معرفی کتاب عینک سالوادور – در آشفته‌ترین حالت هم گاهی می‌توان شاعر بود!

داستان عینک سالوادور در نُه فصل نوشته شده است و دو مقطع زمانی را روایت می‌کند. فصل‌های فرد روایتِ روز کودتا و مرگ آلنده است. روایتی که از مرگ آلنده در آوارهای کاخ ویران آغاز می‌شود و در هر فصل به عقب‌تر بازمی‌گردد تا به سپیده‌دم روز آخر می‌رسد. روایتی واقع‌گرا از مرگ آلنده. فصل‌های زوج، چهل سال پس از مرگ آلنده را به تصویر می‌کشد. مسیر واقع‌گرای داستان با گذر از تونل زمان عوض می‌شود. سالوادور آلنده خود را در سال ۲۰۱۳ می‌بیند و با مردمی روبرو می‌شود که او را شبیه آلنده می‌بینند و نه خود آلنده. چهل سال پس از مرگ آلنده،‌ میشل باشله سوسیالیست پیروز انتخابات ریاست جمهوری شیلی شده است. این فصل‌های داستان گفتگوی سالوادور آلنده سفر کرده از میان تونل زمان با دختر و پیرمردی است که برای جشن پیروزی باشله ‌به خیابان‌ها آمده‌اند. گفتگو زیر مجسمه‌ی آلنده انجام می‌شود. مردم عینک آلنده را به چشم دارند و آلنده خود را میان مردم زنده می‌بیند. عینک سالوادور، بازگوییِ زندگی سیاسی سالوادور آلنده، و تاثیر آن در تاریخ چهل سال بعد است. سالوادور آلنده (۱۹۰۸-۱۹۷۳) سیاستمدار شیلیایی بود که از ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ رئیس جمهور شیلی بود. ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ ارتش به رهبری آگوسته پینوشه علیه او کودتا کرد. آلنده در بمباران کاخ ریاست جمهوری کشته شد.


کتاب عینک سالوادور

کتاب عینک سالوادور
نویسنده : مهدی شادکار
انتشارات روزنه
۱۶۲ صفحه


« برای تولد دوباره، باید که اول بمیری! »

آرام زمزمه می کند. اکنون، اینجا، در این هیاهو، زمان شعرگویی است لابد! مه ای از گرد و خاک، دود سیاه، دود سفید و بوی گوگرد، دوروبرش را فراگرفته است و دایره وار به دورش می چرخد. چه موقعیت شاعرانه ای! در آشفته ترین حالت هم گاهی می توان شاعر بود! رقص است؛ رقص مه آلود. آجرهای سرخ پوش شناور درونِ این فضا، سنگ های مستی که بالا و پایین می روند. و چپ، راست، و درون این گردبادِ مه می چرخند. یک گالری تمام عیار است اینجا! گاهی جنگ چه هنرمند است! هم نواییِ سازهای کنسرتِ جنگ! چه هماهنگ می نوازند! از صداهای ریز و ممتد و مستمرِ گلوله های تفنگ، که سربازانِ دوروبر می نوازند، تا آوای خمپاره های تانک ها که از میدان اصلی شلیک می کنند، و ناگهان، یک ضربه ی سهمگینِ موشکی که از آسمانِ دوردست، هواپیمای جنگنده شلیک می کند! موسیقیِ جنگ با گالریِ فضای درونی و رقصِ مصالحِ ویران شده! یک اُپِرای کامل است، این اُپرای مرگ! گاهی مرگ چقدر هنرمند می شود!

اُپرای مرگ، بر فضا تسلط می یابد. بی نظمیِ ویران گرش که درحالِ تخریب اجزای ساختمان است، و ستون ها را دچار پیچش کرده است، انگار فضا را در مشت گرفته و آنرا می فشارد تا خُرد شود و فروریزد! و او در مرکز این فضای در حالِ ویرانیِ کامل ایستاده است. او، به خوبی می داند که بازیگر اصلی این اُپِرا، خودِ اوست که تنها یک قدم با مرگ فاصله دارد.
« برای بازگشت در رستاخیز، باید اول عروج کرد! » .

این بار اما، فریاد می زند! و سپس بدون هدف با سلاح کلاشنیکوف که در دست دارد با خشم تیراندازی می کند، درحالیکه در میان ابری از دود ایستاده و هیچ چیزی نمی بیند. خشمگین در میان ابری از دود. روی زانوهایش فرود می آید. بالا را نگاه می کند و به این فکر می کند که او در اینجا چه می کند؟ در این ساختمان درحال فروریختن!
درمیانِ همه ی این سروصداهای گوناگون به هم تنیده، صدای بال های بالگرد هم شنیده می شود، و سپس رگبار گلوله بارانی که بر بی نظمی می افزاید. گلوله هایی که به درودیوار می خورند و کمانه می کنند و گچ و خاک و سنگ دیوارها و سقف و کف را می شکافند و به هم می دوزند و در همه جهت ها گردوخاک می پراکنند، درست مثل حرکت مولکول های گازها در فضای بسته، و انگار این کمانه کردن ها پایانی ندارد! سپس شلیک رگبار بالگرد که قطع می شود، دوباره صدای گذشتنِ جنگنده ها به گوش می رسد و موشک باران، و دوباره شکافتنی دیگر، و گردوخاکی دیگر، اما متفاوت، و این بی نظمیِ موادِ معلق در فضا، همچنان حفظ می شود.

همهمه ای از دور شنیده می شود. برمی خیزد و به سمت صداها حرکت می کند. انگار سایه هایی به سمتش می آیند. ارواح سرگردان؟ عینکش هم خوب نمی بیند. آنرا از چشم برمی دارد و با گوشه ی کت اش پاک می کند و دوباره بر چشم می گذارد. حالا سایه ها واضح تر می شوند. یا آدمهایی که جسم آنها را به سختی می توان تشخیص داد، که نزدیک می شوند و کم کم آشکارتر می شوند. برخی از آنها را در حال خروج از درون ابر خاکستری، به خوبی تشخیص می دهد، درحالیکه اسلحه بدست دارند و برای مقابله با گاز اشک آور، صورتهایشان را با پارچه هایی بسته اند، و به سویش می آیند. اینها، همرزمانش هستند که دوشادوش او اسلحه بدست درحال مقاومت اند.
« رفیقانِ من! رفیقانِ من! انقلاب خون می خواهد! »

آهنگین و محکم می گوید. انگار تئاتر بازی می کند. گاهی اوضاع به قدری دراماتیک می شود که گفتارها و رفتارها هم شکل تئاتری به خود می گیرند. به گونه ی باورنکردنی ای حماسی می شوند، انگار روی صحنه ی تئاتر، دیالوگ می گوید، یا اینکه جمله های قلمبه سلمبه ی به سبک ویلیام شکسپیر را تکرار می کند! چنان دراماتیک که اینگونه این کارمندانِ ساده ی اداری را به بازیگرانی زبردست و حرفه ای تبدیل می کند! یا چنان حماسی که انسانهای معمولی را به جنگجویانی بی باک و جان برکف! جدال گاهی چنان می شود که آدمیان میانِ تسلیم شدن و مقاومت تا واپسین نفس، دومی را برمی گزینند، حتی اگر بداند دربرابرِ نظامیانِ تا دندان مسلح، هیچ شانسی ندارند! حتی اگر یقین داشته باشند که پایانِ این راه، نابودی است!
باید بایستد، برای آیندگان، برای آنان که پنجه های قدرتمند فاشیسم، حرمت شان را چنگ زده، کمرشان را خم کرده و عزتشان را نشانه رفته است. باید بایستد، برای آنان که یارای ایستادن دربرابر این تانک ها را در خود نمی بینند، و آنانی که به اندازه ی کافی ایستاده اند و دیگر، ، نای و نَفَسِ بیش از آن را ندارند! باید بایستد. برای آزادی خواهی و ظلم ستیزی. برای تاریخ. یک تنه باید بایستد. می خواهد که مرگ، زندگی باشد و زندگی بخش.

« به نام مردم، تا واپسین نَفَس می ایستم! کودتاچیان بدانند مرا زنده از این خانه ی قانون، بیرون نخواهند برد! »

فریاد می زند. این بار با همه ی توان اش. همرزمان اش صدایش را نمی شنوند. آنان مشغول تیراندازی و تعقیب و گریز با سربازان نظامی ای هستند که حالا به درون ساختمان راه یافته اند. همراهانش اما، می دانند چه می گوید. نیاز نیست در این موقعیت، فریاد حماسی بزند و آنها را تشویق کند. همینکه تا حالا درکنارش مانده اند یعنی به او ایمان دارند. نظامیان هم که آنسوتر درون ساختمان درحال تیراندازی هستند نیز صدایش را نمی شنوند. آنان هم مشغول کار خود هستند. نظامیان هم می دانند او چه می گوید. هرآنچه لازم بود در واپسین نطق رادیویی گفته بود، و آن یعنی مقاومت تا واپسین نَفَس. دیگر، همگان، تکلیف خودشان را می دانند. پس به کارِ خود مشغول اند، بی آنکه چشم براه دستوری جدید یا موضعی جدید باشند. هیچکس صدایش را نمی شنود…

نظرات

  1. جالب است که نویسنده این رمان بر اساس تاریخ شیلی نوشته شده ، ایرانیست!
    با این حال و هوای شیلی امروز، این رمان ،هم خوانی دارد.

  2. آدم نمیتونه به نویسنده ایرانی برای تاریخ شیلی اعتماد کنه!

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.