آندره ساخاروف، وجدان بیدار شوروی – داستان «زاهد» و «روباه»!

به مناسبت سالگرد درگذشت او

0

آندره ساخاروف را «پدر» بمب اتم و «وجدان» اتحاد شوروی می نامیدند.  او دانشمندی بود که مورد احترام زیاد مقامات  شوروی قرار داشت ولی بعد مورد انتقاد شدید همان مقامات قرار گرفت.  آندره ساخاروف با نفوذ در ساختار اتم  اعتراف کرد:  نمی توانم  گیتی و  زندگی بشری را «بدون  منبع  گرمای معنوی  خارج از ماده و  قوانین آن» تصور کنم.

سپتامبر سال ۱۹۸۹ میلادی.  در کمیته  امنیت دولتی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  اسناد محرمانه نابود شدند.  آخرین ۷ جلد  اطلاعات در باره «  طرح های ضربتی»  «زاهد» و «روباه» سوزانده شدند.  مابقی آنها —  بیش از ۵۰۰  جلد —  قبلا سوزانده شده بودند.  لقب دانشمند فیزیکدان «زاهد» بود. او  آکادمیسین  آندره ساخاروف، پدر  بمب ترمو هسته ای، برنده  عالی ترین جایزه  اتحاد شوروی  بود. «روباه» («لیسا) —  لقب همسر او  یلنا بونئر و یا به قول دوستان «  لوسیا».

مقامات شوروی  سهم ساخاروف در طراحی  نیرومندترین سلاح  آن زمان — بمب حرارتی هسته ای  را مورد ارزیابی عالی قرار دادند. جوان ترین آکادمیسین  سه بار  عالی ترین جایزه را دریافت کرد —  جایزه  قهرمان کار سوسیالیستی. اما وقتی به دفاع از کسانی برخاست  که حقوق آنها در اتحاد شوروی نقض می شد  تمام جوایز خود را  از دست داد. «زاهد» و «روباه»  دائم تحت نظر بودند و تا آخر سال  ۱۹۸۶ میلادی مورد تبعیض قرار داشتند.  در  سال ۱۹۸۶ میلادی  رهبری کشور  سیاست «پروسترویکا» و «علنیت» را پیش کشید.

ساخاروف مدرسه را با مدال طلا به پایان رساند.  در سال ۱۹۳۸ میلادی  وارد دانشکده فیزیک  دانشگاه مسکو شد  و یکی از بهترین دانشجویان  در تمام تاریخ موجودیت آن بود.  البته اولین تلاش ها برای  انجام مستقلانه کارهای علمی در سال دوم  دانشگاه ناموفق بود.  اما دانشمند آینده  به  قدرت خود ایمان داشت.

تبلیغ: رایگان: تست MBTI + تفسیر ویدیویی تیپ شخصیت و سازگاری شغلی

هم رشته ای های ساخاروف در باره  یک قضیه جالب تعریف کردند. یکبار  در زمان امتحان تئوری نسبیت  دو دانشمند  مشهور شوروی  سر امتحانات حضور داشتند. آنها نمره ۳ را به ساخاروف دادند. (در روسیه عالیترین نمره ۵ و بدترین نمره ۲ است).  اما عصر  همان روز یکی از آنها به یاد جواب  غیرعادی یکی از دانشجویان  افتاد، کمی به آن فکر کرد و به همکارش تلفن کرد. «ببین، آن دانشجو، ساخاروف، جوابش درست بود! من و تو  هیچی حالیمون  نشد- به ما باید «۳» بدهند!

جنگ جهانی دوم شروع شد.  دانشجویان را به پشت جبهه  منتقل کردند و  آنهامجبور شدند در ترکمنستان — عشق آباد به تحصیلات خود ادامه بدهند.  آندره دانشگاه را با  نمرات عالی به پایان رساند.  سپتامبر سال ۱۹۴۲ میلادی  ساخاروف را به  کارخانه بزرگ نظامی در «اولیانوفسک» فرستادند.  استعداد مهندس — مخترع جوان توجه زیادی به خود جلب کرد  و در سال ۱۹۴۸ میلادی  او  عضو گروه  علمی — پژوهشی  طراحی  سلاح  حرارتی هسته ای شد.

«کا.ب-۱۱» و یا «پروژه» — نام آزمایشگاه محرمانه  ای  بود که در آنجا روی  بمب هسته ای کار می شد.  این آزمایشگاه در صومعه  ای در شهر «ساروف» قرار داشت.  زمانی راهب سرافیم ساروفسکی  در آنجا می زیست که بعدا  در  فهرست قدیسان شامل شد.  اما  آندره ساخاروف ۲۸ ساله  و نامزد  علم  فیزیک  اولین چیزی که با ورود  به آنجا دید،  دو ردیف سیم خاردار در بین ستون های مرتفع که در بین آنها زمین  شخم زده قرار داشت.  زندانیان در این زمین  کار می کردند.  هر روز صبح، ساخاروف می دید که چطور  ستون دراز  خاکستری زندانیان از  کنار پنجره  اتاق او رد می شد.

ساخاروف ۱۸ سال در «ساروف» زندگی کرد.  شاید  نوعی نیرویی  آسمانی   در آنجا نگذاشت ساخاروف  فقط کار کند بلکه  دائما به آدمها  و ارزش های واقعی زندگی  فکر کند؟  کی می داند…

بمب هسته ای —  کوچکترین بمب در بین دیگر بمب هاست، اما حتی یکی از این بمب های کوچک می تواند  یک شهر کامل را ویران سازد.  طرح  سلاح وحشتناک از  عنوان شیرینی خانگی «زبان» برخوردار شد.  پنج سال کار  و آزمایش موفق  بمب هیدروژنی.  در اینجا مقامات کشور خساست بخرج ندادند  و  ساخاروف  عضو آکادمی علوم اتحاد شوروی   شد (او جوانترین آکادمیسین  بود). ابتدا جایزه استالین و بعد جایزه لنین را دریافت کردند (در آن  دوران، پول هنگفتی بود). سه بار  نشان و ستاره  قهرمان کار سوسیالیستی به دانشمند اعطا شد.

آندره ساخاروف بموازات کار روی  ساخت بمب،  ایده سلول های مغناطیسی پلاسما را مطرح کرد و محاسبات دستگاه  سنتز قابل هدایت حرارتی هسته ای را   انجام داد. ایده او اساس پژوهش های انرژی حرارتی هسته ای را تشکیل داد.

دو مقاله ساخاروف در باره تأثیر  مضر  مواد رادیو اکتیو  انفجارات هسته ای بر وراثت  و کاهش  طول عمر  انسان مورد ارزیابی عالی قرار گرفت. به ارزیابی دانشمند  هر  انفجار  مگاتنی،    ۱۰ هزار قربانی  بر اثر بیماری های سرطانی را  موجب خواهد شد.  در همان سال، تلاش ساخاروف  برای تأثیرگذاری بر  تمدید  موراتریوم اعلام شده از سوی اتحاد شوروی بر  انفجارات اتمی ناکام ماند.  موراتریوم در سال ۱۹۶۱ میلادی لغو  شد  و  در همان سال آزمایش  بمب هیدروژنی مافوق قوی ۵۰  مگاتنی به انجام رسید که بیشتر  اهمیت سیاسی داشت تا نظامی.  در ازای ساخت آن،  سومین مدال  قهرمان کار سوسیالیستی به ساخاروف اعطا شد.  اینگونه تضادها بین طراحی  سلاح  و  ممنوعیت استفاده از آن که   درگیری های تندی  با همکاران و مقامات  را به  همراه داشت  نتایج مثبتی نیز داشت.  در سال ۱۹۶۳ میلادی  پیمان مسکو در باره  ممنوعیت آزمایش سلاح هسته ای در  اقیانوس، جو و فضا به امضا رسید.

موفقیت و ارتقاء مقام سریع مانع از آن نشد که ساخاروف  عواقب احتمالی  کارهای خود  را فراموش کند.  او در دفتر یادداشت خود نوشت: «شرکت  در طراحی سلاح هسته ای  هر چه بیشتر با درک  این مهم همراه بود  که این سلاح مسائل  اخلاقی زیادی  به وجود می آورد».  از آن زمان به بعد با وجود اینکه از عنوان «پدر» بمب  هیدروژنی شوروی برخوردار بود  شرکت فعالی در  قطع آزمایشات هسته ای داشت.  این امر در  بین مقامات عالی  درگیری  و  عدم درک را  دامن  زد. آکادمیسین فقط  به ایده  نجات جهان  از  سلاح هسته ای اکتفا نکرد.  ساخاروف  از تمام کسانی که بطور ناعادلانه ای تحقیر شده بودند دفاع می کرد- او نوشت که آزادی باید به  تمام  کسانی بازگردانده شود که مورد تضییق قرار گرفتند و بطور ناعادلانه ای  از طرف دولت مجازات شدند. نهایتا در سال ۱۹۶۸ میلادی  ساخاروف را از  کارهای محرمانه  برکنار  کردند.  دفاع از حقوق بشر و کسانی که  قربانی خشونت ها و قتل های  سیاسی شدند  در جای اول  قرار  گرفت.

فشار بر دانشمند و نزدیکان او بیشتر شد.  اما ساخاروف  ساکت ننشست.  او یکی از موسسان  کمیته مسکویی  حقوق بشر  بود که به مسائل آلودگی محیط زیست  و لغو حکم مرگ  و حق مهاجرت (در آن دوران مهاجرت از اتحاد شوروی  به کشور دیگر مساوی با خیانت  دولتی بود) می پرداخت.

در سال ۱۹۷۵ میلادی  «در ازای مبارزه  شجاعانه  با هر نوع اشکال سرکوب ارزش های انسانی» جایزه صلح نوبل   را دریافت کرد.  او شخصا نتوانست آن جایزه را دریافت کند — زیرا در آن دوران،  تمام فیزیکدانان معروف  و  تمام کسانی  که کوچکترین  آگاهی از اسرار دولتی داشتند  ممنوع الخروج بودند.

صبر رهبری شوروی در دسامبر سال ۱۹۷۹  میلادی لبریز شد.  پس از  ورود نیروهای  شوروی به افغانستان، ساخاروف بارها به نکوهش این عملیات دست زد.  سپس در مصاحبه با  روزنامه آلمانی «دی وِلت»  و روزنامه آمریکایی «نیویورک تایمز» از این موضوع صحبت کرد.  پاسخ   دولت شوروی به سخنان ساخاروف: صدور فرمان سلب تمام  جوایز دولتی  اتحاد شوروی از فیزیکدان شوروی بود. او را به شهر «گورکی» (نیژنی نوگورود» کنونی) تبعید کردند.   «گورکی»  به این دلیل برای تبعید ساخاروف انتخاب شد که شهری بسته بود. بدون دریافت اجازه ویژه، هیچ کس نمی توانست وارد شهر شود.  این امر  فورا  امکان «  تماس های ناخواسته» را محدود کرد.  از سوی دیگر تبعید به  یک مرکز بزرگ علمی —  فنی نشانگر آن بود که آکادمیسین هنوز  فعال است. طی سالهای سکونت در «گورکی»، ساخاروف دوبار  اعتصاب  غذا  اعلام کرد و بدین ترتیب  به  تعقیب  نزدیکان و خویشاوندان خود اعتراض نمود.  اما دانشمند را به بیمارستان منتقل کردند و بزور به او غذا خوراندند. کارمندان امنیت که مدام او را تحت نظر داشتند  می گفتند: «  نمی گذاریم بمیری».  مقامات از جنجال  جهانی ای می ترسیدند  که در صورت مرگ ساخاروف ممکن بود بروز کند.

ساخاروف


حالا چند کلمه ای در باره عشق صحبت کنیم. آندری، کلاوا ویخیریوا، کارمند آزمایشگاه را در  اولین روز کار خود — ۱۰ ماه نوامبر  سال ۱۹۴۲ میلادی در کارخانه نظامی اولیانوفسک — دید.  کلاوا تا قبل از جنگ  در لنینگراد درس می خواند.  اما جنگ شروع شد و او نتوانست تحصیلات عالی خود را به پایان برساند.  آنها باهم دوست شدند.  بهار وقتی آندره به کلاوا کمک کرد  جالیزار را برای کشت آماده کند،  فهمید که  این  عشق است ونه  دوستی ساده.  ساخاروف کتبا از  کلاوا تقاضای  ازدواج کرد.

کلاوا سه فرزند برای ساخاروف بدنیا آورد و ۸ ماه مارس سال ۱۹۶۹ میلادی  بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.  مرگ او ضربه سختی برای ساخاروف بود. به گفته  خودش، چند ماه را  گویی در خواب است گذراند،  به هیچ کاری دست نزد، نه کارهای علمی و نه فعایت های اجتماعی.  سپس  پول زیادی — ۳۰ حقوق آکادمیسینی — را برای  ساخت بیمارستان  امراض سرطانی،  صلیب سرخ بین المللی برای کمک به  قربانیان  بلایای طبیعی و گرسنگان  و  به بنیاد  کودکان  اهدا کرد.

آندره برای اولین بار پاییز  سال ۱۹۷۰ میلادی در  خانه دوست مشترکشان با یلنا بونئِر آشنا شد.  ساخاروف  بقول خودش،  زنی خیلی زیبا و  فعال را دید.  آنها را به یکدیگر معرفی نکردند. یلنا رفت.  اسم او را به ساخاروف گفتند.  اما یلنا  او را می شناخت.  در پاریس کتاب او تحت عنوان «  تفکر در باره پیشرفت، همزیستی مسالمت آمیز و آزادی  اندیشه» را خوانده بود.  قطعه ای رمانتیک از گوته در خاطرش  باقی مانده بود: «  فقط کسی که شایسته  زندگی و آزادی است  هر روز برای رسیدن به آن وارد نبرد می شود».

ساخاروف

بزودی آنها را با هم آشنا کردند. زنی پر انرژی و فعال و  آکادمیسین خجالتی «با مهر محرمانه». یکسال از «عدم ابراز علاقه» رنج بردند تا اینکه ۲۴ ماه اوت سال ۱۹۷۱ میلادی  مهر سکوت شکسته شد.  آنها در آشپزخانه بودند، یلنا صفحه گرام  کنسرت آهنگساز ایتالیایی  آلبینونی را گذاشت.  به اعتراف ساخاروف، موسیقی زیبا و  هیجان شدید درونی بهم آمیختند و او گریه کرد.  یلنا ۴۷ سال داشت و آندره ۴۹ سال.  یلنا ۵ سال بود که طلاق گرفته بود  و او سه  سال  بود که همسرش را از دست داده بود.

ساخاروف درک می کرد  که سرویس های ویژه   سعی می کنند  تمام فعالیت اجتماعی او را با کمک رویدادهای تصادفی تحت تأثیر قرار بدهند. آنها سعی می کردند  از تأثیر زن دومش برای بدنام کردن او استفاده کنند. روزنامه های شوروی  یلنا را «زنی طماع، بدنام و جنایتکار  و مأمور  صهیونیسم بین المللی» می نامیدند.  اما هیچ چیز نتوانست احساس عمیق  و صادقانه آندره نسبت به یلنا را تغییر بدهد. آندره دفتر خاطرات خود را در اختیار یلنا گذاشت و اجازه  داد آن را بخواند.  یلنا گفت که «کار درستی نیست، زیرا دفتر خاطرات، برای خود شخص نوشته می شود». آندره گفت: «  تو و من یکی هستیم».

ساخاروف

یک روز زمستانی ماه دسامبر سال ۱۹۸۶ میلادی  افرادی در لباس های شخصی بطورغیر منتظره ای  وارد آپارتمان آنها در «گورکی» شدند.  آنها تلفنی روی میز گذاشتند و هشدار دادند که فردا ساعت  ۱۰ صبح به آنها زنگ خواهند زد. اما تلفن ساعت ۳ بعد از ظهر  بصدا در آمد. میخائیل گورباچف  پایان تبعید را به اطلاع ساخاروف رساند: «  برگردید و فعالیت وطن پرستانه خود را ادامه بدهید».  یک هفته بعد آندره و یلنا به  مسکو برگشتند.  در همه جا «پروسترویکا» طوفان به پا کرده بود.  ساخاروف بلافاصله در  گرداب زندگی  اجتماعی غرق شد و در کار  کنگره  نمایندگان مردمی  شرکت کرد.

در آن روزها سبک خاص زندگی آنها شکل گرفت.  صبح، راننده  ساخاروف را به کرملین می برد و یلنا تلویزیون را روشن می کرد  و جلسه کنگره را  تماشا می کرد. وقتی زنگ تنفس اعلام می شد، یلنا سوار خودروی قدیمی  می شد و به میدان سرخ  می رفت و در نزدیکی برج اسپاسکی منتظر آندره می شد.  باهم برای صرف ناهار به رستوران می رفتند.  بعد یلنا او را دوباره به کرملین می رساند و خودش  به خانه بر می گشت و روبروی تلویزیون می نشست.  او آن  صحنه  فراموش نشدنی را دید که  گورباچف  اولین و یگانه  رئیس جمهور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی برنده آینده جایزه صلح نوبل، آکادمیسین  موسفید  ساخاروف را که خودش زمانی برنده جایزه صلح نوبل شده بود  را با حرکتی سریع  و خشن از پشت تریبون بیرون راند.

۱۴ دسامبر سال ۱۹۸۹ میلادی  آندره پس از صرف ناهار  گفت که خسته شده  و می خواهد کمی استراحت کند و خواست دوساعت بعد بیدارش کند. وقتی یلنا  برای بیدار کردن او وارد اتاق شد، آندره بر کف اتاق کنار قفسه کتاب ها افتاده بود.  یلنا با فریاد های جانخراشی  سرش  را به سینه او کوفت: «تو مرا فریب دادی!  تو که ۳ سال دیگر  را به من قول داده بودی!»  ساخاروف اطمینان داشت که  مثل پدرش در سن ۷۲ سالگی  خواهد مرد.

پاتالوژیست معروفی پس از کالبد شکافی  گفت: «  جای تعجب است که ساخاروف  تا سن ۶۹ سالگی زنده مانده است. دلیل اصلی مرگ، بیماری قلبی مادرزادی. بیماران مبتلا به چنین بیماری  معمولا بین  سن ۳۵  و ۵۰ ساگی  می میرند».

چه نیرویی  ۱۹ سال  اضافی برای زندگی  روی زمین به ساخاروف هدیه کرده بود؟

منبع: اسپوتنیک


 
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.