داستان علمی تخیلی: شش چوب کبریت، نوشته آ.وب.استروگاتسکی

18

تقویت نیروهای ذهنی، از حافظه گرفته تا پردازش تا نیروهای مبهمی مثل تله‌پاتی یا القای ذهن، از دیرباز مورد توجه انسان بوده‌اند و مردم عادی، نویسندگان و دانشمندان حوزه‌های مختلف از زوایای محتلفی به آن نگریسته‌اند.

یکی از نخستین داستان‌های علمی تخیلی‌ای که در آن مبحث تقویت نیروهای نهانی ذهن، سوژه قرار گرفته بودم، داستانی بود که سال‌ها پیش از یک نویسنده روسی خوانده بودم. داستان البته چندان درخشان نیست، در پاره جاها خسته‌کننده می‌شود و در بعضی جاها ته‌رنگی از ایدئولوژی هم دارد، اما به هر حال مرور این داستان هم نوستالژی‌ای است برای خوانندگان قدیمی مجله دانشمند که دوران نوجوانی و کودکی‌شان را به آنها یادآوری می‌کند و هم در حکم آشنایی با سبک نویسندگان علمی تخیلی‌نویس شرق است.


شش چوب کبریت، نوشته آ.وب.استروگاتسکی

ترجمه: م.کاشیگر:

 آ.وب.استروگاتسکی

بازرس دفترچه یادداشتش را کنار گذاشت و گفت:

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

– وضع پیچیدهای است آقای لِمان. قضیه عجیبی است.

رئیس انستیتو پاسخ داد: من که اینطور فکر نمیکنم.

-جدا”؟

– بله از نظر من همه چیز مثل روز روشن است.

صدای رئیس انستیتو خشک بود و چشمانش با دقت میدانِ خالی و غرق در نور خورشید را از پشتِ پنجره می‌کاوید. دیرزمانی بود گردنش درد گرفته بود. در میدان هیچ چیز خاص و جالبی به چشم نمی‌خورد. با وجود این رئیس انستیتو نگاه از میدان برنمی‌داشت. گفتی می‌خواست بدین‌سان اعتراضش را به دخالت بازرس ابراز کند. رئیس مردی جوان و مغرور بود و به خوبی می‌دانست منظور بازرس چیست. اما به او حق نمی‌داد در این جنبه از قضیه دخالت کند. از پافشاری ملایم بازرس لجش می‌گرفت و با خشم به خود می‌گفت: «می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد. همه چیز مثل روز روشن است و باز دست برنمی‌دارد.»

بازرس گفت: اما از نظر من همه چیز روشن نیست.

رئیس انستیتو شانه‌ها را به نشانه بی‌تفاوتی بالا انداخت، ساعتش را نگاه کرد و گفت:

– خیلی معذرت می‌خواهم اما من پنج دقیقه دیگر جلسه مهمی دارم. بنابراین اگر دیگر امری نباشد…

– خواهش می‌کنم شما بفرمایید، اما اگر ممکن است می‌خواستم با این یارو، دستیار “خصوصی” کوملین هم حرف بزنم. اسمش چه بود؟

گورچینسکی. هنوز برنگشته. می‌گویم وقتی برگشت او را بفرستند پیشِ شما.

رئیس انستیتو سری خم کرد و بیرون رفت. بازرس همانطور که خروج او را از اتاق نظاره میکرد، ابروها را گره انداخت و در دل گفت: «هنوز خیلی بچه‌ای جوان. صبر کن تا نوبت خودت برسد.»


اما هنوز نوبت رئیس انستیتو نرسیده بود. اول باید اصل قضیه روشن می‌شد. ظاهرا” حق با لِمان بود و نکته مبهمی وجود نداشت و ریبنیکوف – بازرس اداره حفاظت از کار- می‌توانست نگارش گزارش خود را راجع به قضیه آندری کوملین، رئیس آزمایشگاه فیزیک انستیتو مرکزی مغز آغاز کند. کوملین دست به آزمایش‌های خطرناکی روی خودش زده بود و از چهار روز پیش در حالت نیمه اغماء در بیمارستان بود. سر گرد و پر از موهای ریز او غرق در خون مردگی‌هایی عجیب و مدور بود. کوملین نمی‌توانست حرف بزند و پزشکان عجالتا” فقط داروهای تقویتی به او می‌دادند. در گزارش هر پزشکی که به بالین او می‌رفت، این کلمات نگران‌کننده تکرار می‌شد: «خستگی شدید اعصاب، آسیب کانون‌های حافظه، اختلال در کانون‌های گفتاری و شنوایی».

در قضیه کوملین نکته‌ای نبود که برای اداره حفاظت از کار مهم باشد و روشن نباشد. نه دستگاه‌ها معیوب بودند، نه در کاربرد ابزارها بی‌مبالاتی شده بود و نه در کارکنان فاقد تجربه کافی بودند. واضح بود که هیچ یک از مقررات ایمنی کار نقض نشده بود- دستِ‌کم در تصویر رایج از نقض مقررات – و این نیز روشن بود که کوملین پنهان از همه و حتی از آلکساندر گورچینسکی، دستیار “شخصی”‌اش دست به آزمایش‌های خطرناکی روی خودش زده بود. البته برخی از کارکنان آزمایشگاه اعتقاد داشتند گورچینسکی از این آزمایش‌ها اطلاع داشت.
آنچه توجه بازرس را جلب می‌کرد، چیز دیگری بود. این را نیز ناگفته نباید گذاشت که ریبنیکوف یک بازرس ساده و معمولی نبود: پژوهشگر بود و شم علمیاش به او می‌گفت که در پس اطلاعات پراکنده‌ای از کار کوملین و حادثه عجیبی که اتفاق افتاده بود گردآورده کشفی بزرگ پنهان است. شهادت کارکنان انستیتو هم مؤید این امر بود.

سه ماه پیش از بروز حادثه، دستگاه تازه‌ای به انستیتو رسید: یک مولد نوترینو، یعنی دستگاهی برای تولید و تابش کنونی پرتوهای نوترینو. همه رویدادهای بعدی که در وقت مقتضی کسی توجهش به آنها جلب نشد. پس از تحویل دستگاه، کوملین اتمام طرحی را که در دست داشتند با خوشحالی به دستیارش سپرد و رفت و خودش را در اتاق مولد نوترینو حبس کرد تا – به ادعای خودش – دست به چند آزمایش مقدماتی بزند. پس از چند روز از اتاق درآمد، طبق معمول گشتی در آزمایشگاه زد، سه نفر از کارکنان را جلو همه توبیخ کرد، کاغذهای لازم را امضا کرد و نگارش گزارش شش ماهه را به دستیارش سپرد. روز بعد کوملین دوباره به “اتاق نوترینو” رفت، اما این بار دستیارش الکساندر گورچینسکی هم با او بود.

موضوع آزمایش‌هایشان دو روز پس از سانحه و با گزارش تکان‌دهندهء کوملین و گورچینسکی راجع به پزشکی سوزنی با نوترینو که “شالوده پزشکی را می‌لرزاند” معلوم شد. اما در طول سه ماه کار آن دو با مولد نوترینو، کوملین سه بار توجه همکارانش را جلب کرده بود.
یک روز آندری کوملین با سری طاس و کلاهِ سیاه استادی به آزمایشگاه آمد. این رویداد به خودیِ خود هیچ اهمیت نداشت. اما کمتر از یک ساعت بعد، گورچینسکی رنگ پریده و وحشت‌زده از اتاق نوترینو بیرون آمد و به تعبیر یکی از کارکنان آزمایشگاه هرچه سر راهش بود واژگون کرد و به داروخانه دوید، چند نوار زخمبندی برداشت و با همان سرعت به اتاق نوترینو برگشت و در اتاق را پشت ِسر خودش بست. در این فاصله یک نفر از لای در باز آندری کوملین را دید که با کله براق پشت پنجره ایستاده و دست چپش را با دست راست نگه داشته است. دستِ چپ او غرق لکه‌های سیاهِ خون بود. شب کوملین و گورچینسکی بی‌صدا و بی‌آنکه کسی را نگاه کنند از اتاق نوترینو درآمدند. چهره هر دو گرفته بود و دور دستِ چپ کوملین نواری کثیف بود.

یک ماه پس از رویداد، ودنیف، یکی از پژوهشگران جوان آزمایشگاه. یک شب کوملین را در یکی از گذرگاه‌های فرعی پارک انستیتو دید. رئیس آزمایشگاه با کتابی کهنه و قطور روی زانوها بر نیمکتی نشسته بود، زیرِ لب چیزهایی می‌گفت و خیره روبه‌رو را نگاه می‌کرد. ودنیف پس از سلام کنار او نشست و کوملین بی‌درنگ دست از زمزمه برداشت، گردن را دراز کرد و به طرف او برگشت. چشمانش به قول ودنیف “شیشه‌گون” می‌نمود طوری که ودنیف خواست برود. اما از سر ادب پرسید:
– مشغول مطالعه بودید؟

– بله داشتم کتاب دستاویزهای رود را می‌خواندم.نوشته «چینای آن» است. کتاب خیلی جالبی است. مثلا” به این تکه توجه کنید…

ودنیف بسیار جوان بود و کمترین اطلاعی از ادبیات چینی نداشت و از این رو احساس ناخوشایندی کرد. اما کولین کتاب را بست، به ودنیف داد و از او خواست آنرا از هر کجا که می‌خواهد باز کند. ودنیف با ناراحتی اطاعت کرد. کوملین نگاهِ تندی به صفحه انداخت، سر را پایین انداخت و گفت:
– شما حواستان به متن باشد.

سپس با صدای روشن و پرطنین همیشگی‌اش داستان هویان جه را گفت که چگونه مسلح به ساقه‌هایی از فولاد به «هه چنگ« و «سه بائو» حمله برد و چگونه وان این ملقب به “ببر پا کوتاه” و همسرش به نام “سبزه”… ودنیف متوجه شد که کوملین دارد متن را از بر می‌خواند. کوملین یک سطر که سهل است. حتی یک کلمه را هم جا نینداخت و جا به جا نگفت. آنگاه پرسید:
– اشتباهی داشتم؟

ودنیف متعجب سر را به نشانه نفی تکان داد. کوملین قهقهه زد. کتاب را از او گرفت و رفت. ودنیف روز بعد ماجرا را با چند نفر در میان گذاشت و همه به او توصیه کردند از خود کوملین در این باره توضیح بخواهد. اما کوملین از شنیدن پرسش او و اشاره‌اش به دیدارشان در پارک چنان متعجب شد که ودنیف از پیگیری بیشتر قضیه چشم پوشید.

آخرین رویداد نیز چند ساعتی پیشاز سانحه اتفاق افتاد.

آن شب کوملین از همیشه شادتر و بذله‌گوتر بود و تردستی می‌کرد. تماشاگرانش چهار نفر بودند: الکساندر گورچینسکی با ریشِ نتراشیده و سه دختر از کارکنان آزمایشگاه که مانده بودند، مونتاژ طرحی را که باید روز بعد رویش کار می‌کردند، تمام کنند. تردستی‌های کوملین بامزه بود.

اول کوملین گفته بود حاضر است هرکس را که داوطلب باشد هیپنوتیسم کند، اما داوطلبی پیدا نشد و کوملین یک شوخی راجع به هیپنوتیسم تعریف کرد. آنگاه رو به یکی از دخترها کرد و گفت:
– من می‌دانم توی کشو میزت چه قایم کردی.

کوملین از سه شیئی که دختر در کشو میز خود داشت دو تا را گفت، اما متهم به گشتن کشوها شد. کوملین گفت که چنین نیست، اما دخترها مسخره‌اش کردند. کوملین گفت می‌تواند با نگاه کبریت را خاموش کند، یکی از دخترها به گوشه دیگر اتاق رفت و کبریتی روشن کرد. کبریت خاموش شد. همه با تعجب کوملین را نگاه کردند که مانند شعبده‌بازهای حرفه‌ای دستها را روی سینه چلیپا کرده بود و ابروها را گره زده بود. دستِ‌کم میان دختر و کوملین شش قدم فاصله بود. دختر گفت: عجب نفسی!

کوملین خواست دهانش را با پارچه ببندند. کبریتِ دوم هم خاموش شد.
– نکند با بینی فوت می‌کنید؟

کوملین قهقهه زد و دو تردستی دیگر نشان داد. کبریتی برداشت و ول کرد تا روی زمین بیفتد، اما کبریت به جای آنکه عمود پایین برود، اریب رفت. این آزمایش را چند بار تکرار کرد. باز یکی از دخترها، اما با صدایی نامطمئن گفت: فوت می‌کنید؟

کوملین سپس یک سیم مارپیچ ولفرام (سیمهای داخل لامپ) برداشت و روی میز گذاشت. سیم ولفرام روی شیشه میز به پرش افتاد، تا کنار میز رفت و از آنجا به روی زمین غلتید. البته همه اینبار جدا” متعجب شدند و گورچینسکی از کوملین خواست توضیح بدهد چطور اینکار را می‌کند. اما کوملین بی‌آنکه جوابشان را بدهد گفت حاضر است ذهنی اعداد چندرقمی را در هم ضرب کند.
یکی از دخترها گفت: «۶۵۴ ضرب در ۲۳۱». کوملین گفت: «بنویسید.»
و با صدایی خفه ادامه داد: چهار، هشت، یک،…
صدایش تقریبا” ساکت شد: هفت، یک، چهار، دو … از راست به چپ.

آنگاه کوملین به همه پشت کرد و همه از دیدن او که شکسته و خسته می‌نمود تعجب کردند. کوملین پا کِشان به اتاق نوترینو رفت و در را روی خود بست. گورچینسکی نگران به نظر میرسید. با وجود این گفت: نتیجه عمل ضرب درست بوده است: ارقامی که کوملین از راست به چپ گفته بود، از چپ به راست نتیجه صحیحِ ضرب را می‌داد: ۲۴۱۷۱۸۴.

آنها تا ۱۰ شب در آزمایشگاه ماندند و کار کردند. گورچینسکی هم آنجا بود و هر چند دستش به کار نمی‌رفت کمک می‌کرد. ساعت ۱۰ همه رفتند و از پشتِ در به کوملین شب به خیر گفتند. روز بعد کوملین به بیمارستان برده شد.


نتیجه “مشروع” سه ماه پژوهش کوملین “پزشکی سوزنی با نوترینو” بود، یعنی درمان پزشکی با پرتوتابانی نوترینوها به مغز. این روش به خودیِ خود روش جالبی بود، اما چه ربطی به دست مجروح کوملین، حافظه عجیب او و تردستی‌هایش داشت؟

بازرس زیرِ لب با خود گفت: چیزی را از همه پنهان می‌کرد. چرا؟ چون هنوز به نتیجه کار مطمئن نبود یا چون کار خطرناک بود؟ قضیه پیچیده و عجیبی است.

ویدئوفون زنگ زد و چهره منشی بر تلویزیون ظاهر شد.

– می‌بخشید آقای ریبنیکوف، آقای گورچینسکی آمده‌اند.

– بیاید تو.

مردی بلند قد با پیراهن چهارخانه و آستین‌های بالازده ظاهر شد. شانه‌هایی توانمند، گردنی کلفت و سری پرمو داشت. اما بازرس در سرش آثار تاسی را دید (آن هم نه یک تکه تاسی بلکه دو تکه که عجیب بود). پَس پَسَکی وارد شد و پیش از آنکه بازرس فرصت کند از این حرکت او ابراز تعجب کند، گفت: « بفرمایید یوسف پتروویچ» و کنار کشید تا مدیر انستیتو وارد شود. آنگاه در را با دقت بست و بی‌شتاب برگشت، کمی خم شد و سلام کرد. بازرس سبیل کوتاه اما کلفت و تیره‌رنگ او را دید. این مرد، آلکساندر گورچینسکی، دستیار “شخصی” کوملین بود.
رئیس انستیتو رفت و بر صندلی‌اش نشست. بی‌آنکه چیزی بگوید از پنجره به بیرون خیره شد. گورچینسکی جلو بازرس ایستاد.

ریبنیکوف گفت: بفرمایید، بنشینید.

گورچینسکی تشکر کرد و نشست. دستها را روی زانوها گذاشت و نگاه چشمان خاکستری‌اش را که از هرگونه محبت تهی بود به بازرس دوخت.

-گورچینسکی؟

-بله. آلکساندر بارسوویچ گورچینسکی.

– خوشبختم. من هم ریبینکوف، بازرس اداره حفاظت کارم.

گورچینسکی همانطور که کلمات را میکشید گفت: خوشبختم.

– شما دستیار “شخصی” کوملین بودید؟

– من منظور شما را از این کلمه نمی‌فهمم. من دستیار آزمایشگاه فیزیک انستیتو مرکزی مغزم. بازرس زیر چشمی نگاهی به رئیس انستیتو انداخت. به نظرش رسید لبخند تمسخر چشم‌های او را تنگ کرده است.

– خیلی خب، سه ماه گذشته روی چه چیزی کار می‌کردید؟

– روی پزشکی سوزنی با نوترینو.

– لطفا” بیشتر توضیح بدهید.

گورچینسکی با قاطعیت گفت: همه چیز در گزارش هست.

بازرس خیلی ملایم گفت: با وجود این من از شما خواهش می‌کنم برایم بیشتر توضیح بدهید.

چند ثانیه نگاه‌هایشان درهم خیره ماند. بازرس سرخ شد و سبیل‌های گورچینسکی لرزید، عاقبت این یک ابروها را گره انداخت و گفت:
– حالا که اصرار دارید… ما مشغول بررسی تأثیر پرتوهای متمرکز نوترینو بر روی ماده خاکستری و ماده سفید مغز و همچنین تأثیر آن بر مجموع ارگانیسم جانوران آزمایشگاهی بودیم.

گورچینسکی با لحنی یکنواخت حرف می‌زد و حتی چنین به نظر میرسید که هنگام حرف زدن خودش را به نرمی روی صندلی‌اش تاب م‌یدهد.

– ما به موازات ضبط تغییرات آسیب‌شناختی و سایر تغییرات مجموع ارگانیسم، جریان مؤثر و منحنی‌های آن در بافت‌های گوناگون و همچنین مقادیر نسبی نوروکلوبولین و نوروسترومین را اندازه می‌گرفتیم و …

بازرس با خشم و در همان حال که از دیدن وفاداری گورچینسکی به کوملین احساس ستایش می‌کرد به پشت صندلی تکیه داد و در دل گفت: «جدا” که …» ، رئیس انستیتو همچنان بیرون را نگاه می‌کرد.

ریبینکوف که دوست نداشت در حال تدافعی باقی بماند ناگهان پرسید: چه بلایی سر دست‌هایتان آمده؟

گورچینسکی از حر فزدن بازماند و نگاهش بر دو دستش نشست که بر روی دسته‌های صندلی بود. دست‌هایش غرق زخم و خونمردگی بود. اول خواست آنها را در جیب پنهان کند اما سرانجام فقط مشتها را گره کرد.
– یک میمون چنگم زده.

– شما فقط روی جانوران آزمایش می‌کردید؟

– بله من فقط روی جانوران آزمایش می‌کردم.

– دو ماه پیش چه بلایی سر کوملین آمد؟

– یادم نمی‌آید.

– پس یادتان می‌آورم. کوملین دستش را برید. چطور شد دستش برید؟ گورچینسکی با خشم فریاد کشید: دستش را برید که برید. به شما چه ربطی دارد!

رئیس انستیتو اخطار کنان گفت: آلکساندر باریسوویچ!

– چرا از خودش نمی‌پرسید؟

بازرس چشمانش را تنگ کرد و گفت: باعث تعجب است گورچینسکی. شما طوری رفتار می‌کنید انگار من هدفم ضربه زدن به کوملین یا شما یا رفقایتان است. اما قضیه خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست، من در سلسله اعصاب هیچ تخصصی ندارم و تخصصم در اپتیک رادیویی است. من اجازه ندارم بر پایه احساس شخصی خودم داوری کنم. اگر این وظیفه را به من سپرد‌ه‌اند، برای این نبوده که من به خیال‌پردازی‌های ذهنی خودم میدان بدهم. پس من باید بدانم چه اتفاقی افتاده است. اما شما به جای اینکه کمکم کنید، مسخره‌بازی درمی‌آورید. حقیقتا” شرم‌آور است….

سکوت سنگینی افتاد و رئیس انستیتو ناگهان فهمید رشته قدرت این بازرس آرام و لجوج در چیست. ظاهرا” گورچینسکی هم فهمید. چون گفت:
– بفرمایید سؤالتان چیست؟

– می‌خواستم بدانم پزشکی سوزنی با نوترینو چیست؟

03-08-2013 06-50-47 PM

گورچینسکی با لحنی خسته گفت: یک فکری به نظر کوملین رسیده بود: پرتوتابانی نوترینو به بعضی بخش‌های قشر مغز موجب تحریک …. درست‌تر بگویم موجب افزایش بسیار قدرت مقاومت ارگانیسم در برابر انواع زهرهای شیمیایی و بیولوژیکی می‌شود. سگ‌هایی که قبلا” زهر خورانده شده بودند، پس از چند جلسه پرتوتابانی معالجه شدند. میان پرتوهای نوترینو و سوزن‌های پزشکی سوزنی نوعی مشابهت وجود دارد و به همین دلیل اسم این روش را گذاشتیم پزشکی سوزنی با نوترینو.، البته این مشابهت فقط ظاهری است.

– شیوه کار چگونه است؟

– اول کله جانور را می‌تراشیم، بعد روی پوست سر نوعی گیره مکنده می‌چسبانیم…. به کمک همین گیره پرتوهای نوترینو را می‌توان به شکل متمرکز بر لایه مشخصی از ماده خاکستری تاباند. شیوه کار خیلی پیچیده است. اما مشکل‌تر پیدا کردن آن نقطه‌هایی از قشر مغز است که فاگوستیها را در جهت مطلوب تحریک کند.

بازرس که توجهش به مسئله جلب شده بود. گفت: خیلی جالب است. اما چه بیماری‌هایی را می‌توان به این ترتیب درمان کرد؟

گورچینسکی اندکی سکوت کرد و بعد پاسخ داد: بیماریهای بسیاری را، به اعتقاد کوملین پزشکی سوزنی با نوترینو آن نیروهایی از ارگانیسم را که هنوز برایمان ناشناخته‌اند بسیج میکند. منظور نه فاگوسیتهاست و نه محرکهای عصبی است، بلکه نیرویی است بسیار قوی‌تر و هنوز ناشناخته… متأسفانه او فرصت کافی پیدا نکرد. کوملین میگفت با نوترینوها میتوان هر بیماری را درمان کرد: انواع مسمومیت‌ها، ناراحتی‌های قلبی، تومورهای بدخیم، …

– سرطان؟

– بله… انواع سوختگی‌ها. می‌گفت شاید بتوان حتی اعضای از دست‌رفته را از نو ساخت. به اعتقاد کوملین نیروهای حافظ ثبات بدن بی‌شمارند و کلید محرک آنها در قشر مغز است. و فقط کافی است نقطه‌های صحیح در قشر مغز پیدا شود.

بازرس چنان که گویی می‌خواهد کلمه‌ها را مزه مزه کند. به آرامی گفت: پزشکی سوزنی با نوترینو.

آنگاه افزود : خیلی ممنون گورچینسکی (گورچینسکی لبخندی زد) و حالا برایم تعریف کنید وقتی کوملین را پیدا کردید در چه حالی بود. شما اول پیدایش کردید، نه؟

– چرا. صبح که آمدم سرکار دیدم کوملین روی صندلی دفترش از حال رفته…

– در اتاق نوترینو؟

– بله در اتاق دستگاه مولد نوترینو. کلاه گیره‌های مکنده روی سرش بود و دستگاه مولد روشن بود. اول فکر کردم مرده. پزشک را صدا زدم.
صدای گورچینسکی در هم شکست و این در هم شکستن چنان نامنتظره بود که بازرس پیش از طرح سؤال بعدی کمی صبر کرد.

– شما خبر ندارین کوملین می‌خواست به چه آزمایشی دست بزند؟

گورچینسکی با صدای خفه‌ای پاسخ داد: نه. نمی‌دانم. روی میزش ترازوی آزمایشگاهی و دو قوطی کبریت بود. کبریت‌های یکی از قوطی‌ها روی میز بود…

– صبر کنید ببینم…

بازرس نگاهی به رئیس انستیتو انداخت و دوباره متوجه گورچینسکی شد.

– کبریت؟ کبریت… با کبریت چه کار داشت؟

– بله کبریت بود. کبریت‌ها روی ِهم ریخته شده بود. کبریت‌ها دو تا به هم و سه تا به هم چسبیده بود. روی یکی از کفه‌های ترازو شش تا کبریت بود. کنار ترازو یکب رگ کاغذ بود که رویش چند رقم نوشته شده بود. یقینا” کوملین کبریتها را وزن میکرد، چون خودم شخصا” کنترل کردم، ارقام وزن کبریت‌ها بود.

– خیلی دلم می‌خواهد بدانم این کبریتها به چه کارش می‌آمد… شما چیزی به نظرتان نمی‌رسد؟

-نه.

– از همکارانتان هم چیزهایی شنیده‌ام راجع به شعبده‌بازیهایش با شعله کبریت و … احتمال دارد کوملین گذشته از پزشکی سوزنی با نوترینو راجع به مسائل دیگری هم تحقیق میکرد. اما چه مسائلی؟

گورچینسکی چیزی نگفت.

– روی خودش هم آزمایش می‌کرد. سرش غرق آثار این گیره‌های مکنده است.

گورچینسکی باز چیزی نگفت.

– شما قبل از آن شب شعبده‌بازی متوجه نشده بودید کوملین ذهنی و با سرعت ضرب و تقسیم می‌کند؟

– نه، چنین چیزی را قبلا” ندیده بودم. البته کوملین روی خودش هم آزمایش می‌کرد و به خودش با نوترینو “سوزن” می‌زد. دستش را با هم تیغ برید تا ببیند چطور نوترینو دستش را درمان خواهد کرد، اما موفق به درمان نشد. داشت همزمان راجع به مسئله دیگری هم تحقیق می‌کرد، اما هیچکس نمی‌داند چه مسئله‌ای، حتی من. تنها چیزی که من می‌دانم این است که آن مسئله هم به پرتوتابانی با نوترینو مربوط می‌شد.

– آیا غیر از شما کسِ دیگری هم در این مورد چیزی می‌داند؟

– نه.

– هیچ می‌دانید کوملین در غیاب شما چه آزمایشهایی می‌کرد؟

– نه

– دیگر سؤالی ندارم.

گورچینسکی بلند شد و بدون اینکه چشم‌ها را از زمین بلند کند به طرف در رفت. نگاه بازرس به پس کله او و دو تکه تاسی وسط موها بود.
رئیس اسنتیتو از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. هلیکوپتر کوچکی داشت بر روی میدان می‌نشست. هلیکوپتر همچنان که برق می‌زد و به آرامی تاب می‌خورد، دور خود چرخید و بر روی زمین نشست.

در باز شد و خلبان با لباسی خاکستری در مدخل آن ظاهر شد، با چابکی بیرون پرید و در همان حال که سیگاری روشن میکرد به طرف انستیتو آمد. رئیس اسنتیتو هلیکوپتر را شناخت: هلیکوپتر بازرس بود. با خود گفت: «حتما” رفته بود بنزین بزند.»

صدای بازرس را شنید: پزشکی سوزنی با نوترینو نظر روانی آسیب نمی‌زند؟

رئیس انستیتو گفت: به ادعای کوملین، نه. بازرس به پشتی صندلی تکیه داد و به سقف سفید اتاق خیره شد. رئیس انستیتو گفت:
– کار بدی کردید با گورچینسکی این طور حرف زدید. او امروز دیگر مرد کار نیست.

-نه، کار بدی نکردم. ببخشید جناب لِمان، اما می‌خواستم از شما یک سؤالی بکنم. شما فکر می‌کنید یک انسان معمولی چند جای سرش تاس می‌شود و چقدر جای زخم روی دست‌هایش باشد؟… گورچینسکی هم شاگرد کوملین است.

– خب، کارشان را دوست دارند.

بازرس برای چند ثانیه‌ای بی‌آنکه چیزی بگوید به رئیس انستیتو خیره شد:
– کارشان را دوست دارند، اما بدشکلی دوست دارند، به شکل منسوخ قدیم. شما امروزه هر چه بخواهید دولت در اختیارتان می‌گذارد: وسیله، مصالح، حیوان… دیگر چرا انسان را هدر می‌دهید؟ چرا با زندگی انسان بازی می‌کنید؟

– من …

– چرا از رهنمودها اطاعت نمی‌کنید؟

– این اولین بار است در این انستیتو که …

– در انستیتو شما اولین مورد است. در بقیه جاها چطور؟ و در پژوهشکده‌های صنعتی؟ کوملین هشتمین مورد در شش ماه گذشته بود. اسم این کار قهرمانی نیست، وحشیگری است! دنبال کوتاه‌ترین راه برای کشف حقیقت گشتن است و در این راه بسیاری جانشان را هم از دست می‌دهند. آخر چرا؟

– گاهی گریزی نیست. مگر یادتان رفته پزشکانی را که ناچار خودشان را به وبا و طاعون مبتلا می‌کردند تا …

– از تاریخ مثال می‌زنید؟ مگر نمی‌دانید روزگارتان عوض شده است؟

دوباره سکوت شد. شب فرو می‌افتاد و بر کنج‌های دور افتاده دفتر رئیس انستیتو سایه‌هایی خاکستری و شفاف قد برمی‌افراشت.

ناگهان رئیس انستیتو گفت: راستی دادم در گاوصندوق کوملین را باز کردند. یادداشت‌هایش را برایم آورده‌اند. فکر کردم شاید برایتان جالب باشد.

– حتما”.

– اما مسئله اینجاست که این یادداشتها مملو از اصطلاحات فنی است. فکر نمیک‌نم برایتان زیادی… آسان باشد. می‌خواهید من امشب یک نگاهی به آنها بیندازم و فردا برایتان خلاصه کنم؟

– با کمال میل.

– با این همه زیاد هم امیدوار نباشید. چون واقعیتش پزشکی سوزنی با نوترینو در اینجا برای همه غیرمترقبه بود. کوملین پیشاهنگ و پیشگام این رشته بود. شاید من هم زیاد متوجه قضایا نشوم.

بازرس به سنگینی از جا برخاست و به طرف در رفت. بی‌شتاب راه می‌رفت. پایش اذیتش میک‌رد. اتاقِ انتظار خالی بود. لنگ لنگان از آنجا گذشت و زیرِ لب گفت: لعنت بر این زخم قدیمی!


روز بعد، در همان ساعتی که پزشکان بی‌آنکه هنوز به علت بیماری کوملین پی ببرند با خوشحالی دیدند حال او بهبود بسیار یافته است، ریبینکوف و لِمان در دفتر این یک نشسته بودند و رئیس انستیتو با چشمانی سرخ که از بی‌خوابی شب گذشته او حکایت داشت خلاصه ماوقع را بر اساس یادداشت‌های کوملین باز می‌گفت.

اگر کوملین به فکر تاباندن پرتوهای نوترینو به مغز افتاد، بی‌علت نبود. نخست آنکه به تازگی شیوه پرتوهای نوترینو به نحوی که شدتشان در عمل قابل استفاده باشد به دست آمده بود. کوملین نیز به محض اطلاع از این امر دستگاه مولد نوترینو را سفارش داد. دوم آنکه کوملین به نتیجه آزمایشها امید بسیار داشت. تابش پرتوهای دارای انرژی بالا ( نوکلئون‌ها، الکترون‌ها، پرتوهای گاما ) ساختار مولکولی و درون هسته‌ای پروتئین‌های مغز را آشفته و مغز را نابود می‌کند و تنها تغییری که در بدن می‌دهد، این است که آسیب می‌رساند. حال آنکه باید قاعدتا” با نوترینو که ذره‌ای خنثی و بی‌جرم و بی‌نهایت کوچک نتیجه دیگری به دست می‌آمد. کوملین عقیده داشت که نوترینو نه موجب فرایند انفجاری در درون هسته پروتئین‌های مغز خواهد شد و نه ساختار مولکولی را تغییر خواهد داد، بلکه فقط با تحریک ملایمی همراه خواهد بود، میدان‌های هسته‌ای را تشدید خواهد کرد و شاید میدان‌هایی کاملا” نو از نیرو را در ماده مغز برانگیزد. آزمایش همه این فرض‌ها را تأیید کرد.

به محض آغاز آزمایش‌ها فکر پزشکی سوزنی با نوترینو هم به مغز کوملین رسید: دست میمون آزمایشگاهی زخمش خوش‌خیم بود و نه‌تنها این زخم با سرعت تمام خوب شد که حتی سل ریوی جانور نیز بهبود یافت.

سپس به چند سگ انواع زهرهای بیولوژیکی خورانده شد. آزمایش این بار نیز موفق بود و آزمایش کروماتوگرافیک نشان داد سگها همه زهر را تخلیه کرده‌اند.

سوزن کوملین (این نامی بود که گورچینسکی به روش او داده بود) ده بار سریع‌تر و بهتر از قوی‌ترین آنتی‌بیوتیک‌ها سل میمون را درمان می‌کرد.

در این مرحله از کار که هدف نه تکمیل شیوه‌های کاربرد بلکه فقط اثبات این اصل بود که این شیوه می‌تواند مؤثر باشد، آزمایش روی انسان هنوز مورد نداشت. کوملین در گزارشی که نوشت این فرضیه را مطرح ساخت که در ارگانیسم انسان و حیوان نیروهای درمانی پنهانی هست که هرچند برای علم ناشناخته مانده اما در جریان آزمایش‌های پزشکی سوزنی با نوترینو علائم آنها دیده شده است. کوملین سپس در گزارش خود برنامه مرحله‌بندی شده کاملی برای آزمایش روی انسان ارائه داد: آغاز آزمایش با ساده‌ترین و بی‌خطرترین تابش‌ها و رسیدن به تابش‌های بغرنج‌تر. کوملین پیشبینی می‌کرد در آزمایش‌ها از پزشکان، فیزیولوژیست‌ها و روانشناسان بهره گرفته شود.

حدس بازرس درست بود: کوملین فقط روی پزشکی سوزنی با نوترینو کار نمی‌کرد. آزمایش‌های بعدی نشان داد که هر چند بیدار شدن نیروهای درمانی خفته بدن مهم‌ترین پیامد تحریک مغز با نوترنوهاست، اما تنها پیامد آن نیست. جانوران آزمایشگاهی کم کم رفتارهای عجیبی از خود نشان دادند. البته نه همه و نه همیشه. رفتار جانورانی که تحت آزمایش‌های کوتاه‌مدت قرار می‌گرفتند عادی می‌ماند. اما هر دو پژوهشگر، هم کوملین و هم گورچینسکی، از رفتار جانوران “محبوب” خود یعنی جانورانی که بیشتر مورد آزمایش قرار می‌گرفتند، متعجب شدند. اما در آنجا که گورچینسکی جوان جز موضوعی برای خنده ندید، کوملین و شمِ او طلایه‌های کشفی تازه را دید.

یک روز «گلنکا» ناگهان بی‌خبر مشغول اجرای بازی‌هایی شد که کسی به او یاد نداده بود و معمول سگهای سیرک بود: روی دو پای عقب ایستاد و راه افتاد. یک روز هم کورا که گوریل محبوب کوملین بود فوری پس از یک جلسه پرتوتابانی به گوشه‌ای از اتاق خیره شد و علایم نگرانی از خود بروز داد و سپس به ناله افتاد و رفت در گوشه اتاق پناه گرفت. دفعه‌های بعد نیز هر بار او را برای آزمایش می‌آوردند، اول نگاهی به همان گوشه اتاق می‌انداخت. یک روز دیگر گورچینسکی سرزده وارد دفتر دفتر کوملین شد و از او خواست فوری به قفس میمون‌ها بیاید. در یکی از قفسها میمونی داشت به آرامی موز می‌خورد. اما هم گورچینسکی و هم نگهبان گفتند لحظاتی قبل میمون به ورق کاغذی روی زمین خیره شده بود و ورق کاغذ به حرکت درآمده بود و سپس میمون آنرا خورده بود.

کوملین پس از مشاهده این اتفاق‌ها در یادداشت‌های خود نوشت : «و هم گروهی یا پدیده‌ای نو؟ و هم‌گروهی که یک میمون هم دچارش شود باورنکردنی است. باید روی خودم آزمایش کنم.»

همین کار را هم کرد. کمی بعد گورچینسکی که به قضیه پی برده بود نیز به آزمایش روی خود پرداخت. سر این موضوع بین آن دو دعوا شد و عاقبت گورچینسکی قول داد دیگر پرتوهای نوترینو را روی خودش آزمایش نکند، در مقابل کوملین هم متعهد شد فقط به آزمایش‌های بی‌خطر روی خودش بپردازد.

در اینجا رئیس انستیتو لحظه‌ای درنگ کرد و گفت: بدبختانه یادداشت‌های کوملین درباره نتایج باورنکردنی این آزمایش اطلاعات خیلی کمی می‌دهد. این طور به نظر می‌رسد که کوملین نمی‌توانست کلمات مناسب را برای بیان احساس و ادراک خود بیابد. نتیجه‌گیری‌های او ظاهرا” غیرمنظقی و به هرحال ناقص است.

کوملین پس از چندین جلسه پرتوتابانی روی خودش متوجه شد حافظه‌اش همه‌ چیز را ثبت می‌کند: «کافی است یک بار به یک شیء نگاه کنم، آنرا بعدا” با همه جزئیاتش دوباره می‌بینم. کافی است نگاه سریعی به یک برگ از یک کتاب بیندازم. تصویر این برگ یا همه نوشته‌هایش در ذهنم ثبت می‌شود.»

صفحات آخر یادداشت‌های کوملین درباره جالب‌ترین و شگفتا‌نگیزترین کشف او بود. رئیس انستیتو گفت: در این یادداشت‌های آخر جواب همه سؤال‌های شما هست. به نوعی چرکنویس گزارشی است که می‌خواسته در این باره تنظیم کند. مایلید آنها را برایتان بخوانم؟

– حتما”.

« نمی‌توان فقط با نیروی اراده حتی پلک زد. برای پلک زدن هم یک ماهیچه لازم است. در حقیقت نقش سلسله اعصاب در این میان فقط نقش یک دستگاه تنظیم کنندهء تکانه‌هاست. تخلیه حتی مقداری جزئی الکتریسیته موجب انقباضی عضله‌ای می‌شود که می‌تواند ده‌ها کیلو بار را جابه جا کند و در مقایسه با مقدار انرژی تکانه، کاری عظیم اتجام دهد. سلسله اعصاب به نوعی چاشنی انفجار، ماهیچه باروت و انقباض ماهیچه خود انفجار است.

تفکر شدید موجب افزایش میدان‌های الکترومغناطیسی در جایی در یاخته‌های مغز می‌شود و جریان‌های زیستی را پدید می‌آورد: وجود این جریان‌ها دلیل آن است که اندیشه بر ماده اثر می‌گذارد، هر چند این اثر مستقیم نیست. اگر مشغول محاسبه باشم، شدت میدان مغزم افزایش می‌یابد و دستگاه‌ها این افزایش را ثبت می‌کنند. آیا این موتور محرک روان نیست؟ میدان، ماهیچه مغز است.

این قدرت را پیدا کرده‌ام که با سرعت بسیار محاسبه کنم. چطور؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم هم که چطور محاسبه میک‌نم. ۴۲۴۷۰۳=۲۳۷×۱۹۱۹. در کمتر از چهار ثانیه به جواب می‌رسم. این خیلی خوب است، اما کافی نیست. میدان الکترومغناطیسی ناگهان افزایش یافته است. اما سایر میدان‌ها اگر وجود داشته باشند، چطور؟ چطور باید بر ماهیچه فرمان راند؟

نتیجه خوبی بدست آوردم. به یک سیم مارپیچ ولفرام به وزن ۴.۷۳۲ گرم در خلأ از یک سیم نایلون آویزان بود نگاه کردم: از جایش تکان خورد و ۱۵ درجه آن طرف‌تر رفت.

بنابراین میدان روان‌پویایی از شیشه عبور می‌کند، اما نه از کاغذ. برای آنکه بتوانم روی یک شیء تأثیر بگذارم باید ببینمش. تا جایی که من فهمیده‌ام در محل کنش میدان، هوا به شکل گردباد جابهجا می‌شود. شمع را می‌توانم خاموش کنم. ظاهرا” در محدوده اتاق نوترینوها فاصله هیچ تأثیری ندارد. یقین دارم امکانات مغز لایزال است و فقط به تمرین و فعالیت نیاز هست. روزی خواهد رسید که انسان بتواند سریع‌تر از هر کامپیوتری محاسبه کند و در کمتر از چند دقیقه همه کتاب‌های کتابخانه کاملی را بخواند…

«خیلی خسته‌کننده است، سرم دارد می‌ترکد، گاه نمی‌توانم با ادامه پرتوتابانی به کار ادامه دهم. امروز به آزمایش با چوب کبریت ادامه خواهم داد.»

رئیس انستیتو گفت: تمام شد.

– بله تمام شد. حالا دیگر میتوانم گزارشم را بنویسم. علت سانحه روشن است. رئیس انستیتو خمیازه‌ای کشید و گفت: بله کوملین به خاطر خستگی شدید ناشی از تلاش برای بلند کردن شش چوبِ کبریت از پا درآمد.

چوب کبیریت

نه کوملین حق نداشت. انسان حق ندارد با جان خودش بازی کند. حتی در جایی که نهاز ماشی‌نها و روبوت‌ها کاری ساخته است و نه از جانوران، باز انسان حق ندارد با جان خودش بازی کند.


بازرس داشت با زحمات سوار هلیکوپتر میشد که گورچینسکی سررسید. بازرس گفت: زخم پایم بدجوری اذیتم میکند.

گورچینسکی گفت: کوملین حالش بهتر شده است.

– می‌دانم.
– شما گزارشتان را نوشته‌اید؟

– هنوز نه، اما خواهم نوشت.

– ممکن است بپرسم در گزارشتان چه خواهید نوشت؟

– عین واقعه را.

– می‌بخشید اما می‌خواستم از شما سؤالی بکنم: آیا شما با آن ریبینکوفی که ده سال پیش بدون اینکه منتظر رسیدن روبوت‌ها بماند، رفت و دیگر یادم نمی‌آید چه دستگاهی را خنثی کرد نسبتی دارید؟

– …

– یادم می‌آید پایش جراحت داشت.

ریبینکوف پاسخی نداد. دقیقه‌ای بعد هلیکوپتر به پرواز درآمد و ریبینکوف از آن بالا گورچینسکی را دید که هنوز در میدان، پای ساختمان شانزده طبقه انستیتو، آسمان را نگاه می‌کند.

ممکن است شما دوست داشته باشید
18 نظرات
  1. پیام می گوید

    در فارسی به wolfram تنگستن می‌گوییم.

  2. علیرضا می گوید

    داستان کمی گنگ، ولی جالب بود.

  3. فرشاد می گوید

    در نوع خودش خیلی جالب بود.
    من هم عقیده دارم مغز انسان شامل امکانات نامحدود محاسباتی و حافظه‌ای بصورت درون‌ساخت هست. تنها مشکل، دانستن راه ارتباط برقرار کردن با این امکانات هست…
    اعضای بدن و حواس پنج گانه ما مشابه تجهیزات جانبی‌ای هستند که از طریق پورت‌ها به یک کامپیوتر (مغز ما) متصل هستند. همونطوری که یک برنامه‌نویس میتونه با تسلط روی دستورالعمل های پایه CPU برنامه‌های کارآمدی بسازه (و هرچه این برنامه‌نویسی در سطح پایین‌تر و نزدیک به زبان ماشین باشه برنامه کارامدتر خواهد بود!)، انسان هم با دستیابی به هسته‌های اصلی و درونی ذهن میتونه کارهای عظیم و فرا انسانی‌ای رو انجام بده…

  4. Vahit می گوید

    دکتر جان ای کاش داستان‌ها رو با فرمت PDF هم لینک می‌کردین.

    1. شهاب الدین می گوید

      بله. خیلی طولانی بود و نیاز به اسکرول زیادی داشت. اگر PDF بود، راحت‌تر خوانده می‌شد.

      1. شهاب الدین می گوید

        من عذر خواهی می‌کنم. فراموش کرده بودم نسخه چاپی هم هست.

        1. علیرضا مجیدی می گوید

          خواهش می‌کنم. با استفاده از همین نسخه چاپی می‌تونین مطلب رو پرینت بگیرین. پی دی اف رو هم خودتون راحت با استفاده از همین نسخه چاپی درست کنین. کافیه نرم‌افزاری مثل bulzip pdf printer رو نصب کنین. این نرم‌افزار یک پرینتر مجازی درست می‌کنه که می‌تونه هر چیزی را که قابلیت پرینت داره رو به پی دی اف تبدیل کنه.

  5. سینا می گوید

    سلام دکتر ما همچنان منتظر پست شما درباره مدیریت زمان از دیدگاه خود شما هستیم

    1. شهاب الدین می گوید

      سینا جان، بعد از کامنتی که در پست قبلی گذاشته بودم، انتظار نداشتم خیلی‌ها پیگیر موضوع شوند ولی مثل اینکه این موضوع برای سایرین هم جالب بوده اما آقای دکتر ظاهراً قصد ندارند اسرارشون رو هویدا کنند!
      بعد از خواندن نظرات سایرین، من هم منتظر پاسخی از سوی ایشان و احتمالاً نوشتن مطلبی در این‌باره بودم و هنوز نیز هستم.

      1. علیرضا مجیدی می گوید

        راستش، کار پزشکی اتفاقا خیلی هم روی روال به روز شدن یک پزشک اثر می‌گذاره. مثلا من مدتی هست از کمیت و کیفیت مطالب یک پزشک اصلا راضی نیستم. اگر فراغت لازم رو داشتم و کارم سبک‌تر بود، چهره بهتری از «یک پزشک» را می‌دیدین.
        شرح نحوه انجام کار را شاید بعضی‌ها دال بر خودپسندی بدونن و راستش من فکر نمی‌کنم که آراسته به مهارت خاصی باشم. من بعضی از کارهام را با هم می‌کنم، مثلا موقع دیدن فیلم و سریال روی دوچرخه ثابت می‌شینم! سرعت مطالعه من البته خیلی بالاست، سرعت نوشتنم هم. البته این سرعت بالا گاهی باعث بروز مشکلاتی مثل وارد شدن تعدادی اشتباه تایپی در هر نوشته می‌شه! برای نوشتن شما نیاز به سوژه دارین، من سوژه‌ها را از گودر، شبکه‌های اجتماعی و پنج شش اپلیکیشن خبری پیدا می‌کنم، مرتب می‌کنم و اونهایی را که حدس می‌زنم جالب‌ترن و وقت لازم برای نوشتنشون هست، انتخاب می‌کنم. در ضمن یک پزشک الان یک نویسنده همکار دائمی داره که در روزهایی که من سرم شلوغه، خیلی به من کمک می‌کنن و نویسنده خوب و بادانشی هم هستن و سابقه کار ژورنالیستی نسبتا طولانی‌مدتی هم دارن. خواهرم هم در بعضی از امور به من کمک می کنن و هر وقت فرصت کنن پست‌هایی در وبلاگ می‌گذارند. با همه اینها من خیلی وقت کم می‌یارم ، مثلا همین حالا اصلا نمی‌رسم بعضی از قسمتهای یک پزشک رو به‌روز کنم.

        1. سینا می گوید

          خب دکتر جوون فدات شم همینا رو در قالب یک پست بنویس.جواب اون بعضیا با من

      2. سینا می گوید

        شهاب الدین عزیز کامنت شما فتح البابی بود تا ما به واسطه اون از دکتر خواهش کنیم اسرارش را هویدا سازد

        1. شهاب الدین می گوید

          من هم به مانند شما از ایشان خواهش می‌کنم پستی جداگانه را به این مهم اختصاص دهند. مثلاً برنامه‌ی روزانه‌ی یک هفته خود را به همراه تعدادی عکس از محیط کاری و وبلاگ‌نویسی‌شان بگذارند. البته تا آنجایی که ایشان صلاح می‌دانند و حریم شخصی‌شان نقض نمی‌شود.

  6. علیرضا می گوید

    دکتر جان تو که خودت مثل ما همش آنلاینی کمی از این مشکل سندروم کارپال تانل بنویس…
    مچ دستم خیلی درد میکنه و فیلمهای عمل جراحی کارپال تانل رو دیدم و و حشت کردم!!
    شما چکار میکنی که ایشالا به این مشکل دچار نشی؟؟؟

    1. علیرضا مجیدی می گوید
  7. الف. ح می گوید

    آقای دکتر پاسخ نمی دهید؟

  8. محمد پیمانی لرد می گوید

    ازنظرعلمی خیلی خوب نبود ولی تخیلی عالی بود

  9. سایپا می گوید

    اسم این داستان آدمو یاد یه داستان فارسی میندازه.همونکه به پسراش گفته بود چوب جمع کنیدو…
    داستان جالبی بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.