کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما- بخت پریشان – نوشته جان گرین

اشتباه در ستاره‌های بخت ما ، کتابی از جان گرین نویسنده موفق امریکایی است که یکی از ۱۰۰ چهره تاثیرگزار جهان نامیده می‌شود. رمان اشتباه در ستاره‌های بخت ما در هفته اول پس از انتشار، پر‌فروش‌ترین کتاب لیست نیویورک تایمز شد، به سرعت به ۴۷ زبان دنیا ترجمه شد و ۱۰میلیون از آن در سراسر جهان به فروش رفت.

در این کتاب داستان زندگی دو بیمار سرطانی را می‌خوانیم. داستان عاشقانه‌ مدرنی که ناامیدی‌ها و انگیزه‌های دو نوجوان مبتلا به سرطان را در طول رابطه احساسی‌شان روایت می‌کند. داستانی پر از احساس و عاطفه و در عین حال با فرجامی قابل پیش‌بینی برای دو نوجوان رو به مرگ.

اما نگاه نویسنده به این ماجرا نگاهی واقع‌گرایانه و نوین است او جوانان قصه‌اش را افرادی مبارز و امیدوار و عاشق نشان داده است؛ کسانی که خوش‌بین و پر از شور و اشتیاق‌اند و به اجبار در سن کم به نبردی نابرابر با زندگی تن داده‌اند،

کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما اثری برای بازماندگان این عزیزان است. کتابی که به بازماندگان دردکشیده یادآوری می‌کند شور زندگی پیوسته در روح ما جریان دارد حتی وقتی که دیگر در این دنیا نباشیم.

از این رمان فیلم موفقی نیز به کارگردانی جاش بون و با بازی شیلین وودلی و انسل الگورت در سال ۲۰۱۴ ساخته شد که همان هفته اول اکران در صدر پرفروش ترین‌ها قرار گرفت.


مقدمه مترجم

جان مایکل گرین، متولد ۱۹۷۷، یکی از نویسندگان موفق نسل حاضر امریکاست.

این نویسنده با استعداد و هوشمند توانست با نخستین اثرش با نام در جست و جوی آلاسکا، که از همان ابتدا در صدر پرفروش ترین های نیویورک تایمز و آمازون قرار گرفته بود، جایزه بهترین داستان رده سنی نوجوانان را در سال ۲۰۰۶ به خود اختصاص دهد. اثر دیگرش با نام شهرهای کاغذی در سال ۲۰۰۸ نیز با استقبال شایانی روبه رو شد.

کتابی که پیش رو دارید در سال ۲۰۱۲ منتشر شد و یکی از پرفروش ترین های چند سال اخیر نیویورک تایمز و آمازون بوده و مورد توجه همه رده های سنی قرار گرفته است.

قلم توانا و پرداختن وی به مسائل روز جوانان و موضوعات سنت شکنانه قهرمانان داستان هایش از ویژگی های مهم نوشته های اوست و همین ویژگی ها موجب محبوبیت و به تصویر کشیده شدن بیشتر آثار او گردیده است. جالب این که در سال ۲۰۱۴ یعنی پس از انتشار همین اثر جان گرین در فهرست صد نفری تأثیرگذارترین افراد جهان قرار گرفت و این موضوع گواه فروش فوق العاده این کتاب و تأثیر عمیق آن بر خوانندگانش است.

اشتباه در ستاره های بخت ما یک داستان عاشقانه نو و در عین حال متفاوت درباره دو نوجوان مبتلا به سرطان است؛ ماجرایی عاطفی و در عین حال دلخراش با فرجامی قابل پیش بینی دو جوان رو به مرگ.

شیوع بیماریهای لاعلاج و افزایش تعداد بیماران در جهان موجب شده تا نویسندگان فراوانی به توصیف سرگذشت قربانیان و آسیب های اجتماعی و روحی۔ روانی این بیماری ها بپردازند. پیچیده و مبهم بودن روش های صحیح مواجهه با این شرایط ناگوار این موضوع را به یکی از درون مایه های جذاب و در عین حال آموزنده ادبیات جهان تبدیل کرده است. تا زمانی که در این گرداب سهمناک اسیر نشده ایم، داستان ها و روایت ها از این بیماری ها افسانه ای است که برای دیگران و در مکان های دور اتفاق می افتد؛ ماجراهایی که بعید است هیچ ربطی به ما داشته باشد. این شتری است که در خانه دیگران می خوابد و تنها وظیفه ما همدردی و دعا برای درگیران این بیماری هاست. هیچ کس آمادگی روبه رو شدن با این نوع بیماری ها را ندارد. سرطان و ایدز می توانند هر خانه و کاشانه ای را ویران و رؤیاهای زیبای بسیاری را به کابوس بدل کنند. حتی تصورش دردناک و تحمل ناپذیر است.

کنار آمدن با این گونه بیماری ها نه تنها برای فرد درگیر سخت و ناگوار است، بلکه بستگان و همراهان بیمار هم سختی ها و ناخوشی های خاص خودشان را دارند. این جراحت ها از جهات بسیاری چه بسا سهمگین و کوبنده تر از زخم های شخص بیمار باشد. ادامه زندگی با غم و اندوه و خاطرات عزیز از دست رفته ممکن است زندگی های بسیاری را متلاطم و ویران کند. نگاه نویسنده به این گونه بیماران، به ویژه در سنین جوانی، نگاهی واقعیت گرایانه و نوین است. او این افراد را جوانانی امیدوار، مبارز، خوش بین و مملو از شور و شوق زندگی توصیف می کند و به نمایش می گذارد. قهرمانانی که به اجبار در سنین کم به نبردی نابرابر با زندگی و مرگ کشیده می شوند. اشتباه یا اختلال در ژن یا ستاره های بخت بیماران از آنان بمب های خطرناکی می سازد که هر لحظه احتمال انفجارشان می رود؛ بمب هایی که نه تنها خود را نابود می کنند، بلکه ترکش آنها جراحت های عمیق و بعضأ مادام العمر در بازماندگان باقی می گذارد؛ و آگاهی از این آسیب های دردناک زخم و نگرانی عمیق دیگری است که تحمل این بیماری ها و رفتن را عذاب آورتر می سازد.

اشتباه در ستاره های بخت ما کتابی است برای بازماندگان. داستانی زیبا و کاملا واقع گرایانه برای آن هایی که باقی می مانند و باید با آلام روحی از دست دادن عزیزان زندگی کنند و کنار بیایند. اشتباه در ستاره های بخت ما داستانی زیبا و مملو از لحظات شاد و فرح بخش از دو جوان مشتاق و عاشق زندگی است؛ جوانانی که سعی دارند در همین فرصت اندک عشق و دلباختگی و ایثار را تمرین و تجربه کنند. و به قول شاعر گرانقدر سیاوش کسرایی

زندگی زیباست / زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست / گر بیفروزیش، / رقص شعله اش در هر کران پیداست.» زندگی از آن زندههاست. در این مسیر، باید با واقعیات فراوانی روبه رو شد و با آنها کنار آمد. یکی از این ها مرگ است. مرگ به هر شکل و شمایل و در هر سن و سالی حقیقتی تلخ و انکارناپذیر است. برخی زندگی را سرگذشتی از پیش تعیین شده می دانند که از بدو تولد و بدون دخل و تصرف ما نوشته و رقم زده شده است. و بعضی آن را چکیده و حاصل مجموعه انتخاب های خودمان. اشتباه در ستاره های بخت ما ترکیبی از این دو اعتقاد را به تصویر می کشد.


کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما

کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما

بخت پریشان

نویسنده: جان گرین    

مترجم: مهرداد بازیاری    

نشر چشمه  


انتخاب های آگاهانه چه بسا تعیین کننده مسیر زندگی باشد. از سوی دیگر، اتفاقات و وقایعی که دست ما نیست و گاهی به اشکالی عجیب و غریب به سراغ مان می آیند هم بسیار تأثیرگذار و سرنوشت سازند. بنابراین در گذر زندگی هم می توانیم آگاهانه و مستقل انتخاب کنیم و هم به شکلی ناآگاهانه و غیرارادی انتخاب شویم. انتخاب های خارج از اراده و بدون اعمال سلیقه ما از جمله زمان و محل تولد، پدر و مادر، و موارد مؤثری چون بیماریهای لاعلاج و اختلالات یا چگونگی ترکیب ژن ها است.

اما می توان از سهم انتخاب های ارادی درست و سنجیده استفاده کرد و با گزینش های سنجیده و جذاب به زندگی عمق و کیفیت و کمیت بخشید. تصمیم هایی که هم روح و روان مان را بشاش و سرزنده نگه دارد و هم تا حد ممکن ضامن جنبه های مطلوب دیگر زندگی باشد. انتخاب هایی که در نهایت به رضایتمندی و پرداختن به علایق و ترسیم یک زندگی

پرشور وشوق منجر گردد. بیاییم آن گونه که دوست داریم و می خواهیم زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم، با این پیام که زندگی مال زنده هاست و فرصت اندک.

در حالی که امواج آب بالاوپایین می رفت و ساحل را می شست، مرد لاله هلندی رو به اقیانوس کرد و گفت «پیونددهنده، پنهان کننده و افشاگر، همین طور که بالاوپایین می رود با خودش همه چیز را می برد.» پرسیدم «این چیست؟» مرد هلندی پاسخ داد «آب و همین طور زمان.»

پیتر فان هوتن،

عظمت درد


یک

اواخر زمستان هفده سالگی ام، مادرم به این نتیجه رسید که من افسرده ام. احتمالا به این دلیل که به ندرت از خانه بیرون می رفتم، بیشتر در رخت خواب بودم، بارها یک کتاب را می خواندم، نامنظم غذا می خوردم و زمان زیادی از اوقات فراغتم صرف فکر کردن به مرگ می شد.

جانبی مرگ است. همه بیماری ها عوارض جانبی مرگ اند). با وجود این، مادرم معتقد

هر وقت دفترچه های راهنما یا مطالب سایت هایی را می خوانید که درباره سرطان می نویسند، می بینید که افسردگی همیشه یکی از عوارض جانبی سرطان به شمار می رود، ولی افسردگی عارضه جانبی سرطان نیست؛ افسردگی عارضه جانبی مرگ است (سرطان هم یکی از عوارض بود که من به درمان نیاز دارم؛ بنابراین مرا پیش دکتر همیشگی ام، جیم، برد. دکتر جیم نتیجه گرفت که من در یک افسردگی بالینی و فلج کننده غوطه ورم؛ بنابراین بایست دارو می خوردم و هفته ای یک بار هم در جلسات گروه خوددرمانی شرکت می کردم.

افراد این گروه خوددرمانی شخصیت های متغیری داشتند که در وضعیت های گوناگون بیماری توموری به سر می بردند. چرا متغیر بودند؟ یک عارضه جانبی مرگ. البته گروه خوددرمانی هم خیلی مایه افسردگی می شد؛ بنابراین هر چهارشنبه توی زیرزمینی با دیوارهای سنگی داخل یک کلیسا شبیه یک صلیب حاضر می شدیم. همگی دایره وار درست وسط دو بازوی صلیب و جایی می نشستیم که قلب عیسی مسیح بود. متوجه این موضوع شدم چون پاتریک، سرپرست گروه و تنها فرد بالای هجده سال آن اتاق، در همه آن جلسات واقعأ عجیب از قلب عیسی حرف میزد. دائما می گفت که ما بازمانده های جوان بیماری سرطان، دقیقا در قلب بسیار مقدس عیسی نشسته ایم و از این حرفها. پس در قلب عیسی مسیح شرایط این طوری است: شش، هفت، ده نفر از ما با پای خودمان یا با صندلی چرخدار وارد می شدیم و به بیسکویت ها و شربتهای روی میز زل میزدیم. در آن دایره اعتماد مینشستیم و برای هزارمین بار به ماجرای بدبختی های افسرده کننده زندگی پاتریک گوش می دادیم؛ این که در بیضه هایش سرطان داشته و همه گمان می کرده اند میمیرد، اما نمرده بود. حالا این جا بود: یک مرد بزرگسال کامل و بالغ در زیرزمین کلیسای ۱۳۷ آمین شهر زیبای آمریکا، طلاق گرفته، معتاد به بازی کامپیوتری، غالبأ بدون دوست، به علاوه به خاطر سرطانی که داشته بیش از حد لاغر، و لاک پشت وار به دنبال یک مدرک فوق لیسانس که تأثیر چندانی هم در بهبود آینده اش نداشت، و مثل بیشتر ما منتظر بود؛ چون

این شمشیر داموکلس که به او داده شده فقط تسکینی بود برای گریز او از بیماری سخت چند سال گذشته اش که هر دو بیضه اش را گرفت و فقط سخاوتمندترین روح را برای کمک به مردم به او بخشید.

و ممکن است تو هم واقعا خوش شانس باشی بعد خودمان را معرفی کردیم: اسم، سن و نوع بیماری و این که امروز حالمان چه طور است. وقتی به من رسیدند، گفتم «هزل ام. شونزده سالمه. از غده تیروئیدم شروع شد، بعد توده های کلنی عمیق توی ریه م. الآن خوبم.»

وقتی همه این دایره خودشان را معرفی می کردند، پاتریک مثل همیشه پرسید کسی دوست دارد حرفها و امیال درونی اش را با دیگران تقسیم کند؛ آن وقت افراد ترغیب شدند. همه از مبارزه و نبرد سخت و پیروزی و مرور بیماری و چروکیده شدن غدد و اسکن های مکررشان می گفتند. منصفانه بگویم، پاتریک اجازه می داد درباره مردن هم حرف بزنیم، ولی بیشتر آنها مردنی نبودند. بیشتر آنها زنده می ماندند و به بزرگسالی هم می رسیدند، مثل پاتریک.

این کار رقابت سختی ایجاد می کرد. همه نه تنها می خواستند بر سرطان غلبه کنند، بلکه می خواستند از دیگر آدم های آن اتاق پیشی بگیرند. می فهمم که این کار نامعقول است، ولی وقتی به تو می گویند که مثلا بیست درصد شانس داری که پنج سال زنده بمانی، ریاضی وارد معرکه می شود و متوجه می شوی که این یعنی یک از پنج… بعد نگاهی به دوروبر می اندازی و مثل هر آدم سالم دیگری به فکر می افتی که باید بیشتر از چهار نفر از این طفلکی ها دوام بیاورم.)

تنها فرد تأمل برانگیز در گروه خوددرمانی بچه ای بود به اسم ایزاک. یک پسر با صورت نحیف و دراز و موی بلوند لخت که روی یک چشمش افتاده بود.

مشکل او چشم هایش بودند. او به یک سرطان فوق العاده نادر مبتلا بود. وقتی بچه بود، یکی از چشم هایش را تخلیه کرده بودند. حالا یک عینک با شیشه های ضخیم داشت که چشمش را به شکلی غیرعادی خیلی بزرگ نشان می داد (هم چشم واقعی، هم چشم مصنوعی اش را). انگار سرش اساسأ فقط آن چشم مصنوعی بود و آن چشم واقعی هم به آدم زل میزد. از

چیزهایی که ایزاک در اندک فرصت های به دست آمده با دیگران در میان گذاشته بود، متوجه شده بودم که بیماری اش عود کرده و آن چشم باقی مانده هم در خطر نابودی است.

من و ایزاک تقریبأ فقط با نگاه با هم ارتباط برقرار می کردیم. هر بار یک نفر از رژیم های غذایی ضدسرطان حرف می زد، یا به خاطر مصرف دارو صدایش شبیه خرناس می شد، یا کار دیگری می کرد. او به من زل می زد و یک آه کوتاه می کشید. من هم در جواب به شکلی کاملا نامحسوس سرم را تکان می دادم و نفسم را بیرون می دادم. پس گروه خوددرمانی این طوری نفس نفس میزد و بعد از چند هفته از کل ماجرا حسابی کلافه بودم. آن چهارشنبه ای که با آگوستاس واترز آشنا شدم، هر چه در توان داشتم به کار گرفتم تا از شرکت در گروه خوددرمانی طفره بروم. روی مبل کنار مامان نشستم و حین تماشای سومین ساعت برنامه دوازده ساعته و ماراتن وار فصل گذشته مدل های برتر امریکا که مسلمه قبلا آن را دیده بودم، به پروپای مامان پیچیدم که به آن جلسه نروم.

من جلسه های گروه خوددرمانی نمیرم.» یکی از علایم افسردگی بی علاقگی به فعالیت های دسته جمعیه.» خواهش می کنم بذار مدل های برتر امریکا رو تماشا کنم. این هم یه نوع فعالیته.» تماشای تلویزیون انفعاله.» «وای مامان خواهش می کنم.» «هزل، تو جوونی. دیگه بچه کوچولو نیستی. باید دوست پیدا کنی. از خونه برو بیرون و زندگیت رو بکن.» اگه میخوای جوون باشم، من رو به اون گروه خوددرمانی نفرست. یه کارت شناسایی تقلبی برام بخر تا بتونم برم کلوب شبونه و مشروب بخورم و مواد مخدر بکشم.» قبل از هر چیز بگم که تو موادمخدر نمیکشی.» | ببین، این از اون چیزهاییه که اگه یه کارت شناسایی تقلبی برام می گرفتی، خودم می فهمیدم.» تو به جلسه های گروه خوددرمانی میری.»

واااای.»

هزل، تو حق زندگی کردن داری.» این حرفش دهنم را بست. با وجود این، نمی فهمیدم که حضورم در جلسات گروه خوددرمانی و تلاقی آن با معنی زندگی چه ربطی به هم دارند، اما قبول کردم به آن جلسه بروم. البته بعد از این که گذاشت یک قسمت و نیم برنامه مدل های برتر امریکا را که از دستش میدادم ضبط کنم. در جلسات گروه خوددرمانی شرکت کردم؛ چون یک بار به پرستارهای تازه فارغ التحصیل، با یک دوره آموزشی هجده ماهه، اجازه دادم با نوعی ماده شیمیایی با یک اسم عجیب وغریب مسمومم کنند، می خواستم والدینم را خوشحال کنم. در شانزده سالگی، فقط یک چیز در دنیا مزخرف تر از داشتن سرطان است؛ آن هم داشتن یک بچه سرطانی است. ساعت ۴: ۵۶، مامان در جاده ماشین رو دایره ای پشت کلیسا توقف کرد. وانمود کردم دارم مخزن اکسیژنم را جمع و جور می کنم تا چند لحظه هم که شده وقت را بگشم.

میخوای مخزن اکسیژن رو برات بیارم؟» گفتم «نه، خوبم.» وزن آن سیلندر سبزرنگ بیشتر از یکی دو کیلو نبود. البته یک گاری استیل کوچولو مخصوص حمل آن سیلندر هم پشت سرم داشتم. آن کپسول، از طریق یک لوله شفاف که از زیر گردنم می گذشت و پشت گوشم میپیچید و در سوراخ های دماغم به هم می پیوست، دو لیتر اکسیژن در دقیقه به من می داد. این یک تدبیر الزامی بود، چون ریه‌ام که ریه درست و حسابی نیست.

از ماشین که بیرون می رفتم گفت «دوستت دارم.»

من هم دوستت دارم، مامان. ساعت شیش می بینمت.»

همین طور که دور می شدم، از لای شیشه پایین کشیده شده ماشین گفت «دوست پیدا کن.»

نمی خواستم آسانسور سوار شوم، چون استفاده از آسانسور از آن فعالیت های روزهای آخر گروه خوددرمانی است؛ بنابراین از پله رفتم. یک بیسکویت برداشتم و کمی هم شربت تو یک لیوان مقوایی ریختم، بعد چرخیدم.

یک پسر به من زل زده بود. کاملا مطمئن بودم که هرگز قب؟ او را ندیده ام. آن پسر بلند و لاغر و ماهیچه ای روی آن صندلی پلاستیکی مدارس ابتدایی، کوتاه به نظر می رسید. با موی قهوهای صاف و کوتاه. ظاهر همسن خودم، شاید یک سال بزرگتر. لبه صندلی نشسته بود و بدنش زیادی لاغر و بدون انرژی به نظر می رسید. یک دستش هم توی جیب شلوار جین تیرهاش بود. یک دفعه متوجه ناهنجاری های زیاد خودم شدم و رویم را برگرداندم. من یک شلوار جین کهنه پوشیده بودم که یک وقتی به تنم می چسبید و حالا گشاد و آویزان بود. با یک تی شرت زرد تبلیغاتی یک گروه موسیقی که دیگر دوستش نداشتم. مویم هم به همین شکل موی پسرهای پادو که حتی زحمت شانه کردنش را به خودم نداده بودم. تازه، گونه مسخره و تپل موش خرمایی ام هم بود؛ یک عارضه جانبی درمان. شبیه یک آدم معمولی متناسب بودم با یک کله شبیه بادکنک. هنوز حتی از ورم زانو و ساق پایم چیزی نگفته ام. هر چند دیگر نگاهش نمی کردم، چشمهایش همچنان روی من قفل شده بود.

به ذهنم خطور کرد که چرا این کار را «ارتباط چشمی می نامند. وارد دایره شدم و کنار ایزاک نشستم، دو صندلی دورتر از آن پسر. دوباره نگاهش کردم. هنوز داشت مرا تماشا می کرد. ببینید، بگذارید این را هم بگویم؛ او گرم و پرشور بود. یک پسر سرد بیرحمانه نگاه می کند و در بهترین حالت نگاهش زمخت و در بدترین حالت تهاجمی است. ولی یک پسر گرم…خب. گوشی ام را در آوردم و روشنش کردم تا زمان را نشانم بدهد: ۴: ۵۹. از بدشانسی دایره از دوازده به هجده نفر رسید، بعد پاتریک کار را با یک نیایش آرام شروع کرد: خدایا، به من آرامش بده تا چیزهایی را که قادر به تغییر آن نیستم بپذیرم؛ و شجاعت تغییر چیزهایی که قادر به تغییر آن هستم و دانایی درک تفاوت این دو را. آن پسر همچنان نگاهم می کرد. حس کردم سرخ شده ام.

آخرش نتیجه گرفتم که بهترین کار این است که به او زل بزنم. به هرحال نگاه کردن فقط حق پسرها نیست. در حالی که پاتریک برای هزارمین بار به نداشتن بیضه و مسائل دیگرش اقرار می کرد، من هم به آن پسر نگاه می کردم. خیلی زود این کار به یک مسابقه زل زدن بدل شد. کمی بعد آن پسر لبخند زد و چشم های آبی اش را به آن طرف چرخاند. وقتی دوباره نگاهم کرد، ابرویم را بالا انداختم که بگویم من می برم.

شانه بالا انداخت. پاتریک ادامه داد و بالاخره زمان معرفی رسید. «ایزاک، شاید بخوای امروز نفر اول باشی. میدونم که با روزهای پرچالشی روبه رویی»


ایزاک گفت «خب، من ایزاک ام. هفده سالمه. به نظر میرسه که دو هفته دیگه یه جراحی دارم. بعد از اون کور میشم. شکوه و گلایه ای ندارم، چون میدونم که خیلی ها شرایط بدتری دارن، ولی خب، منظورم اینه که کور بودن هم یه جورهایی گند و مزخرفه. به هر حال دوست دخترم کمکم میکنه و دوستهایی مثل آگوستاس» ایزاک به سمت آن پسر سر تکان داد که حالا اسمش را میدانستم. به دستهاش نگاه می کرد که حالا مثل نوک یک خیمه سرخ پوستی به هم گره خورده بودند و ادامه داد «در این مورد هیچ کاری از دست کسی برنمیآد.»

پاتریک گفت «ایزاک، ما به خاطر تو اینجاییم. بچه ها بذارین ایزاک حضور گرم شما رو حس کنه.» بعد همه یک صدا گفتیم «ایزاک، به خاطر تو اینجاییم.» مایکل نفر بعدی بود. دوازده سالش بود و سرطان خون داشت. خوب بود (یا این طور وانمود می کرد. او با آسانسور پایین آمده بود).

لیدا شانزده ساله و آن قدر زیبا بود که بتواند منظره خوبی برای چشم ها آن پسر باشد. او سرطان خوش خیم روده داشت که در حال بهبود بود. قبلا نمی دانستم که او هم هست. مثل چندباری که یک در میان به جلسات گروه خوددرمانی می آمد، گفت که احساس قوی بودن می کند. همان طور که لوله ها نمنم اکسیژن را داخل سوراخهای دماغم می فرستادند، به نظرم

این حرفش یک جوری قمپز در کردن بود.

پنج نفر دیگر هم بودند. نوبت به آن پسر رسید. وقتی نوبت او شد، کمی لبخند زد. صدایش آرام و گرفته و بسیار تأثیرگذار بود. گفت «اسم من آگوستاس واترزه. هفده سالمه. حدود یک سال و نیم قبل یه تومور توی استخونم شناسایی شد. امروز به درخواست ایزاک این جام.» پاتریک پرسید «چه احساسی داری؟» | آگوستاس واترز با گوشه دهانش لبخند زد و گفت «عالی ام. دوست من، الآن روی یه رولرکاسترم که فقط بالا میره.» وقتی نوبت به من رسید، گفتم «اسم من هزله. شونزده سالمه. تیروئید با تأثیر بر شش هام. خوبم.» دقایق باشتاب سپری می شد. مبارزه ها بازگو می شد، نبردهایی با پیروزی وسط جنگهایی که قطعا با شکست مواجه بوده و امیدی که به این مبارزات پیوند می خورد و خانواده هایی که هم جشن می گرفتند، هم محکوم می کردند. توافق شده بود که دوستان این موضوع را نمی فهمند، اشکهایی که جاری بود و تسلاهایی که ارزانی می شد. نه من، نه آگوستاس، دیگر حرف نزدیم تا این که پاتریک گفت «آگوستاس، شاید دوست داشته باشی ترس و وحشتت رو با گروه در میون بذاری؟»

«ترس خودم رو؟» «آره.»

بی معطلی گفت «من از فراموش شدن می ترسم. دقیقا مثل مرد نابینایی که از تاریکی میترسه.» ایزاک لبخند کوتاهی زد و گفت «خیلی زوده.»

آگوستاس پرسید «این حرفم یه جور بی عاطفگی بود؟ می تونم در برابر احساسات آدمهای دیگه واقعأ کور و بی تفاوت باشم.» ایزاک می خندید، اما پاتریک انگشت توبیخگرش را بلند کرد و گفت «خواهش می کنم آگوستاس. اجازه بده به خودت و تلاش هات برگردیم. گفتی از فراموش شدن می ترسی.» آگوستاس گفت «درسته.) پاتریک گیج به نظر می رسید. «کسی هست، کسی هست که بخواد در این باره حرف بزنه؟» سه سال بود که عادی به مدرسه نمی رفتم. پدر و مادرم بهترین دوستانم بودند. سومین دوستم نویسنده ای بود که حتی از وجودم خبر نداشت. تقریبا آدمی خجالتی بودم و کسی نبودم که دست بلند کنم و حرف بزنم. و حالا، فقط این بار تصمیم گرفتم حرف بزنم. دستم را نصفه بالا بردم و پاتریک با شوقی مشهود گفت «هؤل!» مطمئنم گمان می کرد که یخم دارد آب می شود. داشتم یکی از اعضای آن گروه میشدم. به آگوستاس واترز نگاه کردم و او هم نگاهم کرد. تقریبا میشد درون چشم های واقعا آبی اش را دید. گفتم «یه روز می آد که همه ما از دنیا رفته ایم. همه ما. زمانی می رسه که هیچ انسانی باقی نمی مونه که به خاطر بیاره زمانی کسی وجود داشته، یا این که گونه ما آدم ها چه کارهایی کرده. هیچ کس باقی نمی مونه که ارسطو یا کلئوپاترا رو به خاطر بیاره، چه برسه به شما. هر کاری که کردیم و هر چی که ساختیم و نوشتیم، فکر کردیم و کشف کردیم، فراموش میشه.» بعد با اشاره به اطرافم ادامه دادم و همه اینها به خاطر هیچ بوده. شاید اون زمان به زودی برسه و شاید میلیون ها سال طول بکشه، اما حتی اگه نابود شدن خورشید رو هم دووم بیاریم، باز هم تا ابد زنده نمی مونیم. قبل از این که اندامها هوشیار بشن، زمان وجود داشته، بعد از اون هم زمان ادامه خواهد داشت. اگه فراموش شدن حتمی بشر نگرانت می کنه، تشویقت می کنم که بهش توجه نکنی. فقط خدا میدونه آدم های دیگه چه کار می کنن.»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.