اولین و آخرین مصاحبه منشی ژورف گوبلز (وزیر تبلیغات هیتلر)

برونهیلده پومسل، آخرین بازمانده از حلقه داخلی و منشی شخصی یوزف گوبلز، پس از دههها سکوت، ناگفتههایی از پشتپرده مخوفترین ماشین تبلیغاتی تاریخ را افشا کرده است. در این مقاله قصد داریم با بررسی مصاحبه تاریخی او با روزنامه گاردین، ابعاد روانی، اجتماعی و اخلاقی همکاری با رژیم ناسیونال سوسیالیسم را تحلیل کنیم. چرا کسانی که در قلب دستگاه اداری نازیها حضور داشتند، تا پایان عمر خود را بیگناه میدانستند؟ آیا همدستی در جنایت با ادعای بیاطلاعی توجیه میشود؟ مطالعه این روایات تاریخی ما را با این پرسش اساسی روبرو میکند که مرز میان وظیفهشناسی اداری و خیانت اخلاقی در دوران حکومتهای تمامیتخواه کجاست.
فهرست مطالب
- ۱. ماشین تبلیغات رایش سوم و بوروکراسی توجیه جنایت
- ۲. ناگفتههای منشی وزیر تبلیغات هیتلر از روزهای تاریک برلین
- ۳. روانشناسی سلب مسئولیت اخلاقی در سیستمهای توتالیتر
- ۴. ابتذال شر؛ چگونه بوروکراتهای ساده به جنایت دامن میزدند
- ۵. میراث مستند یک آلمانی و اهمیت حفظ حافظه تاریخی
- ۶. جمعبندی نهایی
- ۷. سوالات متداول
💡مختصر و مفید
برونهیلده پومسل، منشی شخصی یوزف گوبلز، در مصاحبهای نادر فاش کرد که اکثر مردم آلمان در دوران نازیها تحت تاثیر پروپگاندا و افسون رایش سوم بودند و اعتراض فردی به معنای اعدام بود. او با ادعای بیاطلاعی از ابعاد هولوکاست و تمرکز صرف بر تایپ دادههای اداری، وجدان خود را از جنایات پاک میدانست. پومسل تا واپسین روزهای عمرش در ۱۰۵ سالگی، اصرار داشت که رفتار مودبانه گوبلز در محیط کار با تصویر بیرونی او به عنوان هیولای تبلیغات تفاوت داشت. این اظهارات نشان میدهد چگونه ساختار اداری توتالیتر میتواند مسئولیت فردی را در میان کارکنانش به طور کامل فلج کند.
ماشین تبلیغات رایش سوم و بوروکراسی توجیه جنایت
پیش از ورود به جزئیات خاطرات برونهیلده پومسل، باید فضای سیاسی و اجتماعی آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی را درک کنیم. حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان به رهبری آدولف هیتلر، پس از به قدرت رسیدن در سال ۱۹۳۳، تمام ابزارهای ارتباط جمعی از جمله روزنامهها، رادیو، سینما و تئاتر را تحت نظارت شدید دولتی قرار داد. معمار اصلی این شبکه عظیم کنترل افکار عمومی، یوزف گوبلز بود که با تاسیس وزارت تبلیغات و روشنگری مردم رایش، پروپگاندا را به یک علم مخوف و ابزار جنگی بیرحم تبدیل کرد.
در این ساختار اداری گسترده، هزاران کارمند، منشی و تایپیست روزانه بدون آنکه مستقیماً در خط مقدم یا اردوگاههای کار اجباری حضور داشته باشند، چرخدندههای بوروکراسی جنگ را میچرخاندند. جامعه آلمان تحت تاثیر شدیدترین دیسیپلین پروسی و القائات نژادی، هرگونه تفکر انتقادی را از دست داده بود. شناخت بستر تاریخی این دوره به ما کمک میکند تا بفهمیم چگونه بوروکراسی پیچیده رژیم نازی توانست همدستی شهروندان عادی را در فجایع بشری به یک وظیفه روزمره اداری و بیخطر تقلیل دهد.
ناگفتههای منشی وزیر تبلیغات هیتلر از روزهای تاریک برلین
به تازگی مستندی در مورد زندگی منشی یوزف گوبلز به نمایش درآمده است و در پی آن روزنامه گاردین مصاحبه جالبی با او انجام داده است که در اینجا در «یک پزشک»، این مصاحبه را بازتاب میدهیم:
«خیلی به ندرت میتوانستیم صبحها او را ببینیم.»
برونهیلده پومسل (Brunhilde Pomsel)، در حالی که چشمانش را بسته و چانهاش را روی دستش گذاشته است، در حال یادآوری خاطرات رئیس سابقاش است.
از کاخ کوچکاش در نزدیکی دروازه براندنبرگ (Brandenburg Gate) بیرون میآمد و از پلهها بالا میرفت و به وزارتخانه تبلیغات میرسید، با همان وقاری که یک دوک از کتابخانهاش به دفتر زیبایش میرود.

او مبلمان زیبای دفتر گوبلز را به یاد میآورد، جایی که او به همراه ۵ بانوی دیگر، منشی ژوزف گوبلز بودند.
خانم پومسل، فرزندان گوبلز را به یاد میآورد که مؤدب بودند و با منشیها دست میدادند.
خانم پومسل ۱۰۵ سال دارد، او که سال پیش بیناییاش را از دست داده، تازه نخستین مصاحبه جامعاش را با نشریه گاردین انجام داده است. خودش بر این باور است که تنها چند ماه به پایان زندگیاش مانده است. آرزوی او این است که دنیا دوباره مانند گذشته زیر و زِبَر نشود.
اما او که شاید آخرین بازمانده از حلقه داخلی رهبری نازیها محسوب میشود به خاطر چه سکوتش را شکسته است؟
خودش میگوید مطمئنا برای وجداندرد این کار را نکرده است، چرا که نقشی در جنایات جنگ نداشته است. او تنها آمار سربازان کشته و زخمی یا زنانی که توسط سربازان ارتش سرخ شوروی مورد تجاوز قرار گرفته بودند، تایپ میکرد.
به تازگی در جشنواره فیلم مونیخ مستندی به نام زندگی یک آلمانی (A German Life) به نمایش درآمده است که خلاصه ۳۰ ساعت گفتگو با پومسل است.

معمولا آدمها در آخرین روزهای زندگی خود سعی میکنند، صادقانه به گناهان خود اعتراف کنند، اما پومسل تایپ کردن اسناد را گناه نمیداند و وجدانش آسوده است.
به یک جمله کلیدی او در این مصاحبه توجه کنید:
«خیلیها این روزها میگویند که اگر در زمان حکومت نازیهای زندگی میکردند، علیه آنها میایستادند، گرچه اظهارات آنها بیریا است، اما بر این باورم که آنها اگر درهمان شرایط به راستی قرار میگرفتند، چنین کاری نمیکردند. بعد از اوجگیری حزب نازیها همه کشور، افسون شده بود.»
«من میتوانم با ذکر اینکه به سیاست در آن زمان علاقهای نداشتم، خودم را از هر اتهام مبرا کنم، اما واقعیت این بود که در آن دوره ایدهآلیسم یک جوان میتونست باعث شود از چوبه دار آویزان شود.»
او فعال ضد نازی و دانشجویی به نام سوفی شول (Sophie Scholl) را به یاد میآورد که جزو جنبش مقاومت رز سفید بود. این بانو بعد از پخش اعلامیههای ضد نازی در دانشگاه مونیخ دستگیر و سپس در فوریه سال ۱۹۴۳ اعدام شد.

«یکی از مشاوران مخصوص گوبلز به من گفت که پرونده مربوط به او را جای امنی بگذارم و به محتوای آن نگاه نکنم. من هم نگاه نکردم و از اینکه توانستهام اعتماد او را جلب کنم خشنود بودم. جلب اعتماد در آن زمان برای من نیرویی قویتر از کنجکاوی بود.»
پومسل خود را محصول دیسیپلین پروسی میداند. پدرش را به یاد میآورد که در جنگ جهانی اول، پیکار کرده بود و نظم و انضباط بیش از حدی که اعمال میکرد.
سال ۱۹۴۲ در ۳۱ سالگی او برای کاری منشیگری به وزارت تبلیغات توصیه شد. او به عنوان سریعترین تایپیست یک ایستگاه رادیویی نمیتوانست جلوی این شوق بیاندازه را بگیرد و در این وزارتخانه استخدام شد.

او فیش حقوق مناسب و معافیت مالیاتیاش را به یاد میآورد، همان طور که یک دوست موقرمز یهودیاش به نام اوا لوونتال (Eva Lowenthal) را از یاد نبرده است. خاطرش میآید که یک گوینده بسیار محبوب رادیو در آن زمان به خاطر گرایشات همجنسخواهانه دستگیر شده بود.
با این همه او خود را از آنچه در جنگ میگذشت، بیاطلاع میداند.
وقتی خانه آنها در یک بمباران ویران شد، همسر گوبلز به او محبت داشت و لباس زیبایی را به او هدیه کرد، او تا آن زمان پیراهنی به آن شیکی بر تن نکرده بود.
او قامت کوتاه، وقار، خوشپوشی و ناخنهای به دقت کوتاه شدهی گوبلز را به یاد میآورد.
۱۸ مارس سال ۱۹۴۳ برای او یک خاطره ماندگار و کلیدی است، زمانی که گوبلز در اجتماع بزرگی از افرادی که با دقت انتخاب شده بودند، یکی از مشهورترین سخنرانیهایش را ایراد کرد. در این سخنرانی او مردم آلمان را به مقاومت و ادامه یک جنگ تمامعیار تشویق و ترغیب کرد و گفت که بقای آلمان و اروپای غیر بلشویک به همین پایداری وابسته است. (این سخنرانی را در یوتیوب ببینید)

پومسل و دوست زمان کالجش جزو مدعوین این سخنرانی بودند و پشت سر ماگدا گوبلز نشسته بودند.
این سخنرانی زمانی انجام شده بود که ارتش آلمان دوران سختی را سپری میکرد و کوتاهزمانی از نبرد استالینگراد گذشته بود.
پومسل واپسین روزهای هیتلر و دوران اقامت او را در پناهگاه به یاد میآورد، زمانی که او در فکر بردن نوشیدنیهای الکلی بود با این تصور که با آنها غم و تنش آن دوران سخت به فراموشی سپرده شود.
۳۰ آوریل ۱۹۴۵ هیتلر خودش را کشت و یک روز بعد گوبلز به همراه همسرش خودکشی کرده بود، قبل از آن این دو همه فرزندان خود را کشتند.

پومسل بعد از جنگ هم منشیگری کرد. در سال ۱۹۷۱ بازنشسته شد.
در سال ۲۰۰۵ زمانی که بنای یادبود هولوکاست در برلین رونمایی شد، او برای بازدید از آن از مونیخ به برلین سفر کرد.
تنها در این زمان و بعد از گذشت ۶ دهه بود که یاد دوست یهودی موقرمز خود افتاد. به مرکز اطلاعات رفت و گفت که زمانی دوستی به نام اوا لوونتال داشته است. مردی به اسناد نگاه کرد و گفت که او در نوامبر سال ۱۹۴۳ در اردوگاه آشویتس کشته شده است.
ماجرای زندگی گوبلز را پیشتر در این پست «یک پزشک» بهطور کامل برایتان نوشته بودیم.

روانشناسی سلب مسئولیت اخلاقی در سیستمهای توتالیتر
اعترافات پومسل دریچهای روانشناختی به روی رفتارهای انسانی در شرایط بحرانی میگشاید. او تا روزهای پایانی زندگی خود اصرار داشت که گناهی مرتکب نشده و صرفاً وظایف اداری خود را انجام داده است. این پدیده در روانشناسی اجتماعی به عنوان مکانیسم دفاعی سلب مسئولیت یا فرافکنی شناخته میشود. افراد در این حالت، عاملیت اخلاقی خود را به مقامات بالاتر واگذار میکنند و خود را تنها یک ابزار بیاختیار در دست سیستمی بزرگتر میبینند.
در روانپزشکی سیاسی، فرآیند شرطیسازی بوروکراتیک باعث میشود که مرزهای میان کارآمدی حرفهای و فاجعه انسانی از بین برود. پومسل از اینکه گوبلز او را بابت رازداری تشویق کرده بود احساس افتخار میکرد و همین حس تایید، وجدان او را در برابر سرنوشت تلخ یهودیانی چون دوست نزدیکش اوا لوونتال واکسینه کرده بود. این انکار جمعی و ساختاریافته، بزرگترین سپر دفاعی جامعه آلمان پس از جنگ جهانی دوم برای فرار از ترومای تاریخی و عذاب وجدان ناشی از پذیرش مسئولیت هولوکاست بود.
ابتذال شر؛ چگونه بوروکراتهای ساده به جنایت دامن میزدند
اصطلاح معروف ابتذال شر (Banality of Evil) که توسط فیلسوف نامدار هانا آرنت ابداع شد، دقیقاً توصیفکننده وضعیت افرادی مانند برونهیلده پومسل است. آرنت در کتاب خود در مورد محاکمه آدولف آیشمن استدلال میکند که بسیاری از عاملان جنایات نازیها نه هیولاهای سادیستیک، بلکه کارمندانی معمولی و وظیفهشناس بودند که بدون فکر کردن به پیامد کار خود، دستورات را اجرا میکردند. پومسل نیز نمونه بارز این بیتفاوتی فکری و تقلیل شرارت به بوروکراسی روزمره بود.
او با افتخار از سرعت بالای تایپ خود سخن میگفت در حالی که با همان سرعت، آمارهای دستکاریشده، فرامین سانسور و گزارشهای گمراهکننده جنگی را ثبت میکرد. پومسل نماد نسلی بود که امنیت شخصی، پیشرفت شغلی و پاداشهای مالی کوچک مانند لباس هدیه از سوی ماگدا گوبلز را به بهای نادیده گرفتن رنج هموطنان و همسایگان یهودی خود ترجیح دادند. این زاویه فنی نشان میدهد که چطور تخصصهای ساده بوروکراتیک میتوانند بدون نیاز به نیت شرورانه شخصی، در خدمت فاجعهبارترین سناریوهای بشری قرار گیرند.
میراث مستند یک آلمانی و اهمیت حفظ حافظه تاریخی
مستند پر سر و صدای زندگی یک آلمانی که بر اساس گفتگو با پومسل ساخته شد، سندی بینظیر از مواجهه مستقیم با گذشته تاریک یک ملت است. این فیلم بدون قضاوت صریح یا استفاده از تصاویر آرشیوی تکراری، تنها بر چهره پیر و چروکیده پومسل تمرکز میکند تا بیننده خود به قضاوت اخلاقی بنشیند. بازتاب این اثر در رسانههای بینالمللی و جامعه آلمان امروز، هشداری جدی درباره احتمال تکرار تاریخ تحت تاثیر امواج جدید ناسیونالیسم افراطی و پوپولیسم است.
بررسی این مستند نشان میدهد که پومسل با وجود زندگی در مرکز تصمیمگیریهای رایش سوم، ترجیح داد چشمان خود را بر حقیقت ببندد تا زندگی راحتی داشته باشد. سرنوشت اوا لوونتال که پومسل پس از شصت سال متوجه مرگ او در آشویتس شد، نمادی از غفلت و بیتفاوتی عمدی جامعهای است که در برابر ناپدید شدن تدریجی همسایگان خود سکوت کرد. این مستند به ما میآموزد که حافظه تاریخی نباید صرفاً به عنوان بخشی از گذشته در نظر گرفته شود، بلکه ابزاری زنده برای بیداری وجدان عمومی در برابر تهدیدات نوین دموکراسی است.
جمعبندی نهایی
داستان زندگی برونهیلده پومسل، فراتر از یک مصاحبه تاریخی ساده، مطالعهای عمیق در زمینه مسئولیت اخلاقی فردی در ساختارهای قدرت تمامیتخواه است. او به عنوان آخرین منشی یوزف گوبلز، تا پایان عمر خود را بابت همکاری در ماشین پروپاگاندای نازیها گناهکار نمیدانست و ادعا میکرد که تنها یک بوروکرات وظیفهشناس بوده است. با این حال، سرنوشت اوا لوونتال و اعدام سوفی شول نشان میدهد که بیتفاوتی و سکوت شهروندان، سوخت اصلی ماشینهای جنایت جنگی را تامین میکند. در نهایت، روایت پومسل آیینهای است که نشان میدهد چگونه سقوط اخلاقی یک جامعه میتواند از پشت میزهای ساده اداری آغاز شود.




مقاله جالبی بود منم علاقه دارم اطلاعات بیشتری از اون زمان کسب کنم چون به نظرم در آن بازه زمانی اتفاقات بسیار زیادی افتاده که برای کسب تجربه بسیار عالی هست
بعد از مدتها یه مطلب یکپزشکـی تو یکپزشک خوندم. تشکر
چه خوب بود!
هرچی درمورد تاریخ جنگ جهانی دوم میخونم بازم کمه . بسیار عالیی و ممنون
آقای دکتر
ترانه ای از غزل شاکری (قلک)چه زیبا ،چه زیبا در کانال یک پزشک بازم ازین کارها بکنید.اره اون قلک را باید یروز یکی میشکست اما باید گذشت زمان اونو متوجه میکرد چه دیر …………….
عالی بود، ممنونم… کاش ترجمه کاملشو بزارید…