ایوان کلیما؛ راوی بقا و نوشتن در تاریکروشن پراگ

آشنایی با زندگی و جهان فکری نویسندگان بزرگ، فراتر از یک سرگرمی ساده، ابزاری کاربردی برای درک چگونگی حفظ کرامت انسانی در شرایط انسداد سیاسی است. در این مقاله میخواهیم مسیر پرپیچوخم زندگی ایوان کلیما (Ivan Klíma) را بررسی کنیم و ببینیم چطور او توانست از دل یکی از سهمگینترین دیکتاتوریهای قرن بیستم، ادبیاتی سرشار از امید و واقعگرایی بیرون بکشد. آیا واقعاً نوشتن در خفا میتواند یک حکومت پلیسی مجهز را به زانو درآورد؟ چرا نویسندهای در اوج شهرت جهانی، جاروکشی خیابانها را به رفاه تبعید در غرب ترجیح میدهد؟ در ادامه با بررسی موشکافانه زندگی، آثار و زوایای پنهان زیست این گیک ادبیات چک به پاسخ این پرسشها میرسیم.
فهرست مطالب
- پرسه در خیابانهای پراگ با ایوان کلیما
- شکلگیری هویت در سایه ترور و تهدید
- بقای روانی با طعم چارلز دیکنز در کارگاه مرگ
- بازگشت به جهنم؛ انتخابی فراتر از عقل سلیم
- زندگی در لیست سیاه؛ سقوط به اعماق مشاغل پست
- تولد سامیزدات؛ ماشین تحریرهایی که سلاح شدند
- عشق و زباله؛ وقتی رفتگر خیابانها شاهکار خلق میکند
- روانشناختی خیانت و عشق در بستر دیکتاتوری
- نور سرد بهار؛ واکاوی رمان در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی
- شناسنامه آثار کلیدی؛ سهگانه بازگشت به واقعیت چک
- تقابل کوندرا و کلیما؛ دو مسیر متفاوت در مواجهه با تبعید
- میراث کلیما در عصر زوال کتاب و هجوم رسانههای سطحی
- پشت پرده پلیس مخفی؛ نفوذیهایی در محفل روشنفکران
- روایتهای نایاب از قرن دیوانه من و تنهایی خودخواسته
- فلسفه آزادی مرزهای نوشتن در دنیای پسا-توپولوژیک
پرسه در خیابانهای پراگ با ایوان کلیما
فیلیپ راث (Philip Roth) نویسنده مطرح آمریکایی، در توصیف سفرهای بهاریاش به چکسلواکی سابق در دهه هفتاد میلادی، تصویر غریبی از ایوان کلیما ارائه میدهد. کلیما برای راث فراتر از یک دوست، راهنمای شهودی شهری بود که زیر چکمههای کمونیسم نفس میکشید. او راث را به دکههای روزنامهفروشی و کارگاههای ساختمانی میبرد تا نخبگان فکری جامعه را نشانش دهد که به دلیل غضب حکومت مجبور به کارهای بدنی سخت بودند. این نویسندگان ممنوعالقلم، در حالی که دستهایشان از کار گل تاول زده بود، در جیب پالتوهای کهنه خود شاهکارهای ادبیات جهان را حمل میکردند.
این گشتوگذارهای مخفیانه، بنیان فکری داستانهای کلیما را شکل داد که در آنها زندگی روزمره مردم عادی و روشنفکران پراگ به شکلی ملموس روایت میشود. او به خوبی نشان میدهد که چطور در ساختاری تمامتخواه، کوچکترین کنشهای انسانی مثل یک قرار ملاقات ساده یا نوشتن یک نامه عاشقانه به بیانیهای سیاسی تبدیل میشد. آثار او پنجرهای بیواسطه به سالهای خاکستری حکومت آپاراتچیکها است.
شکلگیری هویت در سایه ترور و تهدید
ایوان کلیما در سال ۱۹۳۱ در پراگ و در خانوادهای با ریشههای یهودی به دنیا آمد، هرچند که والدینش چندان به مناسک مذهبی پایبند نبودند و او تا پیش از ظهور هیتلر و قوانین نژادی نازیها، چیزی از این هویت نمیدانست. کودکی او با فروپاشی دموکراسی نوپای چکسلواکی و اشغال کشور توسط آلمان نازی در سال ۱۹۳۸ همزمان شد. در سال ۱۹۴۱، زمانی که ایوان تنها ده سال داشت، پدرش به اردوگاه کار اجباری ترزیناشتات (Terezin) فرستاده شد و اندکی بعد او و مادرش نیز روانه همانجا شدند. این تجربه هولناک، درک او را از مفهوم مرز میان آزادی و اسارت برای همیشه تغییر داد.
تجربه حضور سه و نیم ساله در این اردوگاه، درسهای بزرگی درباره شکنندگی زندگی به کلیما آموخت. او در کودکی دریافت که چگونه یک نیروی بیرونی قهری میتواند به سادگی و بدون هیچ منطقی، آدمهای اطرافش را ناپدید کند. این احساس ناامنی همیشگی، او را به سمتی برد که ارزش هر لحظه از زندگی و بهویژه ارزش نوشتن به عنوان ابزاری برای تثبیت وجود را درک کند.

بقای روانی با طعم چارلز دیکنز در کارگاه مرگ
در محیط سرد و مرگبار اردوگاه ترزیناشتات، کلیما تنها یک کتاب به همراه داشت: «نامههای پیکویک» اثر چارلز دیکنز (Charles Dickens). او بارها و بارها این کتاب را خواند و با پناه بردن به دنیای شاد و پرماجرای شخصیتهای دیکنز، دیوارهای اردوگاه را در ذهن خود فرو ریخت. این جادوی کلمات بود که به یک کودک ده ساله توان تحمل گرسنگی، بیماری و ترس مداوم از مرگ را میبخشید.
همانجا بود که کلیما اولین تلاشهای خود را برای نوشتن آغاز کرد و نمایشنامههای کوچکی نوشت که آنها را با عروسکهای خیمهشببازی دستساز برای کودکان دیگر اجرا میکرد. او در تخیل خود عاشق میشد و سناریوهایی برای فرار مینوشت تا از این طریق، آزادی سلبشدهاش را در جهان متن بازسازی کند. این رویکرد درمانی به نوشتن، تا پایان عمر به عنوان هسته اصلی جهانبینی ادبی او باقی ماند و نوشتن را برایش به مترادف زیستن تبدیل کرد.
بازگشت به جهنم؛ انتخابی فراتر از عقل سلیم
پس از پایان جنگ و نجات از چنگال نازیها، کلیما وارد دانشگاه شد و در رشته ادبیات چک تحصیل کرد، اما دوران آرامش او چندان طولانی نبود. بهار پراگ (Prague Spring) در سال ۱۹۶۸ و تلاش برای ایجاد «سوسیالیسم با سیمای انسانی» با هجوم تانکهای پیمان ورشو به شدت سرکوب شد. در زمان وقوع این حادثه، کلیما به عنوان استاد مهمان در لندن به سر میبرد و مسیرش به سمت دانشگاههای آمریکا هموار بود. با این حال، او تصمیمی گرفت که همه دوستان و همکارانش را شگفتزده کرد.
او در مارس ۱۹۷۰، علیرغم هشدارهای مکرر مبنی بر احتمال بازداشت یا تبعید به سیبری، به پراگ بازگشت. کلیما معتقد بود یک نویسنده نمیتواند بدون ارتباط مستقیم با زبان مادری و مردمی که برایشان مینویسد، اثری اصیل خلق کند. او تبعید در بهشت غربی را به قیمت از دست دادن ریشههایش رد کرد و آگاهانه قدم به میهنی گذاشت که به یک زندان بزرگ تبدیل شده بود.
زندگی در لیست سیاه؛ سقوط به اعماق مشاغل پست
با بازگشت به پراگ، دستگاه امنیتی رژیم کمونیستی به سرعت کلیما را در لیست سیاه قرار داد. پاسپورت و گواهینامه رانندگی او توقیف شد، خط تلفن خانهاش قطع گردید و او از هرگونه فعالیت مطبوعاتی و انتشار کتاب محروم شد. حکومت قصد داشت با قطع منابع مالی و ایزوله کردن اجتماعی، این نویسنده سرکش را به زانو درآورد. در چنین شرایطی، کلیما ناچار شد برای گذران زندگی به کارهای یدی روی آورد.
او در این سالهای سخت، مشاغلی چون رانندگی آمبولانس، پستچیگری، کارگری ساختمان و از همه مهمتر، رفتگری شهرداری را تجربه کرد. این دوران گرچه از نظر جسمی فرساینده بود، اما دید بیواسطه و بینظیری از لایههای زیرین جامعه چک به او داد. او متوجه شد که در دنیای کارگری، صمیمیت و حقیقت بیشتری نسبت به محافل رسمی و دولتی وجود دارد.

تولد سامیزدات؛ ماشین تحریرهایی که سلاح شدند
کلیما و دوستانش از جمله واتسلاف هاول (Václav Havel) برای فرار از سانسور شدید دولتی، دست به کار بزرگی زدند و شبکه توزیع زیرزمینی کتاب موسوم به سامیزدات (Samizdat) را راهاندازی کردند. آنها ابتدا با ماشین تحریرهای معمولی و کاغذهای کاربن، از هر اثر حدود ده تا پانزده کپی تهیه میکردند. این نسخههای دستنویس و ابتدایی به صورت مخفیانه دستبهدست میان خوانندگان امین میچرخید. با گذشت زمان و گسترش این شبکه، تیراژ کتابهای ممنوعه به هزاران نسخه رسید.
پلیس مخفی چکسلواکی (StB) تلاشهای گستردهای برای کشف چاپخانههای خانگی و دستگیری عاملان آن انجام داد، اما سرعت تکثیر و وفاداری اعضای شبکه مانع از موفقیت آنها شد. کلیما از طریق دیپلماتهای غربی و مسافرانی که به پراگ میآمدند، نسخههایی از آثار خود را به خارج از مرزها فرستاد تا به زبانهای مختلف ترجمه و منتشر شوند؛ اقدامی که عصبانیت شدید مقامات امنیتی را به همراه داشت.
عشق و زباله؛ وقتی رفتگر خیابانها شاهکار خلق میکند
رمان «عشق و زباله» (Love and Garbage) بدون شک محبوبترین و تا حد زیادی اتوبیوگرافیکترین اثر ایوان کلیما است که ریشه در دوران کارگری او در شهرداری دارد. راوی داستان، نویسندهای است که در نقش رفتگر ظاهر میشود و در حین پاکسازی خیابانهای فیزیکی پراگ، به پاکسازی ذهن و روان خود نیز میپردازد. او در این کار، با شخصیتهای حاشیهای و راندهشدهای همکلام میشود که هر کدام قصهای شنیدنی از بقا دارند.
کتاب تضاد عمیقی میان زبالههای فیزیکی شهر و زبالههای فکری و اخلاقی حاکمیت ایجاد میکند. کلیما در این رمان نشان میدهد که چطور کار گل به نوعی مراقبه و راهی برای حفظ سلامت عقل در دوران جنون عمومی تبدیل میشود. این اثر فراتر از یک داستان ساده، سندی تاریخی از ایستادگی روشنفکران یک ملت است.

روانشناختی خیانت و عشق در بستر دیکتاتوری
یکی از درونمایههای تکرارشونده در آثار کلیما، رابطه پیچیده میان عشق، تعهد زناشویی و خیانت در بستر یک حکومت تمامتخواه است. او معتقد بود در جامعهای که دروغ به ایدئولوژی رسمی دولت تبدیل شده، حفظ خلوص روابط عاطفی کار بسیار دشواری است. مردم برای فرار از پوچی و نظارت مداوم پلیس مخفی، اغلب به ماجراهای عاشقانه پناه میبرند تا حس زنده بودن را تجربه کنند.
کلیما با ظرافت نشان میدهد که چگونه خیانتهای عاطفی کوچک، بازتابی از خیانتهای بزرگتر مدنی و سیاسی هستند که در جامعه رخ میدهند. با این حال، او برخلاف بسیاری از همعصرانش، به نهاد خانواده وفادار ماند و سالها در کنار همسر رواندرمانگرش زندگی کرد؛ امری که به او ثبات روانی لازم برای تحمل فشارهای بازجوییهای مداوم StB را میداد.
نور سرد بهار؛ واکاوی رمان در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی
رمان «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» (Waiting for the Dark, Waiting for the Light) به بهترین شکل ممکن تعلیق و سرگردانی جامعه چک را در آستانه فروپاشی کمونیسم به تصویر میکشد. شخصیت اصلی رمان، «پاول»، کارگردان مستندسازی است که سالها استعداد خود را برای بقا در تلویزیون دولتی سرکوب کرده و آرزوی ساخت فیلمی مستقل را دارد. داستان در اواخر دهه هشتاد و در آستانه انقلاب مخملی (Velvet Revolution) میگذرد.
کلیما در این کتاب، با نگاهی تیزبین و فاقد احساساتگرایی، نشان میدهد که چگونه سالها زندگی زیر سایه سانسور، روح خلاق هنرمندان را فرسوده کرده است. حتی زمانی که آزادی از راه میرسد، پاول و همنسلانش با این چالش مواجه میشوند که آیا واقعاً توانایی استفاده از این آزادی جدید را دارند یا اینکه زنجیرهای ذهنیشان محکمتر از بندهای فیزیکی است.
شناسنامه آثار کلیدی؛ سهگانه بازگشت به واقعیت چک
برای درک بهتر جهان داستانی کلیما، بررسی شناسنامه سه اثر کلیدی او که توسط نشر آگه و با ترجمه فروغ پوریاوری به فارسی روان منتشر شدهاند، ضروری است. نخستین کتاب، «روح پراگ» (The Spirit of Prague) مجموعهای از جستارها و مقالات شخصی اوست که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد و نمایی کلی از تاریخ و فرهنگ چکسلواکی ارائه میدهد. دومین اثر، رمان «در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» محصول ۱۹۹۳ است که به بررسی روانشناسی تسلیم و مقاومت در دوران گذار میپردازد.
سومین اثر، مجموعه داستان «کار گل» (My Golden Trades) است که تجربیات زیسته نویسنده را در مشاغل مختلف دوران محرومیتش روایت میکند. این سهگانه ادبی، بهترین مدخل برای خواننده فارسیزبان است تا با اتمسفر فکری روشنفکران بلوک شرق و جزییات زندگی تحت کنترل پلیس مخفی آشنا شود. ترجمه دقیق این آثار نقش مهمی در معرفی کلیما به مخاطبان ایرانی داشت.
تقابل کوندرا و کلیما؛ دو مسیر متفاوت در مواجهه با تبعید
مقایسه ایوان کلیما و میلان کوندرا (Milan Kundera) همواره یکی از جذابترین مباحث ادبیات چک بوده است. در حالی که کوندرا راه مهاجرت به فرانسه را برگزید، به زبان فرانسوی نوشت و ارتباطش را با وطن قطع کرد، کلیما در پراگ ماند و سختیهای حضور در لیست سیاه را به جان خرید. این دو رویکرد متفاوت، بازتاب مستقیمی در سبک نگارش و جهانبینی این دو غول ادبی داشته است.
کوندرا به سمت نوعی فلسفیدن انتزاعی و نگاهی بدبینانه به سرنوشت بشر حرکت کرد، در حالی که کلیما همواره واقعگرا، زمینی و امیدوار باقی ماند. کلیما اعتقاد داشت کوندرا با ترک وطن، تا حدی ارتباطش را با واقعیت پویای جامعه چک از دست داده است. از نظر فنی، نثر کلیما سادهتر، بیپیرایهتر و به زندگی روزمره مردم نزدیکتر است.
میراث کلیما در عصر زوال کتاب و هجوم رسانههای سطحی
پس از سقوط کمونیسم در سال ۱۹۸۹، کتابهای کلیما ناگهان با تیراژهای افسانهای بالای صد هزار نسخه در سراسر کشور منتشر شدند و مردم برای خرید آثار او صف بستند. اما این تب تند به سرعت فروکش کرد و بازار آزاد، الگوهای مصرف فرهنگی جدیدی را به مردم تحمیل کرد. کلیما با نگاهی فیلسوفانه به این تغییرات مینگریست و از اینکه کتاب دیگر رسانه اصلی انتقال اندیشه نبود، چندان شگفتزده نشد.
او در مصاحبههای متأخر خود اشاره میکند که در دنیای امروز، مردم ترجیح میدهند به جای خواندن رمانهای عمیق، شوهای تلویزیونی را دنبال کنند یا در شبکههای اجتماعی وقت بگذرانند. با این حال، او ارزش آزادی به دست آمده را بالاتر از هر چیز میدانست و معتقد بود زوال کتابخوانی بهای کوچکی است که جامعه برای دموکراسی و رهایی از سانسور سیستماتیک دولتی میپردازد.
پشت پرده پلیس مخفی؛ نفوذیهایی در محفل روشنفکران
یکی از دراماتیکترین بخشهای زندگی کلیما، تجربه مواجهه با خیانت در حلقههای نزدیک دوستانه بود. در سالهای دهه هفتاد، محفل ادبی کوچکی متشکل از ۴۵ نویسنده ممنوعالقلم شکل گرفته بود که آثار جدیدشان را برای هم میخواندند. این جمع دوستانه پس از مدتی توسط یکی از اعضا که نویسندهای سابقهدار بود و تحت فشار بازجویان StB به همکاری تن داده بود، لو رفت.
این تجربه تلخ، کلیما را به درک عمیقتری از مکانیزمهای تخریب شخصیت توسط سیستمهای توتالیتر رساند. او دریافت که حکومتها چگونه با استفاده از نقاط ضعف شخصی افراد، آنها را به جاسوسی علیه نزدیکانشان وادار میکنند. این موضوع دستمایه نوشتن چندین داستان کوتاه درباره روانشناسی ترس و فروپاشی اخلاقی در شرایط بحرانی شد.
روایتهای نایاب از قرن دیوانه من و تنهایی خودخواسته
کتاب خودزندگینامه کلیما با عنوان «قرن دیوانه من» (My Crazy Century) که در سنین پیری او منتشر شد، جمعبندی جامعی از یک عمر مواجهه با دو توتالیتاریسم بزرگ قرن بیست یعنی نازیسم و کمونیسم است. او در این کتاب با بیانی شیرین و در عین حال گزنده، به اشتباهات فکری نسل خود و شیفتگی اولیه کارگران چکسلواکی به وعدههای سوسیالیسم شوروی میپردازد. این اثر یک سند تاریخی درجه اول از تحولات فکری اروپای شرقی است.
کلیما اکنون در خانهای دنج در مجاورت جنگلهای جنوب پراگ، روزگار بازنشستگی خود را میگذراند. سرگرمیهای ساده او مانند چیدن قارچ و پیادهروی در سکوت جنگل، تضاد زیبایی با دهههای پرآشوب زندگی گذشتهاش دارد. او که زمانی در کانون مبارزات سیاسی بود، اکنون آرامش را در انزوا و تماشای طبیعت یافته است.
فلسفه آزادی مرزهای نوشتن در دنیای پسا-توپولوژیک
برای کلیما، آزادی هرگز یک مفهوم انتزاعی یا شعار سیاسی نبود؛ بلکه امکان واقعی نوشتن بدون ترس و زندگی بدون دروغ بود. او با رد پیشنهادهای متعدد برای پذیرش پستهای دولتی در دولت پس از انقلاب به ریاست واتسلاف هاول، نشان داد که کشش قدرت را ندارد و قلم را به صندلیهای وزارت ترجیح میدهد. او تنها میخواست نویسنده باشد و بس.
امروز که سالها از فروپاشی دیوارها میگذرد، نوشتههای کلیما همچنان راهنمای ارزشمندی برای حفظ استقلال فکری در برابر فشارهای جامعه مصرفی و رسانههای تودهای است. آثار او به ما یادآوری میکنند که بزرگترین سنگر آزادی، ذهن هوشیار و متعهد نویسنده است که تن به خواست قدرتها نمیدهد. پیام او ساده است: بنویس تا زنده بمانی.
سوالات متداول کاربران کنجکاو
جمعبندی نهایی
ایوان کلیما با زیست خلاقانه خود نشان داد که کلمات میتوانند سختترین دیوارهای استبداد را سوراخ کنند. او در دورانی که نوشتن جرمی نابخشودنی بود، با استفاده از سیستم توزیع زیرزمینی و پذیرش مشاغلی مثل رفتگری، استقلال قلمش را حفظ کرد. تحلیل آثار او به ما میآموزد که مقاومت لزوماً یک فریاد بلند سیاسی نیست، بلکه گاهی پناه بردن به حقیقت داستان و حفظ کرامت انسانی در کارهای روزمره است. میراث ادبی کلیما همچنان گواهی روشن بر پیروزی نهایی هنر بر تاریکی است.








سلام ممنون از مقاله پرمغز و تاثیرگذاران در مورد کلیما. بسیار لذت بردم
در حال جمع آوری اطلاعات در مورد این نویسنده بودم و این پست کمک بزرگی به من کرد
ممنون از شما دوست عزیز
واقعا استفاده کردم
برقرار باشید و سبز
با احترام:
صدیقه حسینی/رشت
دکتر،این پست قدیمیتونو تاحالا ندیده بودم.خیلی عالی بود مرسی.از ویکی پدیا کامل تر می نویسین و بعد از اینهمه سال که مطالبتونو دنبال می کنم می خوام باز هم
دست مریزاد بگم و واقعا ممنونم از وقت ی که میزارین برای فراهم کردن و نوشتن مطالب.
خیلی جالب بود ممنون
بسیار عالی بود ممنونم.
خیلی جالب بود تا به حال چیزی در مورد زندگی کلیما نمی دانستم.
ممنون
منتظر پست های جدیدم !
حتما از آیفون ۴ جدید هم خبر دارید . ۲۱ تصویر جدید در رابطه با آیفون ۴ رو به صورت فلش میتونید از لینکی که روی اسمم هست ببینید .
بازم میگم پست واقعا خوبی بود … اما تنها شامل خوانندگان خاصی میشود .
چه معرفی به موقعی بود. از کلیما فقط روح پراگ را خوانده ام.
دوست عزیز از معرفی این نویسنده بزرگ و گمنام ممنونم من کتاب روح پراگ ایشون را دیدم ولی نخوندم باید سرفرصت بخونم . بازم ممنون .
من وقتی می بینم برای هر پستتون انقدر وقت می ذارید لذت می برم ؛)
اون قسمت انجمن کتابخوانی و چرخش نوشته ها، منو یاد وضعیت نویسنده فیلم ” زندگی دیگران” انداخت…
سلام
من نمیدونم این کمونیست ها وقتی می بینن حکومتشون جز بدبختی چیزی نداره
چه اصراری به کشور داری دارن
ممنون میشم مطلبی هم درباره ی “نیل گی من” بنویسین
الببته اینجا مطلبی درباره اش هست ولی خیلی کوتاهه
itpost.blogfa.com
خیلی ممنون
من تقربیاً کتاب زیاد خوندم ولی تا به حال از این نویسنده چیزی نخونده بودم
مرسی از معرفی اش
بسیار جهلب بود تشکر میکنم
از لطفی که بی ادعا در حق دوستانتون می کنید صمیمانه ممنونم.سبز باشید
فکر کنم فیلم زندگی دیگران
The Lives of Others
هم اشاره هایی به زندگی کلیما داشته باشه
سلام مطلب قشنگی بود
خوشحال میشم به سایت من سر بزنید
http://www.rapidsharj.com
واقعا به عنوان یک دوستدار علم و ادب در مورد شناسوندن این نویسنده بزرگ به افراد کار بزرگی انجام دادید .
فکر کنم خبری درباره مادری که توسط فیس بوک سارقی را دستگیر کرد نداشته باشید . میتونید این خبر رو تو وبلاگ من بخونید .
ممنون . توضیح کاملی بود. فقط یک سوال برای من باقی مانده: از بین ترجمه های مختلفی که اخیرا از کتاب های کلیما پچاپ شده، همین ترجمه های نشر آگه را توصیه می کنید؟
عالی بود… حقیقتاً دستتان درد نکنه… مملکت غریبی است این جمهوری چک… بنظر من بهترین توصیف از جمهوری چک و بخصوص شهر پراگ در مقدمه کتاب “تنهایی پرهیاهو” نوشته “بهومیل هرابال” آورده شده است… مردمان با اندیشه های آزاد ولی در محاق سانسور… انسانهایی با روحی بلند ولی به زنجیر کشده توسط کمونیسم…
خیلی خیلی دستتان درد نکند…
با تشکر.از شما بابت معرفی این نویسنده و کتابهایش…قبلا با کتاب بادبادکباز در وبلاگتان اشنا شدم و حقیقتا که از خواندن آن لذت بردم…