معرفی ۴ کتاب در مورد کره شمالی

کتاب فرار از اردوگاه ۱۴
داستان واقعی فرار ادیسه‌وار مردی از کره‌ی شمالی به سوی آزادی

نویسنده : بلین هاردن
مترجم : مسعود یوسف حصیرچین
نشر چشمه
۲۲۹ صفحه

کتاب فرار از اردوگاه ۱۴

اردوگاه زندان سیاسی کره‌ی شمالی دو برابر گولاگ‌های استالین و دوازده برابر اردوگاه‌های نازی عمر دارند. هیج کسی که در آنها آمده، فرار نکرده است جز شین دوگ‌هیوک. فرار از اردوگاه ۱۴، از طریق داستان تکان‌دهنده‌ی حبس و فرار شگفت‌انگیز شین اسرار تمامیت خواه‌ترین حکومت جهان را افشا می‌کند. این کتاب با تمرکز بر داستان این جوان شگفت‌انگیز که در امنیتی‌ترین زندان امنیتی‌ترین کشور رشد کرده است، اسرار مخفی این کشور را افشا می‌کند. فرار از اردوگاه ۱۴ خاطراتی بی‌نظیر است از یکی از تاریک‌ترین کشور‌های جهان. این کتاب داستان تحمل، شجاعت، تلاش برای بقا و امید است.

بخشی از کتاب:


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اولین خاطره ی او یک اعدام است.
همراه با مادرش به طرف مزرعه ی گندمی در نزدیک رودخانه ی تائِدونگ ( ۱) می رفت که نگهبانان در آن جا چند هزار زندانی را گردِ هم آورده بودند. پسرک که به خاطر جمعیت هیجان زده بود، از میان پاهای بزرگ سالان به ردیف جلو خزید و دید که نگهبان ها مردی را به تیرکی چوبی می بندند.
شین این گِئون ( ۲) چهارساله بود و بسیار کوچک تر از آن که از سخنرانی پیش از اعدام سر نگهبان سر در بیاورد. در اعدام های فراوانی که در سال های آینده اتفاق می افتادند او به سخنرانی سرنگهبان گوش خواهد داد که به جمعیت می گوید به زندانی در آستانه ی مرگ « رستگاری » از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد، اما او این سخاوتمندی حکومت کره ی شمالی را رد کرد. نگهبانان برای جلوگیری از ناسزا گویی زندانی به حکومتی که می خواهد جانش را بگیرد، دهان او را پُر از سنگ ریزه کردند و سرش را با پارچه ای پوشاندند.
در اعدام اول، شین دید که سه نگهبان هدف گیری کردند و هر کدام سه بار ماشه را چکاندند. صدای شلیک تفنگ ها پسرک را ترساند و او تا ببیند نگهبانان به سمت بدن آغشته به خون می روند و آن را در پارچه ای می پیچند و به زحمت در گاری می گذارندش.
در اردوگاه ۱۴ که زندانی برای دشمنان سیاسی کره ی شمالی است، تجمع بیش از دو نفر ممنوع است مگر مواقع اعدام. همه باید در این مراسم شرکت کنند. در اردوگاه کار اجباری از اعدام در ملاعام و ترس حاصل از آن برای درس عبرت استفاده می شد.
نگهبانان شین در اردوگاه، معلم هایش بودند ــ پرورش دهنده هایش. آن ها پدر و مادرش را انتخاب کرده بودند. به او آموخته بودند زندانیانی که قوانین اردوگاه را زیر پا بگذارند سزاوار مرگ هستند. در دامنه ی تپه و نزدیک مدرسه اش شعاری نصب شده بود؛ « همه چیز باید مطابق قوانین و مقررات باشد. » پسرک ده قانون اردوگاه را حفظ کرد، بعد ها آن ها را « ده فرمان » ( ۱ ) نامید و هنوز هم می تواند آن ها را از بر بگوید. اولین قانون می گفت « اگر کسی در حال فرار گیر بیفته بلافاصله بهش شلیک می شه. »
ده سال پس از اولین اعدام، شین به همان مزرعه بازگشت. باز هم نگهبانان جمعیت زیادی را دورِ هم گرد آورده و تیرکی چوبی بر زمین فرو کرده بودند. یک چوبه ی دار موقتی هم آن جا ساخته شده بود. این بار شین بر صندلی عقب اتومبیلی نشسته بود که راننده اش یکی از نگهبانان بود. او دست بند به دست داشت و چشم بندی از پارچه ای کهنه بر چشم هایش بود. پدرش نیز با دست ها و چشم های بسته کنارش نشسته بود.
آن ها پس از هشت ماه حضور در یک زندان زیرزمینی داخل اردوگاه ۱۴، آزاد شده بودند. یکی از شروط آزادی شان این بود که اسنادی را امضا کنند که بر اساس آن، قول می دادند هیچ گاه پیرامون مسائلی که در زندان زیرزمینی بر آن ها گذشته، صحبتی نکنند.


کتاب افسوس نمی خوریم
زندگی مردم عادی در کره شمالی

نویسنده : باربارا دمیک
مترجم : حسین شهرابی ، مینا جوشقانی
انتشارات کتابسرای تندیس
۴۱۴ صفحه

نشر ثالث هم این کتاب را با عنوان حسرت نمی‌خوریم  (زندگی در کرۀ شمالی) با ترجمه زینب کاظم‌ خواه منتشر کرده است.

کتاب افسوس نمی خوریم زندگی مردم عادی در کره شمالی

یادداشت نویسنده:

در سال ۲۰۰۱، به عنوان خبرنگار لوس آنجلس تایمز به سئول نقل مکان کردم که البته دفترمان در آنجا اخبارِ کل شبه جزیره ی کره را پوشش می داد. در آن زمان، بازدید از کره ی شمالی برای خبرنگارانِ امریکایی بسیار دشوار بود. حتا پس از اینکه موفق شدم به آن کشور بروم، دریافتم تهیه ی گزارش تقریباً ناممکن است. برای هر خبرنگار غربی، « ناظر » ی تعیین کرده بودند که وظیفه اش حصولِ اطمینان از درنگرفتنِ مکالماتِ غیرمجاز با شهروندان عادی بود و برنامه ی بازدیدکنندگان را هم به دیدار از بناهای تاریخیِ معدودی محدود کرده بودند. همچنین برقراریِ ارتباط با مردم عادی ممنوع بود. در عکس ها و تلویزیون، مردم کره ی شمالی مردمی ماشینی به نظر می رسند که همیشه در حال رژه رفتن با یونیفرم یا اجرای حرکاتِ گروهیِ ژیمناستیک برای اعلام وفاداری به پیشوای کره ی شمالی اند. با نگاهی دقیق به تصاویری از این دست، سعی دارم از واقعیتِ ورای آن چهره های تهی خبر دهم.
در کره ی جنوبی توانستم با برخی مردم کره ی شمالی صحبت کنم که به آنجا یا چین گریخته بودند و واقعیتِ زندگی در جمهوریِ دموکراتیکِ خلقِ کره رفته رفته برایم آشکار شد. چندین مقاله درباره ی ساکنان سابق چونگژین، شهری واقع در شمالی ترین حدود کشور، برای لوس آنجلس تایمز نوشتم. گمان می کردم اگر با عده ی زیادی در مورد مکانی خاص صحبت کنم، راحت تر می توانم اطلاعاتِ صحیح به دست آورم. دوست داشتم توصیفم از آن مکان ها دور از مناظر بَزَک کرده ای باشد که دولت کره ی شمالی در معرضِ دیدِ بازدیدکنندگانِ خارجی قرار می دهد؛ حتا اگر بدان معنا بود که راجع به مناطق ورود ممنوع می نویسم. چونگژین سومین شهر بزرگ کره ی شمالی است که در قحطیِ اواسطِ دهه ی ۹۰، آسیب بسیاری دید. تقریباً این شهر به کلی به روی خارجی ها بسته است. این بخت را داشتم که مردم شگفت انگیز و خوش صحبت چونگژین را از نزدیک ببینم و آن ها نیز وقت شان را سخاوتمندانه در اختیارم بگذارند. کتاب افسوس نمی خوریم برگرفته از آن مجموعه یادداشت ها است.

این کتاب حاصل هفت سال گفت وگو با مردم کره ی شمالی است. برخی اسامی را برای امنیت کسانی که هنوز در کره ی شمالی زندگی شمالی زندگی می کنند، تغییر داده ام. تمامی گفت وگوها برگرفته از گزارش های یک یا تنی چند از ساکنان است. منتهای سعی ام را کرده ام تا شنیده هایم را بر رویدادهای گزارش شده استوار کنم. توصیف مکان هایی که شخصاً نرفته ام بر اساس تصاویر و فیلم ها و گفته های پناهندگان است. بسیاری از مطالب درباره ی کره ی شمالی چنان دست نیافتنی است که نابخردانه است اگر ادعا کنم همه چیز را به درستی دریافته ام. امید دارم روزی دروازه های کره ی شمالی گشاده شود و خودمان بتوانیم قضاوت کنیم در آنجا چه گذشته است.

بخشی از کتاب:

اگر به عکس های ماهواره ای از شب های خاور دور نگاه کنید، لکه ای می بینید که مرموزانه در تاریکی غنوده. این منطقه ی تاریک جمهوریِ دموکراتیکِ خلقِ کره است.
کنار این لکه ی سیاه اسرارآمیز، کره ی جنوبی و ژاپن و حالا هم چین، به سببِ رونقِ اقتصادی شان، به زیبایی می درخشند. حتا از کیلومترها بالاتر نورِ بیلبورد ها و چراغِ ماشین ها و خیابان ها و نئونِ رستوران های زنجیره ای همچون نقطه هایی درخشان دیده می شوند که نشان دهنده زندگیِ روزمره ی مصرف کنندگانِ قرن بیست ویکمیِ انرژی است. در میان همه ی این ها، تقریباً سیاهیِ وسیعی است به بزرگیِ انگلستان. گیج کننده است که چطور کشوری با ۲۳ میلیون جمعیت به تاریکیِ اقیانوس ها در شب است. به زبان ساده، انگار کره ی شمالی تهی است.

کره ی شمالی در اوایل دهه ی ۹۰ در تاریکی فرورفت. با سقوطِ اتحادِ جماهیرِ شوروی که متحدِ کمونیستِ قدیمیِ خود را با سوختِ نفتیِ ارزان سر پا نگه داشته بود، اقتصادِ سست بنیانِ کره ی شمالی نیز در سراشیبیِ سقوط افتاد. نیروگاه ها به خرابه بدل شد. برق قطع شد. مردمِ گرسنه از تیرهای برق بالا رفتند تا سیم های مسی را با غذا با غذا معاوضه کنند. این روزها با غروبِ خورشید همه جا در پرده ی ظلمت فرومی رود و شب خانه های قوزکرده ی کوچک را می بلعد. روستاها در فلقِ شامگاهی کاملاً محو می شوند. حتا ممکن است شب ها در بعضی از خیابان های پیونگ یانگ، پایتختِ ویترین وارِ کره ی شمالی، قدم بزنی؛ اما ساختمان های دو سوی خیابان در آن تاریکی به چشم نیایند.

خارجی ها با دیدنِ این فضای خالی که کره ی شمالی امروز است، به یاد روستاهای دورافتاده ی افریقا یا آسیای جنوب شرق می افتند که هنوز دستِ تمدن سازِ برق به آن نرسیده. بااین همه کره ی شمالی کشورِ عقب افتاده ای نیست، بلکه کشوری است جداافتاده از دنیای پیشرفته. هنوز شواهدی از آنچه زمانی بوده و اینک از دست رفته، آویزان بر فرازِ بیش ترِ جاده های اصلیِ کره ی شمالی به چشم می خورَد: اسکلتِ سیم کشی و مدارهای برقِ زنگارگرفته ای که زمانی سراسر کشور را پوشش می داد.

میانسالان و سالخوردگانِ کره ی شمالی روزگاری را به یاد دارند که از برق ( و در نتیجه ی آن غذای ) بیش تری در مقایسه با عموزاده های امریکادوستِ خود در کره ی جنوبی بهره مند بودند و همین امر به حسِ حقارتِ گذراندنِ شب در تاریکی دامن زده است. در دهه ی ۹۰، امریکا به کره ی شمالی پیشنهاد کرد در صورتِ متوقف کردنِ برنامه ی ساختِ سلاح های هسته ای به تامینِ نیازهای انرژیِ این کشور کمک کند. اما وقتی دولتِ بوش کره ی شمالی را به بدقولی متهم کرد، این معامله به هم خورد. مردم کره ی شمالی به تلخی از این تاریکی گله می کنند و همچنان مقصرِ آن را تحریم های امریکا می دانند و آن کشور را سرزنش می کنند. مردم نمی توانند شب ها مطالعه کنند یا تلویزیون تماشا کنند. یک بار یک مامورِ امنیتیِ تنومندِ کره ی شمالی با لحنِ اتهام آمیزی به من گفت: « بدون برق فرهنگ هم نداریم. »

اما تاریکی نیز مزایای خود را دارد؛ به خصوص اگر نوجوانی باشی که با کسی « قرار » دارد، اما نباید با او دیده شود.

وقتی بزرگ ترها به رختخواب می روند، حتا گاهی زمستان ها در ساعت هفت عصر، به راحتی می شود یواشکی از خانه بیرون رفت. تقریباً تاریکی آزادی و خلوتی را که در کره ی شمالی به کمیابیِ برق است تا حدودی فراهم می کند. می شود در حجابِ شب، بدون دغدغه و دور از نگاهِ فضولِ والدین و همسایه ها و پلیس مخفی هر آنچه بخواهی انجام دهی.


کتاب رهبر عزیز
نگاهی به درون کره شمالی

نویسنده : جنگ جین‌سونگ
مترجم : مسعود یوسف حصیرچین

کتاب رهبر عزیز نگاهی به درون کره شمالی

به تاریخ معاصر که نگاهی بیندازیم، کشورهایی به چشم می‌آیند که وضعیت حکومتی خاص‌شان آن‌ها را بر سر زبان‌ها انداخته و جهانیان آن‌ها را حتی با وجود تغییر و تحول نظامی‌شان هم‌چنان با آن شرایط به خاطر می‌آورند. کره شمالی یکی از این کشورهاست که هر وقت که نامش به میان می‌آید، مردم سایر جهان را به یاد حکومتی استبدادی می‌اندازد. واقعا چه در کره شمالی می‌گذرد و چقدر از اظهارنظرها درباره‌ی آن درست است؟  جنگ جین سونگ اهل کره شمالی در کتاب رهبر عزیز تصویری از کره شمالی ارائه می‌دهد که حقایق باورنکردنی از این کشور و نحوه‌ی زندگی در آن را در اختیار جهانیان قرار می‌دهد.

بخشی از کتاب:

بخش اول: دیکتاتوری

۱. جنگ روانی

من وفادار و نترس بودم. لازم نبود در وحشت از پیامدهای دیر به سر کار رفتن به سر ببرم. همچنین لازم نبود مانند دیگر افراد در جلسات حزب سرم را پایین بگیرم و بکوشم نامرئی شوم تا مبادا نفر بعدی ای باشم که هدف انتقاد قرار می گیرد. به لطف رهبر عزیز، من ایمن بودم، چرا که شعری که به افتخارش نوشته بودم او را تحت تأثیر قرار داده بود، او نیز مرا مصون کرده بود.

ممکن است همه جهان کره شمالی را به مثابه رژیم بی رحمی لعنت کنند که مردم خودش را می کشد و ادعا کنند نظامش ظالمانه است و با نیروی فیزیکی جلو می رود، اما این فقط بخشی از نحوه اداره کشور است. کیم جونگ ایل در طول عمرش تاکید داشت: «من به پشتوانه موسیقی و ادبیات حکومت می کنم.» با این که فرمانده کل قوای جمهوری دموکراتیک خلق کره و همچنین رئیس کمیسیون دفاع ملی بود، هیچ تجربه نظامی ای نداشت. در واقع، او دوره کاری اش را به عنوان یک متخصص خلاق آغاز کرد و مقدمه چینی برای جانشینی اش با کار کردنش در سازمان تبلیغات و تحریک افکار عمومی حزب آغاز شد.

باید گفت که کیم جونگ ایل برای بیان این مسئله به زبان «دیکتاتوری»، که برای جهان خارج قابل فهم باشد، از شمشیری دولبه استفاده کرد: بله، او دیکتاتوری بود که از روش های کنترل فیزیکی استفاده می کرد، اما او به معنی ظریف تر و فراگیرتری هم دیکتاتور بود: با تسلط کاملش بر هویت فرهنگی مردمش. از آن جا که مهم تر بودن ایدئولوژی از مسائل مادی ویژگی رایج سوسیالیسم است، با تک قطبی سازی رسانه و هنر، آن ها را به بخش مهمی از دامنه قدرت مطلق خود تبدیل کرد. به همین دلیل است که تمام نویسندگان کره شمالی مطابق سلسله مراتب کمیته مرکزی اتحادیه نویسندگان سازمان تبلیغات و تحریک افکار عمومی (PAD) می نویسند.

اگر کسی چیزی بنویسد که از طرف این سلسله مراتب فرماندهی به او محول نشده باشد، خیانت کرده است. تمام نوشته هایی که در کره شمالی تولید می شوند باید در جواب درخواست خاصی از جانب حزب کارگران باشند. وقتی نویسنده کارش را تحویل می دهد، پیش از این که به عنوان کاری جدید قبول شود، باید قانونی بودنش تأیید شود. نویسندگانی که تحت این استانداردها آثار برجسته و متمایزی تولید کنند قطعا پاداش دریافت خواهند کرد. نقش نویسندگان کره شمالی این است که در هر مأموریت ایده ای را که به آنان محول شده به بهترین شکل و مطابق ترکیب اصول زیبایی شناسانه ای بیان کنند که پیشاپیش با مشورت حزب کارگران تعیین شده اند. در کره شمالی، بیان ایده های نو یا تجربه اصول زیبایی شناختی مطابق خواست خود جزء کارهای نویسنده نیست.

در نتیجه، ادبیات نه تنها در هنر کره شمالی بلکه در ساختار اجتماعی کشور هم نقش مهمی بازی می کند. پیش از سال ۱۹۹۴، وقتی کیم ایل سونگ، رهبر کبیر، زنده بود، هنر رمان نویسی رواج بسیاری داشت. تقریبا تمام مدال های افتخار حکومتی مانند «مدال کیم ایل سونگ»، «نشان تلاش قهرمانانه» و عنوان «همقطار کیم ایل سونگ» را رمان نویسان حکومتی دشت می کردند. رمان بستر بسیار مناسبی بود تا نویسندگان بتوانند از طریق آن کارهای بزرگ رهبر کبیر را شرح و بسط دهند.

کیم ایل سونگ، در سال های پایانی عمرش، خودش را در جهان رمان غرق کرد. او علاقه ویژه ای به نوشته های رمان نویسان «گروه تولید ادبی ۱۵ آوریل» داشت؛ انستیتوی ادبی درجه یکی که تاریخ انقلابی کیم ایل سونگ و کیم جونگ ایل در حوزه اختیارات آنان است. مانند ایستگاه های قطار درجه یک، عنوان «درجه یک» فقط به کارهایی اطلاق می شود که به صورت مستقیم به خانواده کیم مربوط می شوند. در واقع، خاطرات شخصی کیم ایل سونگ، همراه با قرن، را جمعی از رمان نویسان گروه تولید ۱۵ ادبی آوریل گردآوری کرده و نوشته اند. در حلقه های نخبگان، آن کتاب یکی از کتاب های مورد علاقه کیم ایل سونگ به حساب می آمد. کیم ایل سونگ یک بار در جمع برخی از نیروهای کادری، که ارتباطات خانوادگی در ژاپن داشتند، به مهمانانش گفت که چقدر از خواندن کتاب همراه با قرن لذت برده است. پس از مرگ او و در حالی که حکومت پسرش، کیم جونگ ایل، در سازمان های دولتی نهادینه می شد، موقعیت اجتماعی رمان نویسان تغییر کرد. مد ادبی از رمان به شعر تغییر کرد. علاقه کیم جونگ ایل به شعر تنها دلیل این تغییر نبود. اقتصاد کره شمالی سقوط کرده بود و مردم برای بقا دست و پا می زدند؛ در این شرایط اگر کمبود کاغذ عامل اصلی این تغییر علاقه نبوده باشد، قطعا یکی از محرک هایش بوده است. وقتی برای چاپ کتاب های درسی در کشور به اندازه کافی کاغذ نبود، بیشتر افراد توانایی خرید یک رمان انقلابی قطور را نداشتند. اما با شعر می شد اصول وفاداری به خاندان کیم را به صورت خلاصه و البته تأثیرگذار در یک صفحه روزنامه گنجاند. در نتیجه، شعر در نقش رایج ترین وسیله اعمال دیکتاتوری فرهنگی کیم جونگ ایل ظهور کرد.

با کاهش تعداد رمان نویسان و افزایش تقاضا برای شعر، به سلسله مراتب حرفه ای دقیق تری نیاز بود. شاعران حماسی شعرهای بلند می سرایند و غزل گوها شعرهای کوتاه تر؛ حزب کارگران به شاعران می گفت چه سبکی را انتخاب کنند و همچنین مشخص می کرد افتخار حمد و ثنای کیم جونگ ایل نصیب کدام شاعر خواهد شد و این تفاوت کلی نشان دهنده رتبه شاعر بود. ژانر حماسی کیم جونگ ایل فقط محدود به شش شاعر بود که همه آنان ملک الشعراهای کره شمالی به حساب می آمدند. در سال ۱۹۹۹، هنگامی که بیست و هشت سال داشتم، به جوان ترین عضو این هیئت کوچک نخبگان تبدیل شدم. اگر فقط بر اساس سن و تجربه حساب کنیم، چیزی دست‌نیافتنی را به دست آورده بودم. من، برخلاف شعرای همقطارم، کارمند سازمان جبهه متحد هم بودم – شغلی که به من اجازه می داد به جهانی وارد شوم که برای بیشتر مردم عادی کره شمالی ناشناخته بود، جایی که نه تنها اجازه دسترسی به اسناد محرمانه حکومتی بلکه اجازه دسترسی به جهانی ورای حکومت حزب کارگران را هم به من می داد.

سازمان جبهه متحد (UFD) از بخش های کلیدی حزب کارگران و مسئول جاسوسی، سیاستگذاری و دیپلماسی بین دو کره است. از سال ۱۹۵۳ و پس از آتش بس، کره با منطقه غیرنظامی مرزی ای جدا شده است، که کنترل دو سوی آن در اختیار نیروهای نظامی دو طرف است. دوپاره شدن شبه‌جزیره کره نه به علت تفاوت زبان، دین یا قومیت که به دلیل تفاوت ایدئولوژی سیاسی است. نسخه کره شمالی از سوسیالیسم بر پایه یکپارچه بودن تمامی سازمان ها بنا شده است و تکثرگرایی و اراده شخصی را از بزرگ ترین دشمنان خود می داند. در نتیجه این مسائل، بیش از نیم قرن است که حزب کارگران با پشتکار فراوان در انجام عملیات های جنگ روانی با هدف تأثیرگذاری در کره ای های شمال و جنوب فعالیت می کند.

من در قسمت ۵ (ادبیات)، بخش ۱۹ (شعر) اداره ۱۰۱ کار می کردم و مسئولیت این مقدس ترین عملیات به من سپرده شده بود. اگرچه به طور عجیبی و البته غیرمغرضانه اداره ۱۰۱ یادآور اتاق ۱۰۱ جورج اورول است، این نام برای این اداره استفاده شده بود تا به هیچ وجه به کاری که در آن انجام می دهیم اشاره ای نداشته باشد. این سازمان در سال ۱۹۷۰ تأسیس شده بود و کیم ایل سونگ در ۱۰ اکتبر تأییدیه آن را صادر کرده بود، در نتیجه نام «۱۰۱» برای این اداره انتخاب شد. (۱۸)

در ابتدای تأسیس، این سازمان در انجام عملیات های جنگ روانی علیه کره جنوبی در رسانه های فرهنگی مانند نشریات، ادبیات، موسیقی و فیلم تخصص پیدا کرد. پس از دهه ۱۹۷۰، این سازمان به ویژه کوشید تا احساسات ضد آمریکایی را میان مردم کره جنوبی تقویت کند و آنان را به سمت کره شمالی متمایل کند و از جنبش های مقاومت دموکراتیک کره جنوبی علیه دیکتاتوری نظامی نهایت استفاده را کرد. (۱۹)

آثار این سازمان، با نام ناشران کره جنوبی توزیع و حتی مطابق سبک ادبی، فونت مورد علاقه و کیفیت و وزن کاغذهای کره جنوبی تولید می شد. اوضاع در موسیقی هم به همین روال بود، سبک تنظیم سازها و آوازها هم از محصولات کره جنوبی کپی شده بود. کتاب ها و نوار کاست هایی را که به این نحو تولید شده بودند سازمان ما به صورت نظام مند بین سازمان های مایل به کره شمالی مستقر در ژاپن با دیگر کشورهای جنوب شرقی آسیا توزیع می کرد و سپس به دست جنبش های مقاومت دموکراتیک در کره جنوبی می رسید. سازمان من با این کار در نگاه اول تخم محصولی را کاشت که تناقضی سیاسی به نظر می آمد: حتی امروزه، آن دسته از مردم کره جنوبی که هوادار جمهوری دموکراتیک خلق کره هستند تقریبا فقط بر حل شدن اختلافات سیاسی ملت کره از طریق اقدامات دموکراتیک، مترقی و ضداستبدادی تأکید می کنند.

همان طور که در ساحل پوشیدن مایو بر کت و شلوار ارجحیت دارد، به منظور وفادار بودن به بافت کره جنوبی، شعار سازمانی سازمان جبهه متحد «بومی سازی» بود. از ما درخواست می شد تا شخصیت و هویت مردم کره جنوبی را فرابگیریم. ۱۲ اوت ۱۹۹۸ برای من اولین روز کاری در اداره ۱۰۱ و در نتیجه ورود به حباب کره جنوبی بود. بیست و هفت سال داشتم و تا به آن روز هیچ گاه، بیش از لحظه ورودم به جهان سری سازمان جبهه متحد، به خودم افتخار نکرده بودم.

اداره من در منطقه پر از ساختمان بخش ریونگ وا (۲۰) در مرکز پیونگ یانگ بود. پس از عبور از ورودی مجتمع، به وضوح می شد دید که اداره ۱۰۱ جهانی کاملا متفاوت است. ساختمان اداره دیوارهایی بلند و دروازه ای بزرگ و فولادی داشت که نشان می داد این جهان انحصاری است و مردم عادی حق دیدنش را ندارند. کارکنان از ورودی کوچکی از در اصلی استفاده می کردند و نمی شد در آن واحد بیش از یک نفر از آن عبور کند و سربازی هم آن جا نگهبانی می داد.

حضور سرباز هم نشانه ای بود که سازمان را از باقی جامعه کره شمالی سوا می کرد. در سازمان های عادی معمولا کارکنان نوبتی نگهبانی می دهند و مراقب همکارانشان هستند. انگار که می‌خواستند تأیید کنند که وظیفه نگهبان از وظایف سازمان جبهه متحد جداست، پیش از این که برای اولین بار وارد مجتمع شوم لازم بود یکی از نیروهای مرد کمیته حزب سازمان ما بیاید و علت حضورم را برای نگهبان توضیح دهد و پیش از ورود دو بار احراز هویت شوم.

پس از ورود، برخلاف ورودی کوچک و ساده، با حیاط بسیار بزرگی مواجه شدم. تمام کف آن سیمانی بود و اثری از خاک نبود. شخصی که به استقبالم آمد توضیح داد که ساختمان چهارطبقه روبه روی ما فرماندهی اداره ۱۰۱ است. در سمت چپ ساختمان اصلی، کتابخانه ادبیات کره جنوبی و سالن مونتاز قرار داشت. اداره ۸۱۳ ارتباطات، در سمت راست، جایی بود که کتاب های جعلی به نام ناشران کره جنوبی چاپ می شدند. آن مرد با اشاره به کتابخانه گفت که در دوره اشغال ژاپن آن ساختمان تنها محل آموزش فاحشه های اشرافی بوده است. سپس اضافه کرد که وول یانگ دونگ (۲۱) در منطقه موران بونگ، (۲۲) که از این جا دور نیست، در گذشته محلی برای فاحشه ها بوده است و لبخند موذیانه ای به من زد.

دفتر من در بخش ۱۹ (شعر) در طبقه دوم ساختمان اصلی قرار داشت و تا زمانی که من آن جا بودم، تیم ما از هشت نفر تشکیل شده بود: هفت مرد و یک زن. بلافاصله پس از باز کردن در دفتر، با میزهای چوبی درازی در دو طرف اتاق مواجه شدم. پشت هر میز چهار نفر می نشست و هنگام کار رو به دیوار بودیم. به محض پا گذاشتن روی کف مرمری دفتر تقریبا رویم را برگرداندم تا از آن خارج شوم: انگار وارد صحنه وحشتناک ترین جرم کره شمالی شده باشم، جرمی که هیچ شخص دیگری در کشور نمی توانست ابعادش را تصور کند یا در موردش اغراق کند: خیانت! روی تمامی سطوح اتاق، چیزهای ممنوعه ای به چشم می خورد که وجودشان در هر اتاق دیگری در کره شمالی صدور حکم اعدام را در پی داشت و در هر جای دیگر کشور آن شعاری که قاب گرفته و با افتخار به دیوار زده شده بود کاملا غیرقابل قبول و در تضاد با نیم قرن تخریب کره جنوبی بود. روزنامه ها و کتاب های دشمن، که در جای جای اتاق پراکنده بودند، کمتر از دستور کیم جونگ ایل برای اداره ۱۰۱ توجهم را به خود جلب کردند. خط مشی کیم جونگ ایل، که با احترام بر دیوار سفید قاب شده و خودنمایی می کرد، این بود: «در سئول زندگی کنید اگرچه در پیونگ یانگ هستید.» عملی که در آن سوی این دیوار خیانت محسوب می شد نه تنها در این ساختمان مجاز بود، بلکه خود کیم جونگ ایل آن را با جدیت تشویق می کرد! رهبر از ما می خواست تا کاملا با روحیات و رفتارهای مردم کره جنوبی زندگی کنیم تا بتوانیم آن را تخریب کنیم و بر آن پیروز شویم. در تمام روزهایی که در سازمان جبهه متحد کار کردم، حس تعجبم به جهان کاملا متفاوت و مخفی مان و تضادش با جامعه بسته بیرون مجتمع هرگز از بین نرفت.


کتاب آکواریوم‌‌های پیونگ‌یانگ
ده سال در یک بازداشتگاه کره شمالی

نویسنده : پیر ریگولُت ، کانگ چول ـ هوان
مترجم : بیژن اشتری

کتاب آکواریوم‌‌های پیونگ‌یانگ

انگ چول ـ هوان در کتاب آکواریوم‌های پیونگ‌یانگ قصه واقعی زندگی خود را تعریف می‌کند. این مرد جوان زاده پیونگ‌یانگ در کره شمالی، زمانی که نه سال بیش‌تر نداشت، همراه دیگر اعضای خانواده خود (مادربزرگ، پدر، عمو و خواهرش) محکوم شد به اقامت در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری در کره شمالی. جرم این خانواده، «خطای بزرگی» بود که پدربزرگ کانگ چول‌ـ هوان، یکی از مدیران بلندپایه حکومت کمونیستی کره شمالی، مرتکب شده بود. کانگ چول‌ـ هوان و خانواده‌اش پس از تحمل ده سال سختی‌های اردوگاه، آزاد شدند. اما این مرد جوان کره‌ای دو سال بعد از آزادی‌اش تصمیم گرفت از کره شمالی فرار کند زیرا به اتهام گوش دادن به رادیوهای غیرمجاز در آستانه دستگیری و اعزام دوباره به اردوگاه کار اجباری بود. کانگ چول‌ـ هوان سرانجام از طریق چین به کره جنوبی گریخت. وی یکی از معدود جان به در بردگان از اردوگاه‌های کار اجباری در کره شمالی است که موفق شده صدای خود را به گوش جهانیان برساند.

بخشی از کتاب:

کودکیِ شاد در پیونگ یانگ
در دهه شصت قرن بیستم، مصیبت کره شمالی هنوز در افق پدیدار نشده بود. در این هنگام کشور از حیث شرایط اقتصادی در یک رقابت شانه به شانه با جنوب به سر می برد. نخبگان رژیم پیونگ یانگ که امتیازات ویژه ای داشتند چنین جلوه می دادند که گویا وعده های حزب به بار نشسته و اکنون پیروزی نهایی در آستانه تحقق است. می دانم دارم در باره چه چیزی حرف می زنم؛ پیونگ یانگ جایی است که در آن متولد و بزرگ شده ام. حتا سال های خوشی را در این شهر، زیر چشمان مراقب کیم ایل ـ سونگ ( « رهبر کبیرمان » ) و پسرش کیم جونگ ـ ایل ( « رهبر عزیزمان » ) سپری کردم.
در دوران کودکی ام به کیم ایل ـ سونگ طوری نگاه می کردم که انگار بابانوئل است. او هر سال در روز تولدش برای ما بسته های هدیه، کیک و شیرینی می فرستاد. « رهبر کبیرِ » محبوبمان خودش با توجه و مهربانی خاصی هدایا را انتخاب می کرد به طوری که هر کدام از این هدایا ویژگی کاملاً یگانه ای پیدا می کردند. همچنین به لطف سخاوتمندی « رهبر کبیر » حق داشتیم هر سه سال یک بار صاحب یک انیفرم مدرسه، یک کلاه و یک جفت کفش بشویم.
مادرم می گفت این انیفرم های ساخته شده از پلی استر خیلی بادوام هستند و به راحتی شسته و اتو می شوند. کفش ها هم ظاهرا کیفیت بسیار خوبی داشتند چون هر روز از آن استفاده می کردم اما هیچ وقت پاره نمی شدند. مراسم اهدا و توزیع انیفرم ها یکی از مراسم بسیار رسمی بود. این مراسم در سالن بزرگ جنب مدرسه مان برگزار می شد. به همین مناسبت داخل سالن را با انواع شعارهای پارچه نوشت، پوسترها و تصاویر « رهبر کبیر » آذین بندی می کردند. والدین بچه ها هم حضور داشتند. آن ها با دست زدن سخنرانی های مدیر مدرسه و نمایندگانِ پُر تعداد حزب را تایید و تشویق می کردند. سپس نمایندگان دانش آموزان به پشت تریبون می رفتند و با صدای کودکانه خویش از حزب تشکر می کردند و از همه می خواستند اتحاد خود را با « رهبر روشن ضمیر » مان مستحکم کنند. آن ها همچنین نفرین های خود را روانه همه دشمنان کشور، و از جمله امپریالیسم آمریکا، می کردند « زیرا این کشور همچنان بخشی از سرزمین پدریمان را در اشغال داشت » . در پایان مراسم هدایای ارزشمندی ( انیفرم ها، کلاه ها و کفش ها ) به نمایندگان دانش آموزان سپرده می شد تا روز بعد  بین دانش آموزان توزیع کنند.

کیم ایل ـ سونگ عملاً حتا از بابانوئل هم بهتر بود برای این که به نحو زوال ناپذیری جوان و دانای کل به نظر می رسید. او، همانند پسرش کیم جونگ ـ ایل که می گفتند قرار است جانشین پدر شود، در نظر ما بیش تر شبیه خدا جلوه می کرد تا بابانوئل. روزنامه ها، رادیو و تلویزیون، پوسترها، کتاب های درسیمان و معلم ها هم همین حرف ها را می گفتند. چنین به نظر می رسید که هر کس و هر چیزی بر عظمت رهبر کبیر اذعان دارد. این دو نابغه دهر، این دو عزیز کائنات، با ترکیب کردن نبوغ کره ای منحصر به فرد ما با آرمان های انقلاب کمونیستی، موفق به بنای یک بهشت سوسیالیستی برای ما شده بودند. تصور می کردیم تیزهوشی سیاسی و دانایی منحصر به فردِ کیم ایل ـ سونگ باعث نجات و سربلندی ملت کره شده است. برای مثال به ما می گفتند یکی از شاهکارهای او ایستادگی در برابر تجاوز بی رحمانه آمریکایی ها و شکست دادن آن ها به خفت بارترین شکل ممکن بوده است. چندین سال باید می گذشت تا بفهمم که جنگ واقعا چگونه آغاز شد و پی آیندهایش چه بود. در مغز من و میلیون ها کودک کره شمالی چنین فرو کرده بودند که ارتش دلاورمان تحت رهبری نظامی نبوغ آسای « پیشوای بزرگ » موفق به شکست آمریکایی ها شد؛ البته با کمک گرفتن از چین که اتحادش با کره شمالی همچون « لب برای دندان » بود. کیم ایل ـ سونگ ــ معروف به « تلالوی نبوغ بشری » ، « اوج اندیشه » و « ستاره فروزان خلق » ــ به یک کیشِ شخصیت افراطی مبتلا بود. او از این حیث توفیق یافت حتا استالین و مائو تسه تونگ را هم پشت سر بگذارد. علاوه بر این، وی بیش تر از این دو رقیب قدرتمندش عمر کرد. « شورای عالی خلق کره » در سال ۱۹۹۸، در راستای تداوم بخشی به کیش شخصیت کیم ایل ـ سونگ، تصمیم عجیب و غیر منتظره ای گرفت و آن « تا ابد جاوید » اعلام کردنِ پرزیدنت کیم ایل ـ سونگ بود. و این نامگذاری جدید در حالی اعلام شد که چهار سال از مرگ کیم ایل ـ سونگ گذشته بود!

از نگاه کودکانه من و تمام دوستانم کیم ایل ـ سونگ و کیم جونگ ـ ایل موجودات کامل و بی عیب و نقصی بودند که کمبودها و سستی های نوع بشر در آن ها راهی نداشت. من و بسیاری از دوستانم حتا متقاعد شده بودیم که این دو به قدری کامل و عالی اند که هیچ وقت ادرار نمی کنند و چیزی از بدنشان دفع نمی شود. از نظر ما این دو رهبر بزرگوار همچون خداوند کامل و عاری از هرگونه عیب و نقص بودند. وقتی به چهره های پدرسالارانه آن ها در پوسترها و تابلوهای بزرگ نگاه می کردم نوعی احساس آرامش به من دست می داد. با دیدن چهره آن ها احساس اعتماد به نفس و امنیت می کردم. حس می کردم موجوداتی خوب و مهربان مراقبم هستند.

نظرات

  1. دکتر جان خیلی باید بابت کتابایی که معرفی میکنی ازت تشکر کرد مخصوصا در این روزها. خواهشا ادامه بدید به این کارتون و بدونید که یکی مثل من سفت و سخت دنبال کننده ی این قسمت از وبلاگتون هست

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.