آندره ساخاروف، وجدان بیدار شوروی – داستان «زاهد» و «روباه»!

چگونه مردی که مخوفترین سلاح تاریخ اتحاد جماهیر شوروی را خلق کرد، به بزرگترین تهدید داخلی برای کرملین و برنده جایزه صلح نوبل تبدیل شد؟ آندره ساخاروف، دانشمندی که میان شکافت اتم و شکاف در باورهای سیاسیاش گرفتار شده بود، داستانی فراتر از معادلات فیزیک دارد؛ داستانی از عشق، تبعید و نبردی نابرابر با سیستم امنیتی KGB. او که توسط مقامات با لقب «زاهد» (Ascetic) تحت نظر بود، نشان داد که حتی در تاریکترین آزمایشگاههای هستهای نیز میتوان چراغ وجدان را روشن نگه داشت. در این کالبدشکافی تاریخی، ما از اسناد سوختهشدهای پرده برمیداریم که تلاش میکردند حافظه جمعی را از یاد این فیزیکدان پاک کنند. اگر میخواهید بدانید چگونه یک «پدر بمب اتم» به نماد آزادیخواهی تبدیل شد و چرا عشق او به «روباه» (The Fox) لرزه بر تن مقامات میانداخت، مطالعه این پارت اول را آغاز کنید.
“
آیا میدانستید؟
در سپتامبر ۱۹۸۹، تنها چند ماه پیش از فروپاشی دیوار برلین، کا.گ.ب (KGB) بیش از ۵۰۰ جلد پرونده محرمانه مربوط به فعالیتهای ساخاروف را برای جلوگیری از افشای ابعاد نظارت دولتی سوزاند.
آندره ساخاروف (Andrei Sakharov) را «پدر» بمب اتم و «وجدان» اتحاد شوروی مینامیدند. او دانشمندی بود که مورد احترام زیاد مقامات شوروی قرار داشت ولی بعد مورد انتقاد شدید همان مقامات قرار گرفت. آندره ساخاروف با نفوذ در ساختار اتم اعتراف کرد: «نمیتوانم گیتی و زندگی بشری را بدون منبع گرمای معنوی خارج از ماده و قوانین آن تصور کنم».
سپتامبر سال ۱۹۸۹ میلادی. در کمیته امنیت دولتی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اسناد محرمانه نابود شدند. آخرین ۷ جلد اطلاعات درباره «طرحهای ضربتی» «زاهد» و «روباه» سوزانده شدند. مابقی آنها — بیش از ۵۰۰ جلد — قبلاً سوزانده شده بودند. لقب دانشمند فیزیکدان «زاهد» بود. او آکادمیسین آندره ساخاروف، پدر بمب ترموهستهای، برنده عالیترین جایزه اتحاد شوروی بود. «روباه» (لیسا) — لقب همسر او یلنا بونئر (Yelena Bonner) و یا به قول دوستان «لوسیا».
مقامات شوروی سهم ساخاروف در طراحی نیرومندترین سلاح آن زمان — بمب حرارتی هستهای — را مورد ارزیابی عالی قرار دادند. جوانترین آکادمیسین سه بار عالیترین جایزه را دریافت کرد — جایزه قهرمان کار سوسیالیستی. اما وقتی به دفاع از کسانی برخاست که حقوق آنها در اتحاد شوروی نقض میشد تمام جوایز خود را از دست داد. «زاهد» و «روباه» دائم تحت نظر بودند و تا آخر سال ۱۹۸۶ میلادی مورد تبعیض قرار داشتند. در سال ۱۹۸۶ میلادی رهبری کشور سیاست «پروسترویکا» (Perestroika) و «علنیت» (Glasnost) را پیش کشید.

۱- نبوغ زودهنگام؛ از مدال طلا تا تئوری نسبیت
ساخاروف مدرسه را با مدال طلا به پایان رساند. در سال ۱۹۳۸ میلادی وارد دانشکده فیزیک دانشگاه مسکو شد و یکی از بهترین دانشجویان در تمام تاریخ موجودیت آن بود. البته اولین تلاشها برای انجام مستقلانه کارهای علمی در سال دوم دانشگاه ناموفق بود. اما دانشمند آینده به قدرت خود ایمان داشت.
همرشتهایهای ساخاروف درباره یک قضیه جالب تعریف کردند. یکبار در زمان امتحان تئوری نسبیت (Theory of Relativity) دو دانشمند مشهور شوروی سر امتحانات حضور داشتند. آنها نمره ۳ را به ساخاروف دادند. (در روسیه عالیترین نمره ۵ و بدترین نمره ۲ است). اما عصر همان روز یکی از آنها به یاد جواب غیرعادی یکی از دانشجویان افتاد، کمی به آن فکر کرد و به همکارش تلفن کرد: «ببین، آن دانشجو، ساخاروف، جوابش درست بود! من و تو هیچی حالیمون نشد؛ به ما باید ۳ بدهند!»
۲- سالهای جنگ و ورود به آزمایشگاه محرمانه ساروف
جنگ جهانی دوم شروع شد. دانشجویان را به پشت جبهه منتقل کردند و آنها مجبور شدند در ترکمنستان — عشقآباد به تحصیلات خود ادامه بدهند. آندره دانشگاه را با نمرات عالی به پایان رساند. سپتامبر سال ۱۹۴۲ میلادی ساخاروف را به کارخانه بزرگ نظامی در «اولیانوفسک» (Ulyanovsk) فرستادند. استعداد مهندس — مخترع جوان توجه زیادی به خود جلب کرد و در سال ۱۹۴۸ میلادی او عضو گروه علمی — پژوهشی طراحی سلاح حرارتی هستهای شد.
«کا.ب-۱۱» (KB-11) و یا «پروژه» — نام آزمایشگاه محرمانهای بود که در آنجا روی بمب هستهای کار میشد. این آزمایشگاه در صومعهای در شهر «ساروف» (Sarov) قرار داشت. زمانی راهب سرافیم ساروفسکی (Seraphim of Sarov) در آنجا میزیست که بعداً در فهرست قدیسان شامل شد. اما آندره ساخاروف ۲۸ ساله و نامزد علم فیزیک اولین چیزی که با ورود به آنجا دید، دو ردیف سیم خاردار در بین ستونهای مرتفع که در بین آنها زمین شخمزده قرار داشت. زندانیان در این زمین کار میکردند. هر روز صبح، ساخاروف میدید که چطور ستون دراز خاکستری زندانیان از کنار پنجره اتاق او رد میشد.
ساخاروف ۱۸ سال در «ساروف» زندگی کرد. شاید نوعی نیرویی آسمانی در آنجا نگذاشت ساخاروف فقط کار کند بلکه دائماً به آدمها و ارزشهای واقعی زندگی فکر کند؟ کی میداند…

۳- بمب اتم؛ زبان شیرین تخریب و تضادهای اخلاقی
بمب هستهای — کوچکترین بمب در بین دیگر بمبهاست، اما حتی یکی از این بمبهای کوچک میتواند یک شهر کامل را ویران سازد. طرح سلاح وحشتناک از عنوان شیرینی خانگی «زبان» برخوردار شد. پنج سال کار و آزمایش موفق بمب هیدروژنی. در اینجا مقامات کشور خساست به خرج ندادند و ساخاروف عضو آکادمی علوم اتحاد شوروی شد (او جوانترین آکادمیسین بود). ابتدا جایزه استالین و بعد جایزه لنین را دریافت کردند (در آن دوران، پول هنگفتی بود). سه بار نشان و ستاره قهرمان کار سوسیالیستی به دانشمند اعطا شد.
آندره ساخاروف بهموازات کار روی ساخت بمب، ایده سلولهای مغناطیسی پلاسما (Plasma) را مطرح کرد و محاسبات دستگاه سنتز قابل هدایت حرارتی هستهای را انجام داد. ایده او اساس پژوهشهای انرژی حرارتی هستهای را تشکیل داد.
۴- مگاتنهای مرگبار و تولد یک کنشگر سیاسی
دو مقاله ساخاروف درباره تأثیر مضر مواد رادیواکتیو (Radioactive) انفجارات هستهای بر وراثت و کاهش طول عمر انسان مورد ارزیابی عالی قرار گرفت. به ارزیابی دانشمند، هر انفجار مگاتنی، ۱۰ هزار قربانی بر اثر بیماریهای سرطانی را موجب خواهد شد. در همان سال، تلاش ساخاروف برای تأثیرگذاری بر تمدید موراتریوم (Moratorium) اعلامشده از سوی اتحاد شوروی بر انفجارات اتمی ناکام ماند. موراتریوم در سال ۱۹۶۱ میلادی لغو شد و در همان سال آزمایش بمب هیدروژنی مافوق قوی ۵۰ مگاتنی به انجام رسید که بیشتر اهمیت سیاسی داشت تا نظامی. در ازای ساخت آن، سومین مدال قهرمان کار سوسیالیستی به ساخاروف اعطا شد. اینگونه تضادها بین طراحی سلاح و ممنوعیت استفاده از آن که درگیریهای تندی با همکاران و مقامات را به همراه داشت نتایج مثبتی نیز داشت. در سال ۱۹۶۳ میلادی پیمان مسکو درباره ممنوعیت آزمایش سلاح هستهای در اقیانوس، جو و فضا به امضا رسید.
موفقیت و ارتقاء مقام سریع مانع از آن نشد که ساخاروف عواقب احتمالی کارهای خود را فراموش کند. او در دفتر یادداشت خود نوشت: «شرکت در طراحی سلاح هستهای هر چه بیشتر با درک این مهم همراه بود که این سلاح مسائل اخلاقی زیادی به وجود میآورد». از آن زمان به بعد با وجود اینکه از عنوان «پدر» بمب هیدروژنی شوروی برخوردار بود شرکت فعالی در قطع آزمایشات هستهای داشت. این امر در بین مقامات عالی درگیری و عدم درک را دامن زد. آکادمیسین فقط به ایده نجات جهان از سلاح هستهای اکتفا نکرد. ساخاروف از تمام کسانی که بهطور ناعادلانهای تحقیر شده بودند دفاع میکرد- او نوشت که آزادی باید به تمام کسانی بازگردانده شود که مورد تضییق قرار گرفتند و بهطور ناعادلانهای از طرف دولت مجازات شدند. نهایتاً در سال ۱۹۶۸ میلادی ساخاروف را از کارهای محرمانه برکنار کردند. دفاع از حقوق بشر و کسانی که قربانی خشونتها و قتلهای سیاسی شدند در جای اول قرار گرفت.
“
شاید نشنیده باشید:
ساخاروف تمام دارایی و پاداشهای نقدی کلان خود را که از جوایز دولتی استالین و لنین به دست آورده بود، برای ساخت بیمارستانهای سرطانی و کمک به صلیب سرخ اهدا کرد تا به نوعی جبرانکننده اثرات مخرب اختراعش باشد.
فشار بر دانشمند و نزدیکان او بیشتر شد. اما ساخاروف ساکت ننشست. او یکی از مؤسسان کمیته مسکویی حقوق بشر بود که به مسائل آلودگی محیط زیست و لغو حکم مرگ و حق مهاجرت (در آن دوران مهاجرت از اتحاد شوروی به کشور دیگر مساوی با خیانت دولتی بود) میپرداخت.
در سال ۱۹۷۵ میلادی «در ازای مبارزه شجاعانه با هر نوع اشکال سرکوب ارزشهای انسانی» جایزه صلح نوبل (Nobel Peace Prize) را دریافت کرد. او شخصاً نتوانست آن جایزه را دریافت کند — زیرا در آن دوران، تمام فیزیکدانان معروف و تمام کسانی که کوچکترین آگاهی از اسرار دولتی داشتند ممنوعالخروج بودند.
۵- تبعید به شهر بسته؛ سکوت اجباری در گورکی
صبر رهبری شوروی در دسامبر سال ۱۹۷۹ میلادی لبریز شد. پس از ورود نیروهای شوروی به افغانستان، ساخاروف بارها به نکوهش این عملیات دست زد. سپس در مصاحبه با روزنامه آلمانی «دی ولت» (Die Welt) و روزنامه آمریکایی «نیویورک تایمز» (The New York Times) از این موضوع صحبت کرد. پاسخ دولت شوروی به سخنان ساخاروف: صدور فرمان سلب تمام جوایز دولتی اتحاد شوروی از فیزیکدان شوروی بود. او را به شهر «گورکی» (نیژنی نوگورود کنونی) تبعید کردند. «گورکی» (Gorky) به این دلیل برای تبعید ساخاروف انتخاب شد که شهری بسته بود. بدون دریافت اجازه ویژه، هیچکس نمیتوانست وارد شهر شود. این امر فوراً امکان «تماسهای ناخواسته» را محدود کرد. از سوی دیگر تبعید به یک مرکز بزرگ علمی — فنی نشانگر آن بود که آکادمیسین هنوز فعال است. طی سالهای سکونت در «گورکی»، ساخاروف دو بار اعتصاب غذا اعلام کرد و بدین ترتیب به تعقیب نزدیکان و خویشاوندان خود اعتراض نمود. اما دانشمند را به بیمارستان منتقل کردند و بهزور به او غذا خوراندند. کارمندان امنیت که مدام او را تحت نظر داشتند میگفتند: «نمیگذاریم بمیری». مقامات از جنجال جهانیای میترسیدند که در صورت مرگ ساخاروف ممکن بود بروز کند.
۶- حکایت دو عشق؛ از کلاوا تا یلنا

حالا چند کلمهای درباره عشق صحبت کنیم. آندری، کلاوا ویخیریوا، کارمند آزمایشگاه را در اولین روز کار خود — ۱۰ ماه نوامبر سال ۱۹۴۲ میلادی در کارخانه نظامی اولیانوفسک — دید. کلاوا تا قبل از جنگ در لنینگراد درس میخواند. اما جنگ شروع شد و او نتوانست تحصیلات عالی خود را به پایان برساند. آنها باهم دوست شدند. بهار وقتی آندره به کلاوا کمک کرد جالیزار را برای کشت آماده کند، فهمید که این عشق است و نه دوستی ساده. ساخاروف کتباً از کلاوا تقاضای ازدواج کرد.
کلاوا سه فرزند برای ساخاروف به دنیا آورد و ۸ مارس سال ۱۹۶۹ میلادی بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. مرگ او ضربه سختی برای ساخاروف بود. به گفته خودش، چند ماه را گویی در خواب است گذراند، به هیچ کاری دست نزد، نه کارهای علمی و نه فعالیتهای اجتماعی. سپس پول زیادی — ۳۰ حقوق آکادمیسینی — را برای ساخت بیمارستان امراض سرطانی، صلیب سرخ بینالمللی برای کمک به قربانیان بلایای طبیعی و گرسنگان و به بنیاد کودکان اهدا کرد.
آندره برای اولین بار پاییز سال ۱۹۷۰ میلادی در خانه دوست مشترکشان با یلنا بونئر آشنا شد. ساخاروف بهقول خودش، زنی خیلی زیبا و فعال را دید. آنها را به یکدیگر معرفی نکردند. یلنا رفت. اسم او را به ساخاروف گفتند. اما یلنا او را میشناخت. در پاریس کتاب او تحت عنوان «تفکر درباره پیشرفت، همزیستی مسالمتآمیز و آزادی اندیشه» را خوانده بود. قطعهای رمانتیک از گوته (Goethe) در خاطرش باقی مانده بود: «فقط کسی که شایسته زندگی و آزادی است هر روز برای رسیدن به آن وارد نبرد میشود».

بهزودی آنها را با هم آشنا کردند. زنی پرانرژی و فعال و آکادمیسین خجالتی «با مهر محرمانه». یکسال از «عدم ابراز علاقه» رنج بردند تا اینکه ۲۴ ماه اوت سال ۱۹۷۱ میلادی مهر سکوت شکسته شد. آنها در آشپزخانه بودند، یلنا صفحه گرام کنسرت آهنگساز ایتالیایی آلبینونی (Albinoni) را گذاشت. به اعتراف ساخاروف، موسیقی زیبا و هیجان شدید درونی بههم آمیختند و او گریه کرد. یلنا ۴۷ سال داشت و آندره ۴۹ سال. یلنا ۵ سال بود که طلاق گرفته بود و او سه سال بود که همسرش را از دست داده بود.
ساخاروف درک میکرد که سرویسهای ویژه سعی میکنند تمام فعالیت اجتماعی او را با کمک رویدادهای تصادفی تحت تأثیر قرار بدهند. آنها سعی میکردند از تأثیر زن دومش برای بدنام کردن او استفاده کنند. روزنامههای شوروی یلنا را «زنی طماع، بدنام و جنایتکار و مأمور صهیونیسم بینالمللی» مینامیدند. اما هیچچیز نتوانست احساس عمیق و صادقانه آندره نسبت به یلنا را تغییر بدهد. آندره دفتر خاطرات خود را در اختیار یلنا گذاشت و اجازه داد آن را بخواند. یلنا گفت که «کار درستی نیست، زیرا دفتر خاطرات، برای خود شخص نوشته میشود». آندره گفت: «تو و من یکی هستیم».
۷- بازگشت به مسکو و فرجام یک بیدارگر
یک روز زمستانی ماه دسامبر سال ۱۹۸۶ میلادی افرادی در لباسهای شخصی بهطور غیرمنتظرهای وارد آپارتمان آنها در «گورکی» شدند. آنها تلفنی روی میز گذاشتند و هشدار دادند که فردا ساعت ۱۰ صبح به آنها زنگ خواهند زد. اما تلفن ساعت ۳ بعد از ظهر به صدا در آمد. میخائیل گورباچف (Mikhail Gorbachev) پایان تبعید را به اطلاع ساخاروف رساند: «برگردید و فعالیت وطنپرستانه خود را ادامه بدهید». یک هفته بعد آندره و یلنا به مسکو برگشتند. در همه جا «پروسترویکا» طوفان به پا کرده بود. ساخاروف بلافاصله در گرداب زندگی اجتماعی غرق شد و در کار کنگره نمایندگان مردمی شرکت کرد.
در آن روزها سبک خاص زندگی آنها شکل گرفت. صبح، راننده ساخاروف را به کرملین میبرد و یلنا تلویزیون را روشن میکرد و جلسه کنگره را تماشا میکرد. وقتی زنگ تنفس اعلام میشد، یلنا سوار خودروی قدیمی میشد و به میدان سرخ میرفت و در نزدیکی برج اسپاسکی (Spasskaya Tower) منتظر آندره میشد. باهم برای صرف ناهار به رستوران میرفتند. بعد یلنا او را دوباره به کرملین میرساند و خودش به خانه بر میگشت و روبروی تلویزیون مینشست. او آن صحنه فراموشنشدنی را دید که گورباچف اولین و یگانه رئیسجمهور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی برنده آینده جایزه صلح نوبل، آکادمیسین موسفید ساخاروف را که خودش زمانی برنده جایزه صلح نوبل شده بود را با حرکتی سریع و خشن از پشت تریبون بیرون راند.
۱۴ دسامبر سال ۱۹۸۹ میلادی آندره پس از صرف ناهار گفت که خسته شده و میخواهد کمی استراحت کند و خواست دو ساعت بعد بیدارش کند. وقتی یلنا برای بیدار کردن او وارد اتاق شد، آندره بر کف اتاق کنار قفسه کتابها افتاده بود. یلنا با فریادهای جانخراشی سرش را به سینه او کوفت: «تو مرا فریب دادی! تو که ۳ سال دیگر را به من قول داده بودی!» ساخاروف اطمینان داشت که مثل پدرش در سن ۷۲ سالگی خواهد مرد.
پاتالوژیست معروفی پس از کالبدشکافی گفت: «جای تعجب است که ساخاروف تا سن ۶۹ سالگی زنده مانده است. دلیل اصلی مرگ، بیماری قلبی مادرزادی. بیماران مبتلا به چنین بیماری معمولاً بین سن ۳۵ و ۵۰ سالگی میمیرند». چه نیرویی ۱۹ سال اضافی برای زندگی روی زمین به ساخاروف هدیه کرده بود؟
8- تحلیل پارادوکس ساخاروف: از مهندسی نابودی تا معماری صلح
آندره ساخاروف تنها یک دانشمند نبود؛ او تجسم پارادوکس اخلاقی قرن بیستم است. او در حالی که دستهایش به طراحی «بمب تزار» — قدرتمندترین انفجار ساخته دست بشر — آلوده بود، ذهنش را صرف مهار همان قدرت ویرانگر کرد. این تحول نشان میدهد که دانش، بدون قطبنمای اخلاقی، میتواند به ضد خود تبدیل شود. ساخاروف دریافت که امنیت واقعی یک ملت نه در کلاهکهای هستهای، بلکه در رعایت حقوق بنیادین شهروندانش نهفته است. او با ایستادگی در برابر سیستمی که خود یکی از ستونهای علمیاش بود، تعریف جدیدی از قهرمانی در عصر مدرن ارائه داد؛ قهرمانی که نه با اسلحه، بلکه با سکوت نکردن در برابر بیعدالتی سنجیده میشود.
از منظری دیگر، رابطه ساخاروف و یلنا بونئر نشاندهنده قدرت پیوندهای انسانی در برابر ماشینهای سرکوب دولتی است. KGB تلاش کرد با بدنام کردن یلنا، نفوذ ساخاروف را کاهش دهد، اما این اتحاد عاطفی به دژی نفوذناپذیر تبدیل شد که حتی دیوارهای شهر بسته «گورکی» نیز نتوانستند آن را در هم بشکنند. ساخاروف با زندگی خود ثابت کرد که «منبع گرمای معنوی» که از آن دم میزد، در حقیقت همان توانایی انسان برای بازنگری در اشتباهات گذشته و فدا کردن رفاه شخصی در پای حقیقت است. او نه به عنوان پدر بمب اتم، بلکه به عنوان «وجدان بیدار» بشریت در حافظه تاریخ باقی ماند.
10- میراث ساخاروف در جهان معاصر: درسهایی برای دانشمندان امروز
در عصر هوش مصنوعی و مهندسی ژنتیک، میراث ساخاروف بیش از هر زمان دیگری زنده است. او به ما میآموزد که دانشمند نمیتواند نسبت به کاربرد ابزارهای ساخت خود بیتفاوت بماند. مسئولیت اجتماعی علم، مفهومی است که ساخاروف با تبعید و اعتصاب غذا بهای آن را پرداخت. او معتقد بود که پیشرفت تکنولوژیک بدون پیشرفت اخلاقی و سیاسی، تنها سرعت سقوط بشریت را افزایش میدهد. امروز که مرزهای میان حقیقت و پروپاگاندا کمرنگ شده است، ایستادگی ساخاروف بر سر «علنیت» و «آزادی اندیشه» به عنوان یک الگوی جهانی برای تمام کسانی است که در جستجوی عدالت هستند.
ساخاروف به ما یادآور میشود که حتی قدرتمندترین دولتها نیز از ایستادگی یک فردِ مصمم میهراسند. تبعید او به گورکی نه نشانهی قدرت کرملین، بلکه نشانهی ترس آنها از کلمات یک پیرمردِ فیزیکدان بود. او با مرگش در میان قفسههای کتاب، آخرین درس خود را داد: زندگی کوتاه است، اما اثری که یک روحِ بزرگ و آزاد بر مسیر تاریخ میگذارد، ابدی است. ساخاروف نه با قدرت بمبهایش، بلکه با قدرت کلماتش، لرزه بر اندام امپراتوریها انداخت.
سوالات متداول (Smart FAQ)
نتیجهگیری
داستان آندره ساخاروف، روایتی از بیداری انسانی در میان غرش انفجارهای هستهای است. او که به عنوان مهندس نابودی شناخته میشد، با تکیه بر «منبع گرمای معنوی» درونش، به معماری برای صلح و حقوق بشر تبدیل شد. ساخاروف با تحمل تبعید، اعتصاب غذا و طرد شدن توسط قدرتمندان، ثابت کرد که ارزشهای انسانی بالاتر از هر مدال و جایزه دولتی است. زندگی او و عشق بیپایانش به یلنا بونئر، به ما یادآوری میکند که حتی در خشکترین ساختارهای سیاسی نیز، نور حقیقت و عاطفه راه خود را پیدا میکند. میراث او امروز در قلب هر کسی که برای آزادی اندیشه و کرامت انسانی میجنگد، زنده باقی مانده است؛ چرا که ساخاروف با شجاعت خود نشان داد که وجدان، قدرتمندترین نیروی گیتی است.
آیا علم باید تابع اخلاق باشد؟
به نظر شما یک دانشمند تا چه حد مسئول سوءاستفادههای سیاسی از اختراعاتش است؟ آیا اگر شما جای ساخاروف بودید، رفاه و امنیت ناشی از مدالهای دولتی را فدای مبارزه برای حقوق بشر میکردید؟ تجربیات و دیدگاههای خود را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید.






