کتاب حرف بزن، خاطره! خودزندگی‌نامه‌ ولادیمیر نابوکوف – به مناسبت زادروز او

0

ولادیمیر نابوکوف متولد ۲۲ آوریل ۱۸۹۹ در سن پترزبورگ روسیه است. خانواده او در سال ۱۹۱۷، حین انقلاب بلشویکی، به کریمه گریختند و بعد به اروپا مهاجرت کردند. نابوکوف تا سال ۱۹۲۲ در کالج ترینیتی کمبریج ادبیات روسی و فرانسوی خواند و دو دهه بعد را در پاریس و برلین با نام مستعار «سیرین»، عمدتا به روسی، شعر و داستان نوشت.

او در سال ۱۹۴۰ به ایالات متحده امریکا نقل مکان کرد و ضمن تدریس زبان و ادبیات روسی، و نویسندگی خلاق در دانشگاه های استنفورد، کورنل، هاروارد و کالج ولزلی، حرفه درخشان ادبی خود را به عنوان شاعر، رمان نویس، مموآرنویس، منتقد و مترجم پی گرفت.

موفقیت بی نظیر رمان لولیتا (۱۹۵۰) به او اجازه داد تا تدریس را کنار بگذارد و خود را تمام وقت وقف نوشتن کند. او در سال ۱۹۶۱ به مونترو سویس نقل مکان کرد و ۲ ژوئیه ۱۹۷۷ در همین شهر درگذشت.

نابوکوف، که یکی از نویسندگان قهار قرن دانسته می‌شود، چه در زبان انگلیسی و چه در زبان روسی، شماری از آثار انگلیسی خود از جمله لولیتا را به روسی ترجمه کرده و بر ترجمه انگلیسی آثار روسی اش نیز نظارت داشته است.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

ولادیمیر نابوکوف

کتاب حرف بزن، خاطره! خودزندگی‌نامه‌ی بازنویسی‌شده ویلادیمیر نابوکوف

نویسنده: ولادیمیر ناباکوف    

مترجم: خاطره‌ کردکریمی    

نشر چشمه    


گهواره بر فراز مغاکی تاب می خورد، و عقل سلیم به ما می گوید هستی‌مان چیزی نیست جز باریکه نوری بین دو ابدیت تاریکی. گرچه اینان دوقلوهایی هم سان اند، انسان، برحسب قاعدهای عمومی، مغاک پیش از تولد را آسوده تر از آن یکی می پندارد که با چهار هزار و پانصد تپش بر ساعت پیش رو دارد. با این حال، زمان هراس جوانی را می شناسم که حین تماشای نخست فیلم هایی خانگی که چند هفته پیش از تولدش گرفته بودند، چیزی چون حمله‌ای عصبی از سر گذراند. او جهانی را به چشم دید کم و بیش بی تغییر- همان خانه، همان آدم ها – و بعد، دریافت اصلا آن جا وجود نداشته و هیچ کس هم در سوگ غیبتش ننشسته. نگاهش به مادرش افتاد که از پنجره ای در طبقه بالا دست تکان می داد، و آن حرکت نامأنوس، گویی وداع رمزآلودی باشد، آشفتهاش کرد. اما آن چه وحشت زده اش کرد منظره کالسکه نوزادی نویی بود که با حال و هوای متفرعن و متجاوز تابوتی، آن جا روی دالان ورودی، جا خوش کرده بود؛ حتی آن هم خالی بود، انگار، در توالی عکس رویدادها، استخوان هایش از هم پاشیده بود.

چنین خیالاتی با جان جوانان بیگانه نیست یا به بیان دیگر، اولین ها و آخرین ها اغلب رنگ و نشانی از بلوغ دارند – مگر شاید مذهبی مقدس و سخت گیر هدایتشان کند. طبیعت از انسان بالغ انتظار دارد دو خط تاریک، پیشین و پسین، را همان قدر خویشتندارانه بپذیرد که مناظر خارق العاده در بین را. تخیل، أن شعف والای نامیرا و نارس، باید محدود شود. برای لذت بردن از زندگی، نباید زیاده لذتش را ببریم.

من علیه این وضعیت سر به شورش می گذارم. این ضرورت را حس می کنم که شورش خود را ابراز و در برابر طبیعت قد علم کنم. ذهنم بارها و بارها کوششی عظیم کرده تا محوترین بارقه های شخصی را در تاریکی غیر شخصی هر دو سوی زندگی ام تشخیص دهد. این که سبب این تاریکی تنها دیوارهای زمانی است که من و مشتهای کبودم را از جهان آزاد بی زمان جدا کرده باوری است که در آن، با مسرت خاطر، با بدوی ترین انسان ها مشترکم. در ذهنم – ذهنی که، نومیدانه، هر چه به گذشته رفتم کمتر یاری ام کرد – به عقب، به نواحی دورافتاده ای سفر کردم تا روزنهای مخفی بجویم، اما تنها دریافتم زندان زمان گرد است و بیراه گریز. جز خودکشی، همه چیز را آزموده ام. هویتم را زدوده ام تا مرا به جای شبحی عادی بگیرند و دزدانه پا در حدودی بگذارم که پیش از لقاح وجود داشتند. در ذهنم همراهی خفت بار رمان‌نویسان زن ویکتوریایی و سرهنگ های بازنشسته ای را تاب آورده ام که یادشان بود در زندگی های پیشین، در جاده های روم، قاصدانی برده بودند یا پیران خردمندی زیر بیدهای لهاسا. دیرینه ترین رؤیاهایم را به جست وجوی کلید و سرنخی زیرورو کردم – و بگذارید همین حالا بگویم، من جهان مبتذل، آشفته و از اساس پوسیده فروید را، با آن کنکاش غریبش برای یافتن نمادهای جنسی (چیزی مشابه گشتن دنبال موشح های بیکنی در آثار شکسپیر) و آن جنین های کوچک نامطبوعی که از مأمن طبیعی شان به جاسوسی زندگی عشقی والدینشان نشسته اند، به تمامی رد می کنم.

در ابتدا بی خبر بودم که زمان، که در نظر نخست چنین بی حد به چشم می آید، زندان است. در کندو کاو کودکی ام (که بهترین گام بعدی در کندوکاو ابدیت آدمی است)، شاهد بیدار شدن هشیاری به مثابه زنجیره ای از درخشش های فضامند هستم، با فواصلی که اندک اندک محو می شوند تا وقتی تکه های روشن ادراک شکل بگیرند و تکیه گاهی لغزان برای خاطره مهیا کنند. دیری نگذشت که اعداد و سخن گفتن را، کم و بیش همزمان، یاد گرفتم، اما آن آگاهی درونی که «من منم» و «والدینم والدین من اند» انگار درست وقتی جا افتاد که نسبت سن والدینم را به سن خودم دریافتم. با قضاوت از روی آن نور شدید آفتاب که وقتی به آن لحظه کشف و شهود می اندیشم بی درنگ با آن لکه های لخته لخته آمیخته با رگه هایی سبز به خاطره ام هجوم می آورد، مناسبت آن روز باید تولد مادرم بوده باشد، اواخر تابستان، در نواحی ییلاقی، و من سؤالاتی پرسیده بودم و پاسخ هایی را که گرفته بودم ارزیابی می کردم. مبنای همه اینها، چنان که باید، نظریه باز پیدایی است؛ حتمأ آغاز آگاهی خوداندیش در مغز دورترین نیاکان مان با تبلور معنای زمان مصادف بوده است.

بدین سان وقتی قاعده ظریف، نو و تازه فاش شده سن من، چهار، به سن والدینم، سی و سه و بیست و هفت، برخورد، اتفاقی برایم رخ داد. بهتی به غایت نیروبخش به من وارد شد. ناگهان حس کردم به محیطی مشعشع و متحرک فروافتاده ام که چیزی نبود جز عنصر بی غش زمان؛ انگار در معرض غسل تعمیدی دوباره قرار گرفته باشم که از آن غوطه وری کاتولیک یونانی که پنجاه ماه پیش ترش با زوزهای نیمه مغروق، نیمه پیروز به انجام رسید (مادرم، از پس دری نیمه بسته که بر مبنای رسمی کهن والدین از نزدیک شدن به آن منع بودند، موفق شد خطای کشیش اعظم، پدر کنستانتین و توینیتسکی بی دست و پا، را تصحیح کند) به حدود الاهی پای بندتر بود. آدمی این محیط را – درست مثل افراد هیجان زده ای که مشترکا در آب درخشان دریا آب تنی می کنند با موجوداتی شریک بود که با او یکی نبودند، اما از طریق جریان مشترک زمان – محدوده ای از اساس متفاوت با جهان فضایی، که نه تنها انسان، که بوزینه ها و پروانه ها نیز قادر به درک آن اند به او پیوسته بودند.

همان لحظه، به ناگاه دریافتم آن موجود بیست و هفت ساله سفید و صورتی لطیف پوش که دست چپم را گرفته مادرم است و آن موجود سی و سه ساله طلایی و سفید پوش که دست راستم را گرفته پدرم. بین آن دو که پا به پای هم پیش می رفتند، در امتداد میانه مسیری که حالا راحت تشخیص میدهم در وسط بلوطهای زینتی جوانی محصور بود، در بوستان ملک ییلاقی مان، ویرا، در استان سابقا سن پترزبورگ روسیه، از پهنهای آفتابی به پهنه آفتابی دیگری می چمیدم و می جستم و باز می چمیدم. البته که از بلندای فعلی ام، از زمان غریب منزوی کم و بیش متروکه، خود خردسالم را می بینم که در آن روز اوت سال ۱۹۰۳، تولد حیات هوشمندانه را جشن می گیرد. اگر آن که دست چپم را گرفته بود و آن که دست راستم را، هر دو، پیشتر در جهان مبهم نوزادی ام نیز حضور می داشتند، زیر نقابی از هویتی ساختگی پنهان بودند؛ اما اینک، جامه پدرم، لباس فرم باشکوه گارد سواره نظام با آن برجستگی صیقلی و طلایی زرهی که روی سینه و پشتش میدرخشید، به خورشید می مانست، و تا سال ها بعد همچنان به سن پدر و مادرم به شدت علاقه مند ماندم و همچون مسافری عصبی که برای امتحان ساعتی نو وقت را می پرسد، آن اعداد را مدام در نظر داشتم.

جا دارد بگویم پدرم دوره سربازی اش را بسیار پیش تر از تولد من گذرانده بود؛ به همین خاطر، گمانم آن روز سازوبرگ هنگ قدیمی اش را به مزاح بر تن کرده بود. پس اولین بارقه خودآگاهی کاملم را به مزاحی مدیونم – که باز هم اشاراتی باز پیدایانه در خود دارد، چرا که اولین موجودات زمینی آگاه از زمان همان هایی بودند که اول بار لبخند به لب آوردند.

پشت بازی های چهار سالگی ام غار نخستین بود (و نه آن چه مریدان فرویدی فرض می گیرند) چون فرآورده عظیم تحولی زمین شناسانه پیش از آغاز تاریخ، نیمکت بی تکیه گاه بزرگی که پارچه ای کتانی با گل های سه پر سفید و مشکی پوشانده بودش در یکی از اتاق های پذیرایی ویرا، در ذهنم طلوع می کند. تاریخ (با وعده یونان پرشکوه) نه چندان دور از یک سر همین نیمکت آغاز می شود، آن جا که یک گلدان بزرگ انبوه از ادریسی، با شکوفه های آبی کم رنگ و چندتایی هم مایل به سبز، نیمی از پایه مرمرین تندیس دیانا را در گوشه اتاق می پوشاند. روی دیوار پشت نیمکت، در حکاکی خاکستری رنگی در قابی از آبنوس، برهه ای دیگر از تاریخ ثبت شده است – یکی از آن تابلوهای رزمهای ناپلئونی که امر عارضی و امر تمثیلی در آن دشمنان واقعی اند و طبالی مجروح، اسی مرده، جامها، یک سرباز که با سرنیزه ای قصد جان دیگری را کرده، و امپراتوری رویین تن به اتفاق ژنرال هایش محصور در این رزم راکد همه و همه در افق دیدی واحد پیش چشم می آیند.

نیمکت به کمک بزرگسالی که ابتدا از دو دست و سپس از پایی قدرتمند کمک می گرفت چند سانتی متری از دیوار دور می شد تا راهرویی باریک درست شود که بعدها به یاری اش با بالشتکهای لوله ای نیمکت راحت سقفی می زدم و با چندتایی از ناز بالش هایش هر دو سر را مسدود می کردم، سپس از لذت شگرف خزیدن در آن دالان به غایت تاریک لبریز می شدم که اندکی در آن تعلل می کردم تا آواز درون گوشهایم – آن تک لرزه آشنا برای پسر بچه ها در مخفیگاه های غبار گرفته – را بشنوم و بعد، در غلیانی از ترسی مطبوع، بر دست و زانوهایی که تندتند به زمین می کوبیدند، به انتهای دالان میرسیدم، نازبالش ها را کنار میزدم و شبکه ای از پرتو آفتاب روی کف پوش زیر نشیمنگاه حصیری صندلی وینی و دو پشه بازیگوش چرخان به نوبت به استقبالم می آمدند. غار بازی دیگری حسی رؤیاگون تر و لطیف تر نصیبم می کرد؛ به وقت بیداری صبح زود، از ملافه های تختم چادری برپا می کردم و خیالم را جولان میدادم تا به هزاران راه تیره و تار، با بهمن های پرسایه روتختی و نور کم جانی بازی کند که انگار از مسافتی بی کران به مخفیگاه نیمه تاریکم نفوذ می کرد، مخفیگاهی که در آن، حیوانات پریده رنگ غریبی را تصور می کردم که در دورنمایی از دریاچه ها پرسه می زدند. یادآوری تخت کودکی ام، با آن شبکه های مورب رشته از کتان نرمش، لذت لمس تخم مرغ بلورین لعل گون زیبایی را هم به همراه می آورد که سفتی دلپذیری داشت و از عید پاکی از یاد رفته به جا مانده بود؛ پیشترها، گوشه ای از ملافه ام را آن قدر می جویدم تا خیس خیس شود و بعد، تخم مرغ را محکم در آن میپیچیدم تا درخشش گرم و سرخ آن وجوه امن امن پیچیده شده را، که با بی نقصی معجزه آسای نور و رنگ می آمیخت، تحسین کنم و از نو زبان بزنم. با این حال، این خاطره نزدیک ترین تجربه من در قوت گرفتن از زیبایی نبود.

در مقایسه با خودآگاهی بشری، با فقط وفقط یک خاطره و بیانش در قالب واژگان، کیهان چه قدر کوچک (کیسه کانگورویی می توانست در برش گیرد)، چه قدر بی مقدار و زبون است! شاید علاقه ام به اولین دریافت هایم افراطی باشد، اما به هر ترتیب، ارادتم به آنها مستدل است. این دریافت ها جلودار راهی شدند منتهی به باغ عدنی واقعی از احساساتی ملموس و دیداری. یادم می آید شبی در پاییز ۱۹۰۳، حین سفری خارجی، روی بالش (نرم و تخت) م پشت پنجره واگن تخت خواب داری (احتمالا یکی از آن قطارهای لوکس مدیترانه ای قدیمی که پایین بدنه شش واگنهاش خاکی رنگ بود و قابهایش کرم زانو زده بودم و با اضطرابی زایدالوصف، مشتی نور شگفت انگیز را می دیدم که از دامنه تپه ای دوردست، به اشاره مرا به سوی خویش می خواند، و بعد، در کیسه مخملی سیاهی فروغلتید، الماس هایی که بعدها به کاراکترهایم بخشیدم تا از بار ثروتم بکاهم. لابد از پس باز کردن و بالا زدن پرده پرنقش ونگار قرص و محکم بالای تختم برآمده بودم، و احتمالا پاشنه پاهایم هم یخ کرده بودند، با این حال به زانو زدن و تماشا کردن ادامه دادم. هیچ چیز از تأمل در آن هیجانات اولیه شیرین تر و غریب تر نیست. آنها متعلق به جهان هم ساز یک کودکی بی نقص اند و، در نتیجه، در خاطره آدمی صورتی ذات شکل پذیر دارند که یی کوچکترین تلاشی قابل پیاده سازی است؛ با خاطرات بزرگسالی است که منه موسینه، الاهه خاطره، شروع می کند به مشکل پسندی و آشفتگی. در باب قدرت انباشت اثرات، این را هم بگویم که کودکان روس هم نسل من از دوره ای نبوغ آمیز گذشتند؛ انگار تقدیر، با در نظر گرفتن آن تحولات ناگهانی که در صدد ویرانی کامل جهان آشنایشان بود، مصرانه می کوشید، با اختصاص چیزی بیش از سهم شان، هر چه از دستش برمی آمد برایشان انجام بدهد. همه چیز که انبار شد، نبوغ ناپدید شد، درست همان اتفاقی که برای آن کودکان مستعد آموزش دیده دیگر افتاد – جوانانی زیبارو با مویی مجعد که چوب میزانه می گرداندند یا پیانوهای عظیم رام می کردند، در نهایت بدل به نوازندگانی درجه دو شدند با چشمانی پرغصه، امراض پیچیده بی اهمیت و چیز بی قواره مبهمی در پایین تنه اخته شان. با این حال، آن معمای یگانه خاطره پرداز را همچنان سر میدواند. نه در محیط اطراف و نه در میراث گذشته نمی توانم آن آلت دقیقی را که سروشکلم داد بیایم: آن غلتک بی نام و نشانی که بر زندگی ام نقشینه پرنگاری زد که وقتی چراغ هنر وادار به تابیدن بر ورق زندگی می شود، طراحی بی همتایش رنگ می گیرد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.