زندگینامه چارلز داروین

0

تاکنون هیچ کتابی مانند اصل انواع» با طوفان مجادلات مواجه نبوده است. داروین[۱] در این کتاب نظریهٔ انتخاب طبیعی را به عنوان ابزار تکامل مطرح می کند. این نظریهٔ تازه، کلیسا را تکان داد و مردم عادی را متحیر نمود. اما این دانشمند پس از دقت و ملاحظات بسیار به دفاع از آن پرداخت. امروزه گرچه بخشهایی از این نظریه تغییر کرده است، دانشمندان همچنان آن را قبول دارند. نام داروین برای همیشه زنده خواهد ماند، چرا که او متفکر بزرگی است که مفهوم جدیدی از خلقت به ما ارائه میدهد.

نیمهٔ دوم قرن هجدهم در لیفیلد پزشکی به نام اراسموس داروین زندگی می کرد. طبیبی حاذق بود که پادشاه جورج سوم شخصأ از او خواست به لندن عزیمت کند. اما اراسموس تا ازدواج دومش به لیچفیلد و باغ کشاورزی که خود ساخته بود چسبیده بود، چرا که به طبیعت گرایی و شعر و شاعری، و آزاداندیشی و تندروی مشهور بود. اراسموس داروین در فن شاعری در مرتبهٔ بالایی قرار ندارد، اما نظراتش جالب است، چون در بر گیرندهی اشارات و نطفهٔ حقایقی بزرگ است. بسیاری از دانشمندان معاصر او همچنان به نظریهی آفرینش خاص، یعنی خلقت و بنای تک تک گونه ها به شکل نخستین، معتقد بودند، اما او به تکامل اعتقاد داشت.

اراسموس داروین در سال ۱۸۰۲ از دنیا رفت، یعنی یک سال پس از آنکه جانورشناس بزرگ فرانسوی، لامارک اولین نتایج مطالعه اش در زمینهٔ تکامل را ارائه داد. لامارک، که در کتابی تحت عناوین فلسفهٔ جانورشناسی در سال ۱۸۰۹، و تاریخچهٔ جانوران مهره دار[۲] در سال ۱۸۱۵ به بسط و توضیح بیشتر کارش برآمد، سعی داشت تکامل را با تأثیر محیط بر زندگی گیاهان و با توارث خصوصیات اکتسابی در زندگی جانوران شرح دهد. اما از آنجایی که برای پایه گذاری چنین نظریاتی مدرکی مستدل در دست نداشت نظریهٔ او مورد پذیرش قرار نگرفت.

داروین با مطالعهٔ فسیلها، پراکندگی جغرافیایی، و مداخله و تجربیاتی در جفتگیری، این واقعیت را که تکامل صورت گرفته است، با قاطعیت ابراز کرد. شالودهی نظریهٔ داروین در مورد انتخاب طبیعی، که او در اصل انواع (خاستگاه گونه ها به شرح آن پرداخته آن است که می شود از طریق مشاهده و آزمایش به برهان دست یافت

تبلیغ: رایگان: تست MBTI + تفسیر ویدیویی تیپ شخصیت و سازگاری شغلی

انتخاب طبیعی با عبارت هربرت اسپنسر به طور خلاصه چنین شرح داده شده است که: در جدال برای بقا قویترینها باقی می مانند.» این جمله را می توان به طور خلاصه به عنوان آمیزه ای از تأثیر وراثت، تلاش برای بقا، و دگرگونی یا تنوع شرح داد. داروین معتقد بود وقتی اندامهایی در حال تغییر به ارث می رسند، احتمال بقای آن اندامهایی که سودمندتر هستند بیشتر خواهد بود. این نظریه سرانجام به مجموعه ای از تنوعها (تغییرات سازگار منتج شد، که این تنوعها نیز به نوبهٔ خود به تغییر تکاملی انجامید. «تنوعهای سازگار تمایل به بقا دارند، و ناسازگارها تمایل به فنا»

سومین پسر اراسموس داروین، به نام رابرت، پزشک شد و در شر و زبری سکونت گزید، و در همان جا، در سال ۱۸۰۹ چارلز داروین متولد گردید، که او تنها راه حل ممکن نظریهٔ تکامل را در اختیار جهانیان قرار داد.

دانشمندان پیشتاز، نظریهٔ داروین را در مورد علل و پیشرفت تکامل پذیرفتند؛ تحقیقات آتی در رویان شناسی در تأیید آن مؤثر بود؛ از این دانش برای ترقی دانش بشری در علم مردم شناسی، قوم شناسی و روانشناسی استفاده شد و امروزه گرچه در برخی جوانب دچار تغییر شده است، اما همچنان معتبر و ارزشمند تلقی می شود.

چارلز داروین ۱۲ فوریهٔ ۱۸۰۹ به دنیا آمد. پنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود، و تازه به سن هشت سالگی رسیده بود که مادرش را از دست داد. پدر و خواهران بزرگتر مراقبت او را بر عهده داشتند، و او تا پایان عمر خاطرات شیرین کودکی و زندگی در کنار خانواده اش را به خاطر داشت.

در سال ۱۸۱۸ در مدرسهٔ شروزبری پانسیون شد، که البته تحصیل، بنا به رسم و رسوم آن دو ران کاملا سنتی و کلاسیک صورت می گرفت. چارلز میگفت تنها چیزی که طی دوران تحصیل در مدرسه آموخت درسهایی بود که خودش از اقلیدس می خواند و آزمایشهای شیمی که در آزمایشگاه خانگی اش انجام می داد، که برادرش در انباری برایش سر هم کرده بود. اما علم شیمی در شروزبری ناپسند تلقی می شد، و چارلز را در مدرسه برای تلف کردن وقت توبیخ می کردند. بیرون از مدرسه هم تمایلی شدید برای جمع آوری مجموعه ها پیدا کرده بود که در مقام یک طبیعت شناس و عاشق شکار برایش بسیار سودمند بود.

او می نویسد: «در آن زمان که من به این مدرسهٔ روزانه می رفتم، اشتیاقم به تاریخ طبیعی، و علی الخصوص به کلکسیون، روزبه روز شدت می گرفت. سعی می کردم نام گیاهان را از بر کنم، و همه چیز جمع آوری کنم – صدف، تمبر، پاکت تمبردار، سکه، و کانی، عشق به گردآوری است که باعث می شود انسان یک طبیعت شناس روشمند باشد، یک هنرشناس، یا یک مال اندوز، که البته در من بسیار شدید بود، و کاملا مادر زادی. لیکن هیچکدام از خواهرها یا برادرهایم از چنین علاقه ای بهره مند نبودند.»

قرار بود چارلز حرفهٔ پدر و پدربزرگش را دنبال کند و پزشک شود، بنابراین در سال ۱۸۲۵ دبیرستان را به قصد ورود به دانشگاه ادینبورگ ترک گفت. اما پزشکی برایش هیچ جاذبه ای نداشت، کالبدشکافی مشمئزش می کرد، و اتاق عمل در آن روزگار که داروی بیهوشی هنوز کشف نشده بود، برایش در حکم شکنجه گاه بود

او تصمیم گرفت پزشکی را کنار بگذارد و وارد کلیسا شود، اما پیش از ترک دانشگاه ادینبورگ، دوستش، دکتر گرانت که جانورشناس بود او را به مطالعهٔ طبیعت علاقمند کرد. با نفوذی که او داشت داروین برخی از جانداران کرانهٔ دریا را مورد آزمایش قرار داد و همچنین گونه های نادری از سوسکهای بریتانیایی را جمع آوری کرد.

در سال ۱۸۲۷، در کالج کریست در کمبریج ثبت نام کرد، و برای مرور آثار کلاسیک یک سال در خانه ماند، و در سال ۱۸۲۸ وارد دانشگاه شد. با شور و شوق به زندگی در دانشگاه پیوست و برای دریافت مدرک سعی و تلاش بسیار کرد، و اوقات فراغتش را به تیراندازی، اسبدوانی، کارت بازی و جمع آوری سوسک گذراند.

خود او می گوید: «هیچ سرگرمی ای در دانشگاه به اندازهٔ جمع آوری حشرات برایم جذاب و رضایت بخش نبود. تنها علاقه به جمع آوری بود و بس، چرا که من آنها را تشریح نمی کردم، و خصوصیات ظاهریشان را با توصیفی که در کتابها آمده بود مقایسه نمی کردم، بلکه همین طوری برایشان اسم می گذاشتم. اشتیاقم را برایتان شرح می دهم. یک روز که سرگرم بریدن و شکاندن پوستهٔ چند درخت کهنسال بودم، دو نوع حشرهی نادر یافتم، و هر کدام را در یکی از دستهایم گرفتم، سپس سومین نوع را که تاکنون ندیده بودم دیدم، نتوانستم از آن بگذرم، برای همین آن حشره را که در دست راستم بود سریع در دهانم گذاشتم، افسوس! این حشره مایعی بسیار تلخ به دهانم ترشح کرد که زبانم را سوزاند و مجبور شدم تفش کنم، که گم شد، حشره سوم هم همینطور»

وقتی در کمبریج بود به مطالعهٔ زندگی هامبولت [۳] برآمد، او در مقام یک طبیعت شناس از آتش اشتیاق تاریخ طبیعی و سفر کردن می سوخت، حسنی شروع کرد به جمع آوری همراهانی برای دیدن جزیرهٔ تنریف. در این زمان رابطهٔ بسیار دوستانه ای با هنسلو، استاد گیاه شناسی برقرار کرد. در واقع او در کمبریج به همکار افتخاری هنسلو» مشهور شد.

هنسلو، داروین را به کرسی استادی زمین شناسی ترغیب کرد، و همو بود که همراهی او را در مقام طبیعت شناس در سفر بیگل[۴] میسر کرد. بیگل یک کشتی دو دکسله بود که برای مساحی سواحل آمریکای جنوبی مورد بازسازی و مرمت قرار گرفته بود، و در سال ۱۸۲۶ توسط کاپیتان کینگ برای انجام «گاه سنجی دور دنیا» کارش را آغاز کرد.

داروین پس از دریافت نامه ای از جانب هنسلو برای عضویت در بیگل، از ولز شمالی که به تور زمین شناسی رفته بود به کشور بازگشت. هنسلو نوشت: «در مورد احتمال عدم صلاحیت کوچکترین شک و تردیدی به خود راه نده. چون من مطمئن هستم و به تو اطمینان می دهم تو همان کسی هستی که دنبالش هستند. پس از خودت مطمئن باش که دوست مهربان و مجری قانونت بر شانهٔ تو می زند.»

پدر داروین با این پیشنهاد مخالفت و نارضایتی اش را اعلام کرد، اما دایی اش پوشیا ودوود، پسر سفالگر بزرگ از این پیشنهاد استقبال کرد، و عاقبت رابرت داروین برنده میدان شد.

سپیده دم روز بعد چارلز راهی کمبریج شد و در آنجا هنسلو را دید، و بعد برای دیدن فیتز روی عازم لندن شد. همین ناخدای پرتلاش بود که بعدها یکی از مخالفان سرسخت فرضیهی داروین شد، و همواره تأسف می خورد چرا به طور غیرمستقیم باعث و بانی ایجاد چنین فرضیه ای بوده.

مسلم این است که او در تمام زندگی از چارلز متنفر بود، و از آن جایی که می شود گفت یکی از دانشجویان جغرافی هنسلو بود مدام به او شکایت می کرد که شک دارد کسی با دماغی مثل دماغ چارلز، که، اتفاقا، یکی از اعضای چشمگیر چهره اش بود، بتواند چنین انرژی و ارادهٔ محکمی برای سفر دریایی داشته باشد. اما چارلز بعدها نوشت: «اما من فکر می کنم او بعدها خودش خوشحال شده بود که دیده بود دماغ من آن طور هم که نشان می دهد نیست و غلط انداز است.»

چارلز داروین بی آنکه پولی دریافت کند راهی این سفر شد، و در ۲۷ دسامبر سال ۱۸۳۱، بیگل، تحت فرمان ناخدا فینز روی، سفر دریایی اش را به سمت جنوب آغاز کرد.

این سفر پنج سال طول کشید، و بیگل علاوه بر مساحی آمریکای جنوبی از جزایر کالاپاگوس، جزیرهی تاهیتی، استرالیا، نیوزیلند، تاسمانی، جزایر مالدیو، موریشس، سنت هلن، جزایر کیپ ورد، و آزور دیدن کرد. داروین با مجموعه ای بسیار عالی و دانش عملی جغرافیایی و جانورشناسی به کشورش بازگشت. مطالعهی او در مورد فسیلهای آمریکای جنوبی و زندگی منحصربه فرد پرندگان در جزایر کالاپاگوس، و همچنین درک این مطلب که تمام جانداران دارای اتکای متقابل هستند، تفکراتش را به سوی تکامل سمت و سو داد.

چارلز می گوید: «سفر بیگل مهمترین اتفاق تمام زندگی ام بوده، و حرفه ام را تعیین کرده است. من همواره احساس می کنم همین سفر دریایی بود که برای نخستین بار واقعأ ذهن مرا پروراند و تعلیم داد؛ و باعث شد من به طور تنگاتنگ در مورد شاخه های تاریخ طبیعی به بررسی و تحقیق بپردازم، و به همین علت بود که نیروی مشاهده با وجودی که همیشه کاملا نیرومند بود در من قوت گرفت».

او بالافاصله پس از بازگشت از سفر به انتشار نتایج کارش در سفر دریایی بیگل برآمد و در سال ۱۸۳۸ به دبیری انجمن زمین شناسی منصوب شد، و سه سال در این سمت باقی ماند

در ماههای نخست سال ۱۸۳۹، داروین با اما وجوود، دختردایی اش، یوشا ازدواج کرد، و در لندن زندگی اش را آغاز کرد، اما ناخوشی مستمر او را مجبور ساخت از این شهر به مکانی آرام برود. در سال ۱۸۴۲ به داون در کنت نقل مکان کرد. می نویسد: «تنها خوبی که دارد روستایی بودنش است. به گمانم تا حالا در شهرستانی به این ساکتی نبوده ام.»

بیماری او بیشتر مشکل سوءهاضمه بود، که تمام عمر همراهش ماند، ولی با این حال عادت داشت بیماریش را پنهان کند. به کار در خلوتگاهش در داون کاملا خو گرفته بود تا این که سرانجام سلامتی اش را کاملا از دست داد، و سپس برای تمدد قوا به تعطیلاتی کوتاه مدت رفت و خودش را برای یک دورهٔ کاری دیگر آماده کرد.

اولین سالهایی را که در داون بود صرف خلق آثارش در مورد جزایر آتشفشانی و زمین شناسی آمریکای جنوبی، و همچنین رسالهای ارزشمند در مبحث بارناکلها کرد، اما در عین حال مشغول طرح ریزی و پیش نویس فرضیه اش در مورد تکامل هم بود.

مقاله ای که در سال ۱۸۳۴ در مجله اش آورد نشان می دهد نخستین سالهای زندگی اعتقادات بنیادگرایانه داشته

(…این حدس و گمان خیلی هم بعید به نظر نمی آید که کمبود حیوانات در این کشور شاید برای آن باشد که از وقتی این کشور سراز دل دریا بیرون آورده تا کنون هیچ جانوری بر آن تکوین پیدا نکرده است….)

اما در سال ۱۸۴۲ نظریهٔ انتخاب طبیعی را در پیش نویسی سی صفحه ای به طور خلاصه نوشت. مطالعاتش در مورد آثار مالتوس در مورد جمعیت، در سال ۱۸۳۸، بر نتایج مشاهداتی که بدست آورده بود تأثیر گذاشت. دو سال بعد این رسالهٔ مختصر را به رسالهای دویست و سی صفحه ای بسط داد. از آن پس شروع به جمع آوری مدرک و نشانه کرد و آزمایشاتی طاقت فرسا انجام داد: اسکلت پرندگان را از نو ساخت، آزمایشات جفتگیری را بر روی کبوتر انجام داد، به تحقیق و تفحص در مورد انتشار دانه ها پرداخت: در تمام این مدت با دوستانش، لیل، زمین شناس مشهور، و هوکر، و آساگری گیاه شناس مکاتباتی ارزشمند داشت. سرانجام در سال ۱۸۵۶، لیل از او خواست بافته هایش را منتشر کند، لذا داروین کار نگارش را آغاز کرد.

یک روز او از سوی ایالتهای مالی نامه ای دریافت کرد. این نامه از سوی طبیعیدان و جهان پژوه مشهور انگلیسی، آلفرد راسل والاس بود، همراه با مقاله ای که دقیقا همان فرضیه ای را که خودش بر رویش کار کرده بود به طور کاملا مبسوط شرح داده بود. داروین می نویسد: «هیچ وقت شاهد چنین تقارن خارق العاده ای نبودم. اگر والاس نسخهٔ کوتاه دست نویس مرا، که در سال ۱۸۴۲ نوشته بودم، در دستش بود، امکان نداشت چکیده ای بهتر از این می نوشت!»

این رویداد تازه، داروین را گیج و مبهوت کرد. والاس در مورد این اثر چاپ شده چیزی نگفته بود، ولی داروین احساس می کرد حال که می داند او هم چنین تحقیقی را انجام داده، اگر بی درنگ نتایج کارش را به چاپ برساند فریبکاری کرده است. این موضوع را به دوستانش لیل و هوکر محول کرد.

آنها به این نتیجه رسیدند که تقارن چاپ فرضیات این دو نفر منصفانه ترین راه برای رهایی از این تنگناست: مقالهٔ والاس خوانده شد، و همراه آن مقاله ای که داروین برای آساگری نوشته بود، به تاریخ سپتامبر ۱۸۵۷، که حاوی طرح کلی فرضیه اش، و چند سطر از مقالهی خلاصه اش در سال ۱۸۴۴ بود مطرح شد

داروین حال مشغول کار بر روی کتابش بود، اما کار به سختی و آهستگی پیش می رفت. او عاشق آزمایش کردن بود، اما از نوشتن تنفر داشت، و ناخوشی مداوم کارش را مختل می کرد. اما سرانجام کتابش را به پایان رساند. یازدهم سپتامبر ۱۸۵۹ نوشت: «آه، خداوندا! آرامشی که در ذهن و بدنم احساس می کنم تمام موضوع را از صفحهٔ ذهنم زدوده است.»

او مثل همیشه نتایج کارش را با دلشوره و عدم اعتماد به نفس بسیار به چاپ رساند و در نسخه ای پیش نویس نوشت: «وقتی به کسانی فکر می کنم که سالها روی یک مطلب مطالعه می کنند، و خودشان را متقاعد می نمایند که دکترین احمقانه اشان حقیقت محض است بعضی اوقات کمی احساس ترس می کنم، نکند خودم هم از آن آدمهای مجنون باشم»

اصل انواع در ۲۴ نوامبر ۱۸۵۹ به چاپ رسید، و تمام ۱۲۵۰ نسخهٔ آن در همان روز انتشار به فروش رسید. این کتاب طوفانی از مجادلات در پی داشت. خانواده های مذهبی که به کتاب تکوین اپیدایش) و خلقت خاص اعتقاد راسخ داشتند، این کتاب را شدیدا مورد حمله قرار دادند، و دانشمندان هم به دفاع از آنها پرداختند. این جنگ سالها ادامه داشت، اما داروین در میان کسانی که به حمایتشان نیاز داشت طرفداران خود را یافت.

برای هوکر نوشت که او از دیدن کسانی که به فرضیه اش گرویدند «شگفت زده شده و شادمان» است، و در ادامه فهرستی از اسامی کسانی که این حقیقت را پذیرفته اند ارائه داد که جمعیتی خیره کننده را تشکیل می دادند.

زمین شناسان: لیل، رامسی، جولز، راجرز جانورشناسان و دیرین شناسان: هاکسلی، لاباک، جنینز، (به میزان بسیار زیاد)، سرل ورود فیزیولوژیستها: کارپنتر، سراج هاند (به میزان بسیار زیاد). گیاه شناسان: موکر، واتسون، آساگری (به میزان بسیار زیاد)، دکتر بوت (بسیار زیاد)، توایتس اواخر ژوئن ۱۸۶۰ بود که شگرفترین رویداد با انتشار کتاب در گردهمایی انجمن مشهور بریتانیا در آکسفورد به وقوع پیوست. در این گردهمایی، که چارلز حضور نداشت، دشمنان فرضیهٔ او با برنامه ای از پیش تعیین شده بر آن تاختند، و اسقف بدنام، ویلبرفورس، از آکسفورد، که به امام صابونی» مشهور بود، رهبری این حملات شدید را بر عهده داشت. اما هوکر و هاکسلی برای حمایت از چارلز بر سکو رفتند. جوش و خروشی عظیم به پا خاست. شاهدان عینی چنین می گویند که، «سالن سخنرانی ای که برای گفتگو در نظر گرفته شده بود برای حضار بسیار کوچک بود، لذا گردهمایی را به کتابخانهٔ موزه منتقل کردند، که آنجا هم قبل از آنکه مبارزان وارد شوند داشت از شدت جمعیت منفجر میشد.»

اسقف مجلس را در دست گرفت و نیم ساعت تمام با حال و هوایی بی نظیر، با بی انصافی تمام یاوه گویی کرد. با تسلطی که بر موضوع صحبتش داشت آشکار بود او را کاملا پخته اند و خودش در ابتدا چیزی از این موضوع نمی دانسته.» در پایان سخنرانی به سمت هاکسلی رفت، کنارش نشست، و با لبخندی طعنه آمیز پرسید که، فکر می کند از طرف پدربزرگش میمون است یا مادربزرگش پس از این متلک کودکانه سخنرانی اش را با اعلام این که نظرات چارلز با مکاشفات انجیل در تناقض است به پایان رساند. سپس در حالی که از کردهای خود شادمان بود، در میان تشویقهای روحانیون بسیاری که حاضر بودند و بانوانی که برایش دستمال تکان می دادند نشست.

هاکسلی هم که حین سخنرانی این اسقف مشت بر زانو می کوفت و می گفت: «خدا او را به چنگ من انداخته، اکنون ساکت و منتظر بود، در حالی که حضار از هر سو نامش را صدا می زدند، چرا که رئیس انجمن او را برای سخنرانی فرا خوانده بود، او با لحن نافذ همیشگی خود گفت: «من فقط برای علم است که در این جا حضور دارم و مطلبی نشنیدم که به موکل محترمم آسیبی رساند.» و پس از آن که نشان داد اسقف در این بحث چقدر نالایق بوده است، به موضوع خلقت پرداخت. شما می گویید که پیدایش، خالق را نفی می کند. اما شهادت می دهید که خداوند شما را خلق کرده است و با این حال آگاهید که در اصل ذره ای ناچیز از ماده ای بودید که از سر این جامدادی طلا هم کوچکتر است.» سرانجام پاسخ دندان شکن مشهورش را در ارتباط با این موضوع که اجداد انسان میمون است با رجوع به اجداد «سام صابونی»، ساموئل ویلبرفورس داد و گفت: «من که ترجیح می دهم اجدادم میمون باشند، و برایم اصلا شرم آور نیست چنین اصل و نسبی داشته باشم. اما احساس شرم می کنم که از تبار کسی باشم که مواهب تمدن و شیوایی کلام را برای تعصب و جهالت به لجن میکشاند.» بلافاصله جوش و خروشی برپا شد. اسقف مثل همهٔ وقتهایی که مورد حمله قرار می گرفت، لبخندی چاپلوسانه برلب نشاند، و در این میان حضار همگی به پا خاسته بودند، اعتراض می کردند و هورا می کشیدند. لیدی بروستر در این بین غش کرد. پس از چندی او را بیرون بردند و این غش کردن باعث شهرت او شد. از سوی روحانیان عالی رتبه غریر فریادهایی خصمانه به گوش می رسید.

سرانجام پس از آنکه دوباره نظم برقرار گشت، معلوم شد سخنرانی بعدی کسی نیست جز دریاسالار فیتز روی (که در آن زمان به این منصب رسیده بود)، او مدام خودخوری می کرد به طور غیرمستقیم در این ارتداد وحشتناکی که باعث و بانی اش دست پروردهی خودش بود مقصر است. او در حالی که انجیل را در هوا تکان می داد به حقانیت و مرجعیت خلل ناپذیر آن گواهی داد.

پس از این دریاسالار دلاور و یکی دو سخنران دیگر، هوکر که از قرار معلوم می پنداشت هاکسلی با وجودی که ناخواسته یکی از حضار را به حال غش انداخته، به قدر کفایت تأثیرگذار نبوده است، وظیفهٔ خود دانست که در آن روز برای رهایی از این تنگنا کاری انجام دهد. و عاقبت، لااقل به خیال خودش، در میان آن تشویقهای مکرر، «آن سام دهاتی» را له ولو رده کرد. بعدا برای چارلز تعریف کرد: «هنوز چند کلمه از آن دهان کریه المنظر بیرون نیامده بود که در هم کوبیدمش؛ و بعد در ادامه به گفته افزودم که: ۱) او اصلا کتاب تو را نخوانده، و ۲) او کاملا از اصول علم گیاهان بی اطلاع است. سام دهانش را بست و خفه شد – و در پاسخ لام تا کام حرف نزد، گردهمایی هم بلافاصله به انجام رسید، و تو برندهای این نبرد چهارساعته شدی.)

در حینی که طوفان شدت داشت، داروین به آرامی بر روی بسط نظریه اش کار می کرد، اما مطالعه تنها به این موضوع محدود نمی شد. او بیشتر وقتش را صرف تحقیقات بر روی گیاهان می کرد، و در سال ۱۸۶۲ کتابش را که در مورد بارورسازی ارکیده بود به چاپ رساند. دو سال بعد هم کتابی تحت عنوان رشد و عادت گیاهان رونده منتشر کرد.

اولین شرح فرضیهٔ تکامل، و کتابی تحت عنوان تنوع حیوانات و گیاهان با اهلی کردن را در سال ۱۸۶۸ مطرح کرد و آن را با کتاب تبار انسان (۱۸۷۱) ادامه داد. در این کتاب او انسان را اشرف مخلوقات نمی داند، او را از نژاد اجداد حیوانی می داند پسرمو و چهار دست که به گروهی از میمونهای انسان نمایی تعلق دارد که اجدادشان به شامپانزه، او رانگوتان، و گوریل برمی گردد. وی همچنین فرضیهی انتخاب جنسی اش را بسط و گسترش داد. فرضیانی که او در تبار انسان مطرح کرده به طور جهانی مورد پذیرش واقع نشده است.

داروین در سال ۱۸۷۲ برای تکمیل تکامل، کتاب ابراز احساسات در انسان و حیوانات را به رشتهٔ تحریر درآورد. برای آنکه از خود یادگاری بر جا گذارد بیشتر آثار مکتوبش را در مورد موضوعات گیاهان نوشت.

او تا پایان عمر بی وقفه کار کرد. روزها را به استراحت و کار تقسیم می کرد، و طبق برنامه ای منظم به کار می پرداخت. با تمرکز بر این نکته که با توجه به چیزهایی که به راحتی از دید انسان می گذرد می توان از سطح مردم عادی فراتر رفت

او وقت استراحتش را به خواندن رمان می گذراند و همواره اتمام رمان نویسها را دعا می کرد، به شرط این که داستانهایشان انتهایی شیرین داشته باشد.

اما پایان داستان زندگی خودش در ۱۹ آوریل سال ۱۸۸۲ در داون رقم خورد، جهان علم برای فقدان این اندیشمند که تمام مفهوم جهان را برای انسان تغییر داد به سوگ نشست.

 

[۱] Charles Robert Darwin

[۲] Historie des Animax Vertebres

[۳] Humboldt: الکساندر فون هامبولت، دانشمند آلمانی.

[۴] Beagle


 
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.