کتاب امپراتور و بازی امپراتور، نوشته کاپوشینسکی درباره هایله سلاسی آخرین امپراتور اتیوپی و آخرین شاه آفریقا

کاپوشینسکی در دانشگاه ورشو تاریخ خواند، شانزده ساله بود که نخستین نوشته اش در مطبوعات انتشار یافت، در بیست و سه سالگی به روزنامه نگاری پرداخت و داستانی به قلم او درباره ی سوء مدیریت و مشروب خواری در یک کارخانه ی فولادسازی نمونه ی دولتی، توفانی سیاسی برانگیخت و ناچار شد مدتی در اختفا به سر برد. پس از دفع غائله، روزنامه ای که در آن کار می کرد، شاید برای دور کردن او از خطر، کاپوشینسکی را به هند و پاکستان و افغانستان فرستاد.

کاپوشینسکی در ۱۹۵۷ به افریقا رفت و از آن پس به مدت چهل سال دائما به آن جا سفر کرد. در سال های آتی حوزه مأموریتش نه تنها افریقا، بلکه پنجاه کشور در آسیا، امریکای جنوبی و خاورمیانه بود.

کارفرمای او، آژانس مطبوعاتی لهستان، مانند خودش بی پول بود. روزنامه نگار غربی پول داشت، می توانست هواپیما کرایه کند و به مقصد شتابد، اما راه و چاره را نمی دانست. کاپوشینسکی کهنه کار که آشنایان زیادی داشت و پیچ و خم محل را می شناخت، به حریف یاری می داد و در عوض هر دو به موقع به صحنه ی آخرین واقعه می رسیدند. کاپوشینسکی در اواخر عمر که به لهستان برگشت، بیست و هفت انقلاب و کودتا را دیده بود، چهل بار به زندان افتاده بود و از چهار حکم اعدام قبایل آفریقایی جان سالم به در برده بود.

از همان سال های نخستین روزنامه نگاری، همیشه دو دفترچه ی یادداشت با خود داشت: یکی برای گذران زندگی، گزارش رویدادهای روزانه به آژانس خبرگزاری اش، و دیگری برای ثبت تجربه های شخصی که به نظرش قابل گزارش نبود. همین ها بود که درون مایه ی کتاب هایی شد که او را به شهرت رساند. کاپوشینسکی هرجا می رفت در میان مردم می زیست؛ قمقمه ی آبش پیوسته همراهش بود و مانند مردم بومی ساعت ها در ایستگاه های شلوغ منتظر اتوبوس می ماند. این شیوه ی رفتار هم تا حدودی ارادی بود و هم به علت تنگدستی آژانس خبرگزاری او تا حدی اجباری.

نخستین کتابش، روز دیگری از زندگی (۱۹۷۶)، روایت دقیق و کم نظیری است از سقوط استعمار پرتغال در آنگولا، یا به تعبیر خودش «کتابی بسیار شخصی درباره ی تنهایی و سردرگمی». در تابستان آشفته و هولناک ۱۹۷۵، او تنها روزنامه نگار خارجی، و یگانه کس از اروپای شرقی، در لوئانداست. در جاده های پرگرد و غبار افریقا، همراه قبایل راه می پیماید. کاروان موتوری گاه از حرکت بازمی ایستد؛ علت را می پرسد، می گویند برای آن که ارواح مشایعت کننده قبایل از کاروان عقب نمانند. کاپوشینسکی این را بدون تمسخر یا تفاخر اروپایی می نویسد و این گونه کنجکاوی و نکته سنجی های او بیش از خود جدال، شمار تلفات، با نیروی اسلحه به نوشته اش مفهوم می بخشد. در بندر خروجی، مستعمره نشینان پرتغالی شتاب زده خرت و پرت هایشان را درون جعبه های مقوایی می چپاندند، سربازان رژیم جدایی طلب افریقای جنوبی، نیز زئیر و کوبا، در پس و پیش سپاهیان رقیب آنگولایی به سوی پایتخت می رفتند، و در این میان، مأموران مشکوک سیا و دستگاه جاسوسی پرتغال درباره ی پیروزی عاجل این یا آن طرف شایعه می پراکندند.

کاپوشینسکی این نوشته های خود را «گزارش ادبی» می خواند. این آثار، همه درباره ی کشورهای در حال رشد، حاصل تجربه های شخصی اوست. می گوید برای این که چیزی بنویسیم باید آن را تجربه کنیم. کاپوشینسکی در ضمن شاعر و عکاسی زبردست بود. بی سبب نیست که نوشته های او گاه اوج می گیرد و صورت شاعرانه و تصویرگرانه پیدا می کند. در امپراتور، در گیر و دار سرنگونی رژیم، از زبان یکی از درباریان می شنویم: «و بی گمان، دوست مهربان، این خاطره را من با خودتالب گور خواهم برد، چون طنین شکستن صدا و هق هق اعلیحضرت هنوز در گوشم است و قطره های اشک سرازیر از چهره ی مبارک را می بینم. و آن گاه، آری، در آن لحظه، برای نخستین مرتبه پیش خود اندیشیدم که در این روز بارانی، در این سرما و مه آویخته در هوا، و توقف ماه و مشتری در برج هفتم و دوازدهم و تشکیل یک مربع، زندگی سراسر برون می تراود و همه چیز به راستی در شرف پایان است.»

وقتی امپراتور در لهستان منتشر شد، کتاب بیش از یک خیال پروری ادبی جلوه کرد؛ انگاری کاپوشینسکی شیوه ی تازه ای برای دست انداختن و پیش بینی سقوط دیکتاتور کمونیست کشور خویش یافته بود. و طولی نکشید که ادوارد گیرک، «امپراتور» خود لهستان، در ۱۹۸۰ سرنگون شد.

چاپ نخست این اثر، به روایت مجله ی تایم، الهام بخش اتحادیه ی آزاد کارگران لهستان (همبستگی بود. در گیر و دار اعتصاب های آن سال، که زمامداران را وادار به دادن و سپس پس گرفتن آزادی هایی به کارگران لهستان کرد، کاپوشینسکی به اعتصاب کنندگان پیوست و شرح ماجرا را در کتاب انقلاب برای حیثیت و شرف نگاشت.

از میان آثار دیگر این نویسنده باید از شاهنشاه (۱۹۸۲) یاد کرد که درباره ی واپسین روزهای شاه ایران است. در چاپ امریکایی این کتاب، پانزده صفحه ی مربوط به دست داشتن سیا در کودتای ۲۸ مرداد ایران و براندازی دولت ملی مصدق سانسور شد. در همین کتاب، درباره ی رویارویی مردی با پلیس در خیابان های مرکزی تهران، در انقلاب ۱۳۵۷، می خوانیم:«مرد دیگر نمی ترسد. و این دقیقا آغاز انقلاب است».

جنگ فوتبال (۱۹۷۸) مجموعه ای از مقالات است و مقاله ای که عنوان کتاب از آن گرفته شده داستان جنگ خونین بی ثمری است که در حاشیه ی مسابقه ی فوتبال میان هندوراس و السالوادور در ۱۹۶۹ درگرفت و منجر به قتل شماری مردم بی گناه شد.

کاپوشینسکی از کشوری کمونیستی می آمد، بدین جهت با انقلابی هایی چون پاتریس لومومبا در کنگو، بن بلا در الجزیره و چه گوارا در کوبا ارتباط پیدا کرد. با گابریل گارسیا مارکز دوستی نزدیک داشت و در سال های پایانی عمر مقدار زیادی از وقت خود را با این نویسنده در مکزیک و امریکای جنوبی به سخنرانی گذراند. آرامش و سکون اروپا حوصله ی او را سر می برد. یکی از مشغله های فکری اش در اواخر دوران نویسندگی تفاوت اروپا و آفریقا در احساس زمان بود. اروپایی ها بنده ی ساعت بودند. او، برعکس، می توانست خود را از چنگ این بزرگ ترین جبار رها کند. در سن چهل و چند سالگی که کاپوشینسکی ناگهان شهرت جهانی یافت و کتاب هایش به سی زبان ترجمه شد، هیچ کس به اندازه ی خود او به حیرت نیفتاد. در سال های بعد، آلمان، فرانسه، کانادا، ایتالیا و امریکا به او جایزه ی ادبی دادند و نیز نامزد جایزه ی نوبل ادبیات شد.

پس از همکاری کاپوشینسکی با نهضت کارگری همبستگی، با وجود آن که او برای یک آژانس کمونیستی کار می کرد، دولت نظامی لهستان نتوانست صدای پرطنین چنین نویسنده ای را در مطبوعاتش تاب بیاورد. از این رو او را ممنوع القلم کرد و کاپوشینسکی سال ها فقط برای نشریات زیرزمینی مطلب نوشت.

کتاب های معروف دیگر این نویسنده عبارتند از امپراتوری (۱۹۹۳)، سایه ی خورشید  (۲۰۰۰)، سفر با هرودوت (۲۰۰۷)، شعرها و جستارها در شش جلد، و شماری آثار دیگر که هنوز به انگلیسی ترجمه نشده اند.

امپراتوری (یا قدرت مطلق) شرح سفرهای اوست به شوروی و رابطه و خاطره های شخصی اش از آن کشور: هجوم شوروی به لهستان، گرسنگی، ویرانی و حکومت وحشت؛ بازدیدهای شخصی او از آن سرزمین پس از جنگ؛ سفر با راه آهن سرتاسری سیبری و دیدار آسیای میانه و جمهوری های ماورای قفقاز. امپراتوری به هنگام نوشتن کتاب از هم پاشیده بود….

ریشارد کاپوشینسکی در ژانویه ی ۲۰۰۷ از سرطان درگذشت.


امپراتور تصویری درخشان از واپسین روزهای هایله سلاسی و دربار جنون آمیز و قرون وسطایی اوست. قلم کاپوشینسکی، همواره منسجم و بینا، از نکته های ریز دریایی معنی می آفریند. کتاب فراسوی رپورتاژ، میرود، به صورت کابوسی از قدرت در آید، قدرت به مفهوم طرد تاریخ. گویی ایتالو کالوینو کتاب ماکیاولی را از نو نوشته باشد. حبشه تصویر شده ناکجاآبادی است دهشتناک که مردم واقعی در آن هزار هزار از گرسنگی می میرند. کتابی است فراموش۔ ناشدنی، سخت خنده دار و در عین حال سرشار از مهر و شفقت.

امپراتور کابوس مردان قدرت است در اوج تنهایی آنان. داستانی است رعب انگیز و تابناک و موشکاف، هم در سبک آراسته ادبی و هم در بینش فشرده سیاسی، ولی سرشار از کلمات قصار. این نوآفرینی فرجامین زوال قدرت است.

دکتر زمامداری در قرن بیستم با چنین خودنمایی و اطمینان شامانه حکومت کرده است. هایله سلاسی، خودکامه ای عوام فریب و دلربا، دیوانه قدرت، ۴۴ سال نعل وارونه زد و خود را به جهانیان پادشاهی روشن بین و دولتمردی آینده نگر معرفی کرد و ملتش همچنان در فقر و جهل بیکران باقی ماند. موضوع واقعی این خاطرات امتداد بدوی هایله سلاسی نیست، توتالیتاریسم جدید است در هسته کوچک آغازین آنان. کاپوشینسکی قهرمان پنهان کتابش را رد یا تایید نمی کند. اما جای تردید نیست که تصویر گاه زننده و گاه مضحک او از امپراتوری هایله سلاسی نمایانگر جالب در جامعه و یک نکته بی چون و چراست: شاهنشاهان، چه همایون و چه کمونیست، بر دوش مردم سوارند.

کتاب امپراتور و بازی امپراتور
نویسنده : جاناتان میلر ، ریشارد کاپوشچینسکی ، مایکل هیستینگز
مترجم : حسن کامشاد
نشر ماهی
۲۵۵ صفحه


امپراتور در تختی پهناور از چوب گردوی کمرنگ میخوابید. چنان خرد و نحیف بود که به دیده نمی آمد ۔ لای ملافه ها گم می شد. در پیری، از این هم کوچکتر شد. وزنش به پنجاه کیلوگرم رسید. خورد و خوراکش مرتب می کاهید، لب به نوشابه الکلی نمی زد. زانوهایش خشک شده بود، هنگام تنهایی پاها را روی زمین می کشید، انگار روی چوب پا ایستاده، به چپ و راست تلو تلو می خورد. ولی وقتی می دانست چشمها به اوست، کششی به عضلات خود می داد، با مشقت موقر راه می رفت، قامت شاهانه را افراخته نگه میداشت. هر قدم کشمکشی بود میان حفظ وقار و گام نااستوار، بین خط عمود و خط مایل. این سستی دوران کهولت را ذات ملوکانه لحظه ای از یاد نمی برد، ولی میل هم نداشت به روی مبارک خود بیاورد، مبادا جلال و جبروت شاه شاهان بکاهد. اما ما پیشخدمتهای سراپرده همایون که شاهد لحظه های فراغت پادشاه بودیم، میدانستیم که این جد و جهد چه نیرویی از وجود بندگان اقدس هدر میدهد.

امپراتور از سر عادت کم میخوابید و زود، هنوز بیرون روشن نشده، از خواب برمی خاست. خوابیدن را ضرورتی ناگوار میشمرد: اوقات مصروف حکومت یا امور سلطنت را بیهوده تلف میکرد. زندگی امپراتور در میان نور و آذین می گذشت؛ خواب امری شخصی و خصوصی بود. از این رو وقتی بیدار میشد دلخور می نمود، از نفس خواب بدش می آمد. فعالیتهای بعدی روزانه تعادل درونی اش را باز می گرداند. اجازه دهید بیفزایم که هرگز کوچکترین اثری از رنجش، عصبانیت، خشم، غضب، با یاس در امپراتور ما دیده نشد. گویی این حالات هیچ وقت به او دست نمی داد، اعصابش چون پولاد سرد و بیجان بود، بلکه هم اصلا عصب نداشت. عصبانیت در سیاست، دلیل ضعف است، مخالفان را جسور می کند، به زیردستان جرئت تمسخر نهان میدهد.

ذات همایونی به پیروی از همین اصل خصلت خونسردی فطری خویش را پیوسته می پرورانید و تکمیل می کرد. اعلیحضرت میدانست که شوخی و لیچار نوعی مخالفت خطرناک است، از این رو متانت خود را هرگز از دست نمیداد. معمولا ساعت چهار یا پنج؛ و به هنگام بازدید از خارج کشور، ساعت سه بامداد از خواب برمی خاست. بعدها که اوضاع مملکت به وخامت گرایید، بیشتر به سفر می رفت. این گونه موارد، مشغله در بار همواره تدارک مسافرت تازه امپراتور بود. بامداد وقتی چشم می گشود، زنگی کنار تخت خواب را به صدا در می آوردخدمتگاران گوش به زنگ و حاضر براق بودند. چراغهای کاخ روشن میشد – امپراتوری خبر می یافت که ذات ارجمند همایونی روزی نو را آغاز فرموده است.

امپراتور روز خود را با شنیدن گزارشهای امنیتی شروع می کرد. شب آکنده از دوز و کلک مهیب است، و هیلا سلاسی میدانست که رویدادهای شبانه مهمتر از وقایع روزانه است. در خلال روز مواظب همه بود؛ شب این میسر نبود. بدین جهت، به گزارشهای بامدادی اهمیت فراوان می داد. در اینجا بایستی نکته ای را روشن کنم: ذات مبارک شاهانه حوصله چیز خواندن نداشت. واژه های نوشته و چاپی برای او نامفهوم بود؛ مطالب باید شفاهی به عرض می رسید. اعلیحضرت به مدرسه نرفته بود. یگانه آموزگار او – آن هم فقط در کودکی – کشیشی فرانسوی، عالیجناب ژروم بود که بعدها اسقف هرار شد. وی از دوستان شاعر معروف، آرتور ریمبو (Arthur Rimbaud)، بود. این مرد روحانی نتوانست امپراتور را به مطالعه عادت دهد و دست بر قضا چون هیلاسلاسی از دوران نوجوانی عهده دار مشاغل مسئولیت دار اداری بود و وقت خواندن منظم نداشت، این خود کار را وخیمتر ساخت.

اما موضوع به نظر من صرفا فقدان وقت و عادت نبود. رسم شفاهی به عرض رساندن امور دارای این امتیاز بود که امپراتور، در صورت لزوم، می توانست، کاملا برخلاف حقیقت، بگوید که فلان کس فلان چیز را گفت و از آنجا که مدرک کتبی وجود نداشت، هیچ کس قادر نبود از خود دفاع کند. بدین قرار، امپراتور نه آنچه زیردستان می گفتند، بلکه هرچه به نظر او می بایست میگفتند، از آنها میشنید. ذات مبارک شاهانه غرق اندیشه های خویش بود، و همه علایم و اشارات پیرامون را با افکار خود سازگار می کرد. نوشتن نیز همین حال را داشت، و شهریار ما نه تنها سواد خواندن خود را هیچوقت به کار نمی انداخت، بلکه دست به قلم هم نمی برد و هرگز چیزی را خود امضا نمی کرد. با آنکه نیم قرن فرمان راند، شکل امضای همایون را حتا نزدیکان امپراتور به چشم ندیدند. 

در ساعات شرفیابی، وزیر دیوان همیشه نزدیک می ایستاد و کلیه اوامر و دستورات ملوکانه را یادداشت می کرد. ضمنا یادآور شوم که در حین شرفیابیهای اداری ذات اقدس بسیار آهسته صحبت می فرمود، لبهایش به ندرت تکان می خورد. وزیر دیوان، که در نیم قدمی تخت شاهی ایستاده بود، برای شنیدن و نگاشتن بیانات ایشان، ناچار بود خم شود و گوشش را به لبهای مبارک نزدیک سازد. فرمایشات ملوکانه معمولا پیچیده و ناروشن بود، به ویژه در مورد مطالبی که منوط به رای همایونی بود و اظهار نظر قطعی مصلحت نمی نمود. از این رو وقتی یکی از رجال دولتی تصمیم امپراتور را می جست، پاسخ سرراست نمیشنید. اعلیحضرت با صدایی چنان آرام سخن می گفت که تنها به گوش وزیر دیوان میرسید – آن هم پس از آنکه گوش خود را همچون میکروفون نزدیک می برد – وزیر نجوای کوتاه و مبهم بندگان همایون را بازگو می کرد. بقیه تعبیر بود و تفسیر، و بستگی داشت به سلیقه وزیری که مأمور ابلاغ کتبی تصمیم شاهانه بود.

وزیر دیوان نزدیکترین دستیار امپراتور و دارای قدرت فراوان بود. از پچ پچ محرمانه شهریار می توانست هرچه می خواست برداشت کند. هرگاه دقت و صحت بک اقدام ملوکانه همه را انگشت به دهان می ساخت، این را دلیلی تازه بر خطاناپذیری برگزیده خداوند جلوه میدانند. ولیکن اگر از جایی زمزمه ای از نارضایی به گوش قبله عالم می رسید، همه چیز حمل بر ابلهی وزیر میشد. بدین فرار، وزیر دیوان منفورترین شخصیت دربار بود. مردم کوچه و بازار، که در نیکی و خردمندی بندگان اشرف تردید نداشتند، تصمیمهای زشت و ناپسند را، نه چندان اندک هم نبود، به حساب وزیر بدبخت می گذاشتند. درست است که خدمتکاران ولنگار پچ پچ می کردند که پس چرا امپراتور وزیر مسئول را برکنار نمی سازد، اما در دربار رسم است که همیشه بالا از پایین سؤال می کند، و نه برعکس. نخستین پرسش از جهت معکوس زنگ خطر آغاز انقلاب بود.

ولی دارم از مطلب پیش می افتم: باید برگردم به موقعی که امپراتور بامداد بر پلکان کاخ نزول اجلال می کند، به پارک تشریف فرما می شود، و به گردش صبحگاهی می پردازد. در این لحظه سلمان قدیر، رئیس جاسوسان در بار، جلو می آید و گزارش خود را به شرف عرض می رساند. امپراتور در طول خیابان قدم می زند و قدیر، یک شلنگی عقبتر، پی در پی صحبت می کند. کی کی را دید، در کجا، و گفتگویشان در باره چه بود؟ بر ضد چه کسی با هم کنار آمده اند؟ آیا توطئه ای در کار است یا نه؟ قدیر در ضمن گزارش اداره رمز ارتش را نیز میدهد. این اداره، که جزء قلمرو قدیر است، ارتباطات میان لشکرها را کشف می کند – بایستی مطمئن بود که افکار مخرب در ارتش نشو و نما نیابد. ذات امجد شاهانه چیزی نمی پرسد، اظهار نظری نمی کند. راه می رود و گوش میدهد. گاه برابر قفس شیران می ایستد و ران گوساله ای که پیشخدمت تقدیم حضور کرده پیش آنها می اندازد. درنده خویی شیرها را می نگرد و لبخند می زند. سپس نزد پلنگهای زنجیری می رود و به اینها دنده گاو میدهد. ذات ملوکانه همواره با احتیاط به حیوانات درنده خوی سبع نزدیک می شود. سرانجام باز به حرکت در می آید، و قدیر همچنان در عقب گزارش خود را به عرض می رساند. در لحظه ای معین اعلیحضرت سر مبارک را پایین می اندازد، و قدیر در می یابد که باید مرخص شود. تعظیم کنان، بی آنکه به امپراتور پشت کند، در امتداد خیابان ناپدید می‌شود.

در این وقت وزیر صنایع و بازرگانی، مکنن هبته والد، از پس درختی سر در می آورد. گامی عقب، در پی امپراتور راه می افتد و گزارش خود را به عرض می رساند. مکان هبته والد نیز شبکه ای جاسوس مخصوص خود دارد، تا هم آتش سرکش شهوت دوز و کلک را در نهاد خویش خاموش سازد و هم خود را نزد ذات مبارک همایونی عزیز دارد. اینک بر اساس اطلاعاتی که به او رسیده خبرهای شب گذشته را به امپراتور گزارش می کند. ذات اقدس، دست بر پشت، همچنان قدم می زند و بدون هیچ گونه پرسش یا اظهار نظر، حرفهای او را میشنود. سر راه به دسته ای فلامینگو میرسد، نزدیک می رود، پرندگان رموک پخش و پلا می شوند. منظره مخلوقات نامطیع، تبسم بر لبان امپراتور می آورد. عاقبت، همچنان خرامان، سر خود را می جنباند؛ هبته والد خاموش می شود، پس پس می رود، و در امتداد خیابان ناپدید می گردد.

ناگاه، گویی از دل زمین، قامت خمیده جان نثار، محرم اسرار عاشاوالد میکائیل، بیرون می جهد. این جناب سرپرستی پلیس سیاسی کشور را به عهده دارد. با سرویس اطلاعاتی سلمان قدیر در دربار در رقابت است، و بر ضد شبکه های خصوصی جاسوسی، مثل شبکه مکنن هبته والد، بی امان میجنگد.

شغل این حضرات دشوار و خطرناک است. پیوسته در بیمند که مبادا مطلبی را به موقع به عرض نرسانند و مورد بی مهری قرار گیرند، یا رقیبی موضوع را بهتر گزارش دهد و امپراتور به فکر افتد که چرا امروز سلمان نو برش را آورد و مکنن پس ماند. آیاحرفی نزد چون نمی دانست، با زبان فرو بست چون در توطئه دست دارد؟ ذات مفخم همایون جور خیانت دستیاران نزدیک خود را  فراوان کشیده است. به همین جهت امپراتور سکوت را سخت مجازات می کرد. از سوی دیگر، سیلاب الفاظ بی۔ سروته گوش مبارک را می فرسود و آزار میداد؛ وراجی از روی دستپاچگی نیز چاره ساز نبود. از قیافه این افراد معلوم بود که سرشان در خطر است. چهره های خسته و بیخوابی کشیده، در زیر فشار طاقت فرسا، در هوای خفه پیرامون، آلوده از کینه و خوف، مدام قربانیان خویش را تعقیب می کردند. پناهی جز امپراتور نداشتند، با این حال با دست اشاره دست امپراتور نیت آنها کنده بود. ذات محرم همایونی زندگی را بر آنها تلخ کرده بود.

همان گونه که به عرض رساندم، هیلاسلاسی، در حین تفرج صبحگاهی، گزارشهای واصله در باره کم و کیف توطئه های امپراتوری را، بدون پرسش با اظهار نظر، میشنید. اعلیحضرت، به طوری که نشان خواهم داد خوب می دانست چه می کند و می خواست گزارشها پاک و دست نخورده به او برسد. اگر سؤال می فرمود یا نظری ابراز می داشت، گزارشگر، از سر اطاعت، عرایض خود را با منویات ملوکانه تطبیق میداد، و دستگاه اطلاعاتی یکسره دستخوش خیالپردازی و طعمه هوا و هوس این و آن می شد و مقام سلطنت از رویدادهای واقعی کشور و دربار بیخبر می ماند.

با شنیدن گزارشهای شب پیش مأموران خفیه عاشای گشت و گذار امپراتور رو به انتها میرود. سگها و یوزپلنگ سیاه را خوراک میدهد، و به تماشای مورچه خوار تازه اهدای رئیس جمهور اوگاندا می پردازد. آنگاه سری می جنباند و عاشا، تعظیم کنان، دور می شود: اندیشناک که آیا دشمن پر کینش، سلمان، دشمن مکنن و عاشا؛ و مکنن، دشمن عاشا و سلمان، کمتر به عرض رساندند یا بیشتر.

امپراتور گردش خویش را تنها به پایان می رساند. روشنی پارک می افزاید، مه می کاهد، تابش آفتاب روی چمن می لغزد. امپراتور غرق اندیشه است. هنگام تدبیر و تمهید فرا رسیده، معمای شخصیتها را باید حل کند، و حرکت بعدی خود را بر صفحه شطرنج قدرت طرح ریزد. به محتوای گزارشهای مأموران امنیتی عمیق می اندیشد. چیز مهمی در آنها نبود؛ اینها معمولا در باره همدیگر خبرچینی می کنند. ذات اقدس همه چیز را در خاطره خویش نگاه می دارد. مغز مبارک همچون کامپیوتری کلیه جزئیات را به ثبت می رساند؛ ناچیز ترین مطلب فراموش نمی شود. در دربار همایونی اداره کارکنان و بایگانی اطلاعات شخصی وجود نداشت. اینها همه در ذهن امپراتور مضبوط بود. اعلیحضرت پرونده های مهم تمام رجال را در سر داشت. این شهریار را در حال قدم زدن می بینم، می ایستد، دوباره به راه می افتد؛ پنداری سرگرم دعا، سر به آسمان بر میدارد. خدایا، مرا از شر کسانی که در برابرم زانو میزنند، تا روزی دشنه پنهان خود را در پشتم فرو برند، در امان دار! اما خدا چه می تواند بکند؟ آنهایی که دور امپراتور گرد آمده اند همه از همین قماش اند – زانو زده، و دشنه به دست. فراز قله جای راحتی نیست، پیوسته باد سرد می وزد، و همه، خمیده و دولا، مراقبند بغل دستی آنها را به قعر پرتگاه نیندازد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.