زندگینامه اوژن یونسکو و تحلیل اندیشه و کتاب‌های شاخص او

0

اوژن یونسکو در ۱۹۱۲ در رومانی از مادری فرانسوی و پدری رومانیایی زاده شد و در ۲۸ مارس ۱۹۹۴ درگـذشت. در خـردسالی بـا مادر و خواهر رهسپار فرانسه شد و تا ۱۳ سالگی همانجا به مدرسه رفت.

در این میان پدر، همسرش را طـلاق داد و همسر دیگری اختیار کرد و چون دادگاه حق سرپرستی کودک را به پدر سپرده بود، اوژن نـاچار به بخارست بازگشت تـا آنـکه در سال ۱۹۳۸، با استفاده از بورس تحصیلی انستیتوی فرانسوی بوخارست، همانند هموطنش فیلسوف سیوران، به پاریس عزیمت کرد و باز چون سیوران، کشور فرانسه را برای اقامت دائم برگزید و دیگر به رومانی باز نگشت، اما وطـن هیچگاه از افق ذهن و دیدش دور نشد و اوژن یونسکو از این لحاظ نیز همتای سیوران است.

در واقع دوران کودکی و نوجوانی اوژن یونسکو میان دو جنگ جهانی، در دو وطن گذشت: رومانی و فرانسه، اما دوران کودکی کـه در فـرانسه به سر آمد، در ذهنش اثری پایدار و به یاد ماندنی به جا گذاشت.

کودکی در نظر اوژن یونسکو ، دوران طلایی زندگی است، زیرا عصر بی‌خبری است و به محض وقوف انسان به این حقیقت تـلخ کـه می‌میرد، پایان می‌گیرد. به همین جهت کودکی برای وی سرچشمهٔ نیرو و به مثابهٔ تکیه‌گاه است و اوژن یونسکو همهٔ قدرت و صلابتش را از آن می‌گیرد، همانگونه که در اساطیر یونان آنته، تمام زور و قوتش را از زمین می‌گرفت.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

یونسکو در وطن دومش، استاد زبان فرانسه شد و زبان فرانسه تدریس می‌کرد و شگفت آنکه گرچه رومانیایی اصل بود، از نوادر بیگانگانی است که باز همانند سیوران به بهترین وجه، عـنا و شـکوه زبـان فرانسه را بر آفتاب انداخت و هـر چـند دیـرزمانی ناشناخته ماند، اما سرانجام به آکادمی فرانسه راه یافت و به اوج شهرت و افتخار رسید.

پدر اوژن که پسر از اون نفرت داشت، در رومانی به نهضت فاشیستی و ضد یهودی گارد آهنین که مورد حمایت آلمـان بـود پیـوست و با اینهمه از نوادر وکلای دادگستری است که پس از شکست آلمـان، مقبول نظر کمونیست‌ها افتاد!

در دورانی که گارد آهنین در رومانی قدرت می‌یافت، اندک اندک بعضی دوستان یونسکو منجمله مـیرچا الیاده، شـیفتهٔ ایـدئولوژی شوم آنان شدند، اما در کنار روشنفکران وابسته به راست افراطی، کـسانی چـون یونسکو و برانکوزی (Brancusi) و تریستان تزارا پیشاهنگ سوررئالیست‌ها و غیره، سیمای دیگری از رومانی عرضه می‌داشتند.

نفرت و بیزاری اوژن از پدر که در نـظر پسـر مـظهر قانون کور و محافظه‌کاری رذیلانه بود، سراسر زندگی و کار درام‌نویسی اوژن یونسکو را تحت تـأثیر قـرار داد اما عرصه روشنفکری در رومانی آن زمان، تنها میان دست راستی‌ها و دست چپی‌ها قسمت نمی‌شود. در واقـع رومـانی در سـال‌های پیش از جنگ جهانی دوم، معرکهٔ آرا و افکار غرب دوستانی است که خواستار گشوده شدن دروازه‌های رومـانی نـیمه روستایی بر مدنیّت غرب‌اند و با سنت گرایان می‌ستیزند.

سوررئالیست‌های رومانی نیز اسطوره‌های کـهن قـوم را ویـران می‌سازند. از جمله این روشنفکران نوپا یکی میرچا الیاده، است که تازه از هند بازگشته است و رمـان زیـبایی متریی (Maitreyi) را نوشته است و در آن عشق جسمانی را قداست بخشیده است و دیگری سیوران -فیلسوف بـدبین- کـه وی نـیز در آن زمان تمایلات فاشیستی داشت (ولی بعدها از آنچه که در آن ایام گفت و نوشت، ابراز پشیمانی کرد و عذر تـقصیر خـواست) و کتابی به نام بر ستیغ نومیدی (Sur‌ les‌ cimes du de?sespoir)، بـه چـاپ رسـاند و نیز اوژن یونسکو که رساله‌ای در نقد توسل به سنن به مثابه راه برونشو از عقب ماندگی به نـام نـه! (Non!)، در بـیست دو دو سالگی طبع و نشر کرد (این کتاب در واقع مجموعه مقالات اوست).

اوژن یونسکو کـه نـاظر اندوهگین ناسازگاری والدینش بود، در این کتاب جانب مادر را می‌گیرد و با الگوی فرهنگی مادر که فرانسوی اسـت کـنار می‌آید و با هرچه که از جانب رومانی پدر سالار بر وی الزام می‌شود از آداب و رسوم و سنن فـرهنگی گـرفته تا عقاید و آرای جاری و روانشناسی و خلقیات مردم و خـاصه تـقلید نـاشیانه و سرسری‌شان از غرب و امتناع تفکر فلسفی دربارهٔ هـویت خـویش به نحوی که ورای بحث‌هایی باشد که غالبا میان نویسندگان و روشنفکران در کافه‌های بوخارست درمـی‌گیرد، مـی‌ستیزد و بر آن همه خرده می‌گیرد و نـیز صـائب نبودن نـقدهایی را کـه از نـویسندگان بزرگ رومانی می‌شود، بر ملا مـی‌کند تـا روشن گردد که بدون معیار و ملاکی دقیق و مشخص، هیچ نقدی معتبر نـیست. مـثلا با طنزی گزنده و بر طعنه و ریـشخند می‌گوید: «۹۹% آنچه که در فـرهنگ مـا نوشته و گفته می‌شود، خندیدنی اسـت و ۱% خـواندنی. آقایان منتقدان حتی به این خرده خواندنی هم اطمینان نداشته باشید و خاصه بـه آنـچه ناخواندنی است اعتماد کنید!».

یـونسکو در ایـن کـتاب حتی از رمان یـاد شـدهٔ الیاده نیز که بـعدها در پاریـس دوستش بود، انتقاد می‌کند و نخست به شیوه‌ای ستایش‌آمیز می‌نویسد: “آنـچه در قـلب رمان الیاده، بر کرسی نشسته اسـت سـحر و جادوست. در آن، تـریستان و ایـزوت و پل‌وومـیر ژینی و مانون لسکو و آتـالا و ورتر و تورگنیف را باز می‌یابیم. مداهنه‌آمیزترین ستایشی که از این کتاب می‌توان کرد این است که بـگوییم هـمتای تراژدی‌های کلاسیک است.”اما در صفحهٔ بـعد بـا تـغییر لحـن، مـی‌گوید: “الیاده خواسته راهـبر جـان‌ها و ذهن‌ها و پیشوای مردم هم‌نسلش باشد. اما به عنوان راهنما، کاری که می‌کند باد پیمودن است و دسـت و پا زدن در راه‌هایی کـه به هیچ جا نمی‌رسند. الیاده خواب دیـده کـه خـدا بـاشد یـا پیـامبرش و یا دست کم مؤلف دائره المعارف، اما شکست خورده است. نمی‌دانم که میتریی کتابی حزن‌انگیز است یا نه، ولی می‌دانم که کتابی مبتذل و نازل است.”

یونسکوی جوان، در این کـتاب، هم آشفته و مشوش است و هم عمیقا دین‌باور و نومید و در عین حال خنداننده و شوخ و بر این باور است که خدا و هنر در فرهنگ غرب، هر دو، شکست خورده‌اند و خود از این هیچی و پوچی، بـه شـگفت می‌آید و از سر درد فریادی بر می‌آورد که پژواکش تا پایان عمر، در آثارش طنین انداز است: “اگر خدا هست، پس ادبیات به چه کار می‌آید؟ و اگر نیست، پس ادبیات چه سودی دارد؟”

اینچنین یونسکو از آغـاز، و از هـمان نخستین تألیفش، گویی شادمانه از نمایش بزرگ هستی روی بر می‌تابد، ولی خود خالق تئاتری می‌شود که از ژاپن تا اسکاندیناوی مورد ستایش قرار می‌گیرد، و طرفه آنـکه بـا همه دل چرکینی از نفس زندگی، از مـرگ سـخت می‌هراسد، و این بیم نیز تا پایان عمر درازش، همدم اوست، چنانکه در مصاحبه‌ای به سال ۱۹۹۰‌، در پاسخ به این پرسش که چگونه دوست دارید بمیرید، می‌گوید: “نـمی‌خواهم بـمیرم (مثل آقای برانژه در کـرگدن) واکـنش حیات در برابر پوچی و بی‌معنایی مرگ.

یونسکو نه فقط این دنیا را مظهر و محل پوچی می‌دانست بلکه به آن دنیا نیز اعتقاد نداشت، گرچه همواره تشویشی متفافیزیکی در دلش موج می‌زد و این دوگانگی که خـوی ثـابت وی در سراسر عمر بود، در همان نخستین کتاب نیز به چشم می‌خورد. نویسنده نه! مردیست با دو هویت که از آغاز تا پایان دو چیز را به هم می‌آمیزد که یکی طنز و ریشخند به شیوه اسـتادان کـلاسیک فرانسوی اوسـت و دیگری طبع و مزاج تراژیک و غریب مردم رومانی که تاریخ به آنان آموخته است که هر چیز، هـر لحظه ممکن است محل بحث و مورد سئوال و چون و چرا باشد. از بـرخورد ایـن دو خـصلیت است که تشویش زاده می‌شود و نیز آثاری درامی که رفتار و کردارمان را در جهان، زیر و رو می‌کند.۲

اینک نظری کوتاه بـه ‌ بـعضی درام‌های یونسکو (پس از مهاجرتش به فرانسه و اقامت در آن سرزمین که موطن دومش بـود) بـیفکنیم. در وصـف یونسکو گفته‌اند: دلقک (clown) تراژیک و نابغه‌ای است، شیفتهٔ پوچی (absurde)! پس نخست از این شهرتش که تصویرگر پوچی و عـبث‌نمایی هستی است، بگوئیم.

یونسکو در نخستین نمایشنامه‌اش: زن آوازخوان طاس، با زبان دست‌وپنجه نرم کـرد و با لذتی و افر، آرام آرام، مـعماری زیبای نثر فرانسه را از هم پاشید. یونسکو در رومانی از نویسنده‌ای به‌نام دوموز (Dumuz) که می‌گفت لغات چیزها را می‌سازند، این ذوق ویران ساختن و از هم پاشیدن زبان بیجان جاری و شوق جفت کردن لغات و اصطلاحات بدیع با واژگـان پیش‌پاافتاده را آموخته بود و از این رهگذر می‌خواست ابتذال هموطننانش را که با آسوده خیالی در آن خوش غنوده بودند، برملا کند. نمایشنامهٔ آوازخوان نخستین‌بار در ۱۱ مارس ۱۹۵۱ برای جمعیتی تنک در تالاری نسبتا خلوت اجرا شد و سروصدای زیـادی بـر نیانگیخت و نام نویسنده را در دهان‌ها نینداخت. اما شیوهٔ غریب نگارش دومین نمایشنامه‌اش: ژاگ یا فرمانبری، جنجال به پا کرد تا آنجا که بعضی او را فرزند ناشایست سوررآلیست‌ها دانـستند و بـعضی هم، خلف خودبین لویس کارول یا فرزند ناپاک اوژن لابیش. اما یونسکو که”نویسندهٔ کافکا منش نمایشنامه‌های تئاتر بولوار”لقب یافته بود، همچنان به نوشتن داستان‌هایی که روزه می‌توان در زنـدگش نـاظرشان بود، ادامه داد: پسری که بی‌رضامندی والدینش زناشویی می‌کند (ژاک یا فرمانبری)، زن و شوهر سالخورده و تنهایی که چشم به راه میهمانانی هستند که هرگز نمی‌آیند (صندلی‌ها.۱۹۵۲)، عائله‌ای که رفته‌رفته ازهم‌ می‌پاشد.

اما واقعیت در حقیقت بـا نـمایشنامه کـوتاه مستأجر جدیدکه شاهکاری فراموش نشدنی است، اصالت قدرتمند درام‌نویس آشکار شد و منتقدی بدین مناسبت به حق او را شگفت‌ترین درام نویش پس از جنگ نـامید، و آن داسـتانی اسـت زاد طبع خیال‌پردازی مشوّش که به معانی واژگان زبـان و انـسجام جهان مرئی و محسوس بدگمان است و در اصالت و واقعیت آنها تردید دارد و به سخنی دیگر، نمایشنامه، کمدی‌ای است رؤیایش در تأئید جوهر پوچی و مـعناباختگی هـمه چـیز. مضامین بقیّهٔ درام‌های یونسکو نیز، همچنان مسائل کلی ایست کـه مردم گرفتار آنهایند ولی در پرتو نگاه خاص درام‌نویس، همه بحث‌انگیز می‌شوند از آدم کشان بی اجر و مزد و کرگدن‌ها  و شاه مـی‌میرد تـا قـتل عام.

این درام‌ها از درام‌های پیشین‌اش دریافتنی‌ترند. اما یونسکو که چون آرتـور آدامـف، شاعر جهان پوچی است. همواره دچار اضطرابی متافیزیکی است که با هرگام وی در راه زندگی. گویی شـدیدتر مـی‌شود و ایـن دومین ویژگی خلق‌وخوی اوست که بر درام‌هایش اثر می‌گذارد. در واقع همین تـشویش و هـراس پایـدار و بارور است که جانمایه‌های اصلی آثارش را رقم می‌زند از قبیل حیرت و سرگشتکی وجود. ظواهر گـول زنـنده و فـریبنده، ناایمنی فرد در جهانی که به فرجام‌گویی چیزی جز شوخی‌ای اندوهبار نیست. یونسکو این مـلاحظات دهـشتناک را در قالبی طنزآمیز بیان می‌کند و طرفه آنکه خود همواره می‌دانست که با گفتارش، واقـعیت را تـغییر نـمی‌دهد، چنانکه می‌گفت:”نمی‌دانم چرا به تئاتر پرداخته‌ام.نمایشنامه‌هایم هیچ‌چیز را در جهان عوض نکرده‌اند. شاید وقـتم را هـدر داده‌ام”.

البته یونسکو مردم را آنقدر خندانده است که نمی‌توان نومیدیش را به جدّ گـرفت. امـا ایـن پرسش بجاست که جدال همیشگی‌اش با واژگان، در جهانی که به زعم وی بی‌معناست، چه برد و تـأثیری داشـته است؟ اصحاب سرّ و دین باوران و عرفای شرق نیز برای این جهان اعتباری قائل نـبودند و زبـان آدمـی را ناتوان از بیان سرّ و راز خلقت یا حقیقت ذات می‌پنداشتند و هشدار می‌دادند که گول ظاهر را نباید خورد. مـثلا عـطار در اسـرارنامه به طنز دربارهٔ”خیانت‌ها”ی زبان می‌گوید:

یکی خادم که کافورش بود نـام سـیه‌تر زو نیفتد زاغ در دام دگر خادم که عنبر گویی او را خوشت ناید زناخوش بویی او را دگر خادم که جوهر اسـم دارد ز خـردی نه عرض نه جسم دارد

این خسن در بی‌اعتباری زبان، شبیه نظر یونسکو در هـمان مـقوله است، اما قیاس عطار به عنوان مـثال بـا یـونسکو، البته قیاس مع‌الفارق است، زیرا گفتن نـدارد کـه بی‌مقداری دنیا در نظر عطار، با ایمانی استوار و قوی بنیاد به حقیقت عقبی تـعدیل مـی‌شود و یونسکو در نهایت همینقدر می‌داند کـه نـمی‌داند و به هـمین سـبب اضـطرابی متافیزیکی در دلش موج می‌زند. یکی خداشناس و امـیدوار بـه کرم و رحمت و مشیت الهی است و آندیگر، پرسشگر و شکاک و بدگمان. یونسکو خود آثـارش را”مـعماری پرسش‌ها” می‌نامید و ژان-لویی بارو در توضیح ایـن نامگذاری به‌درستی می‌نویسد: “نـمایشنامه‌های یـونسکو در قیاس با ادبیات کلاسیک مـا شـبیه هندسهٔ ریمن (Riemann) و لوباچفسکی (Lobatchevski) در قیاس با هندسهٔ اقلیدسی است”. در واقع از خلال بازی‌هـای شـگفت یونسکو با زبان، تئاتری رخ مـی نـماید کـه به گفتهٔ خـود او، تـئاتر”ماجرایی متافیزیکی”است، یـعنی از لحـاظ وی روشنگر این معنی است که چگونه زبان به جای نزدیک کردن آدم‌ها به هـم، غـالبا آنها را از هم دور می کند.

از این رو بـه اعـتقاد یونسکو، تـاریخ-کـه عـلی الاطلاق محل خطا و اشـتباهست-انسان ها را که هرگز  نتوانسته اند جامعه ای شایستهٔ خویش بـنیاد کـنند، ریشخند کرده و دست انداخته است. مـعهذا از یـاد نـباید بـرد کـه نویسندهٔ این نـمایشنامه‌هـا که امروزه در سراسر جهان، بیش از پیش بازی می شوند، و شخصیت‌هایشان، غرقه در ظلمت روزمرگی، “سرگردانی انـسان را در پهـنهٔ گـیتی” تصویر می کنند، به رغم بدگمانی در “حـقیقت”هـمه چـیز، هـرگز بـه ابـتذال تن در نداد. اما این اضطراب و تشویش “متافیزیکی”یونسکو، از تفکر فلسفی ناشی نشد (چون پاسکال یا کیر که گور به عنوان مثال) و گفتنی است که وی از لقب”فیلسوف شـوخ”که بعضی به وی داده بودند و در واقع ستایشی مبهم و دو پهلو بود، نفرت داشت-بلکه سبب و انگیزهٔ دیگری دارد. اضطراب یونسکو، عمیقا “وجودی”است و از ژرفای حیات حسی وی ریشه می گیرد و بنابراین، حاصل تفکری انـتزاعی نـیست.

توضیح اینکه باغ جنت در نظر یونسکو، چنانکه گفتیم دوران بهشت آئین کودکی وی بود و آنگونه که خود در کتاب خاطراتش (Journal en miettes) نقل کرده است، این دوران خوش و بی خیال کودکی از دست شده، نه تـنها، طـبیعتا، بازگشتنی و بازیافتنی نیست، بلکه فقدش، جبران ناپذیر است. اما دوران بهشت وار کودکی، یک روی سکّهٔ زندگی است، و روی دیگرش، تشویش و اضطراب ناشی از دست دادن آن دوران بـهشت آسـاست. در دوران بهشت گونهٔ کودکی، جنگ و کـشتار و خـونریزی نبود و واژگان دروغ نمی‌گفتند و زمان به حساب نمی‌آمد و شاید هم ساعت ثانیه شمار هنوز وجود نداشت. اما روزی یونسکو دریافت کـه آن دوران خـوش همواره نخواهد پائید و بـه قـولش سرانجام “روزی، مرگ فرا رسید”. همانند مارسل پروست که در پایان جستجویش، زمان از دست شده را بازمی‌یابد. یونسکو نیز به جاهای بس دور می‌نگرد و به زمان پیش از ولادتش، به زمان پیش از زمان، می‌اندیشد و بـا اشـتیاقو حسرت، آرزومند بازیابی آن است. در آن زمان بی‌زمان، واژگان هنوز از دروازهٔ زمان نگذشته‌اند و نه کودکان از سدّ بزرگسالی، نه زبان هنوز سخریه ای تلخ و گزنده بود و نه آدم ها مسخره و نه جهان، دام مکر و تـزویر. امـا از آن پس، در جهان سـالوس فروش خدعه گر، لغات چنین وانمود می کنند که بر معنایی دلالت دارند و آدم ها چنین فرا می نـمایند که نمی میرند. چنین جهانی هم مأوای عوالم بی ضبط و ربـط و از هـم گـسسته و نامنسجم آوازخوان طاس است و هم پذیرای تنهایی تشویش آمیز شاهی که می میرد. این واقعیّت “معنوی”یـا”‌ روحـانی”ایست که در تئاتر یونسکو، انعکاس یافته است، و یاد کودکی فراموش نشدنی و جبران‌ناپذیر. مـوجب مـی شـود که تئاتر یونسکو هم موسیقی سوکواری و عزا باشدو هم ستایش لطف و ملاحت.

گفتنی است کـه به زعم منتقدی صاحب نظر این وسواس فکری، مایه‌ای مسیحی دارد ۴. چون در عین شـیفتگی به پوچی خلاء و نـیستی یـا بی‌اعتبای جهان. جویای گوهر جاودانگی یعنی معصومیت کودکانه‌ای که مسیح آرزو می‌کرد همهٔ بزرگسالان بدان باز کردند نیز هست. یونسکو هم آرزو داشت که کاش آن دوران بهشت آئین صفا و پاکی. جاودانه می‌بود. چون هـمانکونه که اشارت رفت یونسکو در سراسر عمر. اضطراب را به مثابهٔ واقعیتی جسمانی درک کرد. در واقع چیزی که یکبار بر او زخم زده است. اثرش همواره باقی می‌ماند. کودک، بزرگسال می‌شود و این زخمی است کـه تـا پایان عمر التیام نمی‌یابد. برای یونسکو این گذار از کودکی به بزرگسالی. تعدّی و ظلم است و او این جور و تعدّی را همانگونه حس می‌کرد که از تماشای نمایش خلایق فاشیست. به روزگار جوانی در رومانی دچـار بـیماری کرگدن زدگی هیتلری ṣ(rhinocerite) وحشتزده می‌شد، آن نمایش‌ها نیز به آدم‌ها ستم کرده بودند، چون غرض کارچرخانان و سردمداران، تبدیل مردم به مورچگان جلاد و یا مورچگان قربانی بود. همچنین وقتی سـال‌ها بـعد انقلابیون مه ۱۹۶۸‌ از زیر پنجره‌های خانه‌اش می‌گذشتند، نه فقط به شورشیان با بدبینی می‌نگریست بلکه به‌علاوه از آنچه می‌دید. می‌ترسید، لکن نه چون آدمی ترسو. بلکه بسان دیده‌وری دیرباور که در نـظرش، تـوده‌های لگـام گسیختهٔ خلق، همانند موجودات عـجیب الخـلقهٔ مـاقبل تاریخ‌اند و هنگامی که شعارهای شئونتبار در فضا می‌پیچند و طنین می‌افکنند. کرگدن‌ها چندان دور نیستند.

اما چنانکه به اشاره گفتیم. اینهمه مانع نشد کـه یـونسکو. خـندان و شادان باشد و همچنین دلپذیر و زیرک و مهربان و ظریف و نـه آنـگونه که بعضی می‌پنداشتند. بی‌اعتنا. راست اینست که یونسکو لذتها و خوشی‌های آدمی را چندان وقع نمی‌نهاد. اما بدبختی‌هایش را پاس می‌داشت و همانگونه کـه مـنتقدی صـاحبدل گفته است. نگاه مضطربش در میان جماعتی دستخوش اوهام و نقابدار. نـومیدانه جویای پرتو ضعیفی بود که ناپدید شده است و یا سوسو می‌زند.

گفتیم که یونسکو به اعتقاد منتقدان دغـدغهٔ مـتافیزیکی داشـته است. این ملاحظه را در پایان این جستار کوتاه. به خاطر نشان سـاختن این نکته که یونسکو مرد سیاست به معنای خاص واژه نبوده اسـت، مـلزم مـی‌دارد. البته منظور سیاست بازی و سیاست‌زدگی است. یونسکو از نخستین ناراضیانی است که از شـرق بـه غـرب آمده است، اما آنقدر متافیزیک اندیش است که ممکن نیست سیاست‌باز باشد.

درام کرگدن (هـا) را بـه گـونه‌ها مختلف تفسیر کرده‌اند. در پایان آن همه بحث‌ها و جدل‌ها همنوا بـا یـونسکو به این نتیجه می‌توان رسید که کرگدن، رمز انسانی است که نظامی تمامیّت خـواه و یـکّه‌تاز (تـوتالیتر)-مثلا آلمان نازی یا اتحاد جماهیر شوروی-انسانیت را از او سلب کرده است و بنابراین درام از جهتی به ظـاهر سـیاسی است، اما در اصل، ضدسیاسی است یعنی علی‌الاصول طرفدار هیج سیاستی نیست. بـه سـخنی دیـگر کرگدن‌ها آنچنانکه بعضی به شتاب دعوی کرده‌اند، دادخواستی علیه جامعه و فرهنگ غرب نیست، بلکه نـفی و طـرد “تـوده‌زدگی”انسان است چه در غرب و چه در شرق.

به همین جهت طبیعتا یونسکو بـه پذیـرش هیچ ایدئولوژی‌ای تن در نداد. از آرتو آدامف که روزگاری یار و همدل وی بود، گسست چون آدامف سـرانجام دعـوت مارکسیست را پذیرفت و از سرمشق برشت تقلید کرد که یونسکو درباره‌اش می‌گفت:”من بـرشت را دوسـت ندارم، تحقیقا برای اینکه متکبی (didactique) و مرامی (ایـدئولوژیک) مـی‌اندیشد. بـرشت، بدوی (primitif‌) است، ساده (simple) نیست، ساده‌اندیش (simpliste) است” و در تـوضیح نـظرش می‌گفت آنچه در اندیشهٔ بر تولد برشت مارکسیست نمی‌پسندم اینست که اسنان را به مـوجودی تـک بعدی یعنی اجتماعی تقلیل داده و از سـاحت مـتافیزیکی‌اش که عـمیق‌ترین خـصلت اوسـت، محروم کرده است و باز: “برای نـجات انـسان…آنچه لازم است، معنویت است و ایمان متافیزیکی، ولی اگر اینها نباشد (یعنی در صورت فـقدان حـیات معنوی) تنها هنر، مکتب آزادی و رهایی تـمام عیار است، زیرا هـنر، قـواعدی دارد که از خارج بر هنر تـحمیل نـشده است”و برای روشن‌تر شدن مقصود، این مثال را می‌آورد: از آندره ساخارف پرسیدند آیا مـایل اسـت به غرب مهاجرت کند؟ پاسخ داد روس‌ها جـویای آزادی نـیستند، خـواهان رستگاری‌اند و یونسکو در تـفسیر ایـن سخن ساخارف گفت: امـا رسـتگاری همان آزادی است. و کسی که با یونسکو مصاحبه می‌کرد خود در شرح کلام وی نوشت: این پاسـخ مـردی است که با خدا قهر کـرده اسـت (یعنی یـونسکوّ) بـه دانـشمندی که به”روسیه مـقدس”روسیه داستایوفسکی و تولستوی، دلبسته است (یعنی ساخارف) مصاحبه‌گر در خاتممه این سخن یونسکو را که در گفتگو بـا او بـه زبان آورده نقل می‌کند: “از راه تلخکامی‌های متافیزیک مـی‌توان بـه نـوعی دریـافت و شـناخت، رسید نه از طـریق جـامعه‌شناسی و ادبیات”و مصاحبه‌گر می‌افزایند آنگاه به یاد سخنی افتادم که یونسکو پیشتر گفته بود:”من همه پل‌هـای مـیان خـود و خدا را ویران نکرده‌ام”.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.