تحلیل پایانبندی سریال لاست؛ آیا همه مسافران اوشنیک ۸۱۵ مرده بودند؟

سریال لاست (Lost) تنها یک مجموعه تلویزیونی نبود؛ یک پدیده فرهنگی بود که در میانه دهه دوهزار میلادی، مفهوم «تماشای دستهجمعی» و «نظریهپردازی آنلاین» را بازتعریف کرد. سقوط هواپیمای اوشنیک ۸۱۵ (Oceanic 815) در جزیرهای مرموز، آغازگر سفری بود که شش سال میلیونها نفر را در تعلیق، وحشت و کنجکاوی نگه داشت. اما با پخش اپیزود پایانی با نام «پایان» (The End)، موجی از خشم، سردرگمی و ناامیدی فضای مجازی را فرا گرفت. بسیاری از طرفداران احساس کردند که شش سال سرمایهگذاری عاطفی آنها با یک پاسخ سادهانگانه و مذهبی به هدر رفته است. سوال اصلی که هنوز هم پس از سالها در انجمنهای سینمایی بحث میشود این است: آیا نویسندگان واقعاً میدانستند چه میکنند یا در تار و پود معماهای خودساختهشان گرفتار شدند؟
درک پایانبندی لاست نیازمند تفکیک میان «وقایع جزیره» و «فلاشسایدویزها» (Flash-sideways) در فصل ششم است. بزرگترین سوءتفاهمی که هنوز هم دامنگیر این سریال است، این تصور اشتباه است که «همه شخصیتها از همان لحظه سقوط هواپیما مرده بودند و جزیره همان برزخ (Purgatory) بود». این تئوری که از همان فصل اول توسط طرفداران مطرح شده بود، بارها توسط سازندگان تکذیب شد، اما نحوه نمایش سکانس پایانی در کلیسا باعث شد بسیاری به اشتباه بیفتند. حقیقت این است که تمام اتفاقات جزیره، از درگیری با «دیگران» (The Others) تا سفر در زمان و انفجار بمب اتم، واقعاً رخ داده بودند. شخصیتها زندگی کردند، رنج کشیدند و برخی از آنها در جزیره و برخی سالها بعد در دنیای بیرون جان باختند.
“
آیا میدانستید؟
مایکل جیاکینو (Michael Giacchino)، آهنگساز سریال، برای موسیقی متن صحنههای مربوط به «لاکیها» از قطعات واقعی بدنه هواپیما به عنوان آلات موسیقی ضربی استفاده میکرد تا حس بدوی و بقا را در گوش مخاطب زنده کند.
۱- رمزگشایی از کلیسا؛ مکانی برای پیوند دوباره
آنچه در فصل ششم به عنوان یک دنیای موازی بدون سقوط هواپیما دیدیم، در واقع همان «برزخ» یا فضایی ساختهشده توسط آگاهی جمعی شخصیتها بود. نویسندگان لاست با استفاده از این تکنیک روایی، قصد داشتند نشان دهند که مهمترین بخش زندگی این افراد، زمانی بود که با هم در آن جزیره گذراندند. جک شفرد (Jack Shephard) که همیشه مردِ علم و منطق بود، در آخرین لحظات زندگیاش در جزیره، با بستن چشمانش در همان نقطهای که در اپیزود اول باز کرده بود، سفرش را به پایان رساند. همزمان، در دنیای پس از مرگ، او و دوستانش در یک کلیسا جمع شدند تا با هم به مرحله بعدی (Moving on) بروند. این پایانبندی به جای پاسخ به سوالات فیزیکی، بر مفاهیم متافیزیکی و رستگاری (Redemption) تمرکز داشت.
مشکل اساسی مخاطبان با این رویکرد، در این بود که لاست خود را به عنوان یک درام معمایی با ریشههای علمی و شبهعلمی معرفی کرده بود. وقتی سریالی پنج فصل تمام روی مفاهیمی مثل مغناطیس، معادلات ریاضی هانسو (Hanso Foundation) و پارادوکسهای زمانی مانور میدهد، تماشاگر انتظار دارد گرهگشایی نهایی نیز جنبهای سیستماتیک داشته باشد. تبدیل شدن «نور مرکز جزیره» به منشأ خیر و شر، برای بسیاری از طرفداران شبیه به یک فرار رو به جلو بود. نویسندگان به جای بستن حفرههای داستانی (Plot holes)، به سراغ قلبهای شخصیتها رفتند؛ حرکتی هوشمندانه برای پایان دادن به یک درام انسانی، اما فاجعهبار برای یک معمای علمیتخیلی.
۲- جک شفرد و پارادوکس ایمان در مقابل علم
تقابل جک و جان لاک (John Locke) هسته مرکزی تمام شش فصل بود. جک، جراحی که به شواهد عینی باور داشت، در مقابل لاک، مردی که معتقد بود جزیره دارای اراده و سرنوشت (Destiny) است. در فصل پایانی، جک عملاً جای پای لاک گذاشت و به یک «مردِ ایمان» تبدیل شد. این استحاله شخصیتی یکی از نقاط قوت نویسندگی سریال بود، اما در عین حال لایهای از تلخی را به همراه داشت؛ چرا که لاک واقعی، در اوج بیچارگی و بدون اینکه بفهمد واقعاً حق با او بوده، توسط بنجامین لینوس (Benjamin Linus) به قتل رسید. آنچه در پایان دیدیم، پیروزی معنوی لاک بود که در کالبد جک نفوذ کرد.
تغییر موضع جک از انکار به پذیرش، استعارهای از سفر خودِ تماشاگر بود. سازندگان سریال، دیمون لیندلوف (Damon Lindelof) و کارلتون کیوز (Carlton Cuse)، گویی از مخاطب میخواستند که از پرسیدن «چرا و چگونه» دست بردارد و فقط «احساس» کند. اما این درخواست در دنیای سریالسازی مدرن، جایی که هر فریم توسط هواداران تحلیل میشود، کمی زیادهخواهی بود. جک با فدا کردن خود برای نجات نور جزیره، به قهرمانی کلاسیک تبدیل شد، اما این سوال را باقی گذاشت که آیا آن نور واقعاً به توضیحات بیولوژیک یا فیزیکی نیاز نداشت؟
۳- نقش جاکوب و مرد سیاهپوش در تقدیرگرایی
معرفی جاکوب (Jacob) و برادرش (The Man in Black) در اواخر سریال، ابعاد بازی را به کلی تغییر داد. ناگهان تمام رنجهای مسافران اوشنیک به یک بازی شطرنج میان دو موجود نیمهخدا تقلیل یافت. این بخش از داستان، زمینهساز تغییر فاز نهایی سریال به سمت اسطورهشناسی (Mythology) بود. جزیره دیگر فقط یک مکان با خصوصیات الکترومغناطیسی غیرعادی نبود، بلکه یک «درپوش» (Cork) برای مهار تاریکی مطلق به شمار میرفت. این چرخش داستانی، بسیاری از المانهای علمی فصلهای قبل، مانند پروژه دارما (Dharma Initiative) را به حاشیه راند.
پروژه دارما که یکی از جذابترین بخشهای سریال بود، در فصل پایانی تقریباً نادیده گرفته شد. تمرکز روی جنبههای مذهبی و نبرد خیر و شر، باعث شد تا بسیاری از آزمایشهای علمی و ایستگاههای زیرزمینی که در فصلهای ۲ و ۳ با دقت معرفی شده بودند، به عنوان ابزارهای فرعی و بیاهمیت جلوه کنند. این تضاد میان «ساختار دارما» و «جادوی جاکوب»، شکافی در منطق روایی سریال ایجاد کرد که تا اپیزود آخر نیز ترمیم نشد. نویسندگان ترجیح دادند به جای توضیح فرمولهای ریاضی، به سراغ مفاهیم کهنالگویی بروند، تصمیمی که لاست را از یک اثر پیشرو، به یک تمثیل اخلاقی تبدیل کرد.
۴- فلاشسایدویزها؛ نبوغ یا وقتکشی روایی؟
نیمی از زمان فصل ششم صرف نمایش دنیایی شد که در آن هواپیما سقوط نکرده بود. در ابتدا تصور میشد این نتیجه مستقیم انفجار بمب هیدروژنی توسط جولیت (Juliet) در پایان فصل پنجم است؛ یعنی ایجاد یک خط زمانی جدید. اما در نهایت مشخص شد که این بخشها اصلاً «زمان» نبودند، بلکه مکانی در «لامکان» بودند. این افشاگری در دقایق پایانی، برای بسیاری از بینندگان گران تمام شد؛ چرا که احساس کردند نیمی از فصل آخر عملاً تاثیری در سرنوشت فیزیکی شخصیتها در جزیره نداشته است.
با این حال، از منظر دراماتیک، این سکانسها فرصتی برای خداحافظی با شخصیتهای محبوب فراهم کرد. دیدن جیمز سایر (James Sawyer) به عنوان یک پلیس یا بنجامین لینوس به عنوان یک معلم تاریخ مهربان، به نویسندگان اجازه داد تا وجوه پنهان و پتانسیلهای خیرخواهانه این کاراکترهای خاکستری را به رخ بکشند. این بخش از سریال، به جای پیشبرد پیرنگ (Plot)، به تعمیق شخصیتپردازی پرداخت. اما وقتی در یک سریال معمایی، زمان گرانبهای پایانبندی صرفِ نمایش دنیایی میشود که عملاً وجود خارجی ندارد، ناامیدی مخاطبانِ «پاسخمحور» اجتنابناپذیر است.
۵- شیفت پارادایم؛ وقتی لاست از علمیتخیلی به متافیزیک کوچ کرد
یکی از بزرگترین انتقادات وارد به فصل پایانی، تغییر ناگهانی لحن و ماهیت سریال بود. در فصول ابتدایی، هر پدیده عجیبی با یک توجیه شبهعلمی یا پارامترهای فیزیکی همراه میشد. حضور خرسهای قطبی در یک جزیره گرمسیری، دریچههای زیرزمینی با کدهای کامپیوتری و معادلات پیچیده ریاضی درباره انتهای جهان، «لاست» را در دسته آثار علمیتخیلی (Sci-Fi) سخت قرار میداد. مخاطب متقاعد شده بود که جزیره یک آزمایشگاه بزرگ مغناطیسی یا یک ناهنجاری فضازمانی است که توسط سازمانهای مخفی مدیریت میشود. اما در فصل ششم، علم به حاشیه رانده شد و مفاهیمی چون «نور ابدی»، «تناسخ» و «مبارزه خیر و شر در کالبد دو برادر باستانی» جایگزین شدند.
این تغییر فاز (Phase Shift) باعث شد بخش بزرگی از هواداران که با رویکرد منطقی و حل معما (Puzzle-solving) با سریال همراه شده بودند، احساس کنند فریب خوردهاند. نویسندگان به جای استفاده از فیزیک کوانتوم برای توضیح جابهجایی جزیره، به سراغ یک «درپوش سنگی» در قلب جزیره رفتند که نمادی از مهار شیطان بود. این چرخش از دنیای اتمها به دنیای ارواح، برای سریالی که پیشتر با مفاهیم «ثابتهای زمانی» (The Constant) و «اثر فارادی» (Faraday Effect) بازی میکرد، یک عقبنشینی ساختاری به نظر میرسید. در واقع، سریال از یک «درام معمایی سیستممحور» به یک «تمثیل مذهبی-فلسفی» تبدیل شد که پاسخهایش نه در آزمایشگاه، بلکه در محراب کلیسا یافت میشد.
“
خوب است بدانید:
بسیاری از فیزیکدانان در طول پخش سریال، تئوریهایی بر اساس «میدانهای مغناطیسی غلیظ» ارائه داده بودند که میتوانست تمام معماهای جزیره را بدون نیاز به جادو توضیح دهد، اما نویسندگان در نهایت مسیر شهودی را انتخاب کردند.
۶- قربانی شدن منطق در پای احساسات
دیمون لیندلوف و کارلتون کیوز بارها در مصاحبههای خود تاکید کردند که برای آنها، شخصیتها (Characters) مهمتر از معماها (Mysteries) هستند. این رویکرد در فصل پایانی به اوج خود رسید. آنها معتقد بودند اگر تماشاگر با سرنوشت عاطفی جک، کیت، سایر و بقیه پیوند بخورد، دیگر اهمیتی نمیدهد که چرا «والت» قدرتهای خاص داشت یا چرا زنهای باردار در جزیره میمردند. اما این یک خطای محاسباتی بود. در ژانر معمایی، «پیرنگ» (Plot) قراردادی نانوشته با مخاطب است. وقتی نویسنده سوالی را مطرح میکند، موظف به بستن آن در همان ظرف منطقی است که سوال در آن زاده شده است.
تمرکز افراطی بر «رستگاری شخصیتها» در دنیای پس از مرگ، باعث شد که بسیاری از المانهای فیزیکی جزیره بیمعنی جلوه کنند. برای مثال، تمام تلاشهای «پروژه دارما» برای تغییر معادلات والدزنتی (Valenzetti Equation) و جلوگیری از انقراض بشر، در نهایت به هیچ ختم شد. نویسندگان با انتخاب یک پایانبندی متافیزیکی، در واقع خود را از پاسخگویی به دهها سوال فنی خلاص کردند. این کار شاید از نظر دراماتیک اشکبار و تاثیرگذار بود، اما از نظر ساختار روایی، نوعی گریز از مسئولیت محسوب میشد که باعث شد «لاست» از رتبه یک شاهکار بینقص، به یک اثر بحثبرانگیز سقوط کند.
۷- نبرد سرنوشت و اختیار در میانه نور و تاریکی
فصل آخر تلاش کرد تا تمام اتفاقات را به تقابل جاکوب و برادرش (مرد سیاهپوش) گره بزند. جاکوب معتقد بود انسانها دارای اختیار هستند و میتوانند میان خیر و شر انتخاب کنند، در حالی که برادرش انسانها را موجوداتی فاسد و تکرارپذیر میدید. این تم فلسفی، اگرچه عمیق بود، اما به قیمت تقلیل دادن هویت خودِ جزیره تمام شد. جزیره که تا پیش از این به عنوان یک موجودیت نیمهآگاه و مستقل شناخته میشد، ناگهان به زمینی برای بازی دو برادر تبدیل شد که به دلیل یک دعوای خانوادگی باستانی، قرنهاست زندگی انسانهای بیگناه را به بازی گرفتهاند.
این سطح از «تقدیرگرایی» (Fatalism) با روح اولیه سریال که بر اساس تلاش برای بقا و مبارزه با ناشناختهها بود، تضاد داشت. تماشاگرانی که سالها شاهد تلاشهای نبوغآمیز شخصیتها برای خروج از جزیره بودند، ناگهان متوجه شدند که تمام این وقایع، از پیش توسط جاکوب برنامهریزی شده بوده است. این افشاگری، اگرچه به سریال ابهتی اسطورهای بخشید، اما باعث شد حسِ تعلیق و خطرِ واقعی جای خود را به یک «نمایشِ از پیش تعیین شده» بدهد. نویسندگان با این کار، پیروزی نهایی جک بر دود سیاه را به یک وظیفه مذهبی تبدیل کردند تا یک پیروزی انسانی.
۸- میراث دارما؛ پتانسیلی که در میان الهیات گم شد
ایستگاههای دارما مانند «نیزه»، «مروارید» و «آینه»، هر کدام با فلسفهای علمی و جذاب معرفی شده بودند. در فصول ۳ و ۴، ما شاهد بودیم که این سازمان چگونه با استفاده از تکنولوژیهای پیشرفته سعی در مهار انرژیهای جزیره داشت. این بخش از داستان پتانسیل این را داشت که به یک نتیجهگیری عظیم درباره تکنولوژی و اخلاق منجر شود. اما در فصل پایانی، تمام آن میراث صنعتی و علمی، تنها به عنوان پسزمینهای برای نبرد خیر و شر استفاده شد. نویسندگان ترجیح دادند به جای توضیح منشأ انرژیهای جزیره، آن را به «سرچشمه زندگی و نور» نسبت دهند که بیشتر در افسانههای پریان یافت میشود.
این نادیده گرفتنِ جنبههای علمی، ضربه بزرگی به انسجام سریال زد. طرفدارانی که ساعتها وقت خود را صرف مطالعه نقشههای ایستگاهها و تاریخچه شرکت «اوآسیس» کرده بودند، در نهایت با پاسخی مواجه شدند که هیچ ارتباطی به آن جزئیات نداشت. این دقیقاً همان نقطهای است که در آن «لاست» فاز عوض کرد؛ جایی که سوالاتِ «چگونه» با پاسخهایِ «چرا» داده شد. نویسندگان به جای اینکه بگویند دستگاهها چگونه کار میکنند، گفتند که چرا شخصیتها به این تجربه نیاز داشتند. این تفاوت نگاه، مرز میان رضایت و نارضایتی مخاطبانِ وفادار سریال را ترسیم کرد.
۹- سوالات بیجواب؛ حفرههایی که هرگز پر نشدند
با وجود ادعای سازندگان مبنی بر پاسخگویی به اکثر پرسشها، لیست ابهامات باقیمانده در پایان سریال همچنان طولانی و آزاردهنده است. یکی از بزرگترین علامتهای سوال، شخصیت «والت» (Walt Lloyd) بود. در فصل اول و دوم، او به عنوان کودکی با قدرتهای فرابشری تصویر شد که میتوانست اشیاء را جابهجا کند یا در مکانهایی که حضور ندارد ظاهر شود. اما به دلیل رشد سریع بازیگر و ناتوانی نویسندگان در مدیریت این پیرنگ، والت عملاً از داستان حذف شد و توضیحی درباره منشأ قدرتهای او یا اهمیتش برای «دیگران» داده نشد. این یکی از بارزترین نمونههایی است که نشان میدهد نویسندگان بدون نقشه راه مشخص، بذرهایی را کاشتند که هرگز درو نشدند.
علاوه بر والت، هویت افرادی که در قایق به گروه «سایر» در هنگام جابهجایی زمانی شلیک کردند، همچنان در هالهای از ابهام باقی ماند. همچنین، قوانین حاکم بر «دود سیاه» (The Smoke Monster) بارها در طول سریال تغییر کرد. اگر او نمیتوانست از آب عبور کند، چگونه در برخی اپیزودها در نقاط دورافتاده ظاهر میشد؟ یا چرا زنهای باردار در جزیره میمردند؟ در حالی که اپیزود «در سراسر دریا» (Across the Sea) سعی کرد ریشههای جاکوب را نشان دهد، اما پاسخ به معضل بارداری را به یک نفرین ساده یا اثر مغناطیسی مبهم تقلیل داد که با یافتههای علمی «پروژه دارما» در فصول قبلی همخوانی نداشت.
“
شاید نشنیده باشید:
نویسندگان سریال در ابتدا قصد داشتند شخصیت «ایکو» (Mr. Eko) را به یکی از ارکان اصلی پایانبندی تبدیل کنند، اما درخواست بازیگر برای جدایی زودتر از موعد، آنها را مجبور کرد بسیاری از ایدههای متافیزیکی را به شخصیتهای دیگر منتقل کنند.
۱۰- معمای اعداد شوم و معادله والدزنتی
اعداد ۴، ۸، ۱۵، ۱۶، ۲۳ و ۴۲ که در تار و پود سریال تنیده شده بودند، در نهایت به شماره کاندیداهای جاکوب تقلیل یافتند. اما این پاسخ برای طرفدارانی که ویدیوهای آموزشی «پروژه دارما» را در بازیهای واقعیتافزوده (ARG) دنبال کرده بودند، بسیار سطحی بود. در دنیای بیرون از سریال، توضیح داده شده بود که این اعداد مربوط به «معادله والدزنتی» هستند که زمان دقیق نابودی بشریت را پیشبینی میکند. اما در داخلِ خودِ سریال، این پیوند علمی-ریاضی هرگز به طور کامل باز نشد و تماشاگر نفهمید چرا این اعداد دارای چنین قدرت نحس یا مغناطیسیای هستند که روی زندگی تمام شخصیتها در دنیای بیرون نیز اثر گذاشتهاند.
رها کردن این رشتههای داستانی باعث شد که بخش «علمی» (Sci-Fi) سریال به شدت آسیب ببیند. وقتی شما یک سیستم پیچیده مثل ایستگاه «قو» (The Swan) و لزوم وارد کردن اعداد در کامپیوتر را معرفی میکنید، مخاطب انتظار دارد این سیستم در نهایت با منطقِ کل جزیره گره بخورد. اما نویسندگان در فصل ششم ترجیح دادند بگویند اینها فقط نمادهایی برای انتخاب جاکوب بودهاند. این نوع پاسخدهی، در واقع پاک کردن صورت مسئله بود؛ چرا که تفاوت بزرگی میان «نماد» و «کارکرد فیزیکی» وجود دارد که در دنیای لاست نادیده گرفته شد.
۱۱- تندیس چهار انگشتی و ریشههای مصر باستان
یکی از بصریترین و عجیبترین معماهای جزیره، بقایای تندیس عظیمی بود که تنها چهار انگشت پا داشت. این تندیس که بعداً مشخص شد متعلق به الهه «تاورت» (Taweret) است، نویدبخش یک تاریخچه غنی از حضور تمدنهای باستانی در جزیره بود. اما سریال تنها به اشاراتی گذرا بسنده کرد. چرا مصریان باستان در جزیره بودند؟ آنها چگونه با منبع نور ارتباط برقرار کردند؟ آیا جاکوب تنها یکی از محافظان در طول تاریخ بوده است؟
عدم تمرکز بر اسطورهشناسی تاریخی جزیره، یکی دیگر از فرصتهای سوخته بود. در حالی که سریالهایی مانند «ارباب حلقهها» یا «بازی تاج و تخت» دنیای خود را با جزئیات تاریخی غنی میکنند، لاست در فصل آخر چنان عجلهای برای رسیدن به خط پایان عاطفی شخصیتها داشت که تمام این پیشینههای تمدنی را به عنوان دکورهای صحنه رها کرد. این موضوع باعث شد که دنیای سریال برخلاف فصول اولیه، در فصل پایانی کمی «کوچک» و «محدود» به نظر برسد؛ گویی تمام تاریخ جهان فقط در تقابل جاکوب و برادرش خلاصه شده است.
۱۲- لیبی و معماهای بیپاسخ تیمارستان
شخصیت «لیبی» (Libby) یکی دیگر از گرههای کوری است که طرفداران هرگز نویسندگان را برای آن نبخشیدند. ما در فلاشبکهای «هرلی» دیدیم که لیبی همزمان با او در تیمارستان «سانتا رزا» بوده است. اما این موضوع که چرا او در تیمارستان بود و چگونه به آن کشتی رسید که به دزموند داد، هرگز شکافته نشد. مرگ ناگهانی او به همراه «آنا لوسیا» توسط مایکل، پایانی بر تمام تئوریهایی بود که او را یک مامور نفوذی یا فردی با آگاهی برتر میدانستند.
این قبیل ناهماهنگیها در روایت، نشاندهنده تغییر مسیرهای پیاپی در اتاق نویسندگان است. آنها اغلب ایدهای را معرفی میکردند تا در لحظه جذابیت ایجاد کنند (Shock Value)، اما وقتی زمان اتصال این قطعات به پازل اصلی میرسید، متوجه میشدند که قطعه ساخته شده با بقیه تصویر همخوانی ندارد. لیبی نمادی از تمام شخصیتها و پیرنگهایی است که در «لاست» به امان خدا رها شدند تا فقط روی هسته مرکزی جک-کیت-سایر تمرکز شود. این رویکرد، غنای دنیای سریال را در قسمتهای پایانی به شدت کاهش داد.
۱۳- تئوریهایی که میتوانستند دنیای لاست را نجات دهند
در سالهایی که سریال پخش میشد، انجمنهای اینترنتی مملو از تئوریهای نبوغآمیزی بود که گاهی از سناریوی اصلی نویسندگان منسجمتر به نظر میرسیدند. یکی از محبوبترین تئوریها، فرضیه «حلقه زمانی بیپایان» (Time Loop) بود. بر اساس این تئوری، سقوط هواپیما و تمام وقایع جزیره، بخشی از یک چرخه تکرار شونده بود که شخصیتها در آن گیر افتاده بودند و هر بار با انجام یک عمل متفاوت، سعی در شکستن این حلقه داشتند. این موضوع میتوانست توضیح دهد که چرا برخی شخصیتها مثل «فارادی» احساس آشناییپنداری (Déjà Vu) داشتند. اگر نویسندگان این مسیر را میرفتند، فصل ششم میتوانست به جای دنیای پس از مرگ، به تلاشی علمی برای خروج از این لوپِ ابدی تبدیل شود که قطعاً با منطق سایفای سریال همخوانی بیشتری داشت.
تئوری جذاب دیگر، فرضیه «نانوباتها» (Nanobots) بود. در فصول اول، بسیاری معتقد بودند که دود سیاه در واقع ابری از نانوروباتهای هوشمند است که توسط پروژه دارما یا یک سازمان پیشرفته برای محافظت از جزیره ساخته شده است. این تئوری میتوانست تمام قدرتهای ماوراءطبیعی را با تکنولوژیهای فوقپیشرفته توضیح دهد. جایگزین کردن این ایده با «روح برادر جاکوب»، اگرچه شاعرانه بود، اما پتانسیلهای هیجانانگیز تقابل انسان و تکنولوژی را از بین برد. اگر دود سیاه یک سلاح بیولوژیک یا مکانیکی بود، پایانبندی سریال میتوانست شامل یک نبرد استراتژیک برای از کار انداختن این سیستم باشد که تماشاگر را به وجد میآورد.
“
یک نکته کنجکاویبرانگیز:
یکی از تئوریهای اولیه طرفداران این بود که جزیره در واقع یک سفینه فضایی مدفون شده است که انرژی آن باعث جابهجایی در زمان میشود؛ ایدهای که بعدها الهامبخش چندین رمان علمیتخیلی شد.
۱۴- فرضیه «بازی بقا» و افزایش تعداد سیزنها
برخی از طرفداران معتقد بودند که جزیره یک موجودیت فضایی یا بُعدی دیگر است که به عنوان یک «آزمون انتخابی» برای نژاد بشر عمل میکند. در این تئوری، جاکوب و مرد سیاهپوش تنها دو ناظر بودند و مسافران هر دوره (کشتی بلک راک، هواپیمای اوشنیک و غیره) نمایندگان دورههای مختلف تمدن بشری بودند. این رویکرد میتوانست سریال را به سمت اپیزودهای تاریخی بیشتری ببرد و حتی تعداد سیزنها را با فلشبکهایی به قرون وسطی یا دوران باستان افزایش دهد. نویسندگان میتوانستند به جای تمرکز صرف بر شش سال زندگی مسافران، یک حماسه تاریخی-تخیلی خلق کنند که ریشههای شر را در طول اعصار بررسی میکند.
همچنین، تئوری «واقعیتهای چندگانه» (Multiverse) که پس از انفجار بمب اتم در پایان فصل پنجم قوت گرفت، میتوانست به جای منتهی شدن به برزخ، به یک ساختار پیچیده از جهانهای موازی تبدیل شود. تصور کنید جک شفرد در یک جهان میمرد و در جهانی دیگر باید با عواقب زنده ماندنش روبرو میشد. این ایده نه تنها باعث میشد سوالات مربوط به «فیزیک جزیره» پاسخ داده شوند، بلکه پتانسیل ساخت اسپینآفهای (Spin-offs) متعددی را فراهم میکرد که در آن شخصیتها در واقعیتهای مختلف با هم ملاقات میکردند. اما نویسندگان با سادهسازی این جهانها در قالب یک «ایستگاه انتظار برای بهشت»، عملاً تمام این احتمالات هیجانانگیز را دفن کردند.
۱۵- والت؛ کلیدی که هرگز در قفل نچرخید
در تئوریهای فنها، والت لویی جایگاه ویژهای داشت. بسیاری معتقد بودند او «برگزیده نهایی» است که میتواند میان دنیای زندگان و مردگان ارتباط برقرار کند و قدرت او تنها راه برای مهار دود سیاه بدون نابود کردن جزیره است. بازگشت او در بزرگسالی به عنوان رهبر جدید جزیره (که در اپیزود کوتاه جانبی New Man in Charge به آن اشاره شد) پتانسیل این را داشت که یک فصل کامل را به خود اختصاص دهد. نبرد میان والت و نیروهای خارجی که به دنبال استخراج انرژی جزیره بودند، میتوانست جانی دوباره به ریتم سریال در فصل ششم ببخشد.
حذف والت به دلیل مسائل تولیدی (رشد سن بازیگر)، یکی از بزرگترین حسرتهای تاریخ تلویزیون است. اگر نویسندگان از ابتدا برای این موضوع برنامهریزی میکردند، والت میتوانست به پلی میان علم پروژه دارما و معنویت جاکوب تبدیل شود. او کسی بود که میتوانست توضیح دهد چرا جزیره به «انسانهای خاص» نیاز دارد. این تئوری که والت در واقع تجسم فیزیکی خودِ جزیره است، میتوانست پایانی بسیار رضایتبخشتر از «نور مرکز جزیره» فراهم کند و به تمام سوالات درباره قدرتهای ماورایی او پاسخ قطعی بدهد.
۱۶- چرا تئوریهای طرفداران اغلب جذابتر از نسخه اصلی بودند؟
دلیل اصلی جذابیت تئوریهای طرفداران در این بود که آنها بر اساس «سرنخهای» (Clues) داده شده در سریال ساخته میشدند، در حالی که نویسندگان در فصل آخر تصمیم گرفتند بسیاری از آن سرنخها را نادیده بگیرند. تماشاگر با دقت وسواسی به جزئیات نگاه میکرد (مثلاً نقاشیهای روی دیوار یا مدلهای اتمی در ایستگاهها)، اما نویسندگان در نهایت به سراغ کلیات رفتند. تئوریها سعی داشتند پازل را حل کنند، اما نویسندگان ترجیح دادند میز پازل را واژگون کنند و بگویند «مهم نیست پازل چه بود، مهم این بود که شما با هم بودید».
این شکاف بین انتظار مخاطب و خروجی نویسنده، باعث شد که تئوریهای جایگزین در ذهن مردم زندهتر بمانند. وقتی یک سریال به مدت شش سال مخاطب را تشویق به «کارآگاه بودن» میکند، نمیتواند در قسمت آخر از او بخواهد که یک «زائر معتقد» باشد. تئوریهای فنها به دنبال پاسخهای سیستماتیک بودند چون سریال خود را سیستماتیک معرفی کرده بود. در نهایت، آنچه باعث ماندگاری لاست شد، نه آن کلیسای درخشان، بلکه همان پرسشهای بیپاسخی بود که ذهن طرفداران را وادار به خلق جهانهای موازی و تئوریهای پیچیدهتر کرد.
۱۷- کالبدشکافی اتاق نویسندگان؛ چرا غولهای چندسیزنی سقوط میکنند؟
یکی از بزرگترین پرسشهایی که پس از پایان سریال لاست در ذهن مخاطبان نقش بست، این بود که چگونه نویسندگانی با آن سطح از نبوغ در خلق معما، در حل آنها تا این حد درمانده شدند؟ واقعیت تلخ در صنعت سریالسازی این است که موفقیت یک اثر، گاهی به دشمن شماره یک کیفیت آن تبدیل میشود. وقتی سریالی مثل لاست به یک پدیده جهانی تبدیل میشود، شبکههای تلویزیونی (در اینجا ABC) فشار سنگینی برای تمدید سیزنها وارد میکنند. نویسندگان در ابتدا برای سه یا چهار فصل برنامه داشتند، اما مجبور شدند داستان را کش بدهند. این کشمکش باعث شد تا آنها مدام گرههای جدیدی خلق کنند بدون آنکه بدانند چگونه قرار است آنها را باز کنند.
در دنیای نویسندگی به این روش «جعبه مرموز» (Mystery Box) میگویند؛ تکنیکی که جی. جی. آبرامز (J.J. Abrams) استاد آن است. در این روش، شما مدام سوال ایجاد میکنید تا مخاطب را تشنه نگه دارید، اما مشکل اینجاست که وقتی تعداد جعبهها از حد مجاز بگذرد، هیچ پاسخی نمیتواند سنگینی انتظار مخاطب را تحمل کند. نویسندگان لاست در فصول میانی، آنقدر لایههای معمایی را پیچیده کردند که در فصل ششم، عملاً زمانی برای پاسخگویی منطقی به همه آنها وجود نداشت. آنها بین دو راهی «پاسخهای خشک علمی» و «پایانبندی عاطفی» گیر کرده بودند و در نهایت، برای فرار از حفرههای داستانی به متافیزیک پناه بردند.
“
دانستنی نایاب:
دیمون لیندلوف بعدها اعتراف کرد که فشار طرفداران برای پاسخ دادن به هر جزئیات کوچکی (مثل لباسهای شخصیتها یا برند سیگارهای در سریال) باعث شده بود اتاق نویسندگان تحت استرس شدیدی قرار بگیرد و گاهی از لجبازی با تئوریهای فنها، مسیر داستان را عوض کنند.
۱۸- سندرم «ساختن در مسیر»؛ فقدان نقشه راه
بسیاری از سریالهای بزرگ مانند «بازی تاج و تخت» یا «فرار از زندان» نیز به سرنوشت مشابهی دچار شدند. مشکل اصلی اینجاست که در سیستم پخش سنتی، نویسنده نمیداند قرار است داستانش را در چند قسمت تمام کند. وقتی شما نمیدانید خط پایان کجاست، نمیتوانید با دقت نقطهگذاری کنید. در مورد لاست، توافق برای تاریخ پایان سریال تازه در اواسط فصل سوم نهایی شد. تا پیش از آن، نویسندگان فقط در حال «زمان خریدن» بودند. این موضوع باعث شد که بخشهای زیادی از داستان (مانند حضور نیکی و پائولو) عملاً به پرکنندههایی بیخاصیت تبدیل شوند که هیچ نقشی در اسطورهشناسی کلان سریال نداشتند.
علاوه بر این، تغییر در تیم نویسندگان و ورود خون تازه به اتاق فکر، اگرچه در ابتدا جذاب است، اما گاهی باعث میشود ایدئولوژی اولیه اثر گم شود. در لاست، ما شاهد جابهجایی میان علم، بقا، سفر در زمان و در نهایت الهیات بودیم. هر کدام از این فازها متعلق به دورهای بود که یک تفکر خاص در اتاق نویسندگان غلبه داشت. عدم یکپارچگی در «جهانبینی» نویسندگان باعث شد که سریال در پایان شبیه به لحافی چهلتکه به نظر برسد؛ بخشهایی از آن علمیتخیلی ناب بود و بخشهایی دیگر شبیه به درامهای مذهبی قرن نوزدهمی.
۱۹- پارادوکس انتظار؛ وقتی تماشاگر از نویسنده جلو میزند
در عصر اینترنت، هزاران ذهن خلاق همزمان با تماشای هر اپیزود، به تحلیل آن میپردازند. در مورد لاست، تماشاگران آنقدر تئوریهای دقیق و هوشمندانهای مطرح کردند که نویسندگان عملاً غافلگیر شدند. وقتی فنها حدس زدند که «آنها در برزخ هستند» (همان فصل اول)، نویسندگان مجبور شدند به شدت آن را تکذیب کنند و مسیر را تغییر دهند تا عنصر غافلگیری حفظ شود. این تلاش برای «هوشمندتر نشان دادن خود از مخاطب» گاهی باعث میشود نویسنده منطق داستان را فدای غافلگیر کردن (Twist) کند.
ناامیدی مخاطب دقیقاً از همینجا نشأت میگیرد. تماشاگر احساس میکند نویسنده با او صادق نبوده است. در سریالهای چندسیزنی، نویسندگان گاهی فراموش میکنند که هدف نهایی، راضی کردن مخاطب با یک پایانبندی «منصفانه» است، نه لزوماً یک پایانبندی «غیرقابل پیشبینی». وقتی پاسخها با سرنخهایی که در طول سالها کاشته شده همخوانی نداشته باشند، تماشاگر احساس میکند به شعورش توهین شده است. در لاست، نادیده گرفتن سرنخهای علمی فصول ابتدایی در اپیزود آخر، بزرگترین ضربه را به اعتماد مخاطبان وارد کرد.
۲۰- درسهایی که لاست به دنیای سریالسازی داد
با تمام این اوصاف، شکستِ نسبی پایانبندی لاست، درسهای بزرگی برای صنعت سرگرمی داشت. امروزه بسیاری از سازندگان سریالهای بزرگ (مانند خالقان سریال Dark) از ابتدا میدانند که داستانشان در چند فصل و چگونه تمام میشود. آنها نقشه راه دقیقی دارند تا از دام «کش دادن داستان» رها شوند. لاست به همه نشان داد که اتمسفر و شخصیتپردازی عالی میتواند مخاطب را تا انتها بکشاند، اما برای ماندگاری در تالار افتخارات، داشتن یک زیربنای منطقی و محکم ضروری است.
نویسندگان در سریالهای طولانی باید بیاموزند که هر معمایی که مطرح میشود، یک «بدهی» به مخاطب است که باید روزی پرداخت شود. شما نمیتوانید مدام وام بگیرید و در نهایت اعلام ورشکستگی کنید و بگویید «عشق کافی است». لاست با وجود تمام ضعفهایش در پایانبندی، همچنان یک شاهکار در زمینه ایجاد تعلیق و پیوند عاطفی است، اما میراث آن هشداری همیشگی برای تمام نویسندگان است: قبل از اینکه جعبهای را باز کنید، مطمئن شوید که میدانید درون آن چیست.
۲۱- میراث اوشنیک ۸۱۵؛ آیا سفر مهمتر از مقصد بود؟
در نهایت، بحث درباره پایانبندی سریال لاست به یک دوگانگی فلسفی ختم میشود: آیا ارزش یک اثر هنری به گرهگشایی نهایی آن است یا به مسیری که مخاطب را در آن با خود همراه کرده است؟ برای بسیاری از کسانی که شش سال با شخصیتهای این جزیره زندگی کردند، لاست فراتر از یک معمای منطقی بود. این سریال توانست مفاهیم عمیقی چون تنهایی، گناه، ایمان و قدرت انتخاب را در قالب یک درام مهیج به تصویر بکشد. هرچند نویسندگان در پاسخ به سوالات تکنیکی و علمی کوتاهی کردند، اما در بستن قوس شخصیتی قهرمانان خود موفق بودند. جک شفرد که با باری از مسئولیت و کمالگرایی افراطی وارد جزیره شد، در نهایت با پذیرش نقصهایش و سپردن سکان به دیگران، به آرامش رسید.
شاید بتوان گفت لاست اولین قربانی بزرگ عصر «تحلیلهای میکروسکوپی اینترنتی» بود. انتظاراتی که از این سریال وجود داشت، فراتر از توان هر تیم نویسندگی در ساختار تلویزیونی آن زمان بود. با این حال، این اثر راه را برای سریالهای مدرنی باز کرد که با برنامهریزی دقیقتر و پایانبندیهای منسجمتر ساخته شدند. لاست به ما آموخت که در دنیای قصهگویی، گاهی ناشناخته ماندنِ برخی حقایق، جادوی داستان را برای همیشه در ذهن مخاطب زنده نگه میدارد. حتی اگر پایان آن را دوست نداشته باشیم، نمیتوانیم انکار کنیم که هیچ سریالی نتوانست مانند آن، تمام جهان را به یک «جزیره مشترک» برای گفتگو و نظریهپردازی تبدیل کند.
سوالات متداول (Smart FAQ)
شما درباره پایانبندی لاست چه فکر میکنید؟
آیا شما هم جزو کسانی بودید که با دیدن صحنه کلیسا احساس آرامش کردید، یا هنوز به دنبال پاسخهای علمی برای معماهای دارما هستید؟ نظرات و تئوریهای خود را در بخش دیدگاهها با ما به اشتراک بگذارید تا این بحث جذاب را با هم ادامه دهیم.







درود بر شما…
از قدیم گفتن اگه میخوای مخاطبت رو از سر وا کنی گیجش کن.
اون دوستانی هم که در بخش کامنت های این پست در مورد سه فصل آخر فلسفه بافی میکنن آخر توهمن.
چیزی که خیلی راحت میشد فهمید اینه که با شروع فصل چهارم فیلمنامه دچار افت کیفی فاحش شده.به نظر من این سه فصل آخر تشکیل شده بود از چند تیتر درشت (مثل انتقال های زمانی پیاپی ،بازگشت افراد به جزیره ،سرگذشت جیکوب و …)که به وسیله یک فیلمنامه سطحی و پر از اشتباه و بدترین پرداخت ممکن ، همه و همه ختم شدند به یک پایان سر هم بندی شده.
فلش بک ها و فلش فورواردهایی که انگار خودشون داد می زدند ما رو به زور وارد داستان کردند.
کلا یکی از موارد مهمی که باعث جذابیت فصل های ابتدایی (خصوصا فصل اول و دوم ) می شد تعلیق های هیچکاکی خیره کننده سریال بود.سیر قهقرایی لاست هم دقیقا از همون زمانی شروع شد که نویسنده ها خواستن این تعلیق ها رو تبیین کنن.انگار خودشون صورت مساله رو از یاد برده بودن ،دیگه نه دقت کافی رو داشتند و نه خلاقیت فصل های ابتدایی .
تو رو خدا یکی بگه اخر این فیلم چطور شد
چرا همه چی قاطی شد
من نفهمیدم:((
سلام من به تازگی با این سریال آشنا شدم فقط تا قسمت 90 تونستم این سریالو ببینم میخواستم ببینم عزیزی هست که منو راهنمایی کنه که چطور بقیه سریال رو پیدا کنم؟ البته با دوبله و بدون سانسور
shoma dah bar ham lost ro bebinid akheresh nemidonid chi shod chon ba film hendi qati gerefteid
من شش سال به پای این فیلم ننشستم اخه با اینکه بارها از ماهواره پخش میشد اما پیگیرش نمی شدم در کل خودم رو پی گیر هیچ فیلمی نمی کنم چون اصلا به عادت کردن و جداشدن از چیزی خوشم نمیاد بگذریم من کمتر از یک ماهه که این فیلم به دستم رسیده البته تا فصل پنجم که هنوز به آخر نرسوندمش من فقط از عصر پنج شنبه که کارم تموم میشه تا شنبه صبح پای این فیلم میشینم وباید بگم این فیلم عالی ترین فیلمی که من دیدم .من واقعا عاشق این فیلمم . فکر می کردم تنها منم که آرزو می کنم تو این جزیره زندگی می کردم اما حالا میبینم خیلی کسای دیگه هم مثه منن .من دارم تلاش می کنم البته از خیلی قبل تر از این دیدن این سریاله که از شهر خودم برم جایی که آرامش باشه این جزیره با این که زیاد امنیت هم توش نبود اما آرزوی منه یه آرزوی ممنوع و دست نیافتنی اما حداقل به لطف این سریال میشه شش فصلی رو تو تصورت با اونا سرکنی .لاست واقعا بینظیر بود چون من میتونستم باهاش و بین ادماش زندگی کنم .حداقل تو تصور و توی ذهنم با این فیلم به آرزوی دست نیافتنیم رسیدم.راستی من یه نفر رو توزندگی واقعیم میشناسم که خیلی به ساویر شبیه من همیشه فکر میکردم اون ظاهرش رو ادم نفرت انگیزی می کنه درونش ادم خوش سیرتیه با دیدن این فیلم یقین پیداکردم که اون هم مثه ساویر دوست داشتنیه.(26/10/90)9:18صبح دوشنبه .کرمان . با اینکه تاریخ میزنه اما دوست داشتم چند وقت دیگه که این نوشته رو میبینم بیاد لحظه هایی بیفتم که اولین بار فیلم لاست رو دیدم . لاست یعنی زندگی………………..
سریال فوق العاده ای بود… فوق العاده هم تموم شد
در پاسخ به عزیزانی که فکر میکنن اون جزیره برزخ بوده و اون آدما از همون اول توی سقوط هواپیما مردن، باید عرض کنم که خیر…. همه اون جزیزه و اون آدما و اتفاقاتی که براشون افتاد واقعی بود و همینطور مرگشون…. و اینجا دزموند مرگشون رو به یادشون میاره و بهشون یادآوری میکنه که مردن… اگه خاطرتون باشه قسمت پایانی بن به جان میگه متاسفم از کاری که باهات کردم…
می خواستم بدونم میشه این پک را تو ایران هم تهیه کرد (پک اورجینال ) ؟
اگه امکان داره راهنماییم کنید.
ممنون
سلام دوستان من به تازگی فصل ششم رو تموم کردم
تک به تک نظرات رو هم خوندم و برای همشون هم احترام قائلم اما یک نگاه بکنید به فصلهای این داستان
۳ فصل اول فوق العاده جذاب هستش ولی وقتی به فصل ۵ میرسیم میبینیم که هیچی از رازهای جزیره نفهمیدیم.یعنی ما تا اونجا فکر میکردیم که بنجامین لاینوس همه کاره ی جزیره هستش.حتی فکر میکردیم که تمامی این تاثیرات هم از دارمایی ها هستش.اما بعد از اینکه دیدیم داستان دارما طور دیگری عوض شد فهمیدیم دارمایی ها هم دنبال رازهای جزیره بودند و البته خیلی با هوش فکر میکردند اما هیچکدوم متعلق به جزیره نبودند.اگر دقت کنیم میبینیم که تمامی ۶ فصل داستان به جز تیکه هایی مثل اون معبد و چند جای دیگه کاملا به هم وابسته و پیوسته بودند مثلا در اولین پلان هممون دیدیم که چشمای جک باز شد و در آخرین پلان دیدیم که جک چشاشو بست.اما با کمی تامل در میابیم که در آخرین فصل این داستان نشان داده شد که مثلا جیکوب از کجا آمده و یا اون دود سیاه قضیش چیه؟خب اینا یکی از بزرگترین سوالات بودند.اگر دیده باشید مادر جیکوب به برادرش که حتی اسمی هم نداشت گفت که هیچوقت به درون اون نور نرید و دیدیم که برادرش رفت و به شکل دود دراومد.
اما پایان واقعا بی نظیر بود.یکبار دیگه خوبه که به پایان نگاه کنید میبینید که پدر جک بش میگه که خیلیا قبل از تو مردن و خیلیا بعد از تو میمیرن خب اینو هممون به عینه دیدیم.یعنی اینکه تمامی کسانیکه در جزیره بودند همه زنده بودند ولی بعد از مدتی مردند.و به برزخ رسیدند.
به این دلیل پایان لاست مذهبی بودش که کارگردان jj فردی یهودی و بسیار مذهبی بود.
اما به نظر من بهتره یکسری از معماهای لاست رو با دیدن دوباره اون بش پی ببریم.
من این سریال رو کامل دیدم وازفراراز زندان و24 بهتره باتشکر
خب حالا که آخرش رو دیدم باید بگم خیلی قشنگ تموم شد.
با اینکه کلی سوال رو جواب نداد ولی ماجرای جالبی بود. شاید بزرگترین سرکاریه عمرم بود ولی جالب ترین. لذت بردم
پایان سریال, کلی از سوالاتی رو که واسه بیننده ایجاد کرده بود و روند داستان بر اساس اونها داشت پیش می رفت بدون اینکه بش پاسخی داده بشه مارا باهاشون تنها گذاشت و رفت! (پخش فلسفی دانستان جای خودش). با اینکه فقط پایان سریال به صورت مذهبی تمومشد کاملا مخالفم چون از همون فصل های اولیه سریال هم نکات فلسفی با درون مایه مذهبی در سریال کاملا ملموس بود. تا 3 فصل اول سریال فوق العاده پیش رفت تا فصل 5 هم افت انچنانی نداشت بی نظیرترین پایانی که تو سریال های غربی دیدن پایان فصل 5 لاست بود .ولی به نظر من سریال تو فصل اخر به طور کلی خواست اون نکات عمیق که در سریال وجود داشت و زیر اون هم هیجانات سطحی سریال خاک شده بود رو به بیننده نشون بده ولی با این پایان و با این شکل جمع کردن سریال یه جورایی گند زد به خودشو به تمام افکاری که در ذهن ما پرورونده بود.
سلام به همگی
من هنوز این سریال رو کامل ندیدم. اولای فصل 6 ام. سریال قشنگ و جالبی بود از اینکه وقتم رو براش گذاشتم پشیمون نیستم . فقط می خوام به اون دوستی که می گفت ما ایرانی ها عادت داریم همه چی رو تو کتاب و جزوه و … بهمون بگن ، یه چی بگم. وقتی 10 چی رو مجهول بذارن میشه یه حدسایی زد اما نه وقتی 100 تا رو مجهول می ذارن.
موفق باشید
کاش میشد منم تو اون جزیره بودم
-صحنه های اخر نشون میداد که اینا همه مردن و یه سری ارواحن تو این دنیا که قراره دیگه برن به مراحل بالاتر.چون :1-جک به باباش گفت اخه تو که مردی بعد گفت البته من خودم هم مردم.2-کیت به جک گفته بود قراره اینجا رو ترک کنیم.
فقط موضوع اینه که کی مرده بودن!همگی تو سقوط هواپیما؟ یا یکی یکی تو حوادث جزیره!
لطفا اگه کسی جوابی به سوالم داره ایمیل بده برام.
مرسی….. t_saray@yahoo.com
فلش فولوارد خیلی قشنگ تر از لاست هستش
من ظرف دو هفته اخیر سریال لاست رو بطور شبانه روزی دیدم وبه نظر من جذاب ترین سریال سرکاری تمام دوران خواهد ماند
سلام:
دو تا از سوالات مهم این بود:
1- زنی که مادر جیکوب و مرد سیاه پوش رو تصاحب کرد و مادر آنها شد کی بود ؟
2- جریان آن نور در قلب جزیره چی بود ؟
البته میتوان جیکوب و مرد سیاه پوش را با هابیل و قابیل تشبیه کرد.
به نظر من تمامی سوالاتی که برای دوستان پیش آمده بسیار طبیعی بوده و می بایستی در season آخر به آنها پاسخ داده می شد که اینطور نشد و افسوس که مردم با کوهی از سوالات با این سریال جذاب وداع کردند. از دیدگاه من، نویسندگان این سریال در season آخر به بن بستی خوردند که از لحاظ علمی پاسخی برای سوالات بینندگان نداشتند.
سلام
هر کس از دوستان این سوال رو جواب بده جایزه میگیره؟
هواپیمایی که فرانک ، کیت ، سویر و .. باهاش از جزیره رفتند بیرون کجا رفت؟
واگه رفت بیرون اونجا چه جوری شد دو کیت داریم ، دو سویر داریم؟؟؟ و ….
ایا گمشدگان در اثر سقوط هواپیما کشته شدند؟
هزار بار متاسفم برای سریال لاست
اگه خوب توجه کرده باشید سریال لاست فصل ششم قضیه قلب جزیره پیش میاد چطور ممکنه بنجامین لاینس که سال های زیادی در جزیره گمشدگان بوده و خبر از قلب جزیره نداشته باشه
من با احمد موافقم بلاخره یکی پیدا شد o herfe dele ma o zad… gharar nist hame bian be من began javabe 2+2=4 .na vaghen in eshtebahe،ma bayad beshinim،fekr konam،chandin bar lost ro bebinim va bad bebinim aya bodane in adamha dar klisa dalile mazhabiye seriale ya inke mikad be ma befahmone ke ina mordan؟ bardasht shoma az inke migid mazhai tamom شد ،کاملا eshtebahe
من نظرم اینه که لاست فصل به فصل بهتر شد . فصل ۴ که فلش فورواردها وارد سریال شد . برای منی که فیزیک خوندم ایده لاست خیلی جالب بود . اینکه یک سریال بر مبنای دلایل تا حد زیادی علمی نوشته شود . فصل ۵ هم به نظر من بدیع و جذاب و نفس گیر بود . هر فصلی یک ویژگی داشت اما فصی ششم خسته کننده و مسخره بود . کش دادن الکی . این همه درگیری ذهنی با یک پایان مذهبی به آخر رسید . فصل ششم نقطه ضعف لاست بود . ولی چه خوب که تموم شد چون اگه بیشتر ادامه پیدا می کرد بیشتر از تموم شده مذهبی گونه اش ناراحت میشدم
درود به همگی همسفرام در اوشیانیک ۸۱۵
به نظر من مشکل از پایان لاست نبود ، مشکل از نوع نگاه بعضی از ماها ست . از بچگی به ما یاد دادن که بشین سر کلاس هر چی ما از بالا میگیم تکرار کن ، نه اینکه یه موقع خودت فکر کنی ها!!!
خوب با این نحوه ی تفکر معلومه منتظر می مونیم که نویسنده لاست مثل کتابای مدرسه مثل جزوه های دانشگاه و مثل تموم زندگیمون یه جزوه کامل تصویری آماده بده تحویلمون و یکی یکی چواب سوالا رو توش بنویسه…
در صورتی که به نظر من نه سوالها و نه جوابها تو این سریال نمیتونن برا آدمای مختلف ثابت باشن .
هر کسی میتونه از دریچه ی اعتقادات و جهان بینی خودش به بعضی مفاهیم مورد نیازش برسه، شاید نیاز به یکم زمان داریم تا بشینیم و یه مقدار بهتر و عمیقتر فکر کنیم.
این جمله رو یادتون نره چون اینجا خیلی صدق میکنه:
” ناتاناییل ! عظمت باید در نگاه تو باشد ، نه در آن چیزی که بدان مینگری “
من این سریال رو خیلی دوست دارم حتی موقع صرف ناهار و شام غدام می موند سرد می شد و من سر غذا فقط چشمم به مانیتور بود.
من هم سوالات زیادی دارم .البته بعضی ها رو تو فصل 6 تونستم جواب پیدا کنم. بعضی ها شو فکر می کنم که فصل های قبلی رو خیلی وقت پیش دیدم و مدت زیادی منتظر فصل 6 بودم ،شاید گذشته این سریال خوب یادم نباشه و نیاز به مرور دوباره داشته باشه. ولی مسائلی که الان می تونم به ذهن بیارم رو نوشتم:
اول اینکه وقتی بعضی ها از جزیره در فصل های قبل به خونشون برگشتن و بعد مثلا جک افسرده شده بود و ریشش بلند شده بود و بعد همشون خواستن به جزیره برگردن آیا وقتی به خونشون برگشتن همون دنیای واقعی ما بوده و مانند ما زنده بودند یا بازم به گفته برخی از سایتها روح اونها بوده؟؟؟؟
اگر جزیره نوعی برزخ بوده پس چرا غذا م اسلحه به اونجا فرستاده می شد و توسط چه کسی؟؟؟؟
گروه دارما هم زنده بودن یا مرده؟؟؟
ریچارد محکوم به اعدام وفتی بعد از ورود به جزیره روح زنش رو میبینه زنش بهش میگه اینجا جهنم ماست و ریچارد خودش هم میگه که همه ما مردیم. ….. واقعا اونا تو همه محیط ها و زمانها مرده بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا راهنمایی کنین.
من می تونم در آخر فصل 5 و اوایل فصل 6 اینو قبول کنم که دودسیاه به شکل جان لاک در اومده بود چون جان مرده بود و جسدش تو تابوت بود. ولی در اول که دود به شکل پدر جک شده بود چرا جسد پدرش غیب شده بود و مثل جان تو تابوتش نبود.
و زمانی که پای جان زخمی شده بود و ریچارد بهش کمک کرد و جان از ریچارد پرسید از کجا فهمیدی من زخمی شدم ، گفت که خودت گفتی جان و بعدا نشون داد که خود جان به ریچارد می گه که الان یکی میاد که به کمک نیاز داره. جریان این ماجرا چیه؟ اون موقع که جان زنده بود پس اون جان دوم کی بود یا اگه جان مرده بود، بازم باید فقط یه چیز شبیه جان وجود داشته باشه. درسته؟
جریان معبدی که بعداز مرگ جیکوب رو شد چی بود اونا کی بودن؟با سعید چیکار داشتن؟؟ /؟؟؟
معبدهای ساخته شده و مجسمه ها رو از اول کی ساخته بوده و زنی که مادر جیکوب رو کشت خودش کی بود. ؟ اگه اونا که تو جزیره بودن همش مرده بودن پس چرا بعضی هاشون بر اثر بلاهایی که سرشون میومد بازهم می مردن(آیا به این معنی بود که از برزخ به اخرت می رفتن؟)
دود سیاه که به شکل جان لاک دراومده بود با چاقو و اسلحه و اینجور چیزا کشته نمی شد چطوری جک تونست به راحتی اون رو بکشه؟ (چون نماینده شده بود؟؟؟؟واقعا چرا؟؟؟؟)
ویدمور چرا در جوانی مانند سربازی در جزیره بود؟؟؟ اگه جزیره جایی مثل برزخ بوده پس ویدمور چطور تونسته از اون خارج بشه و بعد از پیر شدن بخواد برگرده و اصلا چرا می خواست که برزخ رو تصاحب کنه یا نابود کنه؟؟/؟ ایا ویدمور هم مرده بوده؟؟؟ اصلا تو این سریال ما همش با مرده ها سرکار داشتیم که جزیره و دنیای واقعی اونا که نشون می داد همش چیزی پنهان از چشم آمدم های زنده جهان بود مثل فیلم”دیکران” (نیکول کیدمن) ؟؟؟؟؟؟؟
هارلی واقعا روانی بود یا یک مرد موفق؟ یا روانی بود و مرد موفق بودن رویای اون بود؟؟؟؟؟
برنارد و زن سیاه پوستش که در فصل آخر نشون داد که دوتایی تنها یه کمپ کوچیک داشتن .جریان اونا چی بود.؟؟؟ و خیلی سوال ها دیگه که حالا به ذهنم نمیاد .
در پایان که زندگی متفاوت همه شخصیت ها رو نشون می داد آیا رویای اون اشخاص بود که ارزوی چنین زندگی داشنتد؟
گناه لاپیتوس و افرادی مثل اون چی بود و سرنوشتشون چی شد؟
خواهش می کنم اگه برای سوال های من جوابی دارین حتما بنویسین تا من هم از سردرگمی دربیام.
به نظر من سریال لاست را خیلی خوب شروع کردند وتا فصل ۳ خیلی خوب بود
اما از فصل ۳ به بعد تا اخر خیلی افتضاح بود
۳ فصل اول خیلی خوب بود
بنظر من هر کسی بگه فصل ششم به تمام سوالات درخور مخاطب پاسخ داد و خیلی قشنگ تموم شد….باید بعنوان قشنگ ترین دروغ سیزده بدر در جشنواره ای با این موضوع معرفی بشه! نظر شما چیه؟ آخه نه اینقدر کش میدادن…نه اینقدر بی محتوا و خلاصه وار این بازار کاسه کوزه رو جمع میکردن.
الانم داشتم پست میذاشتم که بلاگفا ف.ی.ل.ت.ر شد.
میترسم این همه حال میده امروز….ما بی جنبه باشیم از حال بریم……
اونم با این گرماووووووووووووو………………………..(تلخند زورکی)
من خودم از طرفداران جنجالی این سریال بوذم.بنحوی که همه از دوستان و اقوام از بنده این سریال رو تهیه میکردند…….فصل ششم را با ابهامات و سوالاتی زیاد جمع کردند.حیف این همه وقتی گذاشتم صرفآ برای تماشای اون.ولی منکر نمیشم که تا فصل پنجم این عقیده رو نداشتم.
کلی عکس و مطلب در وبلاگم هست و ادامه بحثم اونجاست
اگر کسی جواب سوالات منو بده ممنون میشم
یک سوال دیگه که یادم رفت بگم ششم اینکه چه لزومی داشت جک کفشهای پدرش یا هر چیزی که متعلق به پدرش بوده رو به لاک مرده بده
حیف شدکه اینطور تموم شد . این سریال پر از سوال بود مثلا یک سول خیلی ساده اینه که اگه ابتکار دارماسالها پیش تموم شده بود و همشون مرده بودند یا توسط بن کشته شده بودند پس یکی به من بگه دزموند وهمکارش (که خیلی قبل تر از دزموند اونجا بوده و به قول خودش عضو دارما هم بوده و حتی قبل از اون رادزینسکی ) دوتایی تو ایستگاه قو چه غلطی میکردن .درسته دکمه رو فشار میدادن اما این در حالتیه که بن کنترل جزیره رو در دست داره و جالب اینجاست که بن از وجود ایستگاه قو بی خبر نیست چون هممون دیدیم که بن از مانیتور ایستگاه مروارید جک و گروهش رو تحت نظر داشت پس نمیشه از وجود ایستگاه و همینطور دزموند همکارش و رازینسکی بی خبر بوده باشه چرا پس به حال خودشون رهاشون کرده بود چرا اونارو نکشته بود . بن کنترل تمام ایستگاها رو در دست داشت البته نه به معنای واقعیش و از وجودشون هم بی خبر نبود اونوقت ایستگاه قو که مهمترین ایستگاه جزیرست باید هنوز دست دارمایی ها باشه و بن که دشمن اونها محسوب میشه هیچ کاری در این مورد انجام نده (پس چه لزومی برای کشتنشون بود) دوم نقشه نامرئی که همکار دزموند روی دیوار کشید که ایده رادزینسکی بود بود بود آخه چرا بود درسته که توسط اون لاک و اکو تونستن ایستگاه مروارید رو پیدا کنن اما این سوال پیش میاد که رادزینسکی که عضو دارما بوده واز وجود ایستگاه مروارید هم با خبر بوده با ایده کشیدن این نقشه نامرئی چی رو میخواسته نشون بده یا ثابت کنه ؟ شاید اونم نوعی جیکوب بوده که از آینده خبرداشته سوم همکار دزموند چطور به جزیره اومد و چطور عضو دارما شده در صورتی که دارما سالها قبل از بین رفته بود رازینسکی که به تنهایی نمی تونسته اونو به جزیره بیاره چهارم یادتونه وقتی پائولو رفته بود تو ایستگاه مروارید که الماسهارو قایم کنه بن و جولیت هم کمی بعد اومدن و بن گفت کی این در رو باز گذاشته جولیت گفت تام و چند دقیقه بعد هم رفتن و بیسیمشون هم جا گذاشتن جالب اینجاست که چطور پائولو پشت در جا نموند وقتی بن میگه کی در رو باز گذاشته بدون شک وقت رفتن میبندتش در ایستگاه مروارید هم از بیرون باز میشه نه از تو پنجم که به نظرم خیلی مهمه . یادتونه جایی دزموند به چارلی گفت که توی فلش هاش دیده که کلر و بچش سوار هلیکوپتر شدن هلیکوپتری که جزیره رو ترک میکنه این عین جمله ایه که میگه و همینطور اینم بهش میگه که این دفعه باید بمیری وگرنه هیچ کدوم از اینا اتفاق نمی افته ولی در عمل این اتفاق نیفتاد البته درسته که با فداکاری چارلی و خاموش شدن چراغ زرد جک و گروهش نجات پیدا کردن و همینطور ارون اما کلر نه و دلیل اصلی چارلی هم برای این فداکاریش همین حرف دزموند بود (کلیر و بچه اش سوار هلیکوپتری شدند که جزیره رو ترک میکنه ) حتی کمی بعد از این حرف دزموند چارلی میگه تو مطمئنی که دیدی کلر و بچش سوار اون هلیکوپتر میشن و دزموند میگه آآره چرا تمام فاش های دزموند عین واقعیت بود به غیر از این
به نظر من لاست از فصل ۴ به بعد فوق العاده شد و پایان بسیار زیبا اما پر سوالی داشت.میشه گفت این سوالا سوالیه که هر انسانی راجع به زندگی در یه دنیای دیگه داره.
سلام
با پست رسه خیلی موافقم و با تحلیل های دیگه که دیده بودم سازگاری بیشتری داره
ازش و از شما ممنونم
سلام .من بعد از دیدن قسمت اخر لاست حالم خیلی بد شد البته تا سکانس اخر هم مشکلی نبود چون زندگی خوب اونها رو در لس انجلس نشون می داد ولی سکانس اخر در کلیسا اعصاب خوردکن بود که می خواست بگه اینها همه مردند یا دارن تو برزخ زندگی می کنند ودر برزخ همدیگر رو پیدا کردند پس رفتم کل سریال رو از اول ظرف یک هفته تا صبح دیدم و باید بگم اخر لاست نه تنها غم انگیز نیست بلکه خیلی هم دلچسبه :
اینقدر این سریال طولانی بود و با تاخیر هم گاهی فصل هایش پخش می شد که همه ما فراموش کردیم مساله گم شدن در زمان رو .مساله نسبیت و سفر زمان بود .حرفهای دنیل فارادی رو به یاد بیاریم در مورد ثابت ها و متغیر ها در سفر زمان .و اینکه اینها در اثر انتقال جزیره توسط بن و ازاد شدن انرژی از مدار زمان خود خارج شدند یعنی هر بار هم اسمان روشن می شد انها وارد یک مدار زمان دیگر می شدندو زمان برای انها دیگر یک خط مستقیم نبود و همچنین اینکه این قابلیت جزیره رو که منبع انرژی زیادی دارد که متوان با اون در بعد چارم که زمان بود جابه جاشد رو دارماییها کشف کرده بودند .
مساله دیگر این بود که ابتدا گفته مشد انچه اتفاق افتاده اتفاق افتاده و دیگر نمی توان ان را درست کرد اما دنیل فارادی با بررسی مجدد نظریه به این نتیجه رسد که انسان ها متغیر های قضیه زمان هستند که می توانند اینده را تغییر دهند و تصمیم به ترکاندن بمب هیدروژنی گرفت تا منبع انرژی را ازاد کند و این کار را پس از او جک انجام داد و توانست مسیر حرکت مدار زمان را برای افراد عوض کند و 30 سال بعد می بینیم که افراد بعضا در شغل ها و موقعیت دیگری قرار دارند و بر خلاف نظر ساویر که م یگفت انچه اتفاق افتاده افتاده اما جک می گفت اگر قرار است در اینده چنین اتفاقی بیافتد خوب بگذاریم در اینده بیافتد که دو نگرش به گذشته و اینده را نشان می داد
مطلب دیگر درمورد این بود که جزیره در موقعیت های مکانی مختلف قرار می گیرد برای همین قابل پیدا کردن توسط افراد عادی نیست و دریچه های خاصی دارد که طی مختصات مشخصی باز می شوند
به هر حال این سریال یک سریال علمی تخیلی بر اساس پذیرفتن نظریه نسبیت و زمان بود هر چند در اخر کار کمی رنگ و لعاب مذهبی هم به ان داده شد تا طیف مذهبی هم باقی بمانند اما از نظر من که دوباره دیدمش و این دفعه تمام نکاتش را برداشت کردم و حرفهای کلیدی دنیل دزموند مادر دنیل و گاهی بن را دقت کردم دیدم قضیه کاملا مبنای علمی دارد البته با پذیرفتن مساله حرکت در زمان
راستی در اپیزود های اخر که افراد با تماس هم یکدیگر را به یاد می اوردند در فصل 4 کاملا به ان اشاره شده که انها ثابتهایی در زمان هستند ( دنیل فارادی به دزموند می گوید در مورد ثابت ها که این ثابت می تواند یک فرد مثل پنه لوپه برای دزموند یک جسم مثل تابوت پدر جک برای جک یا یک جسم مثل شکلاتی که جولیت به ساویر داد باشد)
در مورد اینکه پدر جک می گوید ما باید ادامه بدهیم (moving on) اشاره به این مساله است که حالا مادر این زمان هستیم و باید این زمان را ادامه بدهیم . در ضمن فقط جک پدرش را در کلیسا می دید که قبلا هم می دید و فقط پدر جک از کلیسا خارج شد به سوی نور که همان اخرت باشد و بقیه در جای خود نشسته بودند و به زندگی خود ادامه می دادند. زندگی که در 30 سال قبل انرا برای خود با امیدبه اصلاح اینده تغییر دادند
سرتون رو درد اوردم ولی خواستم بدونید یک تراژدی در فصل اخر اتفاق نیافتاد بلکه جک و دوستانش به هدف خود رسیدند
خوشحال می شم اگر نظر بدهید
جمله ای از یکی از طرفداران لاست در سایت tvshow
خداحافظی با لاست
6 سال از آغاز سریالی گذشت که از همان ابتدای امر مشخص بود تفاوت اساسی با سایر مجموعه های تلویزیونی دارد. از ریسک مسئولان گرفته که منجر به اخراج خودشان از شبکه شد تا پرهزینه بودن اپیزود پیلوت…
هیچ زمان لحظات ابتدایی لاست از ذهنم پاک نخواهد شد… اپیزودی که بعد از آن بارها و بارها تکرارش کردم… خودم را بین بازمانده ها فرض کردم… در کنار آنها بودم… با هم اولین سخنرانی جک در مورد زندگی با یکدیگر را گوش کردیم و این چنین ما نیز جزئی از مسافران پرواز اوشینیک 815 شدیم. جزئی از جزیره ای که بارها آرزوی زندگی در آن را در دلهایمان کردیم.
6 سال از آن زمان میگذرد و هنوز همان حس را نسبت به کاراکترهایی دارم که در اپیزود پیلوت دیده بودم. لاست برای امثال من فراتر از یک سریال بود. با لاست یاد گرفتم که چگونه همچون جک به دیگران کمک کنم و مهربانانه برخورد کنم. یاد گرفتم که همچون لاک بر سر موضع و افکارم پایبند باقی بمانم. چون دزموند عاشق پنه لوپه شوم و چون اکو…
داستان جزیره برای ما دنیای دیگر بود… حتی یاد گرفتم که چگونه در نگاه اول بروی افراد قضاوت نکنم… دیگرانی را که نمیشناختیم را شماتت نکنم…
برای ما لاست عاملی بود که باعث شد تا در TVSHOW.IR در کنار یکدیگر جمع شویم و محملی برای کنار هم بودن تا فرار کنیم از زندگی تنهایی… خاطرات لاست همواره در ذهن تک تک ما باقی خواهد ماند. لاست برای ما سریال نبود زندگی بود… که چه ساعتهایی را صرف نگاه کردن به سریال و بحث در مورد آن کردیم…
خنده ها، گریه ها… شوکه شدن های متوالی… اینکه چه چیزی در درون دریچه است، لاک چرا در تابوت است و این ما بودیک که 6 سال متوالی بدنبال بازمانده ها راه افتادیم تا سرنوشت را صدا کنیم تا انتها را ببینیم…
لاست برای ما نه یک سریال که داستان زندگی افرادی بود که گویی سالها در کنار آنها نفس کشیدیم… انتهای لاست بدون شک غمبار خواهد بود اما این روزها برایمان مطمئنا خاطرات فراوانی به همراه خواهد داشت… شاید سالهای بعد به اینروز نگاه کنیم و از حس خوشایندش لذت ببریم…
کلمات در این لحظه ها نمیتوانند حس تک تک ما به لاست را به طور کامل ادا کنند… فقط میتوانم بگویم
بدرود لاست…
بدرود جزیره…
بدرود اوشینیک 6 های دوست داشتنی
درود بر شما ….
لاست را باید از بعد معنوی دید دوستان عزیز ….
میدونید کسانی که از قسمتهای آخر ناراضی هستند جز کسانی هستند که هنوز به دنبال پاسخ برای پرسشهای خود میگردند ….
اگر جزیره لاست رو به این دنیا تشبیه کنید و آدمهای داخلش رو خودمون اونوقت متوجه میشیم که واقعا بعضی از پرسشها پاسخ ندارن ….
اوایل لاست چارلی یه جمله گفت اگه یادتون باشه : بچه ها ما کجا هستیم ؟؟؟؟؟؟
خوب حالا من از شما میپرسم بچه ها ما کجا هستیم ؟؟؟؟؟؟تو این دنیا چکار میکنیم ؟ چرا نیروی خوبی و بدی هست ؟ چرا یک نفر مواظب ماست و یکی دیگه میخواد گولمون بزنه ؟
خوب حالا میبینید که پاسخی برای اینها نیست …
پس اگر میخواید نتیجه بگیرید به لاست به دید معنوی نگاه کنید دوستان ….
در پایان هم بگم که سریال لاست زیباترین مفیدترین و رویایی ترین سریال ساخته شده است که ارزش بارها نگاه کردن رو داره ….
بدرود
من با هیچکدام از نظرهای مخالف این سریال موافق نیستم-واقعا این خصلت ایرانی جماعته که نیمه خالیه لیوانو میبینه.واقعا پایان قشنگی داشت.
ذوست عزیز سریال ها یا فیلم ها برای یک چی ساخته میشن ولی با دو بُعد یک بعدش سرگرمی بعد دیگش اخلاقی وقتی فیلمی شروع به ساخت می کنه می خواد جوابی به بیننده بده نه با طرح سوالاتی که تو ذهن هر انسانی می چرخه اونو تا اخر فیلم سرگرم کنه
منی که از دید اخلاقی به این سریال نگاه می کردم دنبال جواب می گشتم نه اینکه بهم گوشزد کنه که دنبال جواب نگردم !
سلام. شما گفتید که پکیج کامل سریال لاست قراره تا سه ماه آینده وارد بازار بشه. ولی تو ایران همین الآنش هم پکیج کامل با کیفیت خوب و زیرنویس فارسی وجود داره! تو اینترنت پره!
اگر توجه کرده باشید بعد از اعتصاب نویسندگان هالیوودی حال و هوای لاست هم دچار دگرگونی شد و زنجیر خوشبافت سه فصل اول ناگهان دچار گره ی کور و زجر آوری شد که خودشون هم نتوانستند درست و حسابی بازش کنند.
بعضی صحنه های پایانی 3فصل اول چنان ادم رو شوکه میکرد که حتی یادآوریش بعد این چند سال برای من _ که بیننده پر و پا قرص لاست بودم _ لذتبخشه
اما فصل ۴ به بعد آزار دهنده بود و کیفیت احترامی که قبلا به شعور بیننده گذاشته میشد، به شدت پایین امد، خصوصا پیدا شده ناگهانی جیکوب و مرور خاطراتی از قهرمانان لاست که به شکلی در کودکی یا در زمان سختی و یا گرفتاری او را ملاقات کرده بودند.
به صورت از تفسیر دلنشینتون سپاسگزارم.
با احترام
ولی به نظر من 10 دقیقه آخر یه شاهکار بود،
مثل همون چیزی که تو 3فصل اول دیدیم.
ممنون از معرفی اون سایت.
فروم فوق العاده ای بود. نقد و بررسی هایی که دیدم اونجا رو واقعا هیچ جا ندیده بودم .
چه حوصله و ریزبینی خوبی داشتن. مخصوصا نقد اپیزودهای ۱۵ و ۱۷ و ۱۸ خیلی جالب بود.
کاملا با شما موافقم. آخرین مطلب وبلاگم را هم به همین موضوع اختصاص دادهام.
موفق باشید.
اینجام یه مصاحبه یا بنجامین لاینس درباره پایان لاست هست
http://persianisland.blogspot.com/
راستش من از خواندن تحلیلها، نقد و بررسی و نظرات…حدس و گمانها…پیش بینی ها و خلاصه آنچه پیرامون لاست گذشت بیشتر از دیدن خود سریال لذت بردم!
اینکه یک جمعی رو بتونید مدتها دور هم جمع کنید که با دلایل علمی روی حل یک معما در سریال بحث کنند و گمانه زنی و …کار کمی نیست…
من هنوز سریالی رو ندیدم که اینطور بینندهاش رو به همیدگر وابسته کنه!!!
پایان لاست درست شروع سریال برای من بود.با وجود مشغله زیاد…فکر کنم برای بار سوم سریال رو خواهم دید والبته لذت دیدن سریال رو با خوندن نقدش دو صد چندان خواهم کرد…
موفق باشید…
منم کلا خیلی این سریال رو دوست داشتم ولی واقعاً از فصل ۴ به بعد میشد حدس زد که قراره خوب تموم نشه چون اون همه سوالای ماوراطبیعه ای که پیش آورد نمیشد جواب خوبی براشون پیدا کنه
با نظر شما در مورد وقایع بعد از فصل ۳ موافق هستم
به نظر من فصل آخر یک ماسمالی بر روی معماهای قبل بود و پایان هم در حد این سریال نبود ( البته از جهت منطقی نه احساسی )
@ reza [چهارمین کامن]
دوست عزیز به شما توصیه میکنم یک دور دیگه لاست رو ببینید! یا شاید هم نیاز دارید یک مقدار موشکافانه این سریال رو ببینید!
شما حتی دنیل فارادی رو هم به خاطر ندارید!
blue ray چی ه؟ (اگه بهم نمی خندین البته) (-:
یه نوع فرمت پخش ویدئو، بسیار باکیفیتتر از dvd.
با سلام
کاش در مورد وجود اسپویلر هشدار می دادید
در هر حال برای کسی که حتی ۳ قسمت پایانی رو ندیده اینکه چه کسی در جزیره باقی می مونه جذابیت خودش را داره
با تشکر
بنظر منم در حین پخش دیدن خیلی جذاب تره .
البته من سریالای غربی خیلی کم میبینم ولی بخوام مقایسه کنم .
مثلا سریال انیمه دفترچه مرگ رو با اون همه داستان قشنگ و زیبا و گیرایی که داشت چون تمام ۳۷ اپیزودش رو پشت سر هم دیدم شاید اونطور که باید جذاب نبود.
ولی مثلا ناروتو با اینکه خیلی از دفترچه مرگ پایین تره ولی چون هر هفته پخش میشه و روش هم بحث هست و با دوستان بحث میکنیم جذابیت بیشتری داره .
در سریال لاست خواستند هم نظر قشر مذهبی امریکا و هم سکولار را به طور مساوی در نظر بگیرند که فکر کنم به نتیجه نرسید.
بله! فصل های ابتدایی به مراتب بهتر بودن ولی ایکاش فصل آخر رو به دنباله چهار و پنج اگرچه متافیزیکی و مذهبی کردن ولی باور پذیر تر به پایان میرسوندن.یک وقت هایی میگم کاش داستان طوری تمام میشد که در نقدهای دوستان نوشته شده بود.
اینم جالبه : حراج لوازمی که در ساخت سریال استفاده شده بود.چوب مستر اکو،عینک بن و …
http://www.dariushkabir.com/ccount/click.php?id=810
منم احساس کردم به خاطر اینکه از سریال استقبال شد تصمیم گرفتن کشش بدن!
من تا حالا لاست ندیدم؛ خواهش میکنم ازم نخواه نظر بدم B-)
یه دلیل اینکه فصل شش رو ضعیف میدونیم اینه که به اون به چشم یه کنفرانس مطبوعاتی برای پاسح به سوال ها نگاه می کنیم…
قبلا یه نگاهی به این لیست سوال ها انداخته بودم و به این نتیجه رسیده بودم که اکثر اون سوالی که مهم هستند رو میشه یه جواب منطقی -بعضا یک و فقط یک جواب – براشون پیدا کرد ولی خیلی از ما منتظر این بودیم که جواب ها رو کاملا مستقیم از زبان شخصیت ها بشنویم و تازه وقتی که میشنویم باز هم میگیم از کجا معلوم که درست و راست گفته باشه…
پی نوشت: جواب تعدادی از این سوال ها رو میتونید تو تاپیکی که توشوو برای این کار ساخته ببینید…
درود بر دوستان عزیز.یکی از نقاط قوت سریال فلسفه ی قدرتمندی بود که پشتش بود.بسیاری از سوالها از این طریق توضیح داده میشه.ولی یک چیزی یادتون باشه .فلسفه توضیح میده ولی توجیح نمیکنه.خوندنه کتابایه فیلسوفایی مثل جان لاک/دیوید هیوم/جاک روسو و… حتی ارسطو و سقراط خیلی تو فهم سریال کمک میکنه.خلاصه اینکه حتما فلسفتونو قوی کنید بعد یه باره دیگه سریالو نگاه کنید.مخصوصا فیلسوفایی که تو قصه بودن مثله لاک و … .اون وقت سوالایی که تو ذهنتون مطرح میشه لا اقل بنیادی تره.نکته ی دیگه استفاده ی داستان از اساطیر یونان و مصر باستان و همچنین ادیان ابراهیمی بوده و به شیوه ی جالبی اونهارو پیوند داده.که برای فهمش کلا اسطوره شناسی خیلی کمک میکنه.مثلا وجود مجسمه تو جزیره.کی میتونه بگه این همه کهکشان از کی بوجود اومده؟اونوقت یه مجسمه ی به این کوچیکی(به نسبت)دیگه مهم نیست.یا جیکوب و دود سیاه که گاهی میشه هابیل وقابیل و گاهی خدا و شیطان اونهارو تفسیر کرد.شاید خواستن بگن خدا و شیطانی که میگن خودمونیم.(ساتانیسم فلسفی).یا اون نوری که قلبه جزیرست رو میشه غار افلاطونی تعبیر کرد که با خوندن فلسفهی افلاطون میتونید نقاط اشتراکشو ببینید و اینکه چرا آدمی مثل بن اونو نمیدید.توضیح بیشتر خواستین مخصوصا راجع به جمله ی آخر بگین
منم نظر با شما یکیه
سه فصل اول خیلی بهتر بود
اینجا را به شما توصیه میکنم، اگر میخواهید لیستی از سوأل های بدون پاسخ لاست را بخوانید :
http://30na.net/1389/03/06/lost-unanswered-questions/
به نظر من ۴ فصل اول لاست، بعد از چند بار دیدن هم کماکان مهیج است. بازی با زمان از آن دست کارهایی است که معمولاً فیلم های خوب را خراب میکند :-؟؟
Where is the “SPOILER ALERT” ???
لینک فایل تصویری به یه عکسه! نه فیلم!
عکس یک تصویره! نگفتم فایل ویدئویی.
موافقم پایانی خوبی واسه کسایی مثل من که منتظر پاسخ همه سوالاشون بودن نبود در واقع همه چیز گنگ موند . بدیش اینه که حس می کنم سرمون کلاه رفت آخه تو کل سریال همه داشت معما ایجاد می کرد و یه دفعه همه چیزو جمع کرد حتی نفهمیدیم دارما از کجا شروع شد چرا شروع شد دنبال چی بودن . چرا چارلز ویدمور تو بچه گی بن اونو برد پیش خودشون مخصوصا مسائلی که درباره فیزکدانه که اسمش یادم رفت بود سفر تو زمانو توضیح نداد و . .. .. بازم میگم فکر می کنم سرم کلاه رفته . البته واقعا سریال ارزش دیدن رو داشت ولی نباید اینقدر سریع جمع می شد
منم از فصل 4 احساس کردم که وقایع داره لوس میشه و فصل 5 رو هم نصفه دیدم. واقعا 3 فصل اول بی نظیر بودن. مثل سه فصل اول فرار از زندان.
واقعن موافقم. فصل های اول خیلی بهتر بود. بعد از 4 تا 6 افتضاح شد.
آره. از فصل چهارم به بعد یعنی از همون موقعی که اسرار جزیره متافیزیکی شدند دیگه سریال ارزش دیدن نداشت.