داستان دخترک کبریتفروش از هانس کریستین آندرسن

شب ژانویه بود. از آسمان تندتند برف میآمد. آخر شب بود. دخترک قوز کرده بود و آرام آرام راه میرفت. خیلی سردش بود. کفش پایش نبود. مادر نداشت و پدرش هم آدم خوبی نبود؛ هرچه پول داشت خرج مشروبخواری میکرد. برای همین هم دخترک کفش و کلاه نداشت و لباسش پاره بود.
توی پیشبند کهنهاش چندتا کبریت بود. از صبح تا شب کبریتها را به اینطرف و آنطرف برده بود و همهاش داد زده بود: «کبریت، کبریت، آقا تو را خدا کبریت بخرید!» ولی هیچکس نخریده بود. حتی یک پاپاسی هم در نیاورده بود. خیلی گرسنهاش بود. از صبح چیزی نخورده بود. سوز میآمد و برفها را میزد به صورتش. برفها میرفتند توی گردنش و دخترک از سرما بیشتر میلرزید. خسته شد. پاهایش نا نداشت. دیگر نمیتوانست راه برود. رفت گوشهای بین دو خانه، نشست. دامن کهنهاش را روی پاهای کرخش کشید. دستهایش خیلی یخ کرده بودند. نمیتوانست کبریتها را خوب نگه دارد. فکر کرد اگر کبریتی آتش بزند دستهایش گرم میشوند. چوب کبریتی درآورد و روشن کرد. چهقدر نور داشت. چهقدر قشنگ بود. خیلی قشنگ بود.
همینطور که داشت به شعلهٔ کبریت نگاه میکرد، فکر کرد توی یک اتاق است. توی اتاق نشسته بود و پاهایش را کنار بخاری دیواری گرم میکرد. انبر بخاری استیل برق میزد. دور بخاری، فلز برنجی قشنگی داشت. همهچیز واقعی و راست بود. دخترک پاهایش را دراز کرد تا گرم شود، ولی کبریت خاموش شد و اتاق غیبش زد. کبریت دیگری آتش زد و نگاهش کرد. اینبار اتاقی دید با میزی بزرگ که رویش رومیزی سفیدی بود. هر چیزی که آدم دلش میخواست بخورد، روی میز بود. آن سر میز غاز گنده و بریانی بود. همینطور که داشت به غاز نگاه میکرد، غاز از روی میز پایین پرید و سلانهسلانه آمد طرفش. یک چاقو و یک چنگال روی سینهٔ غاز بود. انگار داشت به دخترک تعارف میکرد که کمی بخورد. یکدفعه کبریت خاموش شد. دخترک دید که باز کنار دیوار سرد و نمناک نشسته است.
دوباره کبریتی آتش زد. اینبار فکر کرد زیر درخت بزرگ کریسمس نشسته است. از آن درختهایی که همان شب از لای در یک خانهٔ بزرگ دیده بود. اما این درخت بزرگتر و قشنگتر بود. شمعهای زیادی رویش روشن بودند. از نورش، عکسهای روی دیوار برق میزدند. داد زد: «چهقدر قشنگه، چهقدر قشنگه!»
باز هم پایش را دراز کرد ولی کبریت خاموش و همهجا تاریک شد. دیروقت بود. دخترک دیگر یادش رفته بود که هم گرسنه و هم سردش است. به آسمان نگاه کرد. ستارههای قشنگ مثل قندیلهای کوچک برق میزدند. یکدفعه یکی از ستارهها افتاد و خطی سفید و نقرهای روی آسمان کشید. دخترک فکر کرد: «حتماً کسی دارد میمیرد.»
این را مادربزرگش میگفت. دخترک، او را خیلی دوست میداشت. مادربزرگ مرده بود. او میگفت هر وقت ستارهای میافتد، یک نفر پیش خدا میرود.
کبریت دیگری آتش زد. کبریت که خوب آتش گرفت، مادربزرگ را دید که لباس سفید و قشنگی تنش بود و داشت لبخند میزد. دخترک داد زد: «مادربزرگ! مرا هم با خودت ببر. سردم است، گرسنهام. تا کبریت روشن است، اگر مرا نبری دیگر میروی و من نمیبینمت. مثل این آتش، مثل غاز بریان و درخت قشنگ کریسمس که دیدم.»
همهٔ کبریتهایش را با دستهای یخکردهاش درآورد. دستهایش میلرزیدند. کبریتها را آتش زد. آتش زیاد و زیادتر شد. آنقدر پرنور شد که انگار خورشید داشت میدرخشید. صورت مادربزرگ هم از همیشه قشنگتر شده بود. کبریتها داشتند میسوختند. مادربزرگ دستهایش را دراز کرد و بغلش کرد. بعد با هم پر کشیدند و رفتند بالای بالا، از آسمان هم بالاتر. بهجای قشنگی رفتند که دیگر سرد نبود. گرسنهشان هم نمیشد. رفتند پیش خدا.
***
روز بعد پاسبان، دخترک کبریت فروش را دید که از سرما خشک شده و گوشهٔ پیادهرو افتاده بود. صورتش سفیدسفید بود، اما داشت لبخند میزد. انگار خواب شیرینی میدید. همانطور یخ زده و مرده بود. لای انگشتهای دستش چند کبریت سوخته بود. یکی گفت: «لابد داشته دستهایش را گرم میکرده.»
اما هیچ کس نمیدانست که دخترک چه چیزهای خوبی دیده و در شب ژانویه چه جای خوبی رفته است.





