کتاب مدرسۀ زیبایی کابل – نوشته دبورا رودریگز

کتاب مدرسۀ زیبایی کابل نوشته دبورا رودریگز است که با ترجمه شهره میرعمادی است. این کتاب در فضای افعانستان روایت می‌شود و خواننده را با خودش به دنیایی می‌برد که از بیرون به آن نگاه کرده است.

کتاب مدرسۀ زیبایی کابل به زمانی می‌پردازد که انسان غربی دنیای خودش را رها می‌کند و به شرق می‌آید. او چطور دنیای اطرافش را می‌بیند. در این داستان زنی را می‌بینیم که آرایشگر است و آرایش کردن را به دختران افغان یاد می‌دهد. این زن نمی‌تواند حقیقت جامعه شرق را از درون آن ببیند و همواره از بیرون دنیا را می‌بیند اما این نگاه تفسیر جالبی است از شرایط زنان افغانستان در درون کشورشان.


کتاب مدرسۀ زیبایی کابل

کتاب مدرسۀ زیبایی کابل

نویسنده: دبورا رودریگز    

مترجم: شهره میرعمادی    

انتشارات نگاه    


ساعت ۸ صبح است و سر و کله مشتری ها کم کم پیدا می شود. یکی یکی وارد می شوند. اگر هر روز دیگری بود من الان در خواب ناز بودم. یا داشتم در دلم به خروس همسایه که بازهم سحر مرا بیدار کرده بود بد و بیراه می گفتم. شاید غرغرم از سر و صدای گاری سبزی فروشان دوره گرد بود که ۳ صبح بیدارم کرده بودند. اما امروز، روز خواب نیست. روز نامزدی روشنه است و من از همین الان حاضر و آماده سر کار هستم. تا همین جا ۴ سیگار دود کرده ام و ۲ فنجان بزرگ قهوه خورده ام. کسی که مسئول آشپزخانه است هنوز نیامده و من ناچار خودم دست به کار شدم. فکر نکنید کار ساده ای بود، حتی هنوز آب جوش آوردن را یاد نگرفته ام. این کار در افغانستان به کلی مهارت و اطلاعات به روز نیاز دارد. هر وقت مجبور شوم خودم چیزی حاضر کنم، باید کنار همه شعله های اجاق کبریت روشن بگذارم و با حفظ فاصله، گردونه ها را امتحان کنم. فاصله بگیرم تا وقتی یکی از آنها که کار می کند، با انفجار جریان گاز روشن می شود خود را نسوزانم. بعد کتری را روی شعله می گذارم ودردلم دعادعا می کنم کهان ظرف که آب را از آنان برداشته ام، حاوی آب آشامیدنی بوده باشد و اگر نبوده باکتری های آن با جوشیدن از بین بروند

اول از همه مادر شوهر می رسد. جلو می روم و به رسم خوشامد گویی افغانها دست یکدیگر را می گیریم و سه بار گونه های یکدیگر را می بوسیم. روشنه پشت سر اوست. شبح کوچک آبی رنگی در حجاب سنتی افغانی، سرتاپایش پوشیده است. فقط جلوی چشمانش قسمتی توری دوزی شده دارد که اجازه می دهد دید محدودی به دنیای بیرون داشته باشد. اما توری روی دماغش جمع شده و دید او را بسته. این است که موقع ورود سکندری می خورد. می خندد. تویان پارچه مواج گیر افتاده، با دستهایش بال بال می زند تا آنکه تعادلش را حفظ کند. خواهر شوهرها به کمکش می روند و او را به اتاق می آورند. اینجا روشنه حجابش را با یک حرکت در می آورد و روی یکی از سشوارها آویزان می کند.

به فریاد می گوید: «وای، انگار که به دوران طالبان برگشته بودم.» چون او از بعد از دوران طالبان یعنی از سال ۲۰۰۱ به بعد هرگز برقع نپوشیده بود. روشنه معمولا لباسهایش را خودش میدوزد. ساری ها و شلوار قمیص های خیلی قشنگ واغلب در زمینه های یاسی و گل بھی، سبز لیمویی و زنگاری برای خود می دوزد. لباس های خوشرنگش، به بخصوص در زمینه سراسر خاکستری شهر کابل و یا حتی در جمع های بزرگ بین زنان دیگر با لباس های تیره و بیروحشان چون زیبایی رنگین پروانه ای به چشم می آید. اما امروز، در رعایت سنت های روز عروسی و نامزدی برقع به تن کرده است. امروز صبح او، در خانه پدری، زیر این پوشش خود را فرو برده و اینجا آمده تا شش ساعت دیگر در پوشش سنگین دیگری از سایه چشم غلیظ، مژه مصنوعی هایی به بزرگی بال پرستوها، موهایی بی حرکت و پر حجم چون موهای مجسمه های یادبود و لباسی پر زرق و برق تر از چرخ و فلک ها دوباره ظهور کند. در امریکا مردم چنین ظاهری را فقط بر ملکه های کارناوال ها می بینند. در افغانستان، به دلایلی که من هیچ نمی فهمم این چنین آرایش ها نمایه ای است که بکارت عروس را اعلام می کند.

آشپز پشت سر خانم ها است و به دنبال او، توپکای، بصیره، بهار و بقیه آرایشگران هم می آیند، با عجله داخل می شوند و روسری های خود را بر می دارند تا با هم سرخوشی خنده و غیبت و کار سخت امروز را شروع کنیم. باید از هفت خوان تبدیل روشنه بیست و یکساله به یک عروس تمام عیار افغانی سربلند بگذریم. نرخ چنین کاری در بیشتر آرایشگاه های کابل حدود ۲۵۰ دلار، یعنی تقریبا به اندازه نیمی از درآمد سالانه متوسط یک افغانی است. اما روشنه شاگرد من بوده است و من را با اینکه بیشتر از بیست سال از او بزرگترم، بهترین دوست خود می داند. او اولین و بهترین دوست من در افغانستان است و صمیمانه دوستش دارم. به این جهت، آرایش او امروز، تنها یکی از هدایایی است که از من خواهد گرفت.

پیرایش را شروع می کنم و می بینم که پیشاپیش از دردی که خواهد کشید صورتش در هم رفته است. به شوخی به او می گویم: «خوب، خودت در خانه کارهایت را می کردی و می آمدی!» و بقیه می خندند. واقعا هم بسیاری از نوعروسان کابل چه از شرمشان باشد یا از ترس این مشقت را که سنت بر گردنان ها می گذارد، در خانه های خود و گاهی به روش های بسیار ابتدایی و دردناک می گذرانند. هر جا باشد و با هر روشی، در هر حال بیرحمانه دردناک است. توپکای سر به سرش می گذارد و می گوید: «لا اقل می توانی دلت را خوش کنی که این سنت برای داماد هم هست.». دخترها از تصور سر و کله زدن داماد با بدن خودش، ریز ریز به خنده افتادند.

روشنه با صدایی رنجیده و پرشکوه می گوید: «ولی آن ها فقط با تیغ، موها را می زنند.» و بلافاصله قرمز می شود و نگاهش را به زیر می اندازد. می دانم که نمی خواهد مادر شوهرش فکر کند او، هنوز هیچی نشده، به شوهر آینده اش، که هنوز او را حتی ندیده است، ایراد می گیرد. نمی خواهد هیچ بهانه ای به دست او بدهد. و وقتی بالاخره سرش را بلند می کند و مرا نگاه می کند، در پس لبخندش، دلشوره او را احساس می کنم.

اما انگار مادر داماد متوجه حرف او نشده باشد. سرش گرم پچ پچ کردن با یکی از دخترانش بوده است. و وقتی دوباره به روشنه نگاه می کند نگاهش ناراضی نیست، بلکه مالکانه و پر غرور است. مادر داماد، روشنه را برای پسر خود انتخاب کرده است. دران وقت روشنه کمی بیشتر از یکسال بود که از مدرسه آرایشگری فارغ التحصیل شده بود و آرایشگاه خودش را داشت. پیشتر یکی از اقوام دور او برای فر کردن موهایش به آرایشگاه روشنه رفته بود. تحت تأثیر زیبایی و دل و جرأت دختر جوان قرار گرفته بود که برای پشتیبانی خانواده خود که از دست طالبان فرار کرده و در پناهندگی در پاکستان زندگی می کردند کار می کرد. بیرون از آنجا، دور و اطراف هم هرچه درباره او شنید خوشایندش بود.

پدر روشنه پزشک حاذقی بود و قبل از آنکه در ۱۹۸۸ به پاکستان بگریزد در کابل زندگی خوبی داشت. اما آنجا به او اجازه طبابت ندادند و به ناچار با واکس زدن کفش های مردم حداقل درآمدی برای خانواده اش تأمین می کرد. بعد از رفتن طالبان چنان خسته و بیمار به کابل بازگشت که توان طبابت نداشت. اما هم چنان با تعهدی پدرانه مراقب روشنه بود و همه جا او را همراهی می کرد. مادر داماد هیچ ردی از نکته ناجوری در زندگی روشنه ندیده بود مگر تنها شاید دوستی اش با من. اما آن هم ایرادی به حساب نمی آمد، چون اینجا زنان خارجی را با معیارهای خود ارزیابی نمی کنند. ما را اصولا از جنس دیگری حساب می کنند، که تعلق به هیچ کدام از دو دنیای کاملا جداگانه مردان با زنان نداریم و می توانیم در هر دو و بین این دو بگردیم. اگر هم عمل شنیعی، مثلا دست دادن با یک مرد از ما سر بزند تعجب نمی کنند و نادیده می گیرند. دور از انتظار نیست – میتوانند ما را ببخشند و به رویمان نمی آورند. که میداند، شاید حتی او به من به چشم منبع ثروت و قدرتی برای خانواده پسرش مینگریست، چون در نظر تقریبا همه افغان ها هر آمریکایی به قدرت و ثروت دسترسی دارد. که هست و لااقل در وجه مادیان کاملا حقیقت دارد. حالا به هر دلیل خلاصه، او مصمم شده بود که روشنه را عروس خود کند. او را به عنوان همسر اول پسر بزرگتر خود که مهندس بود و در آمستردام زندگی می کرد، در نظر گرفته بود. همه چیز کاملا بر روال عادی بود. تقریبا در همه موارد، در مورد همسر اول هر مردی در افغانستان، خانواده او تصمیم می گیرند و انتخاب دختر مناسب، از اختیارات مادر داماد است. مرد در انتخاب زن دوم یا حتی سوم آزاد است اما اولین بره این رمه همانقدر که به او، به مادرش هم تعلق دارد.

می بینم که روشنه زیر نگاه مادر شوهر دست و پایش را گم می کند، معذب است. این است که بازوی او را می گیرم و می پرسم: «نظرتان چیست امروز موهایتان را هایلایت کنیم؟ از این جا تا خود نیویورک کسی بهتر از دختران من نمی تواند هایلایت کند.»

حتی در دبی؟» من در پاسخش می گویم: «حتی در دبی و خیلی ارزانتر از دبی.» به اتاق اصلی آرایشگاه که بر می گردیم، من اول پرده ها را بررسی می کنم که کاملا بسته باشند. تا اگر مردی اتفاق رد شد، مشتری های ما را بی حجاب نبیند. سهل انگاری در این مورد می تواند به بسته شدن آرایشگاه و مدرسه آرایشگری من در کابل منجر شود. چند شمع روشن می کنم و چراغ های سقفی را خاموش می کنم. حالا که دستگاه ذوب موم، ماساژ صورت، سشوار و دستگاههای دیگر هم زمان در حال کار هستند، باید احتیاط می کردم، مبادا که مصرف از توان برق بیشتر شود و فیوز را بپراند. تنها سی دی موسیقی که دارم به کار می اندازم. شاید مناسب نباشد، آهنگ های کریسمس است. اما وقتی برای مشتری ها فرقی نداشته باشد، برای من هم فرقی ندارد. بعد مادر داماد و بقیه مهمانان را هر کدام در جایی، یکی کنار میز مانیکور، یکی روی صندلی پدیکور و یکی را بر صندلی شستشوی مو می نشانم. وقتی خیالم راحت می شود که به همه آن ها چای تعارف شده و با مجله های قدیمی و از مد افتاده ای که از امریکا همراه آورده ام سرگرمند، به خودم استراحت میدهم تا سیگاری روشن کنم. معمولا، همانجا توی سالن سیگارم را می کشم. اما امروزان آخرین نگاهی که روشنه درست قبل از اینکه در اتاق اپیلاسیون را ببندم بر چهره داشت، مرا پریشان کرده است. چون من می دانم که معنیان نگاه چیست. او به فکر راز مهیب خود است که دستکم هنوز کسی جز او و من از آن آگاه نیست.

مراسم نامزدی و عروسی، هر دو، در افغانستان با جشن های مفصل و پر هزینه همراه است. خانواده ها سال ها برای آنکه این جشن ها را هر چه با شکوه تر برگزار کنند، از راحتی خود می زنند و پس انداز می کنند. از همه چیز گذشته، واقعیت این است که در این سرزمین هیچ نوع جشنی، برای عموم، جز عروسی ها وجود ندارد. نه کلوپ شبانه ای هست، نه کنسرتی. تک و توک رستوران هایی هم که بعد از رفتن طالبان باز شده اند معمولا مشتری ای غیر از غربی ها ندارند. چند سینما هست. اما فقط مردان می روند. اگر احیانا زنی در سینمایی پا بگذارد، کاری که من یکبار کردم و به اصرار یکی از دوستان مردم را واداشتم که مرا به سینما ببرد، آنوقت، به جای فیلم، همه او را تماشا می کنند. همه سرها زیران عمامه ها به طرف او بر می گردد و نگاه بهت زده تماشا چیان بر او خیره می ماند. در افغانستان مراسمی که به خاطران مردان و زنان به خودشان برسند و کنار هم باشند وجود خارجی ندارد. حتی در مجالس نامزدی و عروسی هم مجلس زنانه و مجلس مردانه دور از هم با دو گروه موسیقی و دو دسته خدمتکار برگزار می شود. حالا اگر مراسم جمع و جورتر باشد شاید همه در یک سالن جمع شوند. اما هنوز پردهای محدوده زنان را از دید مردان حفظ می کند. با این وجود، در همه حال همه لباسهای رسمی و پر زرق و برقی به تن می کنند. یکی از اولین چیزهایی که در خیابان های کابل نظر مرا جلب کرد، تعداد زیاد فروشگاههای لباس عروس بود. هر خیابانی می گذشتی یکی دو تا از آن ها می دیدی. از پشت ویترین های آن ها مانکن هایی که هیکل هایی مانند باربی و صورتهایی کاملا اروپایی داشتند با لباس هایی پر از پولک ها و نگین های رنگارنگ و روسری های ظریف خود مغرورانه بیرون را نگاه می کردند. من صورت تک تکان ها می شناختم و از آن ها برای علامت گذاری مسیرهایی که میرفتم استفاده می کردم تا راه برگشتنم را گم نکنم. آن ها راهنماهای خیالی من بودند.

بار اول که مادر داماد با دسته گل و شیرینی و بسته های شکلات های خارجی در خانه پدر و مادر روشنه را زد و او را خواستگاری کرد، آن ها در عین حال که بسیار خوشنود شدند، درخواست او را رد کردند. نه گفتن به خواستگار جزئی از رسومات است که همه میدانند و به این طریق نشان میدهند که دخترشان برایان ها بسیار عزیز است و نمی خواهند او را از خود دور کنند و به خانواده دیگری بسپارند. مذاکرات و چانه زنی های بین خانواده ها از همین جا شروع می شود. تا چند ماه بعد وقت پدر به بالا و پایین کردن مبلغ جهزیه، بحث بر سر تعداد لباس هایی که خیاط خانواده داماد برای عروس خواهد دوخت، میزان پارچه ای که برای تهیه لباس اقدام عروس پیشکش می شد و مقدار طلا و جواهراتی که به عروس داده می شد، گذشت. پدر روشنه همه این مذاکرات را به خوبی به نتیجه رسانده بود. ده هزار دلار به عنوان جهیزیه عروس به خانواده داماد داده می شد و عروس پنج هزار دلار طلا و جواهرات و ضروریات بسیار دیگری که لازمه یک عروسی آبرومند بود را از خانواده داماد دریافت می کرد. قرار نبود روشنه در هیچ قسمت این توافق ها نظری بدهد. مثل تمام ازدواج های اول در افغانستان، روندی که طی میشد کاملا تجاری بود، تجارت بین دو خانواده که از طریق پدران اعمال می شد. اما روشنه خود نیز مایل به این ازدواج بود. در واقع او یکی از معدود عروس هایی بود که من در کابل دیدم به میل خود پای سفره عقد می نشینند.

من با روشنه در بهار ۲۰۰۲، اولین بار پس از برافتادن حکومت طالبان آشنا شدم. از همان اولین دیدار غم و اندوهی که در چشمان او فکر مرا به خود مشغول کرد. در شهر کابل هر طرف که رو کنی داستانی غم انگیز هست. بسیاری از مردم این شهر در بیست و هفت سال جنگ داخلی خانه، اموال، شهرها و خانواده های خود و هر رویایی که داشته اند را از دست داده اند و هنوز هم افتادن بمبی یا انفجار مین خنثی نشده ای هر خوشحالی کوچکی را پیش از آن که پا بگیرد نابود می کند. میان این همه غصه چطور بود که دیدن اندوه این دختر این همه مرا درگیر می کرد خودم هم نمی دانم. شاید علتش تناقض آن اندوه با سبک روحی، شادابی و صفای او بود، با آن لباس های رنگین و خنده های دلپذیر او، من شاهد تلاش او برای شادی و غلبه بر اندوه بودم و این مرا می آزرد.

چند هفته ای طول کشید تا او سفره دلش را برای من باز کند. من و او با هم در یک ساختمان کار می کردیم. من به عنوان داوطلب در یک مؤسسه غیر انتفاعی (ان جی او) مشغول بودم و او منشی بود. متوجه شده بودم که هر بار یک جوان مشخصی به محل کار ما می آید، صورت او می شکفد. اولش فکر کردم شاید علت ناراحتی او این باشد که آن جوان علاقه ای به او نشان نمی دهد. اما بعد دیدم چشم های آن جوان هم هر بار در پی دیدن روشنه می درخشد. بخاطر این موضوع من سر به سرش می گذاشتم.

زیر گوشش می گفتم: «پس نامزد پیدا کرده ای؟» قرمز می شد و از من کناره می گرفت. وقتی چند بار به صورت های مختلف، موضوع را باز کردم، بالاخره گفت: «اینجا کسی با عشق ازدواج نمی کند. من زن کسی می شوم که پدر و مادرم برایم انتخاب می کنند.»

میدانستم که روشنه و آن جوان نمی توانند احساسات خود را به یکدیگر ابراز کنند. هیچ راهی نداشت. هیچ نوع رفت و آمدی بین جوانان پیش از ازدواج اینجا روا نیست. اما من پیش خودم فکر می کردم که؛ خوب، مادر پسر میتواند با مادر دختر صحبت کند و ترتیب ازدواج آن دو جوان را بدهند، به صورتی که خلاف سنتها هم نباشد. میشد راهی پیدا کرد. هزار و یک نقشه به فکرم می رسید. که بالاخره به روشنه هم گفتم. او مرا به گوشه تاریکی کشید و گفت: «چنین چیزی امکان ندارد، دبی! من قبلا نامزد داشته ام. پدر و مادر او ممکن نیست مرا بپذیرند.» در همان تاریکی هم می توانستم ببینم که اشک در چشمانش جمع می شود.

بی اختیار به دیوار تکیه دادم. پرسیدم: «یعنی چی؟ چه مسئله ای است که قبلا نامزد کس دیگری بوده ای؟ یعنی حق نداشته ای نظرت را عوض کنی؟»

تو نمیفهمی، ما در همان جشن نامزدی عقد کردیم.» این «تقریبا ازدواج» زمانی اتفاق افتاده بود که طالبان هنوز در قدرت بودند. خانواده روشنه در اردوگاهی در مرز پاکستان، زندگی خیلی سختی را می گذراندند. روشنه با آن که آن روزها تنها شانزده سال داشت، توانسته بود، به لطف هوش سرشارش، در همان کمپ راه هایی برای پیشرفت پیدا کند. کار کردن با کامپیوتر و زبان انگلیسی را آموخت و یکی از آژانس های کمک های بین المللی او را به عنوان منشی استخدام کرد. از آن پس برای انجام کارهای آژانس گاهی ۔ البته در معیت پدرش به این طرف مرز، به افغانستان می آمد.

این رفت و آمدها برای او خطرناک بود. اگر به دست طالبان می افتاد و می فهمیدند که مجرد است، هیچ بعید نبود، او را به اجبار به عقد یکی از افراد خود درآوند. آن روزها بسیاری از خانواده های افغان جرأت نمی کردند، اجازه دهند دخترانشان از خانه خارج شوند. البته این تمهیدات هم لزوما کارساز نبود. پیش می آمد که در پی شایعه ای، یا خودشیرینی و خبر چینی کسی، از وجود دختر دم بختی در خانه ای مطلع می شدند و به جستجوی او به در خانه می آمدند و خانه را تفتیش می کردند. این بود که خانواده روشنه را بر سر دو راهی گذاشته بود. از طرفی به درآمد او نیاز داشتند و از طرف دیگر می ترسیدند که او را بگیرند و دخترشان ناچار شود تا آخر عمر، با کسی که مورد تنفرشان بود سر کند. در ابتدا، در همان سالهای اول به قدرت رسیدن طالبان، آنها هم مثل بسیاری از خانواده های افغانی با خوشبینی محتاطانه از آنها استقبال کردند. کابل تا پیش از ورود آنها، در جنگ مجاهدین برای بیرون راندن روسها و پس از آن جنگ دردناک و خونین داخلی بین جناح های مختلف خودشان برای تسلط بر کشور سال ها با خشم و درد و گلوله پاره پاره شده بود. خانواده روشنه هم، با آنکه به هیچ وجه از نظر فکری با مذهبیون متعصب هم فکری نداشتند مثل همه مردم دیگر در آرزوی بازگشت روزهای نظم و قانون و زندگی عادی به حکومت طالبان که به نظر می رسید در پی همین مقصود است، اعتماد کردند. اما خیلی زود وحشیگری فزاینده ای که طالبان در اعمال آنچه آنها نظم و قانون می دانستند بر مردم روا می داشتند، دامن آنها را هم گرفت.

پدر و مادر روشنه هم مثل بسیاری از دیگر خانوادهای افغان دست به کار شدند تا، پیش از آنکه دخترشان به اجبار به عقد یکی از طالبان درآید، خود در بین خانواده های وابستگان و آشنایان همسر مناسبی برای او پیدا کنند. با پیدا شدن یکی از عموزاده های روشنه که مجرد بود و در آلمان زندگی می کرد به نظر می آمد که مشکل به بهترین صورت حل شده است. داماد همه آن چیزهایی را که آن روزها خانواده عروس می توانستند از خدا بخواهند یکجا داشت. خانواده چنین دامادی را البته، در آن شرایط که سایه تهدید گرگهای طالبان همه جا احساس می شد، بی هیچ پیش شرطی (و بدون هیچ یک از چانه زنی های مرسوم با کمترین مهریه و جواهرات و لباس پذیرفتند. داماد در اولین فرصت به افغانستان آمد و مراسم نامزدی بلافاصله برگزار شد. او نمی خواست دوباره به افغانستان بیاید و برنامه این شد که ازدواج واقعی ظرف چند ماه آینده و در آلمان صورت بگیرد. بنابراین همان شب صیغه عقد هم جاری و اسناد امضاء شد.

با امضاء این اسناد روشنه قانونا” زن شوهرداری شد. در شرایط عادی بین نامزدی و جاری شدن عقد ماهها فاصله در نظر می گیرند تا خانواده داماد برای تأمین مهریه، مقدمات جشن عروسی، تهیه لباس، جواهرات و هر چیز دیگری که قبل از نامزدی در چانه زنی های طولانی مورد توافق خانواده ها قرار گرفته وقت کافی داشته باشد. اما خانواده روشنه تحت آن شرایط و از ترس اینکه در این فاصله، مبادا، روشنه از ازدواج با او منصرف شود ترجیح دادند، برخلاف رسوم، در همان نامزدی، عقد را هم جاری کنند. به علاوه به نظر می رسید، روشنه به عنوان همسر قانونی راحت تر می تواند ویزای ورود به آلمان را دریافت کند. اما چند روز بعد تازه داماد بدون او، بی آنکه حرفی بزند، عذری بیاورد، رفت و او را با خود نبرد. روشنه در هم شکسته و تحقیر شده به جا ماند. دو هفته بعد، همان زمان که او فکر می کرد بدتر از آن دیگر، چیزی نمی توانست به سرش بیاید، خبر پیدا کرد عموزاده محترم در آلمان غیاب او را طلاق داده است.

روشنه به من گفت: «برای مردها کاری ندارد. کافی است در حضور شاهدان سه بار بگوید من تورا طلاق میدهم و تمام. بعدها فهمیدم که او از قبل هم نشان کرده یا همسری در آلمان داشته است. و برنامه اش هم از اول این بوده که علیرغم میل خانواده اش با او بماند.» روشنه به هق هق افتاد و من او را چنانکه یکی از بچه های خودم باشد در آغوش گرفتم. با آنکه مدت زیادی نبود به افغانستان آمده بودم، این قدر فهمیده بودم که اینجا، بلایی بدتر از این ممکن نبود به سر دختری بیاید. در افغانستان کسی با خبر مطلقه شدن زنی با دلسوزی و مهربانی و داوری هایی از قبیل «خوب، لابد با هم تفاهم نداشته اند و از این قبیل برخورد نمی کند. اگر مردی زنی را طلاق دهد، پیشداوری عمومی بر این است که حتما آن زن عیبی داشته است. مردم پشت سرش خواهند گفت که لابد تنبل بوده، یا بدتر از آن نافرمان بوده یا آشپزی نمی دانسته و کسی چه میداند شاید هم، از همه بدتر، اصلا باکره نبوده است. ورزش ملی مردم افغانستان غیبت کردن است. اشتباه نکنید، من عاشق افغانها هستم. اما به عنوان یک آرایشگر یعنی کسی که در حرفه او ” خوب، تعریف کن “ حکم استارت ماشین را دارد و کل سیستم را به جریان در می آورد و شخصأ هم از با خبر شدن و پخش کردن رازهای افشا شده مردم در شبکه سالن های زیبایی و آرایشگاه های شهر خیلی لذت می برد، در این زمینه، نظریه کارشناسی من را بپذیرید. نمیدانستم آیا دامنه شایعات مربوط به این تقریبا ازوداج روشنه تا کجاها پراکنده شده، و یک کلاغ چهل کلاغ آن در چایخانه ها و دکان های شهر به چه مراحلی رسیده است. روشنه اما می دانست و برایم گفت که وقتی حین کار با مردان افغان روبرو می شد، متوجه می شده است که در مغز آنها کار از “ مطلقه بودن گذشته و حالا به چشم فاحشه به او می نگرند. از هیچ فرصتی برای آنکه اورا به گوشه تاریکی بکشند یا رفتارهای ناشایستی بکنند که هرگز به خود اجازه نمی دهند با یک دختر آبرومند داشته باشند، نمی گذشته اند. پدر روشنه به همین دلیل به او التماس می کرده که دیگر به سر کار نرود و از محیطهای مردانه دور بماند. این شد که وقتی من به او خبر دادم که ممکن است به کابل برگردم و آموزشگاه آرایشگری دائر کنم، او تصمیم گرفت این فرصت را به هیچ صورت از دست ندهد. من در آن روز تابستانی در ۲۰۰۲، وقتی دانستم که این دختر پاک و دوست داشتنی دیگر هرگز فرصتی برای یک ازدواج با مردی به عنوان همسر اول را نخواهد داشت قلبم به درد آمد. بهترین حالتی که می شد برای او متصور شد این بود که به همسری دوم، یا سوم مردی مسن تر از خودش در آید. از نظر او چیزی بهتر از این ممکن نمی نمود و برای همین هم هر بار به دلیلی سر این موضوع باز می شد اشکش سرازیر می شد.

یا لااقل این چیزی بود که من فکر می کردم. دو سال بعد روزی مادر یک آقای مهندسی پا به آرایشگاه روشنه گذاشت و فرشته بخت به روی او لبخند زد. در آن زمان من در امریکا در تکاپوی آن بودم که هر چه زودتر به افغانستان برگردم. من که از طریق ایمیل همه روزه با او در ارتباط بودم، متوجه شدم که حال و هوای او به ناگهان تغییر کرده است نوشته های او حالا دلپذیرتر از موسیقی شده بود. او که آرزوی همسری مردی از یک خانواده خوب و بچه دار شدن را محال فرض می کرد، حالا آن را برآورده شدنی می دید. من برای او خیلی خوشحال بودم و دیگر از کنجکاوی و تلاش فهمیدن ماجرای نامزدی قبلی دست برداشتم و حتی دلم نمی خواست که به مشکلاتی که می توانست در این رابطه به وجود بیاورد فکر کنم. امکان نداشت که خانواده خواستگار تازه از آن بی خبر مانده باشند. علی الخصوص که وابستگی دوری نیز با خانواده روشنه داشتند. به خودم می گفتم؛ چه کسی میداند؟ شاید هم حلقه دوستان و آشنایان آنها اتفاقأ کاملا مجزا از آشنایان روشنه باشد. و یا شاید هم آنها روشن اندیش تر از آن بودند که از روشنه به جرم آن که عموزاده نادانی با او بد تا کرده بود، بگذرند. شاید فراتر از شایعات و رسومات توانسته بودند ارزش ها و قابلیت هایی را که روشنه می توانست به عنوان یک همسر نمونه به هر خانواده ای بدهد می دیدند. من به خود امید می دادم که همین آخری دلیل واقعی باشد.

پیش از نامزدی رسم است که مهمانی بزرگ بله برون به نشانه به توافق رسیدن بر سر شرایط و بده بستان های دو خانواده پیش از ازدواج برگزار شود. روشنه مرا به عنوان دوست و مهمان افتخاری خود، دعوت کرده بود. این جشن با بازگشت من به کابل متقارن شد و من واقعا خوشحال بودم که می توانستم در چنین روزی در کنار دوستم باشم. مهمانی را در یکی از خانه های بزرگ یکی از محلات قدیمی کابل گرفته بودند. خانه دوطبقه بود. مردان و زنان بسیاری از هر دو فامیل دعوت داشتند. از مردان در طبقه پایین و زنان در طبقه بالا پذیرایی می شد. اتاقها وسیع بود و پیش از ورود مهمانان خوراکی های خوشمزه ای روی میزها قرار داده شده بود. مادر داماد با سبدی از شکلات های خارجی وارد شد، به دست مادر روشنه داد و گونه های او، روشنه، من و خواهر روشنه را یک به یک و هر کدام را سه بار بوسید. به دنبال او خواهران داماد و هفت تا از خاله ها و دختر خاله هایش برای بوسیدن ما پیش آمدند. بوسیدن ها تمامی نداشت. کم کم حس می کردم، اگر یکبار دیگر صورتم را برای بوسهای جلو بکشم، قفل و لولای مهره های گردنم از هم در می رود. سپس مادر داماد گردنبند طلای بسیار بزرگی به گردن روشنه آویخت. گردنبندی که از بزرگی مرا به یاد گردنبندهای پهلوانی که در مسابقات، به کشتی گیران می دهند انداخت. هریک از خواهران و خاله های داماد انگشتر طلایی به یکی از انگشتان ظریف او کردند. تا آنکه تمام انگشتان او تا نزدیک سر پنجه هایش از انگشترهای زیبا پوشیده شد. صدای خنده و کف زدن از اتاق مردان به گوش می رسید. من

رفتم تا سر و گوشی آب بدهم. به پاگرد پله ها رسیده بودم که یکی از خواهران داماد مرا عقب کشید. به من گفت: «بیا، دارند کاغذها را امضاء می کنند» لابد حالا، پدرش پاکت چاق و چله پول مهریه را به پدر روشنه میداد.

با ضرب گرفتن یکی از زنان خانواده داماد همه شروع به دست زدن و آواز خواندن کردند. مادر داماد با یکی از خواهرانش چیزی را که به چتر پارچه بزرگی می مانست به کمک هم گشودند. لبه های آن را با تور و گل تزئین کرده بودند. آن را بالای سر گرفتند و بقیه زنان رقص کنان پیش آمدند تا هریک گوشه ای از لبه ها را در دست بگیرند و به حرکت در آورند تا آنکه بالای سر روشنه قرار بگیرد و سپس رقص کنان و ترانه خوانان به گرد او به چرخش آغاز کردند. مثل این بود که چرخ فلک درخشان پر سر و صدایی گرد روشنه به رقص آمده باشد. روشنه در میان آن دایره رقصندگان بی حرکت ایستاده بود، با حرکت هایی که نشان از ناراحتی داشت موهایش را مرتب می کرد و لبهایش را بر هم می فشرد. پریدگی رنگ صورتش در تضاد رنگ و جلای لباس های رنگارنگ و چهره های برافروخته از شادی بیشتر جلب توجه می کرد. در انتهای اتاق خواهر و مادرش، غریبانه، دست یکدیگر را گرفته بودند و با نگاه های غمزده‌ای صحنه رقص را تماشا می کردند.

اگر چیزهایی را که امروز می دانم، آنوقت هم می دانستم، از دیدن غربت ظاهری روشنه در آن مجلس شاد آن طور بر انگیخته نمی شدم. رسم است که عروس های افغان در جشن عروسی خود ابراز شادمانی نکنند. درست به همین منطق است که خانواده عروس به داماد هر چند هم که او را پسندیده باشد در اولین دیدار پاسخ رد میدهد. این سنت ها بناست بیان کند که دختر برای خانواده اش بسیار عزیز است و او را حتی به بهترین خواستگار نمی خواهد بدهد و دختر در شب عروسی ابراز خوشحالی نمی کند تا همه بدانند که از دور شدن از خانواده خود و پیوستن به خانواده دیگری غمگین است. این نشانه احترام او به خانواده خود است. اما حتی امروز که این رسوم را می شناسم، باور نمی کنم که افسوس و غصه ای که در چهره روشنه و مادر و خواهر او بود تمام برای ادب و تصنعی بود. هرچه نباشد، بالاخره واقعیت هم همین است که دختران محیط مألوف خانواده خود را به قصد آینده ای که از رنج و شادی های آن چیزی نمی دانند ترک می کنند. بعضی مادر شوهرها از همان فردای شب عروسی چهره مهربان را کنار می گذارند و از منصب فرمانراوای مطلق خانه تازه عروس را چون کلفت بی جیره و مواجبی به کار می کشند. از تمیز کردن زمین، پر کردن هیزم بخاری ها، تا شستن و مالش دادن پاهای آنها به وقت خستگی، همه جزء وظایف عروس اعلام می شود. گاهی شوهران هم با همان استبداد با آنها رفتار می کنند و یا آنکه در زندگی همسر خود جز نام و شبح دور دستی نیستند. تمام وقت خود را دور از خانه به کار یا معاشرت با مردان دیگر می گذرانند و فقط برای خوردن یک یا دو وعده غذا در خانه پیدایشان می شود. تازه عروس مسئول تهیه این غذاست اما نباید انتظار داشته باشد که همراه شوهرش غذا بخورد یا حتی با او هم صحبت شود.

آن روزها من این چیزها را نمی دانستم و از این نظر وقتی رقص تمام شد من هم به همدردی، با چهره ای غمزده به روشنه پیوستم. دست او را گرفتم، که او احساس کند پشتیبانی دارد بخصوص که من مشکلاتی را که او در گذشته اش داشت می دانستم و چون او نگران آینده اش بودم. خانواده داماد هم چنان مشغول رقص و پایکوبی بودند. روشنه با چشمانی ترسان به من نگاه کرد، سرش را به من نزدیک کرد و با صدایی گرفته، آهسته گفت: «خدای من، دیگر کار از کار گذشته، حالا من چکار باید بکنم؟»

اینجا بود که من به گمان، به راز او، به علت همه نگرانی های او، پی بردم. روشنه باکره نبود.

آن شب تا صبح نخوابیدم. نمی توانستم فکر روشنه و عذابی که می کشید را از سر بیرون کنم. صبح که او مثل هر روز به آموزشگاه آمد، با هم به گوشه خلوتی بین دیوار حیاط و ساختمان رفتیم. او به دیوار تکیه داد و اشکش سرازیر شد. ردی از سرمه با آن بر گونه هایش نشست. نفس بریده شروع به صحبت کرد: «کار او بود، شوهر اولم که در آلمان است. همان فردای روز نامزدی مرا وادار به تمکین کرد.» تا امروز نتوانسته بود این راز را به هیچکس حتی خانواده خود افشا کند. نمی توانست به پریشانی و ناراحتی که برای آنها ایجاد می شد حتی فکر کند. اصلا به فکرشان نمی رسید که چنین چیزی ممکن است اتفاق افتاده باشد، چون طبق رسوم عروس و داماد تا شب جشن زفاف که شروع رسمی زندگی مشترک است و هر دو خانواده به آن دعوت می شوند تا مدرک باکره بودن دختر را ببینند، حتی با وجود عقد رسمی، نزدیکی نمی کردند. این روشی است که خانواده ها سالها به آن احترام گذاشته بودند و رعایت می کردند. اما عموزاده حیله گر در فرصتی روشنه را به دام انداخته و سپس گریخته بود.

روشنه آنقدر خجالت می کشید که تا آن موقع حتی به من هم نتوانسته بود چیزی بگوید.

و حالا، دوباره داشت به عقد مرد دیگری در می آمد که خارج از افغانستان زندگی می کرد. دوباره، داماد و نماینده ای از طرف او اسناد عقد نکاح را در روز نامزدی و قبل از روز عروسی امضا می کردند، چون این داماد هم، که روشنه هنوز ندیده بود، قرار بود چند روز دیگر به آمستردام بازگردد. او برنامه ای برای حضور در جشن عروسی در کابل نداشت. هر چند عجیب به نظر می رسد، اما اینجا کسی تعجب نمی کند و از همین نظر هم خانواده داماد می خواستند که مراسم شب زفاف در همان شب نامزدی انجام بگیرد.

تا ماه ها بعد از جشن بله برون نه من و نه روشنه هیچکدام اشاره ای به این موضوع نمی کردیم. البته این چیزی نبود که من بتوانم فراموش کنم، اما درست مثل خود او، چون هیچ کاری در موردش نمی توانستم بکنم، عمدا از فکرم بیرونش می کردم. تنها نکته مسلم این بود که او نمی خواهد این مهندس هلندی را از دست بدهد. اگر خانواده این خواستگار از راز روشنه با خبر می شدند، امکان نداشت او را به عنوان همسر اول پسرشان بپذیرند. یعنی هیچ خانواده ای نمی پذیرفت. این بود که در آن چند ماه که تا جشن نامزدی مانده بود هیچکدام به رو نمی آوردیم و حواس خود را بر قسمتهای شیرین ماجرا، تدارکات جشن نامزدی و عروسی، انتخاب مدل لباس، آرایش مو، انتخاب خوراکیها و لیست مهمان ها و از این قبیل متمرکز می کردیم. با رد و بدل کردن شایعاتی که هر روز از مشتری هایی که سالن را اشباع می کردند، به گوشمان می رسید سر خود را گرم می کردیم. حتی وقتی با هم کاملا تنها بودیم از صحبت کردن از اینکه در مراسم شب زفاف چه اتفاقی خواهد افتاد طفره می رفتیم. من حتی نمی خواستم به آن فکر کنم. هر بار این موضوع به یادم می افتاد حالم بد میشد.

اما بالاخره آن روز رسید. امروز روز نامزدی است و امشب شب زفاف خواهد بود. در سالن اصلی آرایشگاه فویل های هایلایت موی مادر داماد را چک می کنم و به خواهران داماد در انتخاب رنگ لاک ناخن هماهنگ با لباس هایشان کمک می کنم. بعد به اتاق اپیلاسیون بر می گردم تا ببینم که ملحفه های تمیز درست سر جای خود آماده هست یا نه. و آخرسر به روشنه سر میزنم که در اتاق فیشال زیر نور متمرکز چراغ و زیر دست توپکای است. تا اینجا توپکای یکی از ابروهای او را برداشته و به شکل هلالی که خیز ملایمی دارد، در آورده و و حالا دست به کار ابروی دوم است. او موهای اضافی را با یک تکنیک باستانی که بند انداختن می نامند بر می دارد. توپکای یک سر تکه ای نخ را به دندان می گیرو و سر دیگر آن مثل وقتی که نخ بازی می کردیم دور انگشتان دیگرش محکم می کند. موهای ظریف صورت و ابروی روشنه در مارپیچ نخ ها گیر می اندازد و بیرون می کشد. توپکای با اشاره چشم اشکی را که در گوشه چشم روشنه جمع می شود به من نشان می دهد و چشم هایش را می گرداند که یعنی عروس تظاهر به ناز نازی بودن می کند. اما من باور می کنم که او واقعا درد زیادی تحمل می کند.

وقتی بالاخره کار بند و آبروی روشنه تمام می شود و او پایین می آید، پوستش نسبت به همیشه آنقدر تمیز شده که آدم احساس می کند، لخت است. رنگش پریده، البته به جز جاهایی که بر اثر بیرون کشیده شدن موها هنوز بر افروخته و قرمز است. همه زنهای دیگر با دیدن او برای دلگرم کردنش، کل می کشند و هلهله می کنند. هر چه باشد، اولین خان هفت خان امروز را پشت سر گذاشته. او صورت خود را باد می زند و می خندد. بهار با عجله لگن آب داغ را می آورد و دست به کار پدیکور پاهای او می شود. تا من آرایش موهای مادر داماد را انجام میدهم، این کار هم تمام می شود و مانیکور دست ها آغاز می شود و پس از آن بالاخره، نوبت من می رسد که موهای روشنه را که بصیره شسته و سشوار کشیده درست کنم. دسته های کوچکی از موهای او را با شانه ریزی جدا می کنم و سنجاق می زنم بعد با دستم کمی از ژل مخصوصی که ذرات براق طلایی دارد برمی دارم و به کمک آن طره ای از موی او را روی سرش به شکل خمره بزرگی در می آورم. صدای نفس از کسی در نمی آید. همه منتظرند ببینند که آیا این ساختمان که من بر سر او برپا کردم، فرو می ریزد یا نه، اما ظاهرا که همه چیز روبراه است. طره به طره بقیه موهای او را به کمک ژل فرم میدهم تا دور طره اولی را بگیرد و در مجموع شکل گنجینه ای از رشته های طلا بر سرش بسازد. بعد با دسته های کوچکتری که با ژلهای اکلیلی رنگین سبز و قرمز و آبی آمیخته ام قسمت اصلی را تزئین می کنم. همه دارند تماشا می کنند و هرکس نظری می دهد. «چطور است چند رشته مو مثل مار بر صورتش بریزد؟ البته بهتر است با ژل آنها را محکم کنی از سرجایشان تکان نخورند.» اما دیگر مویی نمانده من تمام موهای او را به کار برده ام. اینجا بصیره با لطف فراوان موهای خودش را عرضه می کند و حاضر می شود که دسته هایی از موهایش را بچیند تا به موهای روشنه وصل کنیم و بر گونه هایش بچسبانیم، اما روشنه نمی پذیرد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.