کالبدشکافی پلیس مخفی؛ مقایسه عملکرد اوخرانا روسیه و نظمیه ناصری در سرکوب مخالفان
در نیمه دوم قرن نوزدهم، پادشاهان مستبد دریافتند که تکیه بر شمشیر و قشون برای بقای قدرت کافی نیست. آنها به «چشمهایی» نیاز داشتند که در تاریکی شب و در خفا، ضربان قلب مخالفان را بشنوند. این ضرورت، منجر به تولد دو نهاد امنیتی مخوف شد: «اوخرانا» (Okhrana) در روسیه تزاری و «نظمیه» در ایران ناصری. در حالی که روسیه با تکیه بر بوروکراسی عظیم و دانش فنی اروپا، یکی از پیچیدهترین شبکههای جاسوسی جهان را پی ریخت، ناصرالدینشاه با استخدام «کنت دو مونتفورت» (Count de Monteforte) ایتالیایی، تلاش کرد تا نظمی فرنگی را بر آشفتگیهای امنیتی قاجار حاکم کند. اما آیا این نهادها واقعاً توانستند از سقوط تاج و تخت جلوگیری کنند یا خود به کاتالیزوری برای رادیکال شدن انقلابیون تبدیل شدند؟
این مقاله به واکاوی ساختاری دو سازمان میپردازد که وظیفهای یکسان اما ابزارهایی متفاوت داشتند. ما از دالانهای تاریک زندان قصر تا اداره سوم در سنپترزبورگ را پیمایش میکنیم تا بفهمیم چگونه «پلیس سیاسی» (Political Police) به رکن رکین حاکمیت تبدیل شد. در این کالبدشکافی، نه تنها شیوههای سرکوب و پایش، بلکه روانشناسیِ ترس در دو جامعه متفاوت را بررسی خواهیم کرد. هدف ما این است که دریابیم چگونه امنیتِ حاکم به قیمت ناامنیِ ملت تمام شد و چرا در نهایت، قدرتمندترین شبکههای جاسوسی نتوانستند مانع از شلیک تپانچه میرزا رضا یا بمبهای «اراده خلق» شوند. این سفری است به اعماق تاریخِ پنهان، جایی که اطلاعات، بیش از گلوله قدرت داشت.
۱- تبارشناسیِ وحشت؛ از میرغضبهای سنتی تا پلیس مدرن
پیش از تأسیس نظمیه مدرن، امنیت در ایران بر عهده «داروغه» و «میرغضب» بود که شیوههایی کاملاً بدوی و مبتنی بر زجر بدنی داشتند. ناصرالدینشاه پس از مشاهده پلیس وین، دریافت که برای مهار مخالفان جدید (روشنفکران و بابیها)، به چیزی فراتر از چوب و فلک نیاز دارد. نظمیه ناصری با الگوبرداری از ساختارهای اروپایی تأسیس شد تا به سرکوب، صورتی سیستماتیک (Systematic) بدهد. در آن سو، روسیه که پیشینهای طولانی در جاسوسی داخلی داشت، اوخرانا را به عنوان پاسخی به تروریسم رادیکال پایه گذاشت؛ سازمانی که برخلاف نظمیه ایران، از همان ابتدا بر پایه بایگانیهای دقیق و نفوذ اطلاعاتی بنا شده بود.
“
آیا میدانستید؟
کنت دو مونتفورت، رئیس نظمیه ایران، در ابتدا یک کتابچه قانون تحت عنوان «کتابچه پلیس» تدوین کرد که به قدری سختگیرانه بود که مردم تهران آن را «کتابچه وحشت» نامیدند؛ این کتابچه حتی رفتوآمد شبانه را بدون اذن پلیس ممنوع میکرد.
تفاوت بنیادین در این بود که اوخرانا به سرعت به یک غولِ فراملی تبدیل شد که حتی در پاریس و لندن هم مخالفان را تعقیب میکرد، اما نظمیه ناصری همواره با بحران بودجه و نفوذِ شاهزادگان روبرو بود. در روسیه، پلیس مخفی بخشی از بدنه عقلانی دولت بود، در حالی که در ایران، نظمیه بیشتر به عنوان «ابزارِ شخصی» پادشاه عمل میکرد. این تمایز ساختاری باعث شد که اوخرانا در کشف شبکههای پیچیده مهارت یابد، اما نظمیه ایران در سطح پایشِ قهوهخانهها و پچپچهای بازاری باقی بماند. هر دو سیستم، علیرغم تفاوت در پیچیدگی، در یک نقطه مشترک بودند: «تعریفِ امنیت ملی به عنوان امنیتِ شخصِ پادشاه».
۲- تکنولوژی در خدمت تفتیش؛ تلگراف و بایگانیهای سیاه
ورود تلگراف به ایران، بیش از آنکه ابزاری برای رفاه باشد، هدیهای به دستگاه امنیتی ناصرالدینشاه بود. شاه که پیش از این هفتهها منتظر اخبار ولایات میماند، حالا میتوانست در لحظه از تحرکاتِ مخالفان در شیراز یا تبریز باخبر شود. تلگرافخانهها عملاً به شعباتِ غیررسمی پلیس مخفی تبدیل شدند. در روسیه اما، اوخرانا گام را فراتر نهاد و سیستم «بایگانی متمرکز کارتونیست» را ابداع کرد؛ جایی که برای هر شهروند مشکوک، پروندهای شامل مشخصات فیزیکی، روابط خانوادگی و حتی تحلیلِ دستخط وجود داشت.
این پایشِ سیستماتیک (Surveillance)، اولین تلاشها برای ایجاد یک جامعه تحت نظارت بود. در روسیه، پلیس مخفی از تکنولوژی عکاسی برای شناسایی انقلابیون استفاده میکرد (آنچه امروزه فیستگینگ مینامیم)، اما در ایران، نظمیه هنوز بر گزارشهای «خفیهنویسان» سنتی تکیه داشت. این گزارشها اغلب آمیخته به غرضورزیهای شخصی بود و به جای ارائه تصویری واقعی از تهدیدات، شاه را در توهمِ کنترلِ مطلق فرو میبرد. شکاف تکنولوژیک میان دو سازمان نشان میدهد که چگونه ابزارهای مدرن در دستِ استبداد، میتوانند ماهیتِ زیستِ مدنی را تغییر دهند.
۳- ساختار نفوذ؛ جاسوسان در لباسِ انقلابیون
هنرِ اصلی اوخرانا، نفوذ (Infiltration) در هسته مرکزی احزاب بود. آنها مأمورانی داشتند که تا بالاترین ردههای احزاب سوسیالیست نفوذ کرده و حتی در طراحی ترورها شرکت میکردند تا در لحظه آخر ضربه بزنند. در ایران، نظمیه ناصری شیوهی متفاوتی داشت؛ کنت دو مونتفورت شبکهای از «آجانها» را پدید آورد که میان عامه مردم میلولیدند. اما نفوذ در ایران بیشتر بر پایه «خیانتِ اطرافیان» بود تا عملیات پیچیده اطلاعاتی. دربار ناصری پر بود از جاسوسانی که برای دریافت رانت، اخبارِ شبنامهها را به نظمیه میرساندند.
این شیوهی نفوذ، فضای بیاعتمادی (Social Mistrust) مطلقی را در هر دو جامعه ایجاد کرد. در روسیه، کار به جایی رسید که انقلابیون حتی به رهبران خود نیز شک داشتند و در ایران، ضربالمثل «دیوار موش دارد و موش گوش دارد» به مانیفستِ زندگی سیاسی تبدیل شد. جالب اینجاست که در هر دو مورد، پلیس مخفی گاهی برای اثباتِ کارایی خود، توطئههای ساختگی ایجاد میکرد تا با کشف آنها، نزد پادشاه اعتبار کسب کند. این «تولیدِ بحران» برای بقای سازمان، یکی از بیماریهای مشترک پلیسهای سیاسی در تمام دورانهاست.
۴- شکنجهگاهها و روانشناسیِ اعتراف
نظمیه ناصری در ابتدای کار تلاش کرد تا شکنجههای وحشیانه دوره سنتی (مانند شمعآجین کردن) را با «حبس و بازجویی» جایگزین کند، اما در عمل، سیاهچالهای قاجاری همچنان کانونِ خشونت باقی ماندند. اعتراف در ایران ناصری، محصول دردِ فیزیکی بود. اما در اوخرانا، بازجویان از تکنیکهای روانشناختی اولیه استفاده میکردند؛ آنها زندانی را در انزوای کامل قرار میدادند تا ارادهاش در هم بشکند. آنها به دنبال «توبه» بودند تا از آن به عنوان ابزاری تبلیغاتی (Propaganda) علیه جنبش استفاده کنند.
تفاوت در خروجیِ این دو سیستم مشهود بود: اعترافات در ایران منجر به اعدامهای سریع و ایجاد حس تنفر عمومی میشد، اما در روسیه، سیستمِ تبعید به سیبری، انقلابیون را به نمادهای مظلومیت تبدیل میکرد. پلیس مخفیِ هر دو کشور، درکی از «تولیدِ شهید» نداشتند؛ آنها گمان میکردند با شکستن کالبدِ فرد، اندیشه او نیز از بین میرود. در حالی که سیاهچالها عملاً به دانشگاههای انقلاب تبدیل شدند، جایی که مخالفان در آنجا با هم آشنا شده و هستههای سختتری را برای آینده پیریزی میکردند.
۵- سانسور و پایشِ قلم؛ وقتی کلمات جرم محسوب شدند
در اواخر قرن نوزدهم، پلیس مخفی در هر دو امپراتوری متوجه شد که خطرناکترین سلاح، نه بمب است و نه تپانچه، بلکه «روزنامه» و «شبنامه» است. اوخرانا در روسیه ادارهی مخصوصی برای سانسور (Censorship) داشت که هرگونه نوشته با محتوای آزادیخواهانه را پیش از انتشار قلعوقمع میکرد. در ایران، نظمیه ناصری با نظارت مستقیم بر چاپخانههای سنگی و کنترل مرزها برای جلوگیری از ورود روزنامههایی چون «قانون» و «حبلالمتین»، تلاش داشت تا قرنطینهی فکری ایجاد کند. پلیس مخفی در اینجا نقش «نگهبانِ جهل» را ایفا میکرد.
“
یک نکته کنجکاویبرانگیز:
اوخرانا بخش ویژهای به نام «اتاق سیاه» داشت که در آن مأموران حرفهای، نامههای مشکوک را با بخار آب باز کرده، کپی میکردند و دوباره با ظرافت میبستند تا فرستنده و گیرنده هرگز متوجه پایشِ ارتباطات خود نشوند.
تکنیکهای نظارتی نظمیه ایران در برابر اوخرانا بسیار ابتدایی اما به همان اندازه آزاردهنده بود. ناصرالدینشاه به کنت دو مونتفورت دستور داده بود که هرگونه تجمع بیش از سه نفر در معابر عمومی پایش شود. این انسدادِ فضای گفتگو (Public Sphere)، باعث شد که انتقادات از خیابانها به پستوی خانهها و محافل مخفی منتقل شود. طبق پژوهشهای نوین، این نوع سانسور پلیسی نه تنها مانع از گسترش ایدهها نشد، بلکه به آنها جذابیتِ «میوه ممنوعه» بخشید و باعث شد تودهها تشنهی اخباری باشند که پلیس مخفی سعی در پنهان کردنشان داشت.
۶- عوامل نفوذی و بحرانِ «مأموران دوجانبه»
یکی از پیچیدهترین فصول تاریخ پلیس مخفی، ظهور مأموران دوجانبه (Double Agents) است. در روسیه، ایوونو آزف (Yevno Azef) نمونهای درخشان و هولناک از این پدیده بود؛ او همزمان هم رئیس شاخه نظامی حزب انقلابی بود و هم مأمور ارشد اوخرانا. او برای حفظ جایگاه خود میان انقلابیون، حتی نقشهی ترور عموی تزار را طراحی و اجرا کرد! این پارادوکسِ اطلاعاتی نشان میدهد که پلیس مخفی برای بقا، گاهی ناچار بود به «هیولایی» تبدیل شود که خود تغذیهاش میکرد.
در ایران، نفوذ در محافل مخالفان بیشتر صبغهی «خبرچینی» داشت تا عملیاتِ پیچیده. نظمیه ناصری با تطمیع نوکران و درباریان، شبکهای از جاسوسانِ خانگی ایجاد کرده بود. مشکل اصلی اینجا بود که این مأموران اغلب برای خوشامدِ شاه یا کنت، گزارشهای دروغین میساختند. این «فسادِ اطلاعاتی» باعث شد که دستگاه امنیتی ایران در تشخیصِ تهدید واقعی (مانند میرزا رضا کرمانی) ناتوان باشد و در عوض، وقت خود را صرف تعقیب روشنفکرانی کند که تنها به دنبال اصلاحات اداری بودند. ناتوانی در تفکیک «منتقد» از «تروریست»، خطای استراتژیک هر دو سازمان بود.
۷- مدیریتِ وحشت؛ از گشتهای شبانه تا ایجادِ رعب عمومی
نظمیه ناصری با پوشاندن لباسهای یکدست (یونیفرم) به آجانها و برقراری گشتهای شبانه، سعی داشت حضورِ اقتدار حاکمیت را در چشم مردم فرو کند. هدف، ایجادِ این احساس بود که «شاه همیشه بیدار است». در روسیه، اوخرانا کمتر در خیابانها دیده میشد و بیشتر در سایهها عمل میکرد؛ آنها ترجیح میدادند مردم از «نامریی بودن» پلیس بترسند. این دو استراتژی متفاوت (نمایشِ قدرت در برابرِ ابهامِ قدرت)، دو نوع رفتار اجتماعی متفاوت ایجاد کرد: در ایران «تظاهر به وفاداری» و در روسیه «پارادایمِ بدبینی».
تحقیقات نوین در روانشناسی سیاسی نشان میدهد که ایجادِ رعب (Terror Management) توسط پلیس مخفی، در بلندمدت منجر به «بیحسیِ اجتماعی» میشود. وقتی سرکوب به بخشی از زندگی روزمره تبدیل گردد، قبحِ آن ریخته و ترس به خشمِ زیرپوستی تبدیل میشود. نظمیه ناصری با شلاق زدن در ملأ عام و اوخرانا با تبعیدهای دستهجمعی، ناخواسته جامعه را به سمتِ رادیکالیسمی سوق دادند که در آن، گفتگو دیگر معنایی نداشت و تنها زبانِ زور باقی مانده بود. پلیس مخفی به جای آنکه «سپرِ بلا» باشد، خود به «سیبلِ نفرت» تبدیل گشت.
۸- شکست در برابر «گرگهای تنها»؛ معمای ترور
بزرگترین شکستِ هر دو دستگاه امنیتی، ناتوانی در پیشبینی حملاتی بود که توسط افراد یا هستههای بسیار کوچک طراحی میشد. اوخرانا علیرغم داشتن لیستهای طولانی از انقلابیون، نتوانست مانع از ترور تزار الکساندر دوم شود، زیرا مهاجمان از روشهای غیرمتعارف (مانند بمبهای دستساز شیمیایی) استفاده کردند. در ایران نیز، نظمیه که تمام تمرکز خود را بر روی بابیها و پیروان سید جمالالدین گذاشته بود، از میرزا رضا کرمانی غافل شد؛ فردی که با یک تپانچهی فرسوده، تمامِ تدابیر امنیتی کنت دو مونتفورت را به استهزا گرفت.
این ناتوانی نشان داد که بوروکراسیِ سنگینِ امنیتی، در برابر «انگیزه فردی» به شدت آسیبپذیر است. پلیس مخفی در هر دو کشور، به دنبالِ سازمانهای بزرگ و نقشههای گسترده بود، اما ضربه از جایی فرود آمد که در محاسباتِ «ادارهی اطلاعات» جای نداشت. در واقع، هرچه پلیس مخفی فضایِ بازِ سیاسی را بیشتر میبست، احتمالِ بروزِ واکنشهای انتحاری و فردی را افزایش میداد. این پارادوکسِ امنیت (Security Paradox) در عصر ناصری و تزاری ثابت کرد که هیچ دیواری، حتی به ضخامتِ بایگانیهای اوخرانا یا دیوارهای نظمیه، نمیتواند یک پادشاه را از خشمِ برخاسته از بطنِ جامعه مصون بدارد.
۹- فرجامِ نگهبانان استبداد؛ وقتی سیستم، خالقان خود را بلعید
سرنوشت نهایی اوخرانا و نظمیه، آیینهای از زوالِ رژیمهایی بود که برای محافظت از آنها ساخته شده بودند. در روسیه، پس از انقلاب ۱۹۱۷، انقلابیون بلافاصله به بایگانیهای اوخرانا هجوم بردند تا اسامی مأموران نفوذی و خائنان را فاش کنند؛ بسیاری از این مأموران در دادگاههای انقلابی محاکمه و اعدام شدند. در ایران نیز، با پیروزی مشروطه، نظمیه ناصری منحل گشت و کنت دو مونتفورت که گمان میکرد پلیسی مدرن ساخته است، با بیمهری و فقر از صحنه قدرت کنار گذاشته شد. هر دو نهاد در لحظهی قطعیِ تاریخ، یعنی زمانی که تودهها به حرکت درآمدند، در برابر خشم عمومی ناتوان ماندند.
“
دانستنی نایاب:
بسیاری از تکنیکهای بایگانی و پایش اوخرانا، بعدها توسط پلیس سیاسی شوروی (چکا و کگب) به ارث برده شد؛ یعنی انقلابیونی که خود قربانی این سازمان بودند، از ابزارهای آن برای تثبیت قدرت جدید استفاده کردند.
تجربه تاریخی نشان میدهد که پلیس مخفی در هر دو اقلیم، دچار خطای «خودمرجعی» شده بود؛ آنها به جای گزارشِ واقعیت به پادشاه، واقعیتی را میساختند که تداوم بودجه و قدرت خودشان را تضمین کند. در ایران، گزارشهای نظمیه به قدری با تملق و بزرگنمایی خطر مخالفان همراه بود که شاه عملاً تماشای واقعیت جامعه را از دست داد. این گسست اطلاعاتی (Information Gap)، عامل اصلی غافلگیری حاکمیت در برابر ترور ناصرالدینشاه و بعدها انقلابهای بزرگ در هر دو کشور بود. پلیس مخفی نه تنها امنیت نیاورد، بلکه با انسدادِ مجاری نقد، تنها راه تغییر را «انفجار سیاسی» کرد.
۱۰- میراثِ امنیتی؛ از قرن نوزدهم تا دوران معاصر
میراث اوخرانا و نظمیه در قرن بیستم دگردیسی یافت و به الگوهای پیچیدهتری از «دولت پلیسی» (Police State) تبدیل شد. در ایران، ساختار نظمیه ناصری پایهای شد برای سازمانهای امنیتی بعدی که در دوران پهلوی به اوج پیچیدگی خود رسیدند. در روسیه نیز، سایهی اوخرانا بر تمام دوران جنگ سرد سنگینی میکرد. تفاوت اصلی در اینجاست که در قرن نوزدهم، پلیس مخفی هنوز با «اخلاق فردی» و محدودیتهای تکنولوژیک دستوپنج نرم میکرد، اما الگوهای برآمده از آنها در قرن بیستم، به سیستمهای توتالیتر و تمامعیار تبدیل شدند.
پژوهشهای نوین فارنزیک و تاریخی نشان میدهند که بسیاری از شیوههای بازجویی مدرن، ریشه در تجربیاتِ تاریک همین سالهای پایانی قرن نوزدهم دارند. پدیدهی «توابسازی» که در اوخرانا به صورت سیستماتیک دنبال میشد، نمونهای از همین میراث است. با این حال، بزرگترین درس این کالبدشکافی برای جهان امروز این است که هرچه سیستمهای امنیتی پیچیدهتر و نفوذیتر میشوند، شکافِ اعتماد میان دولت و ملت عمیقتر میگردد. امنیتی که بر پایه «ترس» بنا شود، همواره محتاجِ دشمنتراشیِ مداوم است تا مشروعیتِ خود را حفظ کند.
۱۱- پانوپتیکونِ ناقص؛ چرا نظمیه ایرانی مدرن نشد؟
اگرچه کنت دو مونتفورت تلاش کرد نظمیه را بر اساس مدلهای اروپایی بسازد، اما ساختارِ سیاسی ایران (پاتریمونیالیسم) مانع از شکلگیری یک پلیس حرفهای شد. در ایران ناصری، رابطهی شخصی شاه با حکام و بانفوذان، همواره بر قانونِ پلیس برتری داشت. اگر یک شاهزاده مرتکب جرمی میشد، نظمیه جرأتِ مداخله نداشت. این «تبعیضِ امنیتی»، نظمیه را در چشم مردم نه به عنوان مجری قانون، بلکه به عنوان «شلاقِ حاکم» علیه بیپناهان جلوه داد. در مقابل، اوخرانا در روسیه حداقل در ظاهر، خود را بخشی از بوروکراسیِ قانونمندِ امپراتوری میدانست.
این نقیصه ساختاری باعث شد که نظمیه ایران هرگز به پایداری اوخرانا نرسد. در روسیه، حتی با تغییر تزار، اوخرانا به عنوان یک نهاد باقی میماند، اما در ایران، با جابجایی هر صدراعظم یا غضبِ شاه بر رئیس نظمیه، کل سیستم از هم میپاشید. این تزلزل باعث میشد مأموران امنیتی ایران بیش از آنکه به فکر «امنیت ملی» باشند، به فکر «تأمین آتیه شخصی» از طریق رشوه و باجگیری باشند. پلیس مخفی در ایران ناصری، بیش از آنکه یک سازمان اطلاعاتی باشد، یک «تجارتخانه وحشت» بود که در آن اطلاعات فروخته و امنیت خریداری میشد.
۱۲- از تلگراف تا هوش مصنوعی؛ تداوم پارادایم نظارت
با نگاهی به گذشته، تلگراف برای ناصرالدینشاه همان نقشی را ایفا میکرد که پایشهای اینترنتی برای دولتهای امروزی دارند. پارادایمِ «کنترلِ اطلاعات برای حفظ ثبات»، تغییری نکرده است؛ تنها ابزارها پیچیدهتر شدهاند. اوخرانا با بایگانیهای کاغذی خود، به دنبالِ پیشبینی رفتار مخالفان بود، یعنی همان کاری که امروز با الگوریتمهای کلانداده انجام میشود. شباهتِ خیرهکنندهی میان روشهای پلیس مخفی در ۱۸۹۰ و روشهای نوین نظارت دیجیتال، نشاندهندهی یک حقیقتِ تلخِ تاریخی است: «قدرت همواره از شفافیت میهراسد».
نتیجهگیری نهایی این است که پلیس مخفی، چه در شکلِ سنتی ناصری و چه در فرمِ بوروکراتیک روسی، در نهایت به بنبست رسید. امنیتِ واقعی، محصولِ پایش و سرکوب نیست، بلکه برآمده از «مشروعیت و رضایت عمومی» است. وقتی اوخرانا و نظمیه نتوانستند مانع از شلیکِ گلولهی نهایی شوند، ثابت شد که هیچ سیستمِ امنیتی نمیتواند جایگزینِ عدالت اجتماعی شود. تاریخِ پلیس مخفی در این دو کشور، گواهی است بر این واقعیت که هرچه لایههای حفاظتیِ حاکم ضخیمتر شود، او در میان دیوارهای خود تنهاتر و در برابر حوادث، آسیبپذیرتر خواهد بود.
سوالات متداول (Smart FAQ)
نتیجهگیری
کالبدشکافی تطبیقی اوخرانا و نظمیه ناصری نشان میدهد که پلیس مخفی، با تمامِ دندانهای تیز و چشمهای نفوذیاش، در نهایت یک «سپرِ شکنجهگر» است که تنها سقوطِ محتومِ استبداد را به تأخیر میاندازد. در حالی که اوخرانا با بوروکراسیِ مدرن و نظمیه با انضباطِ پوشالی سعی در مهارِ تاریخ داشتند، هر دو در برابر قدرتِ برترِ «ارادهی عمومی» شکست خوردند. میراثِ تلخ این دو نهاد به ما میآموزد که امنیتِ پایدار، نه در بایگانیهای سیاه و نه در سیاهچالهای نمور، بلکه در فضای بازِ گفتگو و عدالت نهفته است. هر کجا که پلیس مخفی جایگزینِ سیاستمدار شود، پایانِ آن سلسله از پیش رقم خورده است.
امنیتِ واقعی در چیست؟
با بررسی سرنوشت اوخرانا و نظمیه، فکر میکنید مرز میان «نظمِ عمومی» و «تفتیشِ عقاید» کجاست؟ آیا یک کشور میتواند بدونِ پلیس سیاسی، ثباتِ خود را در برابرِ تهدیدات حفظ کند؟ مشتاقیم نظرات و تحلیلهای شما را درباره این تقابلِ تاریخی در بخش دیدگاهها بخوانیم.






