خواب دیدم …

خواب دیدم به کتابفروشی‌ای در شهرستان رفته‌ام. نسیمی از دریا می‌وزید و حس آرامش می‌داد. در خواب متبادر شده به من که هر چند کتاب که می‌توانم بخرم. به سبک کتابفروشی‌های شهرستان؛ کتایفروشی در نگاه اول کوچک بود، دو میز وسط فروشگاه گذاشته بودند و قفسه‌ای.  اما من با خودم گفتم در هر کتابفروشی یا کتابخانه‌ای، دست‌کم می‌شود یکی دو کتاب خوب پیدا کرد. همین طور هم شد و دو کتاب انتخاب کردم.

صندوق فروشگاه یک دفعه اصرار کرد که ما 2.5 میلیون تومان به شما بدهکاریم و بگذارید دقیق حساب کنم که چقدر باید به شما برگردانیم. که ناگهان چشمم خورد به راهرویی L شکل و اینکه کتابفروشی در اتاق‌ها دو سوی راهرو، انبوهی کتاب دیگر دسته‌بندی کرده و من تازه چیزی حدود 10 درصد فروشگاه را دیدم. اتاق اول را اختصاصی داده بود به رمان‌های مشهور به زبان اصلی. در اتاقی هم دو مجله دانشمند مرداد و شهریور ماه را خریدم که دقیقا شکل و ظاهر و حتی کیفیت مجله دهه 60 از نظر جنس کاغذ و محتوا داشتند. هر دو را سریع قاپیدم.

شب به مهمانی شامی دعوت بودم و می‌دانستم که فرصت خیلی کوتاهی دارم و در ذهنم بود که فردایی هم برای مراجعه مجدد هست. اینجا خوابم و قطع شد و از این رویای کوچک با آرامش نمی‌خواستم بیرون بیایم.

این البته قسمتی از حوابم بود… ذهن انسان در ناخودآگاه چه اجزایی را کنار هم می‌چیند. بعد از 40 روز ناتوانی در کسب اخبار علمی و سرچ آزادانه و قطع شدن چرخه نوشتن، یک صحنه ایده‌آل می‌سازد و سرگرمت می‌کند.

این روزها البته کتاب با من است، دیگر هم حساسیت ندارم و از کتاب اجتماعی یا با تم سیاسی یا پادآرامانشهری که این سال‌ها زیاد می‌خواندم اجتناب می‌کنم. رمان با تم شبه‌پلیسی و عاشقانه و رمان‌هایی که به زندگی دم دستی نزدیک باشند، بیشتر می‌خوانم. دوست دارم ژانرهایی که نخوانده‌ام به من آرامش بدهند. راستش حاوی اجزا و رشته کلماتی هستند که کمتر در کتاب‌های دیگر به انها برمی‌خوردم.

کمی به رویایم فکر می‌کنم و بعد اندوهگین می‌شوم که یک زندگی بی‌دغدغه و کوچک و زیبا، چقدر برای ما دست‌نیافتنی شده، ما تقاص چه چیز را پس می‌دهیم و چرا باید اینگونه مست و مدهوش، مدام خبر روز چک کنیم و با هم بحث کنیم و امید نصنعی به هم بدهیم تا حدی که زندگی کردن را فراموش کنیم. توصیف بقیه اجزای خواب بماند برای زمانی مناسب.

همین … به امید داروی آرامش‌بخش دیگری از ناخودآگاه ذهنم برای ذهن مشوش رنج‌دیده‌ام که از اول زمستان تا به حال نزیسته و فرسوده شده و تروما پست تروما دیده.

1 دیدگاه

  1. چقدر عالی نوشته بودی دکتر جان… واقعا عالی. این خواب معصومانه و بیگناه ، منو یاد ابتدای فیلم گلادیاتور انداخت. وقتی که دستی رو نشون میداد که توی‌گندمزار ، به آرامی روی خوشه های گندم کشیده میشد. که درست بعد از این صحنه ، بلافاصله کات میخورد به صحنه ی خشن جنگ ( اگه درست یادم مونده باشه)

    چه موجود عجیبیه واقعا انسان. و همین شکننده بودن همه چیز رو نشون میده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]