیمارستان به داخل پرید، پیرمرد را گرفت و به نرمی بر جایش نشاند. سپس بهطرف توم برگشت و مایع قهوهایرنگی را که از زخمش بیرون آمده بود پاک کرد.
گفت:
«حالت خوبه، توم؟»
توم با حیرت به پیرمرد نگاه میکرد:
«دردم نگرفت. میدونی؟ تصور میکنم که او واقعاً میخواست منو بکشه.»
مرد دوم گفت:
«البته که میخواست. این اولین دفعهست با اون هستی، اینطور نیست؟ تو میبایست ببینی چطور نفرین میکنه و فحش میده. عجب باغ وحشی درست نشدهایم. کمی هم از داشتن این پسر پیر مغروریم. آخه اون تکه یک موزهٔ انسانشناسی تماموکماله.»
بعد کنار پیرمرد نشست و گفت:
«من مواظبشم. تو برو فرستاده رو تماشا کن.»
پیرمرد هنوز عصبانی بود و میلرزید:
«اون روزای قدیم شجاعت بود، بیباکی بود، روح و قدرت، خون سرخ.»
مرد جوان گفت:
«خیلی خب، خیلی خب پیرمرد. ما هم اینا رو داریم. وقتی ما انسانی رو دوباره میسازیم، ازش چیزی جز بدی و خرابی اعضای بدنش رو نمیگیریم.»
پیرمرد پرسید:
«تو کی هستی؟»
– «من تومام.»
– «توم؟ نه، توم. تو همون توم قبلی هستی؟»
– «نه، اون توم بود، اما من توم هستم.»
چهرهٔ کنجکاو پیرمرد عوض شد:
«شما همگی توم هستین. خدا لعنتتون کنه.»
توم گفت:
«نه پیرمرد. ما مختلفیم. فقط تو نمیتونی تشخیص بدی.»
هیاهو نزدیک شد. صدای کف زدن و تحسین به گوش میرسید. مردم بیرون بیمارستان شروع به فریاد کردند. از ته خیابان صدای موسیقی میآمد.
توم زیر بغل پیرمرد را گرفت:
«بیا کنار نردهها، پیرمرد. بیا فرستاده رو تماشا کن. این روز بزرگی برای کرهٔ زمینه. بالاخره با ستارهها ارتباط حاصل کردیم.»
پیرمرد زمزمه کرد:
«خیلی دیره.»
– «مقصودت چیه؟»
– «ما میبایست اونا رو پیدا میکردیم، نه اونا ما رو. اون روزای قدیم شجاعت و جسارت وجود داشت. ما جنگ میکردیم و قدرتها رو از بین میبردیم.»
توم فریاد زد:
«اونهاشن! کنار دانشگاه ایستاده. داره نزدیک میشه. چه ژست باشکوهی! همهچیز رو بازدید میکنه. همهچیز رو با دقت نگاه میکنه.»
پیرمرد نجوا کرد:
«اون روزای قدیم ما با آتیش و خون میاومدیم تو خیابونها. اسلحههامون رو تو دستهامون فشار میدادیم. مردم برامون گل میانداختن و اشک میریختن.»
توم فریاد زد:
«داره میآد. هیچوقت این لحظه رو فراموش نکن.»
ماشین بزرگ و براقی کنار بیمارستان توقف کرد. مردم هورا میکشیدند. افسران لبخند میزدند و توضیح میدادند.
فرستادهٔ کهکشانی پیاده شد و بهطرف باغچه آمد.
پیرمرد از نردهها جدا شد. عصایش را بالا برد و فریاد زد:
«به شما خوشآمد میگم. فقط من میتونم به شما خوشآمد بگم.»
و عصایش را با تمام قدرت بر صورت او کوبید:
«من آخرین انسان روی زمینم.»







امیدوارم علم انقدر پیشرفت نکنه که انسان نامیرا بشه!
امان از انسان نامیرا