چارلز داروین، زیستشناس و زمینشناس انگلیسی و توسعهدهنده اندیشه فرگشت

چارلز داروین (زاده ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ انگلستان – درگذشته ۱۹ آوریل ۱۸۸۲، انگلستان) زیستشناس و زمینشناس انگلیسی بود که بیش از هر چیز برای یافتههایش در زمینهٔ دانش فرگشت شناخته میشود. نظریه او میگوید همهٔ گونهها دارای نسب مشترک هستند. امروزه این نظریه در میان دانشمندان پذیرفته شدهاست و یکی از مفاهیم بنیادی زیستشناسی بهشمار میآید
سال ۱۸۳۱، چارلز داروینِ بیست و دو ساله، که سرگرم کارآموزی الهیات بود تا به جامعهی روحانیون کلیسا بپیوندد، تدراک سفری تاریخی را میدید. روز۲۷ دسامبر همان سال، داروین در بندر پلیموث(۱۲۲)، واقع در سواحل جنوبی انگلستان، سوار بر کشتی اچ ام اس بیگل(۱۲۳) شد تا رهسپار سفری شود که نزدیک به پنج سال طول کشید. کشتی اچ ام اس بیگل، که فرماندهی آن را کاپیتان فیتزروی(۱۲۴) به عهده داشت، مجهز به ده عراده توپ، و متعلق به نیروی دریایی پادشاهی بریتانیا بود. پدر و پدربزرگ داروین، هردو از طبیبان سرشناس بودند؛ او چهارگوش بودن صورتش را از پدری خوشسیما، و رنگ روشن پوست چهرهاش را از مادر به ارث برده بود، و مانند اکثر اجدادش، ابروهایی پُرپشت و آویزان داشت. داروین تلاش کرده بود که در دانشکده پزشکی دانشگاه ادینبورو(۱۲۵) تحصیل کند، اما به گفتهی خودش: «به خاطر وحشتی که از فریادهای کودکانی که در اتاق عمل، و در میان خون و خاک اره، با کمربندهای چرمی به تخت بسته میشدند،» از ادامهی تحصیل در رشتهی پزشکی منصرف شد، و برای مدتی به رشتهی الهیات دانشگاه کرایست(۱۲۶) در شهر کمبریج روی آورد. اما اشتیاق و استعداد داروین بسیار وسیعتر و فراتر از قلمروی الهیات بود.
داروین، در اتاقکی نیمهتاریک، در طبقهی فوقانی دکان دخانیاتفروشی خیابان سیدنی(۱۲۷)، سرِ خود را با جمعآوری مجموعهای از انواع سوسکها، مطالعهی گیاهشناسی و زمینشناسی، و آموختن هندسه و فیزیک گرم میکرد، و مشتاقانه در بحثها و گفت و شنودهای مربوط به آفریدگار، مداخلهی الهی، و خلقت حیوانات شرکت میکرد. بیشتر از الهیات و فلسفه، به تاریخ طبیعی ــ مطالعهی علمی و روشمند عالم هستی ــ کِشش داشت و نزد روحانی ارشدی به نام جان هِنزلو(۱۲۸) کارآموزی میکرد. هِنزلو، گیاهشناس، زمینشناس، و بنیانگذار و مدیر باغ گیاهشناسی کمبریج(۱۲۹)، و موزهی بزرگ تاریخ طبیعی در فضای باز بود؛ و در همین موزه بود که داروین برای نخستینبار، و تحت نظارت و هدایت هِنزلو، روشهای گردآوری، شناسایی، و دستهبندی گونههای مختلف گیاهان و جانداران را آموخت.
در دوران تحصیل، دو کتاب مشخص، نیروی تخیل و اندیشهی داروین را مشتعل کردند: اولی رسالهی الهیات طبیعی(۱۳۰)، تألیف ویلیام پِیلی(۱۳۱)، کشیش پیشین ناحیهی دالستون(۱۳۲) بود، که در سال ۱۸۰۲ منتشر شده بود. در این کتاب، پِیلی بحثی را پیش میکشید که طنین سنگینی در ذهن داروین ایجاد میکرد: مردی را تصور کنید که حین گشت و گذار در بوتهزاری، نگاهش به یک ساعت مچی میخورد که روی زمین افتاده بود؛ مرد، ساعت را از زمین برمیدارد و خوب آن را ورانداز میکند، و سخت تحت تأثیر قطعات و چرخهای کوچک و ظریفی قرار میگیرد که میچرخیدند و عقربههای ساعت را به حرکت درمیآوردند؛ آیا این به دور از منطق بود که مردِ کنجکاو بپندارد که این ماشین نفیس زمانگو را یک ساعتسازِ ماهر ساخته باشد؟ به گمان پِیلی، همین منطق را میشد برای جهان طبیعی هم به کار گرفت، زیرا تنها با نگاهی گذرا به ساختمان ظریف و پیچیدهی موجودات زنده و اندامگان انسان «محوری که سر روی آن میچرخد، عضلاتِ مفصل ران، و غیره» ما را به سوی این واقعیت هدایت میکند که تمام جانداران روی این کرهی خاکی را طراحی بینهایت حاذق و زبردست خلق کرده است، یک ساعتسازِ الهی: یعنی خداوند.
کتاب دوم، با عنوان گفتمان مقدماتی در باب فلسفهی طبیعی(۱۳۳)، تألیف اخترشناس بریتانیایی، جان هِرشل(۱۳۴)، بود، که نقطهنظرات کاملاً متفاوتی را ارائه میداد. هرشل میپذیرفت که جهان طبیعی، در نظر اول، بسیار پیچیده و بغرنج به نظر میرسد، اما بنا بر استدلال وی، علم میتوانست هر پدیدهی به ظاهر پیچیدهای را به یک جفت علت و معلول تقلیل دهد: حرکت، نتیجهی نیرویی است که به شیئی وارد میشود؛ انتقال انرژی، تولید گرما میکند؛ و ارتعاش هوا، صدا تولید میکند؛ به گمان هِرشل، پدیدههای شیمیایی، و نهایتاً زیستشناختی را هم میشد با تحلیل «علت و معلول»هاشان شناخت و توضیح داد.
هِرشل، به ویژه، به حل معمای خلق اندامگان زیستشناختی علاقهمند بود و ذهن منظم و تحلیلگرش این مسئله را به دو مؤلفهی بنیادی آن تقلیل داد: اولی، مسئلهی خلق حیات از بیحیات (یعنی هیچ) بود. در این حیطه، او نتوانست خودش را متقاعد سازد که دکترین خلقت الهی چالشپذیر است. او نوشت: «صعود به منشاء وجود و گمانهزنی پیرامون اسرارِ خلقت، در اندیشه و حیطهی کار فیلسوف طبیعی نمیگنجد.» به سخن دیگر، رفتار اندامگان و جانداران را میشد با قوانین شیمی و فیزیک انطباق داد، اما درک معمای خلقت هرگز با استفاده از این قوانین امکانپذیر نبود. به نظر میرسید خداوند آزمایشگاه نُقلی و تَر و تمیزی را در باغ عدن در اختیار حضرت آدم گذاشته بود، اما سَرَک کشیدن از دیوارهای باغ را برایش ممنوع کرده بود.
مسئلهی دوم، که هرشل به آن میاندیشید، حلشدنیتر بود: پس از آن که حیات آفریده شد، چه فرآیندی موجب شد تا این تنوع و گونهگونی در جهان طبیعی شکل بگیرد؟ برای مثال، آیا گونههای جدید از گونههای موجود پدید آمدند؟ انسانشناسانی که تاریخ زبانها را مطالعه میکردند، به این نتیجه رسیده بودند که زبانهای قدیمی، به واسطهی تغییر و تحول واژگانشان در طول زمان، به زبانهای جدیدتر تبدیل شده بودند.
ریشهی واژههای زبانهای لاتین و سانسکریت را میشد در تغییرات و دگرسانی یکی از زبانهای باستانی هندی ـ اروپایی یافت، و زبانهای انگلیسی و فلمیش(۱۳۵) هم ریشهی واحدی داشتند. از سوی دیگر، زمینشناسان هم مطرح کرده بودند که شکل فعلی کرهی زمین ــ صخرهها، گودیها، آبها، و بلندیها ــ همگی ناشی از تغییرات و دگرسانیهای ساختارهای پیشین بودهاند. هِرشل نوشت: «آثار باقیمانده از ادوار گذشته، حاوی نشانههایی محونشدنی هستند که میتوان از آنها تفسیرهای هوشمندانهای به دست آورد.» این تفکر، نشانهای از یک بصیرت روشنگرانه بود: اکنون، هر دانشپژوهی میتوانست با معاینهی آثار باقیمانده از ادوار گذشته، به شناختی از وضع حال و آینده برسد. هِرشل به تحلیل درستی از راز منشاء گونههای جانداران نرسید، اما پرسش صحیحی را مطرح کرد و آن را سرِّ اسرار نامید.
دانشِ تاریخ طبیعی، که ذهن و حواس داروین را در کمبریج به شدت درگیر کرده بود، قرار نبود به این زودیها پرده از سّرِ اسرار هِرشل بردارد. برای یونانیهای باستانی به شدت نکتهسنج و کنجکاو، مطالعهی موجودات زنده، ارتباط تنگاتنگ با شناخت منشاء عالَم طبیعی داشت؛ اما مسیحیان قرون وسطی تشخیص داده بودند که این گونه پرسشها فقط به نظریههای ناخوشآیند (و بعضاً خطرناک) منجرمیشدند. از نگاه آنها، طبیعت خلقتِ خالق یکتا بود ــ و تاریخنگاران طبیعی برای اینکه بتوانند بدون خطر با دکترین خلقت از دیدگاه مسیحیت، سازگار باقی بمانند، ناگزیر بودند که اسرارِ طبیعت را در قالب سفر پیدایش(۱۳۶) روایت کنند.
برای آنها، هر نگرشِ تشریحی از طبیعت ــ شناسایی، نامگذاری، و دستهبندی نباتات و حیوانات ــ کاملاً موجه و پذیرفتنی بود، اما رشتهی تاریخ طبیعت دستخوش انحراف و خدشه شد، و در حالی که بحث دستهبندی گیاهان و حیوانات با پیشرفتهای قابل توجهی روبرو میشد، پرسشهای مربوط به منشاء (خاستگاه) جانداران به حاشیههای ممنوعه رانده میشدند و بیپاسخ میماندند. به این ترتیب، مطالعهی تاریخِ طبیعی، در حصار مطالعهی طبیعت بدون تاریخ، حبس شد.
این نگرشِ ثابت و ایستا از طبیعت، داروین را سخت آزار میداد. به باور او، تاریخنگارِ طبیعی باید میتوانست حالات جهان طبیعی را با شناخت علتها و معلولها تشریح کند ــ به همان صورتی که یک فیزیکدان میتوانست از همین راه، ماهیت حرکت یک توپ در هوا را تشریح کند. خمیرمایهی نبوغ فورانی داروین در این بود که او توانست طبیعت را، نه به عنوان واقعیت، بلکه به عنوان فرایند، تسلسل رویدادها، و تاریخ تعریف کند، و مِندل هم درست از همین ویژگی برخوردار بود. جهش سرنوشتساز فکری این دو اَبَرمرد تاریخ، که مشاهده و تعمق در طبیعت دغدغهی بیامانشان بود، زمانی رخ داد که همان پرسش بیپاسخ را پیش کشیدند: طبیعت چگونه به وجود آمد؟ پرسش مندل جزء نگرانه بود: یعنی این که یک موجود زنده چگونه در بازهی یک نسل، اطلاعات را به اولادش منتقل میکرد؟ پرسش داروین، اما، کُل نگرانه بود: یعنی این که اطلاعاتِ مربوط به صفاتِ (ویژگیهای) موجودات زنده چگونه در زنجیرهی هزاران نسل، از نسلی به نسل دیگر انتقال مییافت؟ در طول زمان، این دو پرسش به همگرایی رسیدند، و ثمرهی این پیوند تاریخی، مهمترین آمیزش در زیستشناسی مدرن، و عمیقترین شناخت از معمای وراثت انسانی بود.
ماه اوت ۱۸۳۱، دوماه پس از فارغالتحصیل شدن از دانشگاه کمبریج، داروین نامهای از استادش جان هنزلو دریافت کرد مبنی بر این که یک سفر اکتشافی به آمریکای جنوبی به منظور نقشهبرداری از نیمکرهی جنوبی در پیش بود، و هیأت اعزامی نیازمند دانشپژوهی بود که بتواند در گردآوری نمونهها و گونههای گیاهی و حیوانی به آنها کمک کند. تا آن زمان، داروین حتا یک مقالهی علمی هم به چاپ نرسانده بود، اما خودش را برای همراهی در این سفر آماده میدید و از آن استقبال کرد؛ به قول خودش، «نه به عنوان یک طبیعتشناس برجسته، بلکه بیشتر به عنوان یک کارآموز علمی؛ شخصی واجد شرایط لازم و کافی برای گردآوری، مشاهده، و یادداشت هرچه که ارزش یادداشت کردن داشت»، یعنی همهی مطالبی که قرار بود بعداً زیر عنوان «تاریخ طبیعی» به چاپ برسند.
روز۲۷ دسامبر۱۸۳۱، کشتی اچ ام اس بیگِل با هفتاد و سه سرنشین، لنگر از آب بیرون کشید و آرام آرام در جهت جنوب، به مقصد جزیرهی تِنِریف(۱۳۷) به حرکت درآمد، و اوایل ژانویه، به نزدیکیهای دماغه وردی(۱۳۸) رسید. کشتی از آنچه که داروین انتظارش را داشت کوچکتر بود، و باد سرد و آزاردهندهای که میوزید کار کردن روی عرشه را بسیار دشوار میساخت؛ امواج خروشان و بیوقفهی دریا هم سکون و آرامش را از کشتی و ساکنان آن سلب میکردند. داروین احساس تنهایی میکرد، نحیف شده بود، و حالتِ تهوعِ دائمی داشت. آب بدنش کم شده بود و رژیم غذاییاش عمدتاً از نان و مَویز خشک تأمین
میشد. اما در همان حالت وخیم، در یکی از روزهای ماه دسامبر، داروین
نخستین خاطراتش را در دفتری که برای همین منظور آماده کرده بود، به رشتهی تحریر درآورد. روی تختی که برای او در کنار نقشههای سفر تدارک دیده بودند، داروین با کتابهایی که همراه آورده بود میکوشید روزهای سخت و عذابآورش را سپری کند: مجموعهی اشعار بهشت گمشده(۱۳۹)، اثر جان میلتون(۱۴۰)، که احساس شاعرانهی آن درست برعکس وضعیتی بود که او در کشتی با آن دست به گریبان بود؛ و کتاب اصول زمینشناسی(۱۴۱)، که چارلز لایل(۱۴۲) بین سالهای ۱۸۳۰ و ۱۸۳۳ به چاپ رسانده بود.
در میان همهی کتابهایی که با خود آورده بود، نوشتههای لایل تأثیر عمیقتری در ذهن داروین به جای گذاشت. لایل در این کتاب استدلال کرده بود (و استدلالی به غایت جسورانه برای آن زمان) که نقوش و چینهبندی ساختارهای پیچیدهی زمین، حاصل کار میلیونها سال فرآیندهای کُند طبیعی، از قبیل، فرسایش تدریجی، رسوب، و نشست لایههای زمین بود، و دست ناپیدای الهی نقشی در پیدایش آنها نداشت. در همین راستا، لایل، روایت کتاب مقدس، از وقوع سیلی سهمگین و بنیانکن را رد میکرد و معتقد بود که به جای یک سیل، میلیونها سیل، و آن هم در طول صدها میلیون سال در زمین جاری بودهاند. همچنین شکل کروی کرهی زمین، نه به تک اشارهای از سوی خالق مطلق، بلکه در اثر تحولات تدریجی بیشمار که از دیرباز رخ داده بودند (و هنوز هم رخ میدهند) ایجاد شده بود. برای داروین، انگارهی مرکزی لایل ــ اینکه نیروهای طبیعی گوناگون مسئول شکلگیری و بازشکلگیری زمین، به مثابهِ نوعی پیکرسازی عظیم و دائمی، میباشند ــ به شدت جذاب بود و حس کنجکاوی او را تحریک میکرد. ماه فوریه ۱۸۳۲، داروین که به قول خودش، «همچنان در عذاب و حالت تهوعِ دائمی» به سر میبرد، سوار بر کشتی بیگِل از خط استوا عبور کرد و وارد نیمکرهی جنوبی شد. اکنون جهت باد تغییر کرده بود و جریان امواج آب نیز، به تبع
آن، جهتی تازه پیدا کرده بود؛ اینجا دنیای تازهای در انتظار داروینِ جوان و ذهن کاوشگر او بود.
همان گونه که استادان و پیشکسوتان داروین پیشبینی کرده بودند، او نمونهبردار و مشاهدهگر کمنظیری از آب درآمد. در حالی که بیگِل آرام آرام در نزدیکی سواحل شرقی آمریکای جنوبی میخرامید و شهرهای مونته ویدو(۱۴۳)، باهیا بلانکا (۱۴۴)، و پورت دزیره(۱۴۵) را پشت سر میگذاشت، داروین از هر فرصتی برای پیاده شدن استفاده میکرد و ساعتها در ساحل، در جنگلهای انبوه و بارانی، و بر فراز صخرههای مرتفع، به گردآوری اسکلت جانداران، گیاهان متنوع، پوستههای درختان، سنگریزه، و انواع صدفها میپرداخت. در طول این سفر، او آن قدر نمونه جمع کرده بود که روزی با اعتراض ناخدا روبرو شد، اما موضوع پیگیری نشد. سرزمینی که داروین در آن پا نهاده بود، محمولهای بیش از نمونههای معمولی و پیش پا افتاده به او عرضه میکرد، از جمله سنگوارههای(۱۴۶) (فسیلهای) کهن، که داروین آنها را روی عرشهی کشتی پهن کرد و بررسی و مطالعهاش را از همان جا آغاز کرد. او روی عرشهی کشتی بیگِل، یک موزهی آناتومی تطبیقی به نمایش گذاشته بود.
ماه سپتامبر ۱۸۳۲، در حالی که داروین در نزدیکیهای پونتا آلتا (۱۴۷) مشغول اکتشاف صخرههای خاکستری و خلیج خاکِ رُسی پایین دست بود، به یک گورستان حیرتانگیز طبیعی برخورد. استخوانهای نسلهای منقرضشدهی پستانداران عظیم که در گوشهوکنار گورستان پراکنده بودند، منظرهای که نفس در سینهی داروین حبس کرد. او یکی از سنگوارهها را که فَک یک حیوان بود، از زمین برداشت، و یک هفته بعد برای کاوش بیشتر به همان مکان بازگشت. این بار، سنگوارهی جمجمهای که با سنگی از جنس کوارتز آمیخته بود، همراه خود برد. جمجمه، متعلق به نوعی مگاثریومِ(۱۴۸) منقرض شده، ماموتی کاهل ـ پستاندار(۱۴۹)، و بومی آمریکای جنوبی بود.
در طول همان ماه، داروین استخوانهای بیشتری را در لابهلای سنگریزهها و تختهسنگها پیدا کرد. در ماه نوامبر، او تکهای از جمجمهی پستاندار منقرضشدهی دیگری را به قیمت هیجده پنس(۱۵۰) از یک کشاورز اروگوئهای خریداری کرد. این پستاندار که از خانوادهی تاکسودانها (۱۵۱) بود، موجودی شبیه کرگدن با دندانهای فوقالعاده بزرگ بود که روزگاری در دشتها و مرغزارها زیسته بود. داروین نوشت: «اقبال عجیبی در کشف این موجودات به من رو کرده است. بعضی از این پستانداران، غولآسا، و خیلی از آنها کاملاً جدید هستند.» طی روزها و هفتههای بعد، او تکههای کوچکی از بقایای یک خوکچهی هندی، ورقههای زرهی متعلق به یک آرمادیلو(۱۵۲) که بیشباهت به تانک نبود، و استخوانهای متعددی از فیلهای بومی را گردآوری کرد، و سپس همهی این نمونهها را با دقت بستهبندی کرده و به انگلستان فرستاد.
در حین توقف بعدی، کشتی به انتهای جنوبی قاره آمریکا رسید، سپس با قوس نیمدایرهای از کنار تییرا دل فوئگو(۱۵۳) گذشت، و به راهش در مسیر شمال، به موازات کرانهی غربی قارهی آمریکای جنوبی، ادامه داد. سال ۱۸۳۵، کشتی، شهر ساحلی لیما در کشور پرو را ترک و به سمت جزیرههای دورافتادهی گالاپاگوس(۱۵۴) حرکت کرد. ناخدای کشتی، این مجمعالجزایر هیجده جزیرهای را این گونه توصیف کرد: «پُشتهها و بلندیهای سیاه و ملالانگیز… تودههای گداختهی آتشفشانی، شبیه به کرانههای دوزخ…» این جزایر، منزوی و دستنخورده، و خشک و پُر از سنگلاخ بودند؛ سوسمارهای ترسناک، لاکپشتان غولپیکر، و پرندگان عجیب و رنگارنگ در همه جا دیده میشدند. کشتی همهی این جزیرهها را یکی پس از دیگری بازدید کرد و داروین در هر فرصتی که دست میداد از کشتی پیاده میشد و در میان صخرههای سنگِ پایی، به گردآوری نمونههای پرندگان، گیاهان، و مارمولکها میپرداخت. غذای اصلی کاروانِ سفر، این روزها گوشت لاک پشت بود، و به نظر میرسید از این بابت کمبودی احساس نمیشد، چون هریک از جزیرهها گونههای متنوع و گاه منحصربهفردی از این حیوان را در دسترس میهمانان تازهوارد قرار میدادند. در یک بازهی پنجهفتهای، داروین لاشههای پرندگان متعددی از جمله سُهره (فِنچ)، مرغ مقلد آمریکای جنوبی، سیهپر (بومی آمریکای جنوبی)، سینهسرخ، چکاوک، آلباتروس، و همچنین انواع سوسمارهای درختی و دستچینی از گیاهان بومی را گردآوری کرد. حجم و وزن این نمونهها به حدی زیاد شده بود که صدای اعتراض ناخدا برای چندمین بار بلند شد.
ماه اکتبر، کشتی به سمت هِیتی(۱۵۵) حرکت کرد، و داروین، در اطاقک خصوصیاش، تمام وقتش را صرف واکاوی و بررسی نظاممند اجساد پرندگانی میکرد که تا آن روز گردآوری کرده بود. مرغان مقلد، به طور مشخص، تعجب او را برانگیخته بودند. در بین نمونههای این پرنده، دو یا سه گونهی کاملاً متمایز دیده میشدند، و داروین میدانست که هریک از این نمونههای متمایز از یک جزیره مشخص گردآوری شده و بومی آن جزیرهی خاص بود. روزی در حالتی شتابزده و بدون نقشهی قبلی، یادداشتی را در دفترش نوشت که درواقع یکی از مهمترین جملات علمی او در طول حیاتش بود: «هرگونهی این حیوان فقط در جزیرهی خودش یافت میشود و هر تغییری هم که میکند در همان جزیره ثابت میماند.» آیا این مشاهده در مورد حیوانات دیگر ــ مثلاً لاکپشتها ــ هم صدق میکرد؟ آیا هر جزیره، گونهی لاک پشت منحصربه فردی ــ یعنی مختص به آن جزیره ــ را سکنی میداد؟ روزی که داروین دست به کار شد تا لاکپشتها را مورد مطالعه قرار دهد، فرصتِ این کار از دست رفته بود، چون آشپز کشتی تمام نمونهها را سرخ کرده و به طرز باسلیقهای روی میز نهار همسفران کشتی چیده بود.
سرانجام، زمانی که پس از پنج سال سفر دریایی، داروین به انگستان مراجعت کرد، در میان تاریخشناسان طبیعی به شخصیتی نامدار تبدیل شده بود. مجموعهی عظیم سنگوارههایی که وی از آمریکای جنوبی به سوغات آورده بود، تکه تکه از جعبهها بیرون آورده شده و به نمایش گذاشته شدند. کارِ نگهداری، کاتولوگ کردن، و دستهبندی آنها بیدرنگ آغاز شد؛ این مجموعه به حدی متنوع بود که میشد از آن موزهای تأسیس کرد. نقاش و پوستآرای صاحبنام، جان گولد(۱۵۶)، مسئولیت دستهبندی پرندگان را به عهده گرفت. چارلزلایل، که به تازگی به ریاست انجمن زمینشناسان(۱۵۷) انتخاب شده بود، نمونههایی از مجموعههای داروین را حین سخنرانیاش در برابر انجمن به نمایش گذاشت. ریچارد اووِن(۱۵۸)، دیرینهشناسی که مانند یک بازِ نجیبزاده بالای سرِ تاریخشناسان انگلستان میچرخید، از کالج سلطنتی جراحان(۱۵۹) بریتانیا فرود آمد تا کارِ نامگذاری، راستآزمایی، و کاتالوگ کردن مجموعههای اسکلتها را آغاز کند.
در حالی که توجه گولد، لایل، و اووِن سخت به گنجینهی رهآورد داروین از آمریکای جنوبی جلب شده بود، داروین به سراغ مسائل دیگری رفت که ذهنش را رها نمیکردند. او فعلاً به جزییات توجه نداشت و در جست و جوی آناتومی عمیقتر، و حقایق کلانتر بود؛ به طبقهبندی و نامگذاری کمتر علاقه نشان میداد و این کارها از نگاه وی صرفاً راههای رسیدن به یک هدف معین بودند؛ نبوغ ذاتی او در کشف الگوها ــ نظامهای سازمانمند ــ بود؛ الگوهایی که نمونههای دستچینشده او را به سمتشان هدایت میکردند؛ نه در قلمرو پادشاهیها و راستهها، بلکه در نظمی که زیربنای دنیای زیستشناختی را پایدار میکرد؛ همان پرسشی که مِندل را در امتحان آموزگاریاش در شهر وین دچار سرگیجه و افسردگی کرده بود: این پرسش که «چرا جانداران به این شکل سازمان یافتهاند؟» اینک، در سال ۱۸۳۶، دغدغهی ذهنی داروین شده بود و خواب را از چشمان وی میربود.
دو کشف جالب، در همان سال توجه ناظران و کارشناسانِ تاریخ طبیعی را به خود جلب کرد: نخست این که، وقتی لایل و اووِن سنگوارهها را آزمایش و بررسی کردند، به یک الگوی زیرساختی در این نمونهها دست یافتند. این سنگوارهها عمدتاً متعلق به جانواران عظیمالجثه، اما منقرضشدهای بودند که اکنون جایشان را در همان جزیره، به جانورانی مشابه با جثهای کوچکتر، داده بودند. آرمادیلوهای غولپیکر، زمانی در پستی و بلندیهای همان جزیرهای پرسه زده بودند که حالا آرمادیلوهای کوچکتر در علفزارهایش میپلکیدند. پستانداران بسیار بزرگ، زمانی در همان جزیرهای زیسته بودند که اکنون پستانداران مشابهشان، با جثهای کوچکتر، زندگی میکردند. استخوانِ رانِ تنومندی که داروین در یکی از جزیرهها از زیرخاک بیرون کشیده بود، متعلق به نوعی لاما(۱۶۰) (شترِ بیکوهان آمریکای مرکزی) هماندازهی فیل بود، که نوع کوچکتر آن همین امروز هم در آمریکای جنوبی زندگی میکند.
اما کشف عجیب و غریب دوم، دستاورد گولد بود. اوایل بهار ۱۸۳۷، در یک خبر تکاندهنده، گولد به داروین اطلاع داد که همهی نمونههایی که داروین در نگاهی سطحی، آنها را از انواع مختلف پرندگان (سهره، چکاوک، سینهسرخ، طرقه، و غیره) و متعلق به خانوادههای متفاوت تشخیص داده بود، نتیجهگیری غلطی بوده است: گولد حالا یقین پیدا کرده بود که همهی سیزده نمونهی مورد مطالعه، درواقع، از یک خانواده، و همهی آنها از گونهی سُهره (فِنچ) بودند. نوکها، چنگالها، و پرهای این سیزده نمونه آن قدر متمایز بودند که فقط نگاه تیزبین کارشناسی مجرب، مانند گولد، میتوانست شباهت و یگانگی نهفتهی آنها را تشخیص دهد. چکاوکِ گردن باریک و نوک کوتاه، با سیهپرِگردنپهن و نوکمنقاری، هر دو از یک تیره و خانواده، و دگرسانان (گونهگونهای) یک گونهی پرنده بودند. چکاوک، به احتمال زیاد از میوهجات و حشرات تغذیه میکرد، و به همین دلیل به مرور زمان نوکاش به این شکل درآمده بود، و نوک فنچ هم به این دلیل تیز و کوچک شده بود که خوراکش را عمدتاً از دانههای ریز روی زمین، و لابهلای علفزارها، تأمین میکرد. جماعت مرغانِ مقلد هم که بومی هریک از جزیرهها بودند، از سه گونهی متمایز تشکیل میشدند.
در نهایت، همه جا فنچ، و فقط فنچ؛ گویی هر جزیره، دگرسان منحصربهفرد خودش را پرورش داده بود ــ یک پرندهی «بارکُد دار» برای هر جزیره.
داروین چگونه میتوانست این دو کشف را با هم تلفیق کند؟ رفته رفته طرح خام و کمرنگی از یک نظریهی تازه در ذهنش شکل میگرفت ــ مفهومی ساده، اما مختلکننده و بنیانشکن، که هیچ زیستشناسی تا آن روز جرأت واکاوی و سخن گفتن دربارهاش را به خود راه نداده بود: آیا ممکن بود همهی این سیزده گونهی پرندگان از خانوادهی فنچ بوده و سرمنشاء (یا جَدّی) واحد و مشترک داشته باشند؟ آیا ممکن بود آرمادیلوی کوچولوی امروزی، تیرهی همان آرمادیلوی غولپیکر منقرض شده باشد؟ لایل استدلال کرده بود که شکل و ساختار فعلی زمین، درواقع، برآمدِ تعامل نیروهای طبیعیای است که در طول میلیونها سال روی سطح و در درون این کره جریان داشته اند. سال ۱۷۹۶، فیزیکدان فرانسوی، پییرسیمون لاپلاس(۱۶۱)، استدلال کرده بود که حتا منظومهی شمسی فعلی نیز برآمد و معلول فرایند تدریجی سرد شدن و تغلیظ ماده در طول میلیونها سال بود. (وقتی ناپلئون بناپارت(۱۶۲) از لاپلاس پرسید چرا در نظریهاش نامی از خداوند برده نشده، لاپلاس با همان گستاخی حماسیاش پاسخ داد: «عالیجناب، بنده نیازی به آن فرضیه نداشتم.») آیا ممکن بود شکل فعلی حیوانات هم برآمد واکنش و تعامل نیروهای طبیعی باشند که در طول هزاران سال جاری بودهاند؟
ماه ژوئیه ۱۸۳۷، داروین، در کوران گرمای خفقانآور اتاق مطالعهاش در خیابان مارلبورو(۱۶۳)، شروع به نوشتن کرد؛ در دفتری نو، که بعدها تحت عنوان یادداشتهای B در تاریخ زیستشناسی به ثبت رسید و جاودانه شد. افکار او بیشتر حول محور پرسش اساسی چرایی و چگونگی تغییر حیوانات در گذر زمان دور میزد. یادداشتهایش، خام، مبهم، و مرموز بودند. روی یکی از صفحهها نموداری رسم کرد که بعدها موجب عذاب فکری او شد: آیا همهی جاندارانِ روی این کره با غرش صاعقهای یا تابشی از درون یک کانون الهی خلق شده بودند؟ یا اینکه پیدایش آنها بیشتر شبیه به رشد شاخههای یک درخت، یا نهرها و جویبارهای منشعب از یک رودخانه بوده است ــ یعنی یک بدنهی اولیه که در طول زمان به شاخههای کوچک و کوچکترتقسیم شد تا به نسلهای مدرن امروزی رسید؟ داروین میاندیشید که شاید گیاهان و حیوانات هم مانند زبانها، منظرههای طبیعی، و کیهان که به آرامی رو به سردتر شدن میرفت، در یک فرآیند تدریجی و مستمر از نسلهای پیشین پدید آمده باشند.
داروین خوب میدانست که این نمودار، کفرآمیز است و برای او دردسر جدی ایجاد میکرد. نسخهی مسیحیایی مبحث گونهزایی(۱۶۴)، خداوند را، بی چون و چرا، درست در مرکز هستی قرار میداد: «هم اوست که خالق همهی جانداران است، و هم اوست که همهی آنها را همزمان در لحظهی خلقت آفرید.» اما داروین فهمیده بود که گونههای سیزدهگانهی فنچها، نه به اشارهی الهی و فرود آسمانی، بلکه از طریق تبار طبیعی خلق شده بودند، به تدریج و زنجیروار از مبدأ و منشأیی واحد به طرف پایین ــ از یک نیای مشترک، یعنی فنچِ اجدادی. همان گونه که لاما هم که امروز نوع کوچکتر آن بقا یافته، از طریق فرود طبیعی، و به تدریج و نسل به نسل، از یک لامای عظیمالجثه به وجود آمده بود. داروین، سپس در حاشیهی بالای همان صفحه، به عنوان نکتهای که گویا بعداً به ذهنش خطور کرده بود، اضافه کرد: «من این گونه فکر میکنم»، انگار که میخواست نقطهی خروج خودش را از اندیشههای سنتی الهیات و زیستشناسی علامتگذاری کرده باشد.
اکنون که نقش آفریدگار در زنجیرهی خلقت باز تعریف میشد، ضروری بود که نیروی محرکهای که در پس این خاستگاه (منشاء) گونهها جریان داشت، شناخته شده و توضیح داده میشد: مثلاً، چه انگیزهای باعث و بانی پیدایش سیزده گونهگونِ اندکی متفاوت فنچ در مسیر پُرخطر جویبارها و نهرهای گونهزایی شده بود؟ بهار ۱۸۳۸، داروین با افکار و ایدههای بیشتری پیرامون ماهیت این نیروی محرکه، دفتر یادداشت جدیدی با جلد خرماییرنگ را که بعداً به یادداشتهای C شهرت یافت، به دست گرفت.
بخش اول پاسخِ به این پرسش، از دوران کودکی، در مزارع کشاورزی شوروزبِری(۱۶۵) و هِریفورد(۱۶۶)، درست مقابل چشمان داروین بود، اما ظاهراً لازم بود که نزدیک به سیزده هزار کیلومتر دور کره زمین بچرخد تا آن پاسخِ روشن را از نو کشف کند. این پدیده، زیرگونهگی(۱۶۷) (دگرسانی، گونهگونی) نام دارد ــ یعنی اینکه جانوران گاهی صفات یا ویژگیهایی پیدا میکنند که با صفات یا ویژگیهای والدینشان فرق دارند. کشاورزان، هزاران سال بود که از همین پدیده، یعنی زادگیری بین جانوران و درونزایی میان آنها، به منظور تولید زیرگونههای طبیعی و انتخاب آنها از میان چندین نسل پی در پی، استفاده میکردند. این زیرگونهها، در طول چند نسل، ویژگیهای تغییریافتهی مشخصی که مطلوب پرورشدهندگان بود، پیدا میکردند. در انگلستان، مهارتِ تولید این زیرگونهها (حیوانات تغییریافته) و زادگیری آنان (از راه انتخاب و اصلاح نژاد) به سطح یک علم نسبتاً پیشرفته ارتقاء پیدا کرده بود؛ گاوهای شاخ کوتاهِ منطقهی هِریفورد شباهت کمی به گاوهای شاخ بلند منطقهی کِرِیوِن(۱۶۸) داشتند. هر طبیعتشناس کنجکاوی که از گالاپاگوس به انگستان سفر میکرد ــ برعکس داروین ــ به طور حتم از مشاهدهی اینکه هر ناحیه، زیرگونهی گاو مختص به خودش را داشت، حیرتزده میشد. اما داروین، یا هر گاودار باتجربهای میتوانست به او بگوید که این گاوها به طور تصادفی پدید نمیآمدند، بلکه حاصل پرورش عمدی گاوداران بودند، و از طریق پرورش و انتخاب زیرگونههای تغییریافته، اما از اجداد مشترک، به وجود آمده بودند. داروین میدانست که ترکیب ماهرانهی گونه و انتخاب مصنوعی، میتوانست نتایج شگفتآوری به بار آورد. از این طریق، میشد کبوترانی پرورش داد که شبیه خروس یا طاووس باشند؛ سگها را میشد به شکلو شمایل گوناگون و متنوع پرورش داد ــ با موی بلند، با موی کوتاه، بدون مو، چند رنگه، پیسه، پا کَمانی، دم کوتاه، بدسگال، آرام و ملایم، محجوب، جنگنده، و الی آخر. اما نیروی محرکه، یا همان دستِ ناپیدایی، که به انتخاب، کبوتر و گاو و سگ را تغییر داده بود، دست انسان بود و بس. اما چه دستی پدید آمدنِ گونههای مختلف فنچ را در آن جزایر دوردست آتشفشانی هدایت کرده بود؟ و یا آرمادیلوهای کوچک آمریکای جنوبی را از نسل غولپیکران پیشین آنها به وجود آورده بود؟
اکنون، داروین کاملاً متوجه شده بود که روی مرز باریک باورهای متعارف (که جامعهی دینی مبلغ اصلی آن بود) سُر میخورد و با سرعت فزایندهای به سمت وادی کفرگویی و ارتداد، و لاجرم تعارض آشکار با اقتدار کلیسا پیش میرفت. در چنین وضعیتی، او به راحتی میتوانست از این ماجراجویی انصراف حاصل کرده، دست ناپیدا را دستِ خداوند قلمداد کند، و بحث را خاتمه دهد. اما سال ۱۸۳۸، پاسخی که او در کتابی به تألیف یک روحانی بریتانیایی دیگر، کشیش توماس مالتوس(۱۶۹) یافت، هیچ ارتباطی با کلیسا و الهیات نداشت.
کار و پیشهی روزانهی توماس مالتوس معاونت کلیسای کوچک اوکوود(۱۷۰) در ناحیهی ساری(۱۷۱) بود، اما وی در خلوت شبانگاه، خودش را با مطالعهی علم اقتصاد مشغول میکرد، و علاقهی عجیبی به مباحث جمعیتشناسی و رشد داشت. در سال ۱۷۹۸، مالتوس با نامی مستعار، مقالهی آتشافروزی را تحت عنوان نوشتاری در باب اصول جمعیت(۱۷۲)، به چاپ رسانده بود، و در آن استدلال کرده بود که نفوس انسانی درگیر یک کشمکشِ همیشگی با منابعی است که در اختیار او است، و به موازات افزایش جمعیت، منابع موجود تحلیل میروند و رقابت بر سر آنها بین افراد جامعه شدت مییابد. اگرچه تمایل غریزی انسان به تولید مثل و رشد جمعیت است، اما محدودیتِ منابع موجود مانع بزرگی در مقابل این تمایل ذاتی است. به اعتقاد مالتوس، این تقابل موجب میشد تا بلاهای سهمگین و فاجعهآمیز، «از قبیل بیماریهای فصلی، بیماریهای همهگیر، وبا، طاعون، و نظایر آنها، یکی پس از دیگری دهها هزار نفر را به دیار نیستی بفرستند تا تعادل میان جمعیت و غذا برقرار شود.» در این میان، آنهایی که از این انتخاب طبیعی جان سالم بدرمیبردند، این چرخهی شوم را دوباره تکرار میکردند؛ و به این ترتیب، سیسیفوس(۱۷۳) از یک قحطی به قحطی بعد راه میبرد. در مقالهی مالتوس، داروین بلافاصله راه حلی برای معضل فکریاش پیدا کرد: آن دست ناپیدایی که در جست و جویش بود، همین کشمکش برای ادامهی حیات و تنازع بقا بود. پس مرگ، با بیرحمی خاصی، طبیعت را درو میکرد، شخم میزد، و به آن شکل میداد. داروین پس از مطالعهی مقالهی مالتوس نوشت، «در آنِ واحد متوجه شدم که، تحت این شرایط ــ انتخاب طبیعی ــ گونههای سازگار با محیط، بقا مییابند، و برعکس، گونههای ناسازگار از بین میروند. نتیجهی این فعل و انفعال، شکل گرفتن گونههای جدید است.» (یادداشت ۱).
داروین، اینک داربست و استخوانبندی شاه نظریهاش را به دست آورده بود: حاصل تولید مثل والدین، فرزندانی بودند که صفات یا ویژگیهایشان با والدینشان فرق میکرد (یادداشت ۲). اعضای هرگونهی زیستشناختی، بیوقفه برای به دست آوردن منابع کمیاب رقابت میکنند؛ وقتی که این منابع به گلوگاههای حیاتی تبدیل میشوند ــ مانند خشکسالی، قحطی، و غیره ــ اعضای تغییریافتهای که خودشان را بیشتر با شرایط محیطی وفق داده و با آن سازگار هستند، به طور طبیعی انتخاب میشوند؛ آنهایی که بیشترین سازگاری را با محیطشان دارند ــ شایستهترینها (اصلحها) ــ زنده میمانند (عبارت بقای شایستهترین (اصلح)(۱۷۴) از نوشتههای فیلسوف و اقتصاددانِ هماندیشِ مالتوس، هربرت اسپنسر(۱۷۵)، وام گرفته شده
بود). آنهایی که باقی میمانند تولید مثل میکنند (موجوداتی شبیه به خودشان)، و به این ترتیب چرخ تغییرتکاملی را در گونههای زیستشناختی به حرکت در میآوردند.
داروین اکنون میتوانست سناریوی تکوین این فرآیند را روی سواحل نمکآلود پونتا آلتا، یا جزایر گالاپاگوس، به روشنی در ذهنش تجسم کند ــ شبیه به فیلمی که از یک میلیارد سال تاریخ طبیعت گرفته شده بود، اما با دور تُند، فقط در چند دقیقه نمایش داده میشد. دستهی بزرگی از فنچها را میدید که بدون هیچ تنشی در میانشان، از میوهجات تغذیه میکردند؛ به مرور زمان، جمعیت این پرندگان به صورت انفجاری بالا میرفت، و به تدریج رقابتی بین آنها برای میوههای موجود در جزیره درمیگرفت. در همین حال، تغییرات ناگهانی جَوی نیز موجب میشد زمستانها سردتر و تابستانها گرمتر شوند؛ توفانهای شدید هم جزایر را با آب اشباع میکردند و بسیاری از درختانِ میوه در اثر رطوبت زیاد میپوسیدند. این وضعیت، عرضهی میوه را به شدت پایین میآورد، غذای پرندگان کمتر و کمتر میشد، و رقابت میان آنها شدت میگرفت. در بین این دسته، گونهی تغییریافتهای به دنیا میآمد که نوک بدشکل و غیرعادی داشت، اما همین نوک غیرعادی او را قادر میساخت تا بتواند علاوه بر میوهجات، دانههای ریز روی زمین را نیز به رژیم غذاییاش بیفزاید. سرانجام، قحطی میوه فراگیر میشد و پرندگان بیشماری از بین میرفتند، اما این پرندهی کجمنقار، با تغذیهی دانههای ریزی که از روی زمین جمع میکرد، زنده میماند و تولید مثل میکرد، و حاصل آن گونهی جدیدی از فنچِ کجمنقار میبود. به این ترتیب، پرندهای که زمانی غیرعادی و انگشتنما بود، تبدیل به یک گونهی عادی میشد. پس از این تحول، گزارهی مالتوس به تحقق میپیوست و بیماریها، انگلها، و قحطی بر جزیره حاکم میشدند، که در نتیجهی آن، این گونهی جدید باز هم دوام میآورد و قویتر هم میشد، و به تبع آن، ترکیب جمعیت پرندگان تغییر مییافت. پایان سناریو: غیرعادیها عادی، و عادیها منقرض میشدند؛ و تکامل، گام به گام، راه خود را میپیمود و به پیش میرفت.
زمستان ۱۸۳۹ که فرا رسید، داروین چارچوب و محورهای اصلی نظریهاش را مشخص کرده بود. طی چند سال بعد، او بارها و بارها تمام انگارهها و گزارههایش را موشکافانه بازبینی و بازنویسی کرد، و به قول خودش «واقعیتهای ناخوشآیند» را مکرراً پالایش و تفسیر کرد؛ اما نظریهاش را منتشر نکرد. نهایتاً، در سال ۱۸۴۴، بخشهای پُراهمیت نظریهاش را در قالب یک رسالهی ۲۵۵ صفحهای تنظیم کرد و سپس نسخههایی از آن را به صورت محرمانه برای دوستان نزدیکش ارسال کرد؛ اما باز هم از چاپ و نشر نظریه خودداری کرد، و به جای آن، اکثر اوقاتش را صرف مطالعهی انواع خاصی از صدفهای دریایی، نوشتن مقالههایی در زمینهی زمینشناسی، و تشریح (کالبدشکافی) جانوران دریایی میکرد، و اوقاتی را هم در کنار خانواده میگذراند. در همان ایام، دختر بزرگش، آنی(۱۷۶)، که سخت مورد مهر و علاقهی داروین بود، براثر ابتلا به نوعی بیماری عفونی جان خود را از دست داد و وی را در غم و اندوهی عمیق فرو برد. دیری نپایید که جنگ خونین و بیرحمانهای در شبهجزیرهی کریمه(۱۷۷) درگرفت و سیل مردان و رزمجویان روانهی جبههها شدند. رکود گستردهی اقتصادی سرتاسر اروپا را فرا گرفت، و حالا این طور به نظر میرسید که روح مالتوس و نظریهی تنازع بقای او میرفت که در دنیای واقعی جان تازهای بگیرد.
سال ۱۸۵۵، بیش از پانزده سال پس از آن که داروین برای نخستین بار مقالهی مالتوس را خوانده و افکارش را دربارهی گونهزایی شکل داده بود، یک طبیعتشناس جوان به نام آلفرد راسل والاس(۱۷۸) مقالهای در سالنامه و مجله تاریخ طبیعی(۱۷۹) به چاپ رساند که خمیرمایهی اصلی آن به طور هشداردهندهای نزدیک به نظریهی منتشرنشدهی داروین بود. زمینهها و پیشینههای اجتماعی و ایدئولوژیکی داروین و والاس عمیقاً متفاوت بودند؛ برخلاف داروین که یک نجیبزاده به حساب میآمد، و به زودی یکی از برجستهترین زیستشناسان طبیعی انگلستان میشد، والاس در خانوادهای از طبقهی متوسط در ناحیهی کارگرنشین مانموثشایر(۱۸۰) بریتانیا به دنیا آمده بود. او هم مقالهی مالتوس را خوانده بود، اما نه روی صندلی راحتی در اتاق مطالعهی خصوصیاش، بلکه در کتابخانهی عمومی شهر لِستر(۱۸۱). (کتاب مالتوس به طور گستردهای در میان جامعهی اندیشمندان و پژوهشگران بریتانیا پخش شده بود و دست به دست میگشت). والاس هم، مانند داروین، در یک سفر اکتشافی به مقصد آمریکای جنوبی، به دریا زده بود، و در کشور برزیل، نمونهها و سنگوارههای زیادی را گردآوری کرده بود. این سفر، والاس را هم مانند داروین به کلی متحول کرده بود.
سال ۱۸۵۴، والاس در یک سانحهی دریایی، دار و ندارش و همچنین تمام نمونههایی را که با رنج و زحمت فراوان گردآوری کرده بود، از دست داد. پس از این حادثه، سرزمینهای اطراف رودخانهی کبیر آمازون را رها کرد و با دست تهی رهسپار مجمعالجرایز آتشفشانی و پراکندهی مالِی(۱۸۲) واقع در دورترین کنارههای جنوب شرقی آسیا شد. آنجا، والاس با صحنهای مشابه آنچه داروین در آمریکای جنوبی مشاهده کرده بود، روبرو شد: تفاوتهای فاحش میان جانورانی که ظاهراً از یک خانواده بودند، اما یک رودخانه محیط زیستشان را از هم جدا کرده بود. زمستان ۱۸۵۷، طرح کلی نظریهای که ساز و کار عامل این تغییراتِ گونهای در موجودات زندهی ساکن در این جزیرهها را توضیح میداد، در ذهن والاس شکل گرفته بود. در بهار همان سال، هنگامی که در بستر بیماری بود و بر اثر تب و لرز شدید، دچار توهم و هذیانگویی شده بود، حلقهی مفقودهی نظریه در ذهنش برق زد. پس از اندکی بهبودی، یک بار دیگر مقالهی مالتوس را مرور کرد و دست به قلم برد: «… کاملاً روشن است که پاسخ این پرسش باید این باشد که شایستهترین (اصلحترین) گونهگونهای (دگرسانهای) تغییریافته زنده میمانند… به این ترتیب، هر بخشی از ساختارِ (اندامگانِ) جانور میتواند درست به آن شکلی که مورد نیاز، و ضامن بقای اوست، تغییر پیدا کند.» اینجا حتا واژگان و ادبیاتی که والاس برای تشریح افکارش به کار برده بود ــ مثل، تغییریافتگی، جهش، گونهگونی، تنازع بقا، انتخاب طبیعی ــ تشابه بسیار نزدیکی با زبان داروین داشت. این دو کاوشگر، از راه دو اقیانوس دور از هم، و تراوش و توفان ذهنی متفاوت، به یک مقصد واحد رسیده بودند.
ماه ژوئن ۱۸۵۸، والاس نسخهی پیشنویسِ مقالهای را که حاوی رئوس کلی نظریهاش درباره تکامل و انتخاب طبیعی بود، برای داروین ارسال کرد. داروین، که از تشابه نزدیک نظریهی والاس با نظریهی خودش بهتزده شده بود، بیدرنگ و سراسیمه نسخهای از رسالهاش را برای دوست دیرینهاش لایل ارسال کرد. لایل، پس از مطالعهی هردو مقاله، از روی احتیاط به داروین توصیه کرد که اجازه دهد مقالهها به طور همزمان در همایش انجمن لینیان(۱۸۳)، که قرار بود در تابستان همان سال برگزار شود، ارائه شوند، تا هردو پژوهشگر بتوانند از اعتباری که از این کشف به دست میآمد، بهرهمند شوند. روز اول ژوئیه، مقالههای داروین و والاس، یکی پس از دیگری، در نشست انجمن قرائت شدند و مورد بحث عمومی قرار گرفتند. اما حاضرین در جلسه، استقبال چندانی از هیچ یک از مقالهها نکردند، و شور و هیجانی هم ایجاد نشد. پیرو این جلسه، در ماه می همان سال، رئیس انجمن در حاشیهی سخنرانی خود اظهار کرد که به گمان او، انجمن در سالی که گذشت شاهد مقاله یا اکتشاف تازه و قابل توجهی نبوده است.
در برابرِ چنین پسزمینهای، داروین شتابزده دست به کار شد تا پژوهش تاریخی نیمهتمامی را که از قبل قصد انتشار آن را داشت، با تلفیق و درج کلیهی جزییات و مطالعاتی که در طول سالهای اخیر انجام داده بود، تکمیل کند. سال ۱۸۵۹، درحالی که هنوز هم تا حدودی مردد بود، با شرکت معتبر نشر کتاب، جان ماری(۱۸۴)، تماس گرفت: «از صمیم قلب آرزو میکنم که کتاب من آن قدر توفیق پیدا کند که شما هرگز از چاپ و نشرآن پشیمان نشوید.» صبح روز ۲۴ نوامبر، که پنجشنبهای زمستانی بود، کتاب چارلز داروین با عنوان در باب منشاء گونهها از راه انتخاب طبیعی(۱۸۵)، در ویترین کتابفروشیهای سرتاسر انگلستان به قیمت پانزده شیلینگ(۱۸۶)، عرضه شد. چاپ اول کتاب، در ۱۲۵۰ نسخه تهیه شده بود، که در برابر حیرت همگان، از جمله خودِ داروین، تماماً در همان روز اولِ انتشار به فروش رسید.
بلافاصله پس از انتشار کتاب، سِیلی از نقد و بررسیهای پُرشور در محافل علمی جاری شد. حتا خوانندگانی هم که آگاهی چندانی از موضوع اصلی و محتوای کتاب نداشتند، میتوانستند حدسهایی پیرامون تبعات گسترده و دوررَس آن بزنند. یکی از منتقدان نوشت: «اگر نتیجهگیریهایی که آقای داروین بیان کردهاند به تأیید برسند، یک انقلاب تمامعیار در دکترین بنیادی تاریخ طبیعی به راه خواهد افتاد. به گمان ما، این کتاب یکی از مهمترین نوشتارهایی است که بعد از مدتها در دسترس عموم قرار گرفته است.»
با انتشار این کتاب، منتقدان دیرباورِ نظریهی داروین نیز به تکاپو افتادند. شاید از روی احتیاط، داروین به عمد، بحث تبعاتِ نظریهاش در ارتباط با تکامل انسان را مبهم رها کرده بود. تنها جملهای که در رابطه با این بحث در کتاب قید شده بود این بود که: «تاریخ و منشأ انسان نیز زمانی روشن خواهد شد.» شاید این جمله را بتوان نمونهی محتاطانهترین بیان دربارهی حقیقتِ علم در قرن نوزدهم خواند. اما ریچارد اووِن، کارشناس دستهبندی گونهها، و دوست داروین که در عین حال با او اختلاف نظرهای عمیق و بنیادی هم داشت، خیلی زود تبعات فلسفی نظریهی داروین را موشکافی کرد. او استدلال کرد که اگر تکامل گونهها همان طور باشد که داروین میگوید، آنگاه تبعات این نظریه در ارتباط با تکامل انسان بدیهی به نظر میرسد: «انسان، لابد یک بوزینهی تغییرشکلیافته است.» در آن زمان، این انگاره آنچنان نفرتانگیز بود که اووِن حتا تصور تعمق در آن را هم به خود راه نمیداد؛ به روایت وی، داروین جسورانهترین نظریه را در زمینهی زیستشناسی بدون ارائهی مشهودات تجربی کافی برای اثبات آن عرضه کرده بود، اما بهجای اصل میوه، پوستههای آن را، و آن هم در پس نقابی هوشمندانه، به ما نشان داده بود. اووِن شکوائیهاش را با نقل قول از خود داروین با این جمله به پایان برد: «باید فضاهای خالی گستردهی این نظریه را با نیروی تخیل خودمان پُر کنیم.»
کتاب ژن- تاریخ خودمانی
نویسنده: ارتا موکِرجی
مترجم: حسین راسی
ناشر: انتشارات فرهنگ معاصر





