کتاب وقت سکوت – لوئیس مارتین سانتوس

0

وقت سکوت (silencio de Tiempo, ۱۹۶۲) نوشته لوئیس مارتین سانتوس را «بزرگ‌ترین دست آورد اجتماعی رمان اسپانیا» و «رمانی تکرارنشدنی» نامیده‌اند، گفته‌اند اوج نثرنویسی معاصر اسپانیایی و از شاهکارهای رمان‌نویسی معاصر است و ادبیات اسپانیا را به دو دوره قبل و بعد از انتشارش تقسیم کرده است، فقط اولیس جیمز جویس و در جست وجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را به لحاظ سبک و فرم با آن قیاس می‌کنند و آن را یکی از مهمترین رمان های قرن بیستم نامیده اند.

این کتاب به بسیاری از زبان های زنده دنیا ترجمه شده است. در لوفیگارو لیته رر درباره آن نوشتند «هیچ کس نیست که کیفیت ادبی استثنایی این کتاب و قدرت حیرت انگیزش را درنیابد. مارتین سانتوس بهترین نویسنده نسلش است و رقیب ندارد.» جی. جی. برائون در تاریخچه ادبی اسپانیا درباره اش نوشت «هنرمندی و تسلط نویسنده در کتاب موج می زند.

ضمن آن که جامعه ای مخوف و خاموشی‌گزیده را محکوم می کند، اثر هنری هیجان انگیزی است که گستردگی حیرت آور قدرت تجسم نویسنده اش را به نمایش می گذارد.» در نیویورک تایمز درباره اش نوشتند «نمایشی به شدت خلاقانه از شاعرانگی نثر و تبحر نویسنده در استفاده از تمثیل است و مهمتر از همه آن که گفتار درونی درخشان پایان کتاب تردیدی باقی نمی گذارد که نویسنده حاضر نبوده است به نوشتن رمانی رئالیستی بسنده کند. چنان که برمی آید پدرو خود اسپانیا است.» در تایمز لیترری ساپلیمنت می خوانیم «چیزی که بی درنگ این کتاب را برجسته و بی همتا می کند گرایش روشنفکری بین المللی اصیل و مستحکم مارتین سانتوس و چشم انداز اخلاقی اوست […] البته او با رژیم فرانکو سر ستیز دارد، اما در این رمان بلندپروازانه اش خودپسندی، کوته بینی و خشونتی را برملا می کند که ژرفایش هیچ نوع حکومتی را بی نصیب نمی گذارد.» این کتاب، به محض انتشارش، ستایش منتقدان و نیز عموم خوانندگان را برانگیخت و بی درنگ جایگاهی باقی در تاریخ ادبیات اسپانیا کسب کرد و مسیر رمان اسپانیایی را، که پیش از انتشارش به راهی دیگر می رفت، به کلی تغییر داد.

رژیم فرانکو مارتین سانتوس را چهار بار به زندان انداخت، پرونده سیاسی اقدام علیه امنیت ملی اش را تا پایان عمرش برقرار نگه داشت و مانع شد جوایز ادبی زمان انتشار وقت سکوت را به آن بدهند، هر چند بی تردید و به گفته منتقدان حقش غیر از این نبود. در نسخه های پیش از سال ۱۹۸۱، کتاب را به شدت سانسور می کردند. همسر نویسنده، که ده سال با او زندگی کرده بود، یک سال پس از انتشار وقت سکوت به علت نشت گاز درگذشت و مارتین سانتوس نیز یک سال بعد از مرگ همسرش در سانحه اتومبیل جان باخت و زمانی از دنیا رفت که چهل سال بیشتر نداشت و فقط همین رمان از او باقی مانده بود. البته بعدها یک رمان ناتمام، یک داستان بلند و مجموعه ای از داستانهای کوتاهش یافتند و منتشرشان کردند، اما اینها هیچ کدام به تصمیم و تأیید خود او نبوده است.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

مارتین سانتوس با همین یک رمان بر قله ادبیات معاصر اسپانیا نشست و میان مهم ترین نویسندگان قرنش جا گرفت. او در این کتاب نوآوری های فراوان کرد، از جمله استفاده از راوی دانای کل شخصیت گونه، روایت دوم شخص، گفتارهای درونی، مکالمه یک طرفه، به کار گرفتن زبانی کاملا نو و درعین حال بر پایه زبان کلاسیک، گویش های عامیانه، واژگان علمی و مؤلفه های دیگر که با زبان مرسوم دورانش کاملا فرق داشت، بیان روایت از زاویه دید شخصیت های گوناگون، ارجاعات فراوان به متون کلاسیک و معاصر، ترکیب های توصیفی نو، واژه پردازی های گسترده، جمله بندی های منحصر به فرد، گاه مطابق با اصول زبان لاتین و گاه به سبکی کاملا شخصی.


کتاب وقت سکوت

نویسنده: لوئیس مارتین سانتوس    

مترجم: ونداد جلیلی    

نشر چشمه

۳۳۷ صفحه


تلفن زنگ میزد و صدایش را شنیده ام. گوشی را برداشته ام. صدای واضحی از گوشی نشنیده ام. گوشی را کج گذاشته ام. گفته ام «آمادور.» با آن لب های کلفتش آمده گوشی را برداشته است. تصویر میکروسکوپ دوچشمی را می دیدم و به نظرم نمی رسید آن چه درون ماده نگه دارنده می بینم مفهوم باشد. دو مرتبه نگاه کرده ام: «بله، سرطانی است.» اما لکه آبی پشت میتوز محو می شد. «آمادور، رشته این لامپ ها هم ذوب می شود.» نه؛ سیم را لگد کرده است. «وصلش کن!» تلفنی حرف می زند. «آمادور!» بس فربه است و نیشش به لبخند باز، آرام حرف می زند، نگاه می کند، می بیندم. «تمام شد.» «دیگر تمام شد.» دیگر موش بی موش! نقاشی پرتره مرد ریشو، که هیچ چیز از چشمش پنهان نماند و مردم ایبری را از جهل عمومی شان در علم و دانش رهاند، جلو چشمم بی حرکت و به نگاهی نافذ بی موش آزمایشگاهی ماندن مان را نظاره می کند. لبخند همدردانه و جهل زدایانه اش کمبود بودجه را توضیح می دهد، می فهمد. ملت فقیر، ملت فقیر. دیگر چه کسی می تواند امید گرفتن آن جایزه شمالی را در سر بپروراند، به امید لبخند شاه والاقامت بنشیند و رسیدن به حرمت و رفاه حکیمی که در جزیره ای خشک منتظر می ماند تا مغزها و رودها به بار بنشیند؟ میتوزهای غیرعادی که بی حرکت بر شیشه لخته شده است؛ کار به چنان چیزی ختم می شود.

آمادور چند لحظه ای تکان نمی خورد، گوشی را می گذارد، لبخند می زند، نگاهم می کند، می گوید «تمام شد!» البته با لبخندی شیطنت آمیز و نیش باز تا بناگوش. «جمع کن آن لب و لوچه را، آمادور.» سویه موش های MNA، که آن قدر امیدوار کننده بود. باز صدای تلفن در می آید. نشنیده می گیرم. «میشود بفرمایید چرا می خندید، آمادور؟ از چه خنده تان گرفته؟» بله، میدانم، خودم می دانم. دیگر موش بی موش. تصویر آن مرد در قاب باشد و رودخانه ها به دریا بریزد، باز هم امکان ندارد، امکان ندارد. البته می شود چند دهنه سد ساخت و جریان آب را متوقف کرد، اما ذهن سرکش چه می شود؟ سرچشمه خلاقیت؛ ردیاب نافذ واقعیت زنده با چاقوی جراحی تیز و ظریفش که در هر چه می جنبد فرو می رود و چیزی کشف می کند که چشمان غیرایبریایی هرگز آن را ندیده است؟ مثل گاوبازی. انگار هیچ فرقی میان موش آزمایشگاهی و گاو نر نباشد، انگار کار ما هنوز برقرار باشد، با وجود درماندگی، با وجود مشکلات مالی.

سویه موش های سرطانی که با ارز اهدایی انستیتو ده لا موندا خریده بودیم شان. از موطن شان، ایلینوی، آورده بودیم شان. و حالا، ته کشیده است. آمادور لبخند می زند، چون کسی تلفنی چیزی به او می گوید. با صورت تیزگوشه خاص نژاد مردم شبه جزیره، با مغزی که رژیم غذایی دائمی لوبیا و نخود و حبوبات و کمبود پروتیدها کوچکش کرده است، دیگر چه طور می توانیم کاری بکنیم؟ فقط پیه خوک، فقط پیه خوک و حریره. برای مردانی مثل آمادور، که می خندد هرچند غمگین است، می داند از دست دادن آخرین موش سویه MNA یعنی دیگر هرگز، هرگز جناب محقق در حضور شاه والاقامت جام و نشان برگ غار دریافت نمی کند، مشعلی در دست نمی گیرد تا جلو جایگاه ملل بدود و عظمت بی تردیدی را به نمایش بگذارد که مردم این جا در گاوبازی با گاو میتوز به دستش آورده اند، که این جا هم مثل موطنش، ایلینوی، رشد می کند و گوشت سفت خانم هایی را نابود می کند که هنوز یائسه نشده اند، که خون ریزی دوره ای شان مایه حیات نیست، فریب است، فریب، «بتروگنه.» مرگ مغلوب. «این طور نمی شود، گوشی سیاهه را بردار، به وزارتخانه زنگ بزن، بگو تحقیقات ما آن قدر می ارزد که یک دانه موش به جایی برنخورد، آمادور، به شان بگو.» دیگر نخند، از آن مهم تر آن قطره های تف را بیرون نریز، که کم کم به سواد و شعورت شک می کنم.

جنگ که بود موش می خوردیم. به نظر من که از گربه خوشمزه تر است. اگر گربه نبود من هم الان نبودم؛ آی گربه می گرفتیم. سه نفر بودیم: لوسیو، موئه کاس و بنده.» پروتئین برای مردمی که گرفتار سوء تغذیه اند. که میتوزهای ضعیف شان، همان ها که نرمال است، لحظه رفتن از نورون های حرکتی به قشر بیرونی، از سر کمبود چنان پروتئین هایی می لنگد یا از بین می رود، احتمالا شمارشان کمتر می شود، آشفته و معیوب شان می کند، احتمالا زنجیره های لازم تشکیل نمی شود. این طور می شود که ما از کشف علل تشکیل تومور مخرب در می مانیم. آمادور نگاهم می کند. قیافه مضحکم را می بیند. خنده اش می گیرد. با میکروسکوپ دوچشمی، آخر از سر کمبود بودجه زورمان به تهیه میکروسکوپ الکترونیکی نرسیده است، فهرستی از هسته های بدریخت برمیدارم و آمادور، که کلاه بره قهوه ای اش را بر سر گذاشته اما هنوز روپوش سفید به تن دارد، به پشت ساختمان می رود، آن جا که سه سگ نزار زوزه می کشند، که دیر به دیر میشاشند و بوی تندی درمیدهند. آمادور خوش دارد شر سگها کم شود، همان طور که شر سویه موشها کم شد، منتظر دستوری است که من نمیدهم، فقط نگاهش می کنم و گوش میدهم تا چیزی بگوید، راهی نشانم بدهد بلکه از این مخمصه بیرون بیایم. آمادور می گوید «مونه کاس دارد.» غلط زیادی. ماده سرطان زا در هر موشی پیدا نمی شود. هر موشی که موش سویه بومی ایلینوی نمی شود، که با تبحر از بین شانزده هزار سویه مختلف انتخاب شده است، در لابراتوارهایی با دیوارهای شیشه ای شفاف و درخشان و سیستم تهویه مطبوع، تا بهترین محیط زندگی برای موشها فراهم باشد.

با تبحر از تخم وترکه و دودمان موش هایی انتخاب شده است که کالبدشکافی شان کرده اند تا تومور کوچک کشاله ران شان را کشف کنند و علت مرگی اسرارآمیز و ناگهانی را که فقط موش ها را هلاک نمی کند، دخترهای بور میدل وستی را هم می کشد که بدن شان ضمن دوره بارداری مادران سوئدی تباریا ساکسن تبارشان، دوره شیرخوارگی و نیز دوران مدرسه شان پروتئین فراوان جذب کرده است. هر چند زیبایند، ملال آورند اما گندذهن نیستند، چون نوروبلاست ها به درستی به محل مناسب کولونی شان اطراف مغز الکترونیکی جسم و لیپیدهای پیچیده منتقل شده است، مسأله ای که حالا از آن بهره می برند تا میتوزها را در قصر شیشه ای شان بازشماری کنند. این هم از آن سویه نادر که بودجه ناچیز انستیتو خرجش شد و به سبب کمبود ویتامین از بین رفت. موش هایی که از موطن شان ایلینوی آوردند و نر و ماده شان را از هم جدا کردند تا از مقاربت های اضافی و کنترل نشده شان جلوگیری شود و بارداری شان دقیق و منظم باشد. در ازای دریافت مبلغ هنگفتی ارز، در جعبه های تهویه دار به هواپیما گذاشتندشان و حالا تمام شده اند، سرعت مرگ و میرشان از سرعت زادوولدشان بیشتر بوده است! و آمادور می خندد و می گوید «مونه کاس دارد.» موئه کاس به این جا آمد، به این هوای پر از بوی سگ زوزه کش که نمیشاشد.

سگ که نشاشد اسیر باری سنگین و رقت انگیز می شود، ترشحات بدنش را به عرق ریختن بیرون می دهد و عرقش بوناک می شود. چون فقط کف پاهایش عرق می کند، نفسش هم بوی گند می گیرد و زبان پهنش بیرون می افتد تا وسیله خروج مایعات از بدنش باشد. وقتی سگ را عمل کرده اند و به جای استخوان رانش پولی استیلن یا پولی وینیل گذاشته اند چنان عذابی می کشد که باید شکرگزار باشیم این جا خبری از باکره های رنگ پریده غیرسرطانی ترشیده در حسرت لذت آنگلوساکسن نیست که این صحنه را ببینند و درماندگی ارضاشده شان را سر انجمن حفاظت از حیوانات خالی کنند. اگر غیر از این بود این جا اصلا خبری از تحقیقات نبود، چون مقدماتی ترین و اساسی ترین ضروریات هم مهیا نیست. در ضمن احتمال تکرار حرکات ناشیانه آقای ریشو در برابر شاه والاقامت نیز نه فقط مثل حالا به کلی بعید می بود و منتفی میشد، بلکه به شدت خنده دار و مضحک می نمود. آن هم نه مثل دوران گذشته و غول هایی در هیأت آسیاب های بادی، بلکه مثل بختک هایی که جای آرزوها را گرفته باشد. آخر چه کسی به سگها اهمیت می دهد؟ دردهای یک قلاده سگ چه کسی را می آزارد، وقتی حتا مادر خودش هم کمترین اهمیتی به او نمیدهد؟ شکی نیست که از آن آزمایش های تحقیقاتی با پولی وینیل هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود، چون عالمان در لابراتوارهای شفاف همه کشورهای با فرهنگ و پیشرفته جهان ثابت کرده اند بافتهای حیاتی سگ پولی وینیل را تحمل نمی کند. اما چه کسی میداند سگهای این جا چه قدر تحمل دارند، سگهایی که نمی شاشند، سگ هایی که عمده خوراک شان نان خشکی است که آمادور در آب می خیساند و به خوردشان میدهد؟ مقایسه منتفی است و به همین دلیل ممکن است باقی سویه در اختیار موئه کاس باشد.

ممکن است زادوولدهایی که فقط آمادور از آنها باخبر است نتیجه داده باشد و دورگه هایی نادر از موش های ماده یا حیوانات ماده ای از گونهای مشابه و شاید همان گونه به دنیا آمده باشد. شاید همین زادوولدها خاستگاه کشفی دیگر و حتا مهم تر شود تا شاه سوئدی به ما رو کند و به زبان لاتین یا انگلیسی ملمع، به لهجه ای غیر از لهجه دختر خانم های بور میدل وستی، خواستنی ترین و بی همتاترین جایزه را به آمادور بدهد، همین آمادور خودمان، که زیرشلوار راه راه پوشیده باشد چون درآمدش کفاف نمی دهد لباس شب رسمی بخرد. موئه کاس در مجلس حاضر خواهد بود و سویه تازه اش را خواهد آورد که پس از تعمقات فراوان، محاسبات ضرایب و کراسینگ اوورها و تعیین نقشه های ژنی به دست آمده است. پس از کشت کرومومرها در غدد بزاقی و بازگشت شان در غده های مهمی که محل انتقال حیات است. اما دور می داند موئه کاس از سویه MNA چندتایی دارد. ممکن نیست موش های وارداتی بومی ایلینوی همه مرده باشند.

پس از نقل و انتقال محموله، که با بیمه سفارشی و پیش پرداخت و صدور گواهی نامه تأیید معاینات خدمات دامپزشکی در مرز ایالات متحده آمریکا، به وسیله هواپیمای چهارموتوره یا شاید جت دوموتوره به انجام رسید، محموله در یک کارتن تخم مرغ خالی به کلبه خرابه موئه کاس رسیده است، جایی که دو دخترش نیز، یکی شانزده ساله و دیگری هجده ساله، که هیچ کدام شان بور نیستند، که هیچ کدام شان حین گذراندن دوره جنینی شان در بطنی تولدویی رژیم غذایی کافی نداشته اند، سویه موش پرورش می دهند. همین جا این احتمال تازه مطرح می شود که شاید سرطان کشاله ران نه در کشاله ران بلکه در زیر بغل در بگیرد، که نه خاستگاه برون پوستی بلکه خاستگاه میان پوستی داشته باشد، که فقط موش خانگی و موش

صحرایی را نکشد بلکه ضمن تلقیحی نه چندان محتاطانه به تصادف به دو دختر «آ تولدو اورتای» منتقل شود که بور نیستند، که با مراقبت های پزشکی نه چندان تخصصی و بدون عمل جراحی به موقع به سبب خطای تشخیص تلف شوند، که پدر نگران شان، با قیافه خوف زده از آن که شاید او نیز مبتلا شده باشد، اجازه بدهد کالبدشکافی شان کنند و، هر چند با کره باشند، در زیر بغل و گرده های برآماسیده شان رشد تومورهای حجیم بارداری پیدا شود که سمومی ترشح می کند که مغزهای ضعیف را فلج می کند و شگفتا که با وجود ماهیت ظاهره ارثی سویه ایلینویی، درون این تومورها یک ویروس، ویروسی که حتا با میکروسکوپ های دوچشمی معیوب ما هم می شود دیدش، که همان ها را هم از صدقه سر پیرمرد ریشو به دست آورده ایم، به تلقیح های مکرر در تخمدان دختر تولدویی گرفتار سوء تغذیه ای رشد کند که مادرش از پروتئینها محروم مانده و واکسنی در شکم برآمده اش داشته است که به صورتی مؤثر به داد نوع بشر خواهد رسید.

اعلاحضرت، استادان گرانقدر، خانمها و آقایان: خاستگاه آزمایش های ما، مثل آن عالم انگلیسی که کارش را بر قارچ های عقیم کننده جوانه زنی متمرکز کرد، تصادفی بود…» آمادور می گوید حتم دارد سویه مسروق اصل است، سویه ایلینویی است که موئه کاس نمونه هایی از هر دو جنسش برده صرفأ به این منظور که خاطرش جمع باشد خلوص ژنیشان حفظ می شود تا وقتی سویه لابراتوار ته کشید، موضوعی که موئه کاس بدون محاسبات آماری و فقط با دانستن چربیدن نرخ مرگ و میر موشها به نرخ زادوولدشان پیش بینی اش کرده بود، دوباره به لابراتوار بفروشدشان. «یعنی حالیات نیست که این آدم دزد است، که نمی شود چیزی را که از خودمان دزدیده اند از دزدش بخریم، که ممکن نیست انستیتو، که مال باخته ماجراست، قبول کند موش هایی را که دزدیده اند، یا فرزندانشان را از نو به قیمت گزاف بخریم (و اصلا چه ضمانتی هست؟) آن هم حالا که زیر سایه قانون در کشوری زندگی می کنیم که در آن اموری به نام پلیس، قاضی و امکان دادخواهی برای شهروندان آزاد هست؟» آمادور می گوید «مدرکی نیست. مدرکی نیست که نشان بدهد موشها دزدی است.» معلوم است که هست. مشاهده و اثبات میکروسکوپی ظهور خود به خودی تومورهای کشاله ران بین همه سویه هایی که در شبه جزیره هست فقط این سویه چنان خصوصیات شگفت انگیز و مهلکی دارد. فقط این سویه به درد اهداف تحقیقاتی می خورد.

فقط در این سویه پدیده ای خود به خودی به وجود می آید که خانواده ها را درمانده و افراد بیمار را گرفتار درد جسمی می کند و به روزی می اندازد که بدن شان ذات زنده شان را بخورد و بخورد تا عاقبت بمیرند. روح آمادور هم خبر ندارد که علم ژنتیک، با چنان کاربردی، توانسته است به نتیجه ای یکسره در تضاد با نتیجه ای برسد که پیشکسوتان این علم در آرزوی حصولش بودند (آفرینش انسان کامل، از بین رفتن همه بیماریهای ارثی) تا نژادی ظهور کند که امور نفرت انگیز پیوسته در آن حاضر است، حضوری نفرت انگیز که پس از انقراض جانوران میکروسکوپی میان اندازه، انسان را گرفتار و نگران می کند. اما آمادور انگار گرفتار یک جور خرفتی باشد، نمی تواند سازوکار حیرت انگیزی را بفهمد که علم از دلش سر برمی آورد، سازو کاری که، مثل محصولاتی جانبی که به ندرت مفهوم اما مهم باشد، به محققان وسع و امکان ازدواج و سکونت در اتاق های سازمانی دولتی می دهد و حتا زندگی خود او، آمادور، را به انعامهایی تأمین می کند که محققان مذکور به دستمزد ناچیزش اضافه می کنند. در کل وضع شان رو به راه است، وگرنه کارشان تمام بود. دخترها به شان می رسند، وگرنه مرده بودند و این طور زادوولد نمی کردند، آخر گمانم یک ضرب زادوولد می کنند. تا اینجای کلبه پر از موش است.» آخر چرا موش ها پیش آنها نمی میرند؟ این دخترهای تولدویی گرفتار سوءتغذیه چه می کنند تا موشها زنده بمانند و زادوولد کنند؟ این جا، در لابراتوار، چه موضوعی اسباب مرگ شان می شود؟ گیرم شیشه ای و شفاف نباشد و تهویه مطبوع نداشته باشد، باز هم حتما این جا محیط زندگی موش ها بیشتر از کلبه موئه کاس به محیط زندگی شان در ایلینوی شباهت دارد.

ممکن است فریادهای بی وقفه سگ هایی که استخوان ران پولی وینیلی دارند، فریادهایی انسان گونه چون عمل جراحی شان هم بس انسان گونه است، نظام عصبی سویه MNA را برانگیخته باعث مرگ زودرس شان شده باشد (مرگی که حتا برای موش سرطانی هم زودرس است)، یا دست کم مسبب بی علاقگی شان به تولید مثل شده باشد، چیزی را فراموش کرده باشند که در سرطان پیوسته در تکوین و گسترش شان هست و همکاری شان را در ریشه کن کردن سرطان بس ارزشمند می کند. یا آن که اصلا دختران موئه کاس چنان ملاطفت جفت کننده، مهر مادرانه و خصوصیاتی ژنتیکی دارند که از وجودشان بیرون میتراود و بازمی تابد و همین کفایت می کند تا بازدر گرفتن آتش ژنتیکی جفت گیری و ادامه ابدی نسل موش های معیوب تضمین شود. منزجرانه نگاهی به تصویر میکروسکوپ دو چشمی می اندازم.

دومرتبه مواد نگهدارنده و میتوزهای بی حرکت را زیر نور آبی رنگ می بینم که در فرمالین لخته بسته اند و ظاهرشان حرص و ولع را فریاد می کند. «نرو، آمادور. کار من هنوز تمام نشده است.» «باشد.» «تا وقتی من یا هر محقق دیگری نرفته باشیم، تا وقتی تحقیقات به پایان نرسیده باشد، تو هم موظفی بمانی.» «باشد.» «فکر مهملات ساعت کار قانونی را هم از کلمات بیرون کن.» «چشم، قربان.» «احیانا من طبق ساعت کار قانونی کار می کنم؟» «نخیر، قربان.» «هنوز خیال دارم بگردم و میتوزها را پیدا کنم.» «صاحب اختیارید.» «تا وقتی که دیگر نتوانم.» می گویم «گوش کن.» می گوید «بفرمایید.» «ببینم می توانی به موئه کاس بگویی موش هایش را بیاورد. می خواهم اگر از سوی خودمان باشد، یا موشها را ازش بخرم یا بابت دزدیدن شان تحویل پلیس بدهمش.» «همان موشهاست.» «پس بگو بیاید دیگر، معطلش نکن.» «نمی آید.» «چرا؟» «که بابت دردی تحویل پلیس ندهندش؛ قبلا هم یک بار نایب رییس بیرونش کرد. بار اولش نیست. دفعه قبل گربه میدزدید.

همان وقتی که سیم به سر گربه ها فرو می کردند و بعد یادشان می رفت، می بردشان و دوباره به شان می فروخت شان، تا بعد که می خواستند سیم به سر گربه ها فرو کنند سیم های کهنه را در سرشان پیدا کردند که پاک زنگ زده بود. البته میتوز ناجورتر است چون هر کاری بکنی آخرش می افتند و می میرند. اما گربه ها خیلی سگ جان اند و تلف نمی شوند، البته پاک عصبی می شوند. موئه کاس را گاز می گرفتند و چیزی نمانده بود چشم دخترش را در بیاورند، اما با همه این ها تلف نمی شوند.» «باشد. بگو بیاید.» «نمی آید. نیمچه زندانبان خیال می کند رفته آمریکا. اگر دوباره ببیندش خفتش می کند. از وقتی گفت رفته خارج دیگر پایش را اینجا نمی گذارد.» «پس چه طور موش های من را برداشت و برد؟» «نه، آن جفت را که خودم

به اش دادم. معلوم است دیگر. وگرنه از کجا میدانستم موش هایش اصل است؟» «عجب!» «در ضمن، آن وقت ها یک عالم موش این جا میپلکید. هر روز خیلی شان مثل موش های خیابانی می مردند. حرف همان وقتی است که سگ های پولی فلان قبراق و سرحال بودند.» «دون اسکار بفهمد بهات دست خوش می دهد.» «معلوم است که می دهد.» می گویم «گوش کن.» می گوید «بفرمایید.» «فردا به کلبه اش می رویم.» «جدا خوشحال خواهد شد.»

شهرهایی هست “بس ناقص، بس محروم از جوهره تاریخی، بس سرگشته ظهور و سقوط حاکمان مستبد، بس هوس بازانه ساخته شده در بیابان ها!، منزلگاه ادامه دهندگان بس قلیل نسل خاندان های بومی در گذشته ها، بس دور از دریایی یا رودخانه ای، بس متظاهر در به نمایش گذاشتن فقر نکبت بارشان، بس بهره مند از آسمانی جلیل که گویی همه معایب شان را به فراموشی می سپرد، بس ساده انگارانه و به صراحت از خود راضی همچون دختران پانزده ساله، سراسر فراهم آمده تا حیثیت و وجهه سلسله ای از حاکمان حفظ شود، بس برخوردار از گنجهای گذشته چنان که شاید گنج های نایافته زمانه از یاد برود، بس بی اشتیاق و به رکود فروافتاده اما داغ از شهوت آینده، بس جداافتاده از اصالتی راستین، سکونتگاه مردمی بس زمخت و پرنخوت، گاه بس قهرمانانه بی آن که دقیقا معلوم باشد چرا فقط به شکلی ابتدایی و جسمانی، مثل رفتار جوانی روستایی که به یک جست از رودخانه رد می شود، بس مست از باده خودپسندی هر چند عرقی که اشباع شان کرده در واقع ذرهای مستی نیاورد، بس ناباورانه در زمان های قدیم مسلط بر شهرهای بزرگ خارجی دارای دو کلیسای جامع و انبوهی مکتبخانه های کلیسایی قدمت دار و کاخهای جن زده یا دست کم یک کاخ جن زده در هر قرنا، بس ناتوان از تکلم زبان خودشان به بیانی ساده و صریح چنان که ساکنان قریه های شمالی تر در فاصله دویست کیلومتری شان حرف می زنند، بس حیرت زده از رسیدن طلا که ممکن است سنگ گردد اما شاید هم درشکه و مال بند اسبهایی گردد که زمین های مطلا بر پس زمینه تن شبق رنگ شان دارند، بس عاری از یهودیتی اصیل، بس آکنده از مردانی که وقتی مهماند جدی اند و وقتی مهم نیستند خوش مشرب اند، بس پشت کرده به همه طبیعت دست کم تا وقتی که قطار برقی و تله سی یژ را جای دیگری اختراع نکرده بودند، بس آشفته از احکام دادگاه های کلیسایی که محکوم را به دست دنیاییان می سپرد، بس محروم از بازدیدهای افراد اصیل از نژاد نوردیک، بس مملو از تئولوگ های خرفت و بس خالی از صوفیان ممتاز”، بس پر از خوانندگان کاباره و نویسندگان طنز رفتاری، طنز موقعیت، طنز حادثه ای، طنز کافهای، طنز شرف و غیرت، طنز زیباروی گرفتار، طنز فرودستان، طنز مجلسی فرانسوی، طنز کافهای غیر از کمدیا دل آرته، بس بوناک از خرناس اتوبوس های دو طبقه که دود هرچه سیاه ترشان را بر پیاده روهایی می افکنند که در روزهای بی فروغی خورشید معبر مردم بارانی پوش است، که کلیسای جامع ندارد.

می باید قضاوت را درباره این شهرها به روزی موکول کرد که ناگهان، یا آهسته آهسته، هر چند در این صورت سخت می شود باورش کرد، چیزی شکل بگیرد که حدس میزنیم هست اما نمی بینیمش، وقتی ماده ای که اکنون بر زمین می خزد سخت گردد، وقتی کسانی که اکنون غم زده می خندند یاد بگیرند از جلو سرنوشتی میان مایه درآیند و ساختمان های بتن آرمه بزرگ مدور یا بیضوی را خالی بگذارند تا صمیمیت تنگ و باریک خانه هاشان را بازیابند…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.