کتاب نیمی از خورشید زرد | چیماماندا انگزی آدیچی | خلاصه و معرفی و نقد

چیما ماندا گزی ادیشی (چیماماندا نگزی آدیچی) ، زاده ی 15 سپتامبر 1977، رمان نویس، نویسنده ی ادبیات غیرداستانی و داستان کوتاه اهل نیجریه است. ادیشی در رشته ی داروسازی در دانشگاه نیجریه تحصیل کرده است. او در سال 2003، موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته ی نویسندگی خلاق از دانشگاه جان هاپکینز شد و در سال 2008، فوق لیسانس خود را در رشته ی مطالعات آفریقا از دانشگاه ییل گرفت. ادیشی در نیجریه، کارگاه های نویسندگی برگذار می کند و در ایالات متحده زندگی می کند.
داستان و معرفی کتاب
رمان نیمه ی یک خورشید طلایی، لحظه ای سرنوشت ساز در تاریخ مدرن آفریقا را روایت می کند: تقلای دولت خودخوانده ی بیافرا برای برپایی یک جمهوری مستقل در نیجریه در دهه ی 1960، و خشونت خون باری که از پس آن اتفاق افتاد. چیما ماندا گزی ادیشی، با همزاد پنداری درخشان و استعداد ذاتی خود در داستان سرایی، زندگی سه شخصیت درگیر در حواشی این دهه ی پرتلاطم را در هم می آمیزد. اوگوو که سیزده سال سن دارد، به عنوان خدمتکار خانه ی یک استاد دانشگاه با فکر و شور انقلابی، استخدام می شود. اولانا، معشوقه ی زیبای پروفسور است که زندگی آسوده ی خود در لاگوس را رها کرده تا در شهری دانشگاهی و غبارگرفته در کنار او زندگی کند. و در نهایت، ریچارد، مردی انگلیسی و کم رو است که شیفته ی خواهر اسرارآمیز و مرموز اولانا شده است. با پیشروی ارتش نیجریه، این سه شخصیت برای نجات جان شان مجبور به فرار می شوند و آرمان ها و وفاداری شان نسبت به یکدیگر در بوته ی آزمایش قرار می گیرد. رمان نیمه ی یک خورشید طلایی، حماسی، بلند پروازانه و رمانی تأثیرگذار درباره ی مسئولیت های اخلاقی، پایان دوره ی استعمار، همبستگی های قومی، طبقه ی اجتماعی، نژاد و پیچیده تر شدن همه ی این عوامل در حضور عشق است. ادیشی به شکلی درخشان، امیدها و ناامیدی های زندگی در این مکان و زمان خاص را به مخاطب نمایش داده و تصویری قدرتمند، تکان دهنده و بسیار احساسی از آفریقای مدرن ارائه می کند.
حس و حال کتاب
این کتاب ، قصهای از ایستادگی در برابر ظلم، عشق و وفاداری را به تصویر میکشد. رمان «نیمی از خورشید زرد» به قلم چیماماندا انگوزی آدیشی، داستانی تحسینشده و خوشساختار است که در بستر ماجرای واقعی جنگ داخلی نیجریه اتفاق میافتد. مردمان ناحیهٔ کوچکی به نام بیافرا در جنوب شرقی نیجریه در سال ۱۹۶۷، علیه حکومت مرکزی ظالم و فاسدشان قیام کردند و موفق شدند بیافرا را به منطقهٔ مستقل سیاسی تبدیل کنند. این آزادی دوام چندانی ندارد؛ چون در سال ۱۹۷۰ حکومت مرکزی با هجومی خونین و وحشیانه بیافرا را تسخیر و دوباره به خاک خود اضافه میکند. چیماماندا انگوزی آدیشی در کتاب، داستان این اتفاقات را به قصهٔ زندگی چند شخصیت خیالی گره زده است. استاد دانشگاهی انقلابی و جسور به نام «اودنیگبو» همراه با معشوقهٔ جوان و خدمتکارش در خانهای در نیجریه زندگی میکند. «اوگوو» نام پسرک خدمتکاری است که از روستایی دور، خودش را به خانهٔ اودنیگبو رسانده تا آنجا کار کند و «اولانا» نیز نام آن معشوقهٔ زیبا است که زندگی مفرحش در لاگوس را رها کرده تا در کنار اودنیگبو زندگی کند. «کاینن» خواهر دوقلوی اولانا است که با وجود ظاهر زیبایش، زبانی تند و گزنده دارد. او سالها پیش بهخاطر تفاوتهایی که در طرز فکر با خواهرش داشت، مسیرش را از او جدا کرد، اما جریان انقلاب در بیافرا این دو خواهر را بر آن میدارد تا فارغ از طرز فکر متفاوتشان در کنار هم و برای آزادی مبارزه کنند. «ریچارد» در این رمان، نویسندهای انگلیسی است که دل در گروی کاینن دارد. سرنوشت، مسیر زندگی این چند نفر را بهطرزی عجیب در هم پیچیده است. با آنها همراه شوید.
در سال ۲۰۱۳ میلادی، فیلمی سینمایی بر اساس کتاب نیمی از خورشید زرد و با همین نام و بهکارگردانی «یی بندل» ساخته شد. این رمان برندهٔ جایزهٔ زنان در بخش داستان (Women’s Prize)، برندهٔ جایزهٔ اورنجِ بهترین داستان در سال ۲۰۰۷، نامزد دریافت جایزهٔ حلقهٔ ملی منتقدان کتاب، کتاب شایستهٔ تقدیر نیویورک تایمز، برندهٔ جایزهٔ Anisfield-Wolf Book و برندهٔ جایزهٔ PEN Open Book است.
بخشی از کتاب نیمی از خورشید زرد
«یک بار ریچارد شنید که هریسون به جومو میگفت: «گلهای پشت پنجرهی اتاق مطالعه رو آب نده، اون آقا داره مینویسه و صدای آب تمرکزش رو به هم میزنه.» و چون میخواست ریچارد هم صدایش را بشنود درست زیر پنجره با صدای بلند با جومو حرف میزد. چاپلوسی هریسون و احترامش به نوشتن او مایهی تفریح ریچارد شده بود. هرروز میآمد و با اینکه روی ماشین تحریر اصلاً خاکی ننشسته بود گردگیریاش میکرد و رغبتی به دور ریختن صفحههای توی سطل زباله نشان نمیداد. هر دفعه کاغذهای مچالهشده را برمیداشت و میپرسید: «آقا دیگه از این برگهها استفاده نمیکنید؟ مطمئنید؟» ریچارد هم میگفت که مطمئن است. بعضی وقتها با خودش فکر میکرد اگر به هریسون میگفت خودش هم مطمئن نیست دربارهی چه چیزی مینویسد، هریسون چه فکری در موردش میکرد. اگر برایش تعریف میکرد که داستان باستانشناسی را نوشته و بعد نیمهکاره رهایش کرده و داستان دیگری دربارهی عشق مردی انگلیسی و دختری آفریقایی نوشته و آن را هم نیمهکاره رها کرده و حالا دارد داستان دیگری دربارهی زندگی در شهر کوچکی در نیجریه مینویسد، چه میگفت.»
اولانا کف قطار نشست و زانو بغل گرفت. فشار بدن های عرق کرده و گرم را کنارش حس می کرد. بیرون قطار مردم خودشان را با تسمه به قطار بسته بودند و بعضی هم روی پله ها نرده را گرفته بودند. یکی از مردان افتاد و فریادهای خفیفی به گوش رسید. قطار حسابی زهوارش در رفته بود و چهارپاره آهن کهنه بود. تکان ها طوری بود که انگار از روی سرعت گیر رد می شوند و اولانا بی اختیار می افتاد روی زن بغل دستی اش و می خورد به چیزی که زن روی پاهایش گذاشته بود. کاسه ای بزرگ.
دامن لنگی زن پر از لکه بود. لکه هایی شبیه خون، اولانا مطمئن نبود، چشمانش می سوخت. حس می کرد سنگریزه و فلفل توی چشمش پاشیده اند. اولانا توی کاسه را نگاه کرد. سر دختربچه ای را دید که گویی به صورتش خاکستر مالیده بودند، گیس های بافته، و چشمانی که سفیدی شان برگشته بود و دهانی باز مدتی به آن خیره ماند و بعد روی برگرداند. یکی جیغ کشید.
زن گفت: «می دونین چقدر طول می کشید این گیس ها رو براش ببافم؟ آخه موهاش خیلی پرپشت بود.» موهای بافت دخترک از جلوی چشمانش دور نمی شد.در خیال مادر را می دید که موهای دخترش را می بافد و پیش از این که با شانه چوبی فرق برایش باز کند، انگشتانش را به روغن آغشته می کرد.





