کتاب فروپاشی؛ چگونه جوامع راه فنا یا بقا را بر می‌گزینند؟

کتاب «کتاب فروپاشی؛ چگونه جوامع راه فنا یا بقا را بر می‌گزینند؟»، نوشته جرد دایموند است که در حال حاضر استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در لس آنجلس است. او همچنین پرنده شناسی پژوهشگر است و از دوستداران جدی محیط زیست به شمار می رود.

جرد دایموند به شیوه‌ای هشداردهنده و با قلمی در شأن برنده جایزه ارزشمند پولیتزر، حساس ترین و مهم ترین مسائل زیست محیطی دنیای کنونی را به صورتی داستان گونه شرح داده است. داستانی که آیینه ای برای بازتاب گذشته است و آینده ای سخت را می نمایاند؛ با هشداری جدی بر خطر فروپاشی که داستان گذشته و آینده ماست! همه ما! کتاب صرفأ دانشگاهی نیست، بلکه عمومی است و داستان وار و جذاب که خواننده را دنبال خود می کشاند.

با این حال، به کسانی که در جست و جوی افسانه و قصه هستند توصیه می کنم از خیر این کتاب بگذرند. برای خودم که کم تجربه و کتاب نخوانده هم نیستم، این کتاب بسیار آموزنده بود؛ یعنی همان انتظاری که از کتابی فوق العاده داشتم، که پس از خواندنش با پیش از خواندنش فرق کرده باشم؛ کتابی آگاهی دهنده در زمینه های تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی، سیاسی، مردم شناسی و البته زیست محیطی…. نامش را کتاب سواد گذاشتم! خواننده پس از خواندن آن دارای سواد بیشتری در مقولاتی می شود که زندگی امروز ما به آنها گره خورده است و آینده ما و فرزندانمان در گرو شناخت بیشتر و عملکرد جدی تر در زمینه های مختلف آن است.

کشور ما در بیشتر زمینه های مطرح شده در این داستان بشری شریک و سهیم است. بزرگترین مسئله ما آب است، شور شدن است، بیابان زایی و جنگل زدایی است، و بالاتر از همه عبور از خط قرمز جمعیت و بدتر از آن جمعیت مهارناپذیر همسایگان و بیم جنگ! جمعیتی که طبیعت و منابع قابل اتکا در ایران و در جهان پاسخ گوی تأمین نیازهای آن نیست، تا چه رسد به رفاه و آسایشی در معیار امروزی! در این کتاب نامی از ایران نیامده اما در حیرتم که چگونه سطرسطر آن را مرتبط با این سرزمین کهن و مسائل دیرپای آن می بینم.

به امید آن که دانشگاهیان، دولت مردان و همه آنهایی که می توانند و می خواهند در حیات و رفاه و آینده خودشان و فرزندانشان در ایران و در جهان سهمی داشته باشند و اثری بر جای نهند، آن را بخوانند! شناختن هرچه بیشتر این داستان حق و وظیفه همه است!

فریدون مجلسی – مترحم کتاب


کتاب فروپاشی؛ چگونه جوامع راه فنا یا بقا را بر می‌گزینند؟

عنوان اصلی: Collapse: How Societies Choose to Fail or Succeed

نویسنده: جرد دایموند    

مترجم: فریدون مجلسی    

نشر نو    

۶۵۶ صفحه


بریده‌ای از کتاب:

داستان دو کشتزار

دو کشتزار / فروپاشی ها، در گذشته و حال / بهشتهای گم شده؟ / چارچوب پنج اصلی / کسب و کارها و محیط زیست / روش تطبیقی / طرح و برنامه کتاب تابستان چند سال پیش از دو دامداری تولید شیر یعنی گاوداری هالس و دامداری گردار دیدار کردم؛ در فاصله چندهزار کیلومتری از هم قرار داشتند، اما از لحاظ توانمندیها و آسیب پذیری ها بسیار شبیه بودند. هر دو بزرگترین، مرفه ترین و از جهت فناوری، پیشرفته ترین دامداری های مناطق خودشان به شمار می رفتند. به ویژه آن که پیرامون هردو، طویله های مرتب با دستگاه های عالی و پیشرفته به منظور تغذیه و دوشیدن گاوهای شیرده ساخته شده بود. این سازه های آراسته، به دو ردیف آخورهای روبه روی یکدیگر تقسیم شده بود و همه گاوداری های دیگر منطقه را تحت الشعاع قرار می داد. هر دو دامداری در تابستان ها، گاوهایشان را برای چرا به مراتع سرسبز می فرستادند و علوفه مورد نیاز را خودشان تولید می کردند که محصولش در اواخر تابستان به دست می آمد و در زمستان گاوها از آن تغذیه می کردند. همچنین با آبیاری منظم کشتزارهایشان تولید علوفه تابستانی و یونجه زمستانی را افزایش می دادند. هر دو مزرعه دامداری از لحاظ مساحت (با فرق چند کیلومتر مربع) و اندازه جایگاه حیوانات برابر بود.

گاوهای مزرعه هالس از گردار بیشتر بود (به ترتیب ۲۰۰ رأس در مقابل ۱۶۵ رأس گاو). مالکان هر دو دامداری از بزرگان جامعه خودشان تلقی می شدند. هر دو مالک به شدت مذهبی بودند. موقعیت طبیعی هر دو دامداری ممتاز بود و گردشگران را از جاهای دور به خود جلب می کرد؛ با پس زمینه هایی از کوه های پوشیده از برف که جویبارهایی پر از ماهی از دامنه آنها به سوی رودخانه ای مشهور در پایین دست دامداری هالس)، یا آب درهای پایین دست دامداری گردار) سرازیر می شد.

اینها توانمندی های مشترک دو دامداری بود. درباره نقاط ضعف مشترکشان هم باید گفت که هردو در مناطقی بود که به لحاظ اقتصادی برای تولیدات لبنی سودآور تلقی نمی شد، زیرا مرتفع و شمالی بودن این مناطق به معنی کوتاهی فصل رشد تابستانی برای تولید علوفه بود. از این رو، با توجه به نامناسب بودن آب و هوای مناطق دامداری هالس یا دامداری گردار، که حتی در سال های خوب هم نگران خشکسالی یا سرما بودند، این دو در مقایسه با دامداری های شیری مناطق کم ارتفاع، در برابر تغییرات آب و هوا آسیب پذیر به حساب می آمدند. هر دو منطقه برای فروش محصولات خود از مراکز جمعیت دور بودند، به طوری که هزینه ها و مخاطرات حمل و نقل آنها در مقایسه با مناطق مرکزی تر در موقعیت رقابتی نامناسب تری قرار می گرفت. وضعیت اقتصادی هر دو مؤسسه در گرو عواملی بود؛ از جمله تغییرات رفاهی و سلیقهای مشتریان و همسایگانشان که به طبع از اختیار مالکان خارج بود. در مقیاس بزرگتر، رونق و کسادی اقتصاد کشورهایی که این دو مؤسسه به آنها متکی بودند، به پدیداری و افول تهدیدهایی از سوی جوامع دشمن دوردست بستگی داشت.

بزرگترین تفاوت میان دو دامداری وضعیت کنونی آنهاست. دامداری هالس، که مؤسسهای خانوادگی است، متعلق به پنج خواهر و برادر و همسرانشان در بیترروت ولی در ایالت مونتانا و در غرب ایالات متحده بود که در حال حاضر در دوره رونق است، و روالی کانتی که دامداری هالس در آن قرار دارد، مباهات می کند که در میان شهرستان های آمریکا، نسبتا از بالاترین درصد افزایش جمعیت برخوردار است. تیم ترودی و دان هالس، که از مالکان دامداری هالس هستند، شخصا مرا به بازدید از طویله مدرن و جدید خودشان که از فناوری پیشرفته بهره مند است بردند و جذابیت ها و فراز و نشیب های دامداری تولید شیر در مونتانا را با شکیبایی برایم شرح دادند. باور کردنی نیست که ایالات متحده به طور اعم و دامداری هالس به طور اخص، در آینده ای قابل پیش بینی فرو بپاشند. اما دامداری گردار، موقوفه پیشین اسقف نورس در جنوب غربی گرینلند است که بیش از ۵۰۰ سال پیش به حال خود رها شد. جامعه نورسی در گرینلند به طور کامل فروپاشید: هزاران تن از جمعیت آن یا از گرسنگی مردند، یا در شورش های مدنی و در جنگ با دشمن کشته شدند، یا مهاجرت کردند، تا این که دیگر کسی باقی نماند.

در حالی که دیوارهای مستحکم سنگی طویله گردار و کلیسای جامع گردار در نزدیکی آن هنوز بر جای هستند، و من توانستم آخورهای تکی گاوها را بشمارم، ولی امروز مالکی وجود ندارد تا از جذابیت های پیشین گردار و فراز و نشیب های آن برایم بگوید. با این حال، هنگامی که دامداری گردار و گرینلند نورس نشین در اوج رونق بودند، پسرفت آنها نیز به همان اندازه زوال دامداری هالس و ایالات متحده امروزی باور کردنی به نظر نمی رسید.

بگذارید با صراحت بگویم: با مطرح کردن این موارد موازی میان دامداری های هالس و گردار نمی خواهم ادعا کنم که دامداری هالس و جامعه امریکا محکوم به فنا هستند. در حقیقت، وضعیت کنونی کاملا برخلاف آن است: دامداری هالس اکنون مشغول توسعه است، دامداری های همسایه درباره فناوری جدید و پیشرفته آن مطالعه می کنند تا آن شیوه را برگزینند، و ایالات متحده در حال حاضر قدرتمندترین کشور جهان است. همچنین ادعا نمی کنم که مؤسسات و جوامع به طور کلی در معرض فروپاشی هستند. در حالی که برخی مانند گردار فروپاشیده اند، دیگران هزاران سال است که بی وقفه باقی مانده اند. بلکه سفرهایم به دامداری های هالس و گردار، که هزاران کیلومتر از یکدیگر دور هستند، اما در همان تابستان از آنها دیدار کردم، مرا به وضوح به این نتیجه رساند که حتی ثروتمندترین جوامع امروزی و پیشرفته ترین آنها از لحاظ فناوری با مسائل زیست محیطی و اقتصادی فزاینده ای روبه رو هستند که نباید دست کم گرفته شوند. بسیاری از مسائل ما به شدت شبیه همان هایی است که دامداری گردار و گرینلند نورس نشین را به نابودی کشاند، و بسیاری از جوامع گذشته نیز در حل آنها کوشیدند. برخی از آن جوامع ناکام ماندند (مانند نورس های گرینلند)، و برخی موفق شدند (مانند ژاپنی ها و تیکو پیاها). گذشته، گنجینه ارزشمندی از داده ها در اختیار ما می گذارد که از آن درس بیاموزیم تا شاید بتوانیم با موفقیت دوام آوریم.

جامعه نورس های گرینلند صرفا یکی از جوامع بسیار قدیمی است که فروپاشیدند یا ناپدید شدند و ویرانه هایی یادمانی بر جای نهادند، از قبیل آنچه شلی در شعرش، “اوزیماندیاس” مجسم کرده است.

منظورم از فروپاشی، افولی تأثیرگذار در اندازه جمعیت انسانی یا مسئله سیاسی اقتصادی اجتماعی در منطقه ای قابل توجه در زمانی طولانی است. بنابراین پدیده فروپاشی، شکلی حاد از چندین نوع زوال تدریجی تر است و لازم است مشخص شود که زوال جامعه باید تا چه اندازه حاد باشد که بتوان به آن برچسب فروپاشی زد. برخی از انواع تدریجی تر زوال شامل فراز و فرودهای ناچیز اتفاقی و بازسازی های کوچک سیاسی اقتصادی اجتماعی در هر جامعه منفرد است؛ از قبیل مغلوب شدن جامعه ای به دست همسایه ای نزدیک؛ یا زوال ناشی از برآمدن همسایه بدون تغییر در شمار کلی جمعیت یا مشکلات کل منطقه و جایگزینی یا براندازی یک گروه از نخبگان حاکم به دست گروه دیگر. با توجه به این معیارها، اغلب مردم جوامع متوالی پیشین را بیشتر قربانیان نامدار فروپاشی های تمام و کمال میانگارند تا صرفا زوالهای ناچیز از قبیل: آناسازی ها و کاهو کیاها در محدوده مرزهای ایالات متحده کنونی، شهرهای مایا در آمریکای مرکزی، جوامع موچه و تیواناکو در آمریکای جنوبی، یونانیان مینایی و مینوسی های کرتی در اروپا، زیمبابوه بزرگ در آفریقا، شهرهای آنگکوروات و هاراپان در دره سند در آسیا و جزیره ایستر در اقیانوس آرام ویرانه های یادمانی بازمانده از این جوامع پیشین برای همه ما جذابیتی خیال انگیز دارد. در کودکی، زمانی که نخست با دیدن عکس های آن مکان ها از وجودشان آگاه می شویم، حیرت می کنیم. بسیاری از ما وقتی بزرگ می شویم، تعطیلاتمان را طوری برنامه ریزی می کنیم که به عنوان گردشگر، تجربیات دست اولی در مورد جوامع کهن کسب کنیم. مجذوب زیبایی غالبأ فوق العاده و خاطره انگیز آنها و همچنین مجذوب رازهایی می شویم که در خود دارند. ابعاد ویرانه ها بر ثروت و قدرت پیشین سازندگانشان گواهی میدهد . و به بیان شلی به خود می بالند که ” به کارهایم بنگر، ای قدرتمند و مأیوس باش”! با این حال سازندگانشان ناپدید شدند و آن سازه های عظیم را که با آن همه تلاش آفریده بودند، بر جای نهادند. چگونه ممکن است جامعه ای که زمانی آن چنان قدرتمند بود، کارش به فروپاشی بینجامد. سرنوشت فردفرد شهروندانش چه شد؟

آیا از آن جا رفتند و اگر چنین باشد)، چرا؟ یا آن که در همان جا به وضعی ناخوشایند مردند؟ در پس رازهای خیال انگیز، این فکر آزاردهنده پنهان است که: آیا ممکن است چنین سرنوشتی سرانجام جوامع ثروتمند خودمان نیز باشد؟ آیا درست همان طور که ما امروز به ویرانه های جنگلی شهرهای مایا خیره می شویم، روزی گردشگران با حیرت به آسمانخراش های زنگارگرفته نیویورک نخواهند نگریست؟ از سال ها پیش گمان می رفت وجود بسیاری از این متروکه های پر راز و رمز دست کم تا حدی نتیجه مسائل زیست محیطی بوده باشد. یعنی این که مردم ناخواسته موجب نابودی منابع زیست محیطی ای شده باشند که جوامعشان به آن وابسته بوده است. این گمان درباره خودکشی غیرعمد زیستی – زیست بوم کشی – با توجه به کشفیات دهه های اخیر باستان شناسان، آب و هواشناسان، تاریخ دانان، دیرین شناسان و گرده شناسان تأیید شده است.

فرایندهایی که جوامع پیشین از طریق آن با آسیب رساندن به محیط زیست تیشه به ریشه خودشان زده اند، به هشت گروه زیر تقسیم می شود که اهمیت نسبی آنها بر حسب مورد متفاوت است: جنگل زدایی و تخریب زیست بوم، معضلات خاکی (فرسایش، شور شدن خاک و کاهش حاصل خیزی)، مسائل مدیریت آب، شکار بیش از حد، ماهی گیری فراتر از نیاز، تأثیر گونه های وارد شده بر گونه های بومی، رشد جمعیت انسانی و افزایش تأثیر سرانه مردم آن فروپاشی های پیشین روندهای کم و بیش مشابهی طی می کردند تا گونه هایی از یک مضمون واحد را تشکیل دهند. رشد جمعیت مردم را ناچار می کرد شیوه های جدی تری برای تولید کشاورزی در پیش گیرند (از قبیل آبیاری، کشت دوباره یا گرت بندی) و کشت و کار را از اولویت گزینش زمین های درجه یک به زمین های نه چندان حاصل خیز گسترش دهند تا شکمهای گرسنه زیادی را سیر کنند. عملکردهای نامعقول منجر به آسیب های زیست محیطی هشت گانه ای شد که از آنها نام بردیم و به رها کردن دوباره زمین های کشاورزی کم حاصل انجامید. نتایج آن برای جامعه، کمبود غذا و قحطی، جنگ هایی میان جنگجویان بسیار بر سر منابعی اندک و سرنگونی نخبگان حاکم به دست توده های سرخورده بود. سرانجام، جمعیت بر اثر قحطی یا جنگ یا بیماری کاهش می یافت و جامعه بخشی از آن گرفتاری سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را که در زمان اوج خود پرورانده بود، رها می کرد.

نویسندگان وسوسه می شوند روندهای زیست جوامع انسانی را با روندهای زندگی ابنای بشر – یعنی ولادت، رشد، پختگی، پیری و مرگ – مقایسه کنند و چنین می انگارند که دوره طولانی میان سالیان رشد و مرگ ما درباره جوامع نیز مصداق دارد. اما ثابت شده که این مقایسه نادرست است، زیرا بسیاری از جوامع پیشین (از جمله اتحاد جماهیر شوروی) پس از رسیدن به اوج به سرعت زوال یافتند و این زوالهای ناگهانی برای شهروندانشان غافلگیر کننده و تکان دهنده بوده است. در بدترین موارد فروپاشی کامل، همه افراد جامعه می مردند یا مهاجرت می کردند. البته با این که چنین روند ناخوشایندی مسیری نیست که همه جوامع پیشین بدون استثنا تا نهایت طی کرده باشند، جوامع مختلف به درجات گوناگون و تا حدی به روش های متفاوت فرو می پاشیدند، در حالی که بسیاری از جوامع اصولا دچار فروپاشی نمی شدند.

امروز خطر این گونه فروپاشی ها موجب نگرانی فزاینده است؛ در واقع فروپاشی هم اکنون در مورد سومالی، روآندا و برخی دیگر از کشورهای جهان سوم صورت گرفته است. نگرانی بسیاری از مردم آن است که اکوسید (اکوساید) یا زیست بوم کشی اکنون جنگ هسته ای و بیماری های نوظهور را به عنوان تهدیدی نسبت به تمدن جهانی تحت الشعاع قرار داده باشد.

مسائل زیست محیطی که امروز با آن روبه رو هستیم، در شمار همان گرفتاری هایی است که جوامع پیشین را به سوی فروپاشی سوق داد و چهار موضوع جدید نیز به آن ها افزوده شده است: تغییرات آب و هوایی ناشی از فعالیتهای بشر، انباشت مواد شیمیایی سمی در محیط زیست، کمبود انرژی و بهره برداری کامل انسان از ظرفیت فتوسنتتیک زمین (اکسیژن زایی گیاهی ناشی از فتوسنتز).

ادعا می شود که اغلب این تهدیدها طی چند دهه آینده در سطح جهانی حاد خواهد شد: تا آن زمان یا باید مسائل را حل کنیم، یا آن که این معضلات نه تنها سومالی، که جوامع جهان اول را نیز به سوی زوال خواهد کشاند. احتمالی که از تصور سناریوی مصیبت بار نابودی بشر یا قیامت فروپاشی تمدن صنعتی بسیار قوی تر است، آینده ای است “صرفا” با استانداردهای زیستی بسیار پایین تر، مخاطرات مزمن بیشتر و تحلیل رفتن چیزهایی که اکنون آن را برخی از ارزش های اصلی خود تلقی می کنیم. این گونه فروپاشی می تواند آشکالی گوناگون به خود بگیرد، از قبیل شیوع بیماری هایی در سطح جهانی، یا چیزهای دیگری مانند جنگ که در نهایت بر اثر کمیابی منابع زیست محیطی در خواهد گرفت. اگر این استدلال درست باشد، در این صورت مساعی امروز ما، وضعیت جهانی را رقم خواهد زد که نسل کودکان و جوانان امروزی، میانسالی و پیری خود را در آن سپری خواهند کرد.

اما اکنون درباره جدی بودن این گونه مسائل زیست محیطی با شور و حرارت بحث می شود. آیا به واقع درباره این خطرها مبالغه می شود یا برعکس دست کم گرفته می شود؟ آیا جمعیت هفت میلیارد نفری کنونی بشر، با فناوری امروزی و کارآمد ما، دارد محیط زیست جهانی را با روندی بسیار سریع تر از آن چند میلیون نفری که در گذشته آن را با ابزارهای سنگی و چوبی به طور محلی ویران می کردند، به نابودی می کشاند؟ آیا فناوری مدرن دردسرهای ما را حل خواهد کرد، یا با سرعتی بیش از سرعت حل مسائل قدیمی، گرفتاری های تازه پدید می آورد؟ وقتی که موجب کاهش یک منبع می شویم (برای مثال پشم، نفت یا ماهی اقیانوس)، آیا می توانیم بر توانایی خودمان در جایگزینی منبعی جدید حساب کنیم (برای نمونه مواد پلاستیکی، انرژی خورشید، باد یا ماهی پرورشی)؟ آیا درصد رشد جمعیت بشر رو به کاهش نمی رود، به طوری که از هم اکنون در آستانه تثبیت آمار جمعیت باشیم؟

همه این پرسش ها نشان می دهد که چرا آن فروپاشی های مشهور تمدن های پیشین، معنایی بیش از یک راز خیال انگیز کسب کرده است. شاید بتوانیم از همه آن فروپاشی های پیشین درس هایی عملی بیاموزیم. می دانیم که برخی از جوامع پیشین فروپاشیدند، در حالی که برخی چنین نشدند: به طور مشخص، چه چیزی برخی جوامع را آسیب پذیر کرد؟ فرایندی که موجب زیست بوم گشی جوامع پیشین شد دقیقا چه بود؟ چرا برخی از جوامع پیشین نمی توانستند مشکلی را که گرفتار آن می شدند دریابند، در حالی که ظاهرا با نگاه به گذشته مسئله می بایست آشکار بوده باشد؟ کدام یک از راه حل های گذشته موفق بوده است؟ اگر پیش از آن که منتظر فروپاشی های سومالی وار بیشتری بمانیم به چنین پرسش هایی پاسخ دهیم، شاید بتوانیم مشخص کنیم که اکنون کدام جوامع بیش از همه در معرض خطر هستند، و اتخاذ چه تدابیری می تواند به بهترین وجه به آنها کمک کند.

اما میان دنیای مدرن و مسائل آن، با جوامع پیشین و مسائل پیش روی آنان نیز تفاوت هایی وجود دارد. نباید ساده انگارانه بیندیشیم که با بررسی گذشته، راه حل های ساده ای حاصل می شود که به آسانی قابل انتقال به جوامع امروزی است. ما از برخی جنبه ها با جوامع پیشین فرق داریم و این تفاوت ما را کمتر از آنها در معرض خطر قرار می دهد؛ برخی از این جنبه ها که اغلب به آنها اشاره می شود، شامل فناوری قدرتمند (یعنی تأثیرهای سودمند آن)، جهانی شدن، پزشکی جدید، شناخت بیشتر جوامع پیشین و همین طور جوامع مدرن ناآشناتر است. همچنین از برخی جنبه ها با جوامع پیشین، که ما را بیش از آنها در معرض خطر قرار می دهد، فرق داریم: در این جا نیز به فناوری قدرتمند ما (یعنی تأثیرات مخرب غیرعمد آن) اشاره می شود، مانند جهانی شدن (چنان که اکنون فروپاشی جامعه حتی در سومالی دورافتاده بر ایالات متحده و اروپا تأثیر می گذارد) و وابستگی میلیون ها نفر از ما (و به زودی میلیاردها نفر) برای بقای خودمان و نیاز بسیار گسترده تر جمعیت بشری به پزشکی جدید. شاید هنوز هم بتوانیم از گذشته درس بگیریم، اما تنها به این شرط که درباره این درس به دقت بیندیشیم.

کوشش برای شناخت فروپاشی های پیشین مستلزم مقابله با یک مناقشه مهم و چهار مسئله است. اختلاف نظر، به مقاومت در برابر این ایده بازمی گردد که مردمان پیشین (که برخی از آنان نیاکان مردمی شناخته می شوند که هم اکنون زنده و گویا هستند) کارهایی کردند که به زوال خودشان دامن زد. هوشیاری کنونی ما درباره آسیب زیست محیطی بسیار بیشتر از هوشیاری در چند دهه پیش است. اکنون حتی تابلوهای نصب شده در اتاق های هتل ها ما را به احترام به محیط زیست فرامی خوانند تا از تقاضای حوله تازه یا باز گذاشتن شیر آب احساس گناه کنیم. امروز آسیب رساندن به محیط زیست قصور اخلاقی تلقی می شود.

جای شگفتی نیست که نه بومیان هاوایی و نه مائوریها (= بومیان نیوزیلند) دوست ندارند دیرین شناسان به آنها بگویند نیاکانشان نسل نیمی از گونه های پرندگانی را که در آن مناطق می زیستند، برانداخته اند، و بومیان آمریکا نیز دوست ندارند باستان شناسان به آنها بگویند که آناسازی ها بخش هایی از جنوب غربی ایالات متحده را جنگل زدایی کرده اند. فرضیات اکتشافی دیرین شناسان و باستان شناسان در گوش برخی شنوندگان صرفا یادآور یکی دیگر از بهانه های نژادپرستانه است که به منظور مصادره اموال آنها از سوی سفیدپوستان عنوان می شد؛ انگار دانشمندان بگویند: “نیاکان شما مباشران خوبی برای املاکشان نبودند، بنابراین سزاوارند املاکشان مصادره شود. در واقع برخی سفیدپوستان آمریکایی و استرالیایی که

از پرداخت های دولتی و واگذاری زمین به بومیان آمریکایی و بومیان استرالیایی خشمگین اند، با توسل به این کشفیات می کوشند چنان بحثی را عنوان کنند. نه فقط مردمان بومی، بلکه برخی انسان شناسان و باستان شناسان که درباره آنها مطالعه و نسبت به آنها احساس نزدیکی می کنند نیز فرضیات اکتشافی اخیر را دروغ های نژادپرستانه می انگارند.

برخی بومیان و انسان شناسانی که با یکدیگر اشتراک نظر دارند، به کلی عقیده دیگری دارند. آنها اصرار می ورزند بومیان گذشته برای محیط زیست خودشان مباشرانی مهربان و از لحاظ بوم شناسی هوشمند بوده اند، طبیعت را صمیمانه می شناختند و به آن احترام می گذاشتند و با سادگی در یکی از باغ های بهشتی زندگی می کردند. از این رو هرگز نمی توانستند به این گونه کارهای مخرب دست یازیده باشند. به طوری که زمانی یک شکارچی اهل گینه نو به من گفت: “اگر روزی موفق شوم در یک طرف از روستایمان کبوتر بزرگی شکار کنم، دیگر تا یک هفته کبوتر شکار نمی کنم، بعد هم به طرف دیگر روستا می روم”. فقط همان افراد شرور جهان اول هستند که طبیعت را نمی شناسند، به محیط زیست احترام نمی گذارند و آن را تخریب می کنند.

در حقیقت، در چنین مجادلهای هر دو طرف افراطی – یعنی نژادپرستان و معتقدان به بهشتی گمشده – در این که بومیان پیشین را ذاتا با مردمان کنونی جهان اول متفاوت میانگارند (خواه فرودست تریا برتر) مرتکب اشتباه می شوند. پایدار نگاه داشتن منابع زیست محیطی همیشه دشوار بوده است؛ یعنی از زمانی که در حدود ۵۰ هزار سال پیش هوموساپنس ها یا انسان های اندیشه ورز، خلاقیت جدید، کارایی، و مهارتهای شکاری خود را توسعه بخشیدند. از حدود ۴۶ هزار سال پیش که بشر برای نخستین بار در قاره استرالیا مستقر شد و به دنبال آن، ناگهان اغلب کیسه داران غول پیکر و سایر حیوانات عظیم الجثه پیشین استرالیا ناپدید شدند، همه سکونتگاه هایی که بشر در آن سکنی گزیده یا پیشتر در آن جا نمی زیسته – خواه در استرالیا، آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، ماداگاسکار، جزایر مدیترانه یا هاوایی و نیوزیلند و یک دو جین جزایر دیگر اقیانوس آرام – موجی از ناپدیدی حیوانات بزرگ را در پی داشته است، حال آن که این حیوانات سال ها بدون ترس از انسان پرورش یافته بودند، ولی اکنون به آسانی کشته می شدند، یا در برابر تغییرات زیست بومی مرتبط با انسان که گونه هایی از آفت بیماری را به بار می آورد، تسلیم می شدند. به دلایل فراوان که در ادامه به آنها می پردازیم، آدمیان از هر نوع می توانند به دام بهره برداری بیش از حد از منابع زیست محیطی بیفتند: خواه به این دلیل که ابتدا منابع فراوان و پایان ناپذیر به نظر می رسد؛ و خواه به این سبب که نشانه های آغازین نقصان در پس نقاب نوسان های متعارف این منابع بین سالها و دههها

قرار می گیرد؛ و مشکل بتوان مردم را وادار به پذیرش خویشتن داری در بهره برداری از منبعی مشترک کرد (یعنی آنچه مصیبت مشترکات یا مشاعات خوانده می شود و در فصل های بعد در باره آن بحث خواهد شد). پیچیدگی مشکل زیست بوم ها اغلب موجب می شود پیش بینی نتایج برخی از آشفتگی های ناشی از عملکرد بشر حتی برای بوم شناسان نیز ناممکن شود.

مهار مسائل زیست محیطی که امروز کاری است دشوار، قطعا در گذشته دشوارتر هم بوده است؛ به ویژه برای مردمان بی سواد گذشته که نمیتوانستند مطالعات موردی فروپاشی های اجتماعی را بخوانند، آسیب های زیست محیطی شان نتیجه ای غمبار و پیش بینی نشده و ناخواسته به بار می آورد که بیش از آن که منشأش قصور یا خودخواهی آگاهانه باشد، ناشی از مساعی خیرخواهانه آنان بود. جوامعی که کارشان به فروپاشی انجامید (مانند مایاها مردمانی ابله و بدوی نبودند، بلکه در شمار خلاق ترین و در دورهای پیشرفته ترین و موفق ترین جوامع زمان خود محسوب می شدند.

مردمان پیشین نه مدیرانی نادان و بد کردار بودند که سزاوار نابودی یا خلع ید باشند، و نه کارشناسان زیست محیطی ماهر و عقل کلی که بتوانند مسائلی را که امروز نیز از عهده حل آنها برنمی آییم، حل کنند. آنان مردمانی بودند مانند ما، مشکلاتی رویاروی خود داشتند بسیار شبیه مسائلی که اکنون ما با آن روبه رو هستیم. اوضاع و احوالی داشتند شبیه آنچه ما را امروز در معرض موفقیت یا شکست قرار می دهد، بنابراین ممکن بود موفق شوند یا شکست بخورند. آری، میان وضعیتی که ما امروز با آن مواجهیم و آنچه مردمان گذشته با آن مواجه بودند، تفاوت هایی وجود دارد، اما باز هم به اندازه کافی مشابهت هایی هست که بتوانیم از گذشته درس بگیریم. مهم تر از همه این که، به نظر من استناد به فرض و گمان های تاریخی درباره عملکردهای زیست محیطی مردمان بومی به منظور قائل شدن حرمتی خاص برای آنان نامعقول و خطرناک است. در اغلب یا بسیاری از موارد، تاریخ دانان و باستان شناسان مدارک قاطعی کشف کرده اند حاکی از این فرض که گرایش بهشت گونه به محیط زیست اشتباه است. در نظر گرفتن حرمت خاص برای بومیان یک منطقه و استناد به آن، تلویحا به این معناست که اگر فرض ما نادرست از آب درآید، پس بی توجهی نسبت به عملکرد آنان درست است. در حقیقت، این قضیه که مخالف بی توجهی نسبت به بومیان باشیم به هیچ فرض تاریخی پیرامون عملکردهای زیست محیطی آنان بستگی ندارد. این امر بر پایه یک اصل اخلاقی استوار است و آن این که به لحاظ اخلاقی درست نیست مردمانی، مردم دیگر را خلع ید و مقهور کنند یا براندازند.

این مناقشه ای است درباره فروپاشی های بوم شناختی پیشین. البته با وجود تمام گرفتاری ها، درست نیست که فکر کنیم همه جوامع به سبب آسیب های زیست محیطی محکوم به فروپاشی و فنا هستند: در گذشته برخی جوامع از بین نرفتند و برخی نشدند؛ پرسش واقعی این است که چرا فقط برخی جوامع آسیب پذیر و شکننده از آب درمی آیند، و وجه تمایز آنها که از بین رفتند با آن هایی که از بین نرفتند در چیست. برخی جوامع که درباره آنها بحث خواهم کرد، از قبیل ایسلندی ها و تیکو پیاها، موفق شدند مسائل بسیار مشکل زیست محیطی را حل کنند و بدین ترتیب توانسته اند زمانی طولانی دوام بیاورند، و امروزه نیز هنوز با قدرت پیش می روند. برای مثال، وقتی مهاجرنشینان نروژی در ایسلند نخست با محیطی مواجه شدند که به ظاهر مانند نروژ و در واقع بسیار متفاوت با آن بود، به طور سهوی مقدار زیادی از لایه رویی و زاینده خاک و بیشتر جنگل های آن را از بین بردند. ایسلند تا مدتها فقیرترین و از لحاظ بوم شناختی آسیب دیده ترین کشور اروپا بود. اما ایسلندی ها سرانجام با درس گرفتن از تجربه، سیاست های سفت و سختی برای حفاظت از محیط زیست در پیش گرفتند و اکنون یکی از بالاترین میانگین های درآمد سرانه ملی را در جهان دارند. مردم تیکو پیا ساکن جزیره بسیار کوچکی هستند. این جزیره آن قدر از هر همسایهای دور بوده که ساکنانش به ناچار در همه موارد خودکفا شده اند، اما منابع خود را چنان با وسواس مدیریت و جمعیت را چنان با دقت تنظیم کرده اند که پس از سه هزار سال سکونت بشر، هنوز جزیره آن ها مولد است. از این رو، این کتاب حاوی سلسله داستان هایی نومید کننده و بی وقفه از شکست ها نیست، بلکه داستانهای موفقیت آمیزی نیز دارد که می تواند سرمشق قرار گیرد و الهام بخش خوش بینی باشد.

به علاوه، خبر از هیچ موردی ندارم که در آن فروپاشی جامعه ای را بتوان فقط به آسیب های زیست محیطی نسبت داد: همیشه نیروهای مؤثر دیگری هم دخیل هستند. وقتی شروع به طراحی و برنامه ریزی برای نوشتن این کتاب کردم، مانند امروز مسائل را درک نمی کردم و با ساده انگاری می پنداشتم که کتاب صرفا درباره مسائل زیست محیطی خواهد بود. سرانجام

به چارچوبی رسیدم با پنج نکته از عوامل احتمالأ اثرگذار که اکنون در کوشش برای درک هرگونه فروپاشی شناخته شده زیست محیطی، آنها را در نظر می گیرم. چهار دسته از عوامل – یعنی آسیب زیست محیطی، تغییرات آب و هوایی، خصومت همسایگان و سازگاری شرکای تجاری – ممکن است برای جامعه ای خاص مهم باشد، یا نباشد. عوامل دسته پنجم – یعنی

واکنش ها یا پاسخ های جامعه به مسائل زیست محیطی اش – همیشه مهم است. اکنون این عوامل پنج گانه را بدون توجه به هرگونه تقدم از لحاظ تأثیرگذاری، بلکه صرفا با توجه به سهولت معرفی، یکی یکی بررسی می کنم.

برای جوامع گذشته با دوره عمر کوتاه بشر و فقدان نوشته های به جای مانده، تغییر آب و هوا نسبت به امروز مسئله بزرگتری بود، زیرا آب و هوا در بسیاری از نقاط جهان نه فقط از سالی به سال دیگر، بلکه در مقیاس زمانی چندین دهه ای در معرض دگرگونی است؛ به دنبال چندین دهه هوای مرطوب، نیم قرنی هوای خشک فرا می رسد. در بسیاری از جوامع پیش از تاریخ، دوره زمانی کوتاه نسل بشر – یعنی میانگین شمار سال های میان تاریخ ولادت والدین و ولادت فرزندانشان – فقط چند دهه بود. از این رو با به پایان رسیدن دوره ای از سال های پرآب، بیشتر کسانی که زنده بودند، نمی توانستند از دوره پیشین آب و هوای خشک خاطره ای دست اول داشته باشند. حتی امروز، انسان ها به این گرایش دارند که در دهه های پربار و حاصل خیز بر تولید و جمعیت بیفزایند و فراموش کنند (یا، در گذشته، هرگز درنمی یافتند که چنین دهه هایی احتمالا تداوم نخواهد داشت. پس وقتی دهه های پربار پایان می یابد، جامعه خود را با جمعیتی بیش از آنچه از عهده تدارکش برآید روبه رو می بیند، یا با عاداتی عجین شده است که با شرایط جوی جدید ناسازگار است. (کافی است شرایط امروزی خشک و کم آب در غرب ایالات متحده را در نظر آوریم و به سیاست های شهری و روستایی منطقه که منجر به اسراف در مصرف آب می شود، بیندیشیم که اغلب با ملاحظه سال های پرآب، به طور تلویحی آن سال ها را معیار فرض می کنند). بسیاری از جوامع پیشین هنگام وخیم شدن اوضاع پس از تغییرات آب و هوایی، برای واردات مازاد مواد غذایی نواحی دیگر که آب و هوایشان متفاوت بود، به نواحی ای که با کمبود مواد غذایی مواجه بود، از سازوکارهای نجات از مصیبت ” بهره نمی گرفتند.

دگرگونی های طبیعی آب و هوایی، ممکن است شرایط را برای هر جامعه خاص بشری بهتر یا بدتر کند و ممکن است به جامعه ای سود برساند، در حالی که به جامعه دیگر زیان وارد می کند. برای مثال خواهیم دید که عصر یخبندان کوچک برای نورس های گرینلند بد بود، اما برای اینوئیت های گرینلند خوب بود. در بسیاری از موارد تاریخی مشاهده می کنیم جامعه ای که منابع زیست محیطی آن رو به کاهش بوده، تا زمانی که آب و هوا سازگار و سخاوتمند بود، می توانست نقصان ها را تحمل کند، اما وقتی که آب و هوا خشک تر، سردتر، گرم تر، پر باران تر یا متغیرتر می شد، به آستانه فروپاشی رانده می شد. در چنین صورتی آیا باید گفت که فروپاشی در نتیجه اثرگذاری بشر بر محیط زیست بوده است یا بر اثر تغییرات آب و هوایی؟ باید گفت هیچ یک از این دو انتخاب ساده درست نیست. در حقیقت، اگر جامعه پیشتر بخشی از منابع زیست محیطی خود را از دست نداده بود، ممکن بود بتواند از نقصان منابع حاصل از ناپایداری های آب و هوایی جان به در برد. عکس این حالت نیز صادق است، جامعه تا زمانی می توانست از کاهش منابع ناشی از عملکرد خود رهایی یابد که دگرگونی های جوی موجب کمیابی منابع بیشتر نشده باشد. درواقع، هیچ یک از این دو عامل به تنهایی مؤثر نبوده، بلکه ترکیبی از تأثیرگذاری زیست محیطی و تغییرات آب و هوایی ویرانگر بوده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.