جورج اورول در وصیت‌نامه خود نوشتن زندگینامه در موردش را منع کرده بود، ولی …

0

جورج اورول در وصیت نامه اش قید کرده بود که نباید هیچ زندگی نامه ای از او نوشته و منتشر شود ، اما او یکی از چهره  های ادبی بسیار مورد توجه قرن بیستم بوده است. اورول اصولاً از زندگی نامه خوشش نمی آمد. او به مستخدمش در دهه ۱۹۴۰ گفته بود که خودش تنها کسی است که می تواند وقایع نگاری کاملی از زندگی اش بنویسد. به گمان یکی از نمایندگان او، منع نوشتن زندگی نامه در وصیت نامه او نشان دهنده آن است که بیم داشت شاید زندگی نامه اش پر آب وتاب و یا به شکل زنند ه ای هیجان انگیز جلوه کند. هنوز آب کفنش خشک نشده بود او در سال ۱۹۵۰ مرد – که اولین نقد های آثارش ، بسیاری توسط کسانی که شخصاً او را می شناختند ، شروع شدند و همه آنها نیز نگاهی به زندگی او داشته یا در مورد آن حدس می زدند. از آن جمله اند :

در سال ۱۹۷۲پیتر استانسکی و ویلیام آبرا هامز یک زندگی نامه دو جلدی از او به نام : اورول ناشناس ، به چاپ رساندند . همین موضوع باعث شد بیوه اورول ، سونیا اورول نیز وصیت نامه شوهرش را نادیده گرفت و درصدد چاپ زندگی نامه رسمی  همسرش بر آمد و برنارد کریک را برای نوشتن آن استخدام کرد که این کتاب نیز در سال ۱۹۸۰ به چاپ رسید . بعد از مرگ او یکی دیگر از کارگزاران اورول ، مارک همیلتون، مایکل شلدون آمریکایی را استخدام کرد تا اورول : زندگی نامه رسمی را بنویسد که در سال ۱۹۹۱ به چاپ رسید.

شرکت کننده بعدی مسابقه زندگی نامه نویسی اورول، جفری مه یرز بود که زندگی نامه بسیاری از افراد معروف در عرصه ادب و هنر را به رشته تحریر در آورده بود و در سال ۱۹۷۲ کتاب معرفی جورج اورول را منتشر کرده بود . کتاب او اورول : خودآگاه زمستانی یک نسل ، که عنوان فرعی آن برگرفته از یک آگهی ترحیم از وی.اس.پریچت است – کندوکاو گسترد ه ای درباره ساختار روانشناسی و جنسی اورول دارد و او را فرد زجردید ه ای می نمایاند که عادت  های فردی او نشانه تمایل وسواس آمیز او به خودویرانگری بود :

درواقع زندگی اورول یک سری تصمیمات غیر منطقی و گاه خطرناک بود ه است . به جای رفتن به دانشگاه در اداره پلیس برمه مشغول به کار شد … به همراه آنارشیست  های ناامید در اسپانیا جنگید … طی دوره بلیتز به لندن برگشت … وبا اینکه به شدت بیمار بود در جورا اقامت کرد که خود یک نوع خودکشی بود . همه این تصمیمات خطرناک نشأت گرفته از نیاز درونی اش برای نابود کردن آرامش در زندگی اش بود.به گمان مه یرز مخالفت اورول با توصیه های پزشکان که باید استراحت کند ، یعنی نوشتن را کنار بگذارد ، نتیجه تمایل قوی او به مرگ بود و اینکه آفرینش (۱۹۸۴) در اوایل چهل و شش سالگی عملاً اورول را کشت. چنین عقید ه ای تا چه حد معتبر است ؟ البته درست است که باتوجه به مزاج بیمارش اورول به طرز بی رحمانه ای کار می  کرد. در سال  های آخر عمرش به طور متوسط هرهفته سه نقد کتاب یا یک مقاله برای روزنامه  های انگلیسی و آمریکایی می نوشت و به علاوه روی نوشتن مزرعه حیوانات و (۱۹۸۴) کار می کرد و با خونسردی مرگ را انتظار می کشید.

شش ماه پیش از آنکه بمیرد در نامه ای به دوست رمان نویسش ، جک کامون ، از سلامتی به سرعت رو به نقصانش نوشت و اشاره کرد که : « البته همه عمرم نزدیک شدن مرگ را حس می کردم.» شاید اینطور فرض شود که این سه زندگی نامه مفصل، کافی بودند . اما نه ، در سال ۲۰۰۳ ، یکصدمین سالگرد تولد اورول دو زندگی نامه مفصل دیگر منتشر شدند که هر دو ادعای پرده برداری از حقایق تاز ه ای را دارند ، که به این ترتیب هستند : اورول : یک زندگی نوشته دی.جی. تایلر و در درون جورج اورول نوشته گوردون بوکر.

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

دی.جی. تایلور ، رمان نویس ، منتقد و نویسنده زندگی نامه موفقی از تکری است ، و با عنوان پرطمطراق کتابش : یک زندگی ، ادعای خود را در خطر ارزشیابی جدی گذارده است ، که چندان موفق به نظر نمی رسد.

از طرف دیگر ، گوردون بوکر که زندگی نامه مالکوم لاوری و لاورنس دورل را نوشته ، گویی بیشتر مایل است تا طبیعت رمزآلود اورول را بپذیرد ، با این همه او نیز با عدم اعتماد به نفس کتابش را آغاز کرده و یکی از گفته  های اورول را برای شروع کتابش برگزیده است که : « تاریخی که با تخیل ساخته شود هرگز راجع به هیچ اتفاقی درست نیست ، اما شاید بتواند به حقیقت اصلی نزدیک تر باشد که چیزی بیش از جمع آوری صرف نام  ها و تاریخ  ها که هیچ کدام حقیقی به نظر نمی رسند ، هستند .» و در جای دیگر این نقل قول محتاطانه از آرتور کوستلر که : « فکرنمی کنم جورج هرگز متوجه آنچه نظر دیگران را جلب می کند شده باشد ، چون آنچه برای او جالب بود با دیگران خیلی تفاوت داشت.» او که خیلی طرفدار اورول بود و در تلاش  های ضداستالینی پس از جنگش با او همکاری می کرد با بدجنسی در آگهی ترحیم اورول نوشت که : استعداد همیشه با دوراندیشی مغایرت دارد ، اما زندگی اورول بیانگر پیروزی اولی بر دومی  بود.

با این همه ، بوکر از تیلور جاه طلب تر بود و این موضوع را که اورول شخصیت واقعی خود را به دنیا نشان می داد نپذیرفت. او ادعا می کند که : « کشش اصلی این کتاب کندوکاو زندگی عاطفی اورول است ، تا بتوانیم تا آن جایی که امکان دارد به موضوعات وهم آلود آثارش نزدیک شویم.»

در تلاش برای تعبیر جنبه وهم آلود آثار اورول ، بوکر با پافشاری بر علاقه اورول به ارواح ، طالع بینی و جادوی سیاه شروع می کند « به یکی از دوستانش گفته بود که از اسم مستعار استفاده می کند تا هیچ کدام از رقیبانش نتوانند او را با استفاده از اسم واقعی اش جادو کنند. » و با اصرار اتفاقی را در ایتن نقل می کرد که در آن اورول ، یا اریک بلیر جوان ، ساحر ه ای را برای جادو کردن یکی از شاگردان سال بالایی به نام فیلیپ یورک، برادر هنری گرین (یورک) رمان نویس ، استخدام کرده بود. یورک به یکی از دوستان اورول ، استفن رانسیمن که بعد ها تاریخ نگار شد ، توهین کرده بود و آن دو با ساختن یک مجسمه مومی از یورک و شکستن پا های آن انتقام گرفتند. اورول می خواست مجسمه را با سوزن سوراخ هم بکند ، اما رانسیمن که دل رحم تر بود نگذاشت.

در کمال تعجب آنها ، به زودی نه تنها پای یورک شکست ، بلکه کمی بعد از سرطان خون جان سپرد. البته بوکر با نقل این مورد که اورول با موفقیت جادوگری بچه گا نه اش همه عمر نفرین شده باقی ماند کمی زیاده روی کرده است. با این حال ، در اکثر موارد ، تصویر ساخته شده توسط او نیز ، مثل تیلور کاملاً نشان دهنده یک انسان معمولی است. شخصیت اورول هم مثل همه چندین وجه داشت. مثلاً ، اغلب فراموش می شود که پدربزرگ این جنتلمن انگلیسی ، فرانسوی بوده و همانطور که به خصوص بوکر اشاره کرده است اورول علاقه خاصی به ادبیات فرانسوی داشته و کاملاً از آن مطلع بود ه است. بوکر نویسندگان تاثیرگذار بر او را نه تنها موپاسان و بودلر، بلکه فرانسوا ویلون هم دانسته است.

او که خود از مقررات دینی بیزار بود ، نوشته که : « مشکل اصلی زمان ما کاهش ایمان به جاودانگی فردی است .» او سوسیالیستی بود که در قلعه حیوانات و ۱۹۸۴دو هشدار از دهشت بارترین اخطار ها را راجع به اینکه اگر جامعه با قوانین مارکسیست لنینیست اداره شود به رشته تحریر در آورد. با این که زندگی بورژوازی را رد می کرد ، مثل همه آمریکایی  های تازه به دوران رسیده طبق قواعد قدیمی آن روزگار گذراند. درواقع ، می توان این طور گفت که اصول انگلیسی و عقل سلیم پایه  های سوسیالیسم او را بنیان نهاده بود.

اریک آرتور بلیر در ۲۵ ژوئن ۱۹۰۳ در بوتی  هاری ، بنگال به دنیا آمد و یک سال بعد او را به همراه مادرش به انگلیس فرستادند . او کودک چاقی بود و همانطور که تیلور در بخش مربوط به « ظاهر اورول » نقل می کند : ظاهر او « یکی از عجیب ترین موارد وجودش بود  : عجیب به خاطر تغییر آن و بالاخره به دلیل فرق کلی آن با صورتش در نوجوانی. » واقعاً که همانطور بود! ، دیدن عکس  های او در کتاب تیلور و بوکر و تغییر شگرف ظاهری او در کودکی و بزرگسالی باور نکردنی و عجیب است ، که همه آن را نمی توان به ابتلای وی به حصبه که بالاخره باعث مرگش شد نسبت داد. انگار که اورول نه تنها نامش را عوض کرد ، بلکه طی سالیان و با کمک غریزه طبیعی پنهان کاری خصوصیات جسمانیش را نیز تغییر داد. همان طور که بوکر اشاره می کند : « هرکسی که از نام مستعار استفاده می کند شخصیتی دارد که می تواند آن را به صورت  های مختلف نشان دهد و زندگی او را می توان به صورت  های گوناگون نقل کرد. »

اریک را در هشت سالگی به مدرسه شبانه روزی سنت سیپریان نزدیک ایستبورن درسواحل ساسکس فرستادند.مؤسسه توسط خانم و آقای ویلکز نامی اداره می شد که بین شاگردان به سامبو و فیلیپ معروف بودند. به روایت تیلور ، تصویرکودکی که در آستانه بدبختی و ناامیدی ، در دنیایی کابوس وار زندگی می کرد که مسئولان سختگیر و زبان نفهم و از همه بیشتر دمدمی مزاج برای هرکاری او را به سختی تنبیه می کردند خیلی هم از دنیای ۱۹۸۴ به دور نبود. شرایط اورول که به عنوان دانش آموز بورسیه در ایتن تحصیل می کرد ، بهتر بود. اینجا به قول خودش « اریک همان نویسنده مشهور » داستان و نمایشنامه  های بسیاری نوشت که به ندرت عزم و نیروی او را درنوشتن که تا پای گور ادامه داشت نشان می داد. تردیدی نیست که نوشته  هایش نیز او را از بقیه شاگردان مدرسه جدا نگه می داشت. بوکر می نویسد : « نقش فرد خارج از مسئله که به قضاوت آن می نشست کاملاً با شخصیت او جور در آمده بود و خیلی زود به منتقدی سقراطی معروف شد که ایراد می گرفت و دیگران را به گفت  وگو دعوت می کرد.

» بوکر ادامه می دهد که : « او مخالف اکثر گروه  ها بود ، مثلاً کیپلینگ و امپراتوری ، لباس  های فاخر و میلیونر ها.» در بزرگسالی نظرش نسبت به کیپلینگ تسامح آمیزتر شد ، اما در باره امپراتوری ، یا درمورد لباس  های فاخر هرگز تغییر عقیده نداد. با اینکه بعد ها اورول ادعا کرد که در ایتن دوران سختی داشته ، اما به عقیده تیلور موقعیت او در آنجا «  با دیگران هیچ فرقی نداشت.» با این حال ، وقتی مدرسه را تمام کرد برخلاف اغلب همکلاسی  هایش از رفتن به آکسفورد یا کمبریج سرباززد و تمایل خود را به تصدی شغلی در اداره پلیس امپراتوری و اعزام به برمه ابراز کرد. در بیست سالگی او را در سمت معاون رئیس منطقه به دلتای میانگما فرستادند.

پس از بازگشتش از برمه و در قسمت  های « آواره » در پاریس و در بخش  های مربوط به لندن علاقه او به تنهایی به خوبی مشهود است. بعد از آن ، در ۱۹۳۶ به اسپانیا رفت . تجربه او در آنجا و در همراهی با آنارشیست  های ناامید در جنگ، دنیای آزادتری را به وی نشان داد و به قول جان رادن بلیر را به اورول ، یا درواقع اورول را به اورول حقیقی بدل کرد. تیلور به تاًثیر اسپانیا بر اورول اصرار بسیار دارد ، تا آنجا که می نویسد : « تجربه اسپانیا تاثیری نازدودنی بر اورول گذاشت و عقیده او بر شکست ناپذیری روح انسانی را قوت بخشید و از همه مهم تر ، شاید او را با فضایی آشنا ساخت که در آن می توانست با بحرانی به مراتب عظیم تر در اروپا (کمونیسم اتحاد شوروی) که دو سال به وقوع آن باقی بود ، آشنا شود. » او چندان روحیه سربازی نداشت ، اما خیلی شجاع بود ، یک انگلیسی تیپیکال خشک و کم حرف که اصلاً به فکرش هم خطور نمی کرد که از سنگر نگاهی به بیرون بیندازد تا ببیند دشمن به چه کاری مشغول شده است. وقتی در خط مقدم آراگون می جنگید براثر یک بی احتیاطی از ناحیه گردن زخمی شد و بیم مرگش می رفت. بااینحال زنده ماند و با قلم به جنگ استالینیسم رفت که بسیار مؤثرتر از هر اسلحه ای بود . در اسپانیا و بعد از آن نفرت او از استالینیسم شکل گرفت که بی پاسخ هم باقی نماند : تحقیقات بعد از سال ۱۹۸۹ نشان می دهد که در شوروی او را دشمنی بسیار خطرناک می پنداشتند.

با وجود تنهایی او ، اورول علاقه بسیاری به جنس مخالف داشت ، و این درحالی است که ایلین اوشاونسی، زنی که در سال ۱۹۳۶ با او ازدواج کرد همیشه در زندگی او حضوری اسرارآمیز داشته است. ازدواج آنها حالت آزادانه ای داشت ، حداقل درمورد مرد خانواده این طور بود. اما وقتی دفعتاً و به طور غم انگیزی در سال ۱۹۴۵ ایلین مرد ، به شدت سوگوار شد و در چهارسال و نیم پس از آن به دفعات درجست وجوی جایگزینی برای وی بود ، تا آنجا که به طرز مضحکه آمیزی به چندین زن جوان پیشنهاد ازدواج داد تا اینکه سونیا براونل بااحساس پیشنهاد او را پذیرفت. اورول اولین بار او را در سال ۱۹۴۰ در دفتر مجله هرایزن دیده بود و مثل اغلب مردان مسحور زیبایی ، هوش و ذکاوت او شده بود . آنها رابطه کوتاه و ناخوشایندی هم با هم داشتند که بعد از آن تا سال ۱۹۴۹ از سونیا خبری نشد ، اما وقتی اورول در بیمارستانی در لندن در بستر مرگ بود ، دوباره سروکله سونیا پیدا شد. آنها در اتاق همان بیمارستان در مراسمی ، که به قول مالکوم ماگریج عروسی هولناکی بود ، با هم ازدواج کردند. با اینکه دوران ازدواج خیلی کوتاه بود ، اما برای سونیا و اورول محتضر راحتی و شادمانی به همراه داشت ، گو اینکه چند هفته ای بیش نینجامید.

درمورد سونیا اورول بسیار نوشته اند که اکثر آنها بدگویی بوده. آنتونی پاول پرمدعا که بعد از مرگ اورول ادعای دوستی با وی را داشت ، مثل رفیق جان جانی اش ماگریج ، او را ترشیده هنر می نامید ، اما چنین چیزی در مقایسه با بقیه بدگویی  ها چندان اهمیتی نداشت. با این وجود ، پس از مرگش در سال ۱۹۸۰ شهرت او رو به بهبودی گذاشت. به قول دوست جوانش دیوید پلانت، او واقعاً یک « کودک عقد ه ای » بود _ مثل اورول او هم فرزند دوران استعمار هند توسط انگلیس بود _ در هفده سالگی در یک سانحه قایقرانی با دوستانش سه نفر از آنها غرق شدند ، که یکی از آنها را سعی کرد نجات دهد اما موفق نشد. بعد ها به محفل  های هنری لندن وارد شد و جذب گروه نقاشان فیگوراتیو نئوکانزروتیو معروف به مکتب هنری ایوستون رود شد که برایشان در رل مدونای ایوستون رود ظاهر شد. به گمان برخی ، وقتی با اورول ازدواج کرد ، فقط چشم طمع به ثروت و شهرت ادبی شوهرش داشت. نام خانوادگی رسمی او پس از ازدواج « بلیر » بود اما به دلایلی که از هیچ کس پوشیده نیست نام اورول را ترجیح می داد، امادرواقع او از بیوه اورول شدن نفع چندانی نبرد و تا آخر عمر در تنگدستی زندگی کرد.

امروزه شهرت اورول چطور است ؟ تمام زندگی نامه  هایی که از او نوشته شده کمابیش بر نثر ضعیف کار های اولیه او ، مثل دختر کشیش ، منتشر شده در ۱۹۳۵متفق القول هستند . در واقع اورول هم کمابیش همین عقیده را داشت ، چون در سال  های آخر عمرش آثار اولیه خود ، به جز روز های برمه و برنامه آتی رادیو که یاد آوری موشکافانه و دقیقی از انگلیس بین دو جنگ بود ، را بازنویسی کرد . همانطور که دی. جی . تیلور در نقش وکیل شیطان اشاره کرد ، او واقعاً تحت تاثیر نویسندگان مدروز دوران خود مثل مؤام و همچنین رمان نویس ویکتوریایی جورج گیسینگ بود. طبق گفته کریک ، معیار اصلی اورول سبک مجادله آمیز و باب روز اکثر آثار ادبی مورد توجه انگلیسی زمان خود بود. در مقاله « چرا می نویسم» ، که سونیا اورول آن را اولین مقاله مجموعه مقالات اورول قرار داد ، آرمان ادبی خود را چنین اعلام کرد :از همه بیشتر می خواستم نوشتار سیاسی را به سبکی ادبی تبدیل کنم . نقطه شروع من همیشه احساسی پارتیزانی و جنگ دربرابر بی عدالتی بود. وقتی کار نوشتن یک کتاب را شروع می کنم ، منظور من آفرینش ادبی نیست. می نویسم چون می خواهم دروغ  هایی را برملا کنم ، حقایقی هستند که می خواهم توجه عموم را به آن جلب کنم و منظور اصلی من نوشتن یک کتاب ، یا حتی یک مقاله طولانی نیست ، هرچند که شاید این هم یک مورد استثنائی نباشد.

شکی نیست که مقام اورول به عنوان قهرمان آزادی ، حتی کمابیش با کشف این مطلب که در ۱۹۹۰ شروع شد ، یعنی این که در اواخر عمرش با سازمان اطلاعات ، که شعبه هایی از وزارت امور خارجه انگلیس بود و برای اشاعه تبلیغات ضدشوروی تشکیل شده بود همکاری کرده و فهرست اسامی  سی و هشت نفر از کمونیست  های انگلیسی ملقب به « همرا هان همرزم » را به آن سازمان داده است؛ کاهش یافته است. اما همچنین می توان گفته تیموتی گارتون اش را نقل کرد که یقین داشته اورول در ۱۹۴۱ فهرست مشابه از همکاران بالقوه نازی  ها را به حکومت داده است ، اما دراین مورد کک طرفداران سرسخت ، یا مخالفان پروپاقرص اورول هم نمی گزد.

در دراز مدت همگان اورول را شاید نه حتی به خاطر ۱۹۸۴ ، بلکه برای انصاف طلبی و شایستگی اش که اول در مقالات و ژورنالیسم او ابراز شده ، به یاد خواهند داشت. بدون شک هر نسل او را کشف کرده و با مثال این انسان خوب در دنیای بد همذات پنداری می کنند و دلگرم می شوند. اما آنچه از همه بیشتر مارا متعجب کرد آثار بی پرده سیاسی او نبود _ آثار سیاسی از همه زودتر از دور خارج می شوند _ بلکه مقالات بسیار دقیق و بی نظیر او از جمله : « تهیدستان چگونه می میرند » ، « هفته نامه محلی» و البته « یک اعدام» است . مقاله اورول : « سیاست و زبان انگلیسی» با هشدار به تاثیر ویران کننده سیاست بازاری بر تهی ساختن زبان از معنا در آن سال  ها کاملاً مخالف جریان حاکم بود ، درحالی که در « چارلز دیکنز » که یک مقاله کاملاً ادبی به نظر می رسید ، اشاره کرد که دیکنز مورد علاقه اش بیش از آنکه طرفدار جدی اصلاحات اجتماعی باشد ، تظاهر به آن می کرد ، برای خوانندگان که برداشت کودکانه ای از او داشتند و می پنداشتند که زمان او پایان یافته ، آموزنده است. شور و صداقت او ، روشن بینی اش ، سلیس بودن نوشتار او و بیش از همه تهور او – اینکه چگونه توانسته بود طرفداران دوآتشه هردو جناح را محکوم کند – که به گونه های عجیب بود و امروزه در دنیا آن را کم داریم خصوصیت  هایی است که به خاطر آنها او را ارج می نهیم . هنوز هم می توان طرفدار اورول بود ، حتی اگر فقط به خاطر این باشد که از تظاهر به نیکوخصال بودن و خودنمایی سرباز زد. شاید کلماتی که بیش از همه درگیر آنها بود ، نقل قول  هایش در مورد خود باشند که با فروتنی ، وضوح و طنز بی مثالش در آخر عمر گفت : « تا وقتی زند ه ام نوشتن را دوست دارم ، زمین را دوست دارم و از همه چیز استفاده می کنم و از خرده ریز های اطلاعات به دردنخور بهره می برم . » چطور می شود او را چهره ماندگار ادبی ندانست وقتی درمیان چیز هایی که برایش بسیار باارزش هستند « خرده ریز های اطلاعات به دردنخور» را هم قید می کند؟

منابع :

نقد کتاب نیویورک _ نوامبر _ ۲۰۰۳

_ اورول: یک زندگی: دی.جی.تایلر ۲۰۰۳

(Taylor.D.J)

– در درون جورج اورول:

گوردون بوکر ۲۰۰۳ (Gordon Bowker)


از باغ منزلی که اورول مدتی را در آن بستری بود امروزه صدای موش های گنده ای به گوش می رسد. اصابت گلوله ای به گردن اورول او را مدتی ناچار از استراحت در این باغ منزل کرد. امروزه فقط همین موش های گنده  تنها سکنه اینجا و تنها تداعی گر چشم انداز سرد اورولی از دنیای توتالیتر او هستند.

جهانگردانی که امروزه به نواحی شمال شرق اسپانیا سفر می کنند مفتون معماری جذاب، کوه ها و سواحل زیبا و شب های آرام آن می شوند. در اینجا از هراس و ترس خبری نیست.

جورج اورول هم سفری شش  ماهه به این ناحیه در دوره ای کرد که جنگ داخلی خونینی حکمفرما بود و همان موجب شد که اورول به قهرمان آزادی فردی تبدیل شود. در همین جا بود که نویسنده «۱۹۸۴» و «مزرعه حیوانات» ناپدید شدن های ناگهانی، سانسور، و شرارت هایی را مشاهده کرد که به مرگ یک هزار نفر انجامید. اینها همه تخم های جهانی از کابوس را در ذهن او کاشت تا یکی از معروف ترین رمان های او خلق شود.

میگل برخا، متخصص اورول شناسی در دانشگاه بارسلون که نمایشگاهی درباره تجارب اسپانیایی اورول بر پا کرده می گوید: «هراس و ترسی که در خیابان ها جاری بود از قرار معلوم نطفه اولیه «۱۹۸۴» را بست. زندگی در جایی که دولتی توتالیتر حاکم است و خصوصاً در موردی که دولتی کمونیستی حاکم بود نوعی مشاهده بی بدیل برای او به شمار می آمد.» احتمال زیاد دارد که مشاهده موش های اینجا الهام بخش او برای استفاده از موش به عنوان بدترین شکنجه در «۱۹۸۴» بوده باشد.

اورول اندکی بعد از کریسمس سال ۱۹۳۶ در سن ۳۳ سالگی وارد اسپانیا شد. او در آن زمان سری پرشور داشت و حاضر و بلکه مشتاق بود که در راه نبرد با نیروهای فاشیست تحت امر ژنرال فرانچسکو فرانکو جان خود را فدا کند. فرانکو در جنگ داخلی سه ساله، در نهایت، پیروز شد.

اورول شش ماه بعد، از جنگ گریخت. تیر خورده بود، شر و شورش را از کف داده بود و به دنبالش می گشتند. او اما کاری اساسی کرد: سرگذشت خود و مشاهداتش از سنگرهای جنگ و سرخوردگی هایش را در رمان «درود برکاتالونیا» با حفظ ترتیب زمانی آن به تحریر کشید. اینک در یکصدمین سال تولید اورول، نمایشگاهی با عنوان «سفر به درون جنگ _ جورج اورول در کاتالونیا و جبهه آراگون» در ایالت کاتالونیا برگزار می شود. هدف از برپایی این نمایشگاه گرامیداشت خاطره او است.

بازسازی

بازسازی دنیایی که اورول بعد از عبور از مرز فرانسه و پیوستن به گروه مارکسیست ها بدان پا نهاد البته کار دشواری است. از آن دنیا عکسی بر جای مانده که نویسنده بلند قد و باریک و پژمرده حال را در رژه در پادگان لنین شهر بارسلون نشان می دهد. اورول در این عکس یک سروگردن از هم قطارانش بلندتر است.

در این نمایشگاه همه چیز هست: از پوستر گاوبازی که چشم اورول را گرفته بود و شش گاو نر قوی هیکل را نشان می دهد، تا بیانیه پلیس که اورول را تروتسکیست خوانده و به معنای تضمین دستگیری او در جو پر از خیانت بارسلون سال ۱۹۳۷ است.

اورول در جبهه زخم بر می دارد و به شهر باز می گردد. شهری مالامال از هراس و وحشتی که «وینستون اسمیت» قهرمان اصلی «۱۹۸۴» دچار آن است. پس از آن دیری نمی پاید که فعالیت حزب او از سوی کمونیست های رقیب ممنوع می شود. رهبر حزب ناپدید و اعضا در فهرست افراد تحت تعقیب قرار می گیرند.

اورول در «درود بر کاتالونیا» می نویسد: «احساس بد غریبی جاری بود. جو بدبینی،  ترس،  بی اعتمادی و نفرتی پنهان حکمفرما شده بود… حس مدام و مبهم خطر بود و می دانستی که نوعی اتفاق بد در شرف وقوع است. مهم نبود که چه کرده ای یا نکرده ای. اینجا مجموعه ای از جنایت نبود. حاکمیت ترس و وحشت بود.»

احیای شهرت اورول

«درود بر کاتالونیا» یکی از بهترین آثار ادبی و گزارشی کلاسیک از جنگ شناخته می شود. برخا می گوید: «این رمان کاری فراتر از سیاست است… اول باری بود که اورول بر آن شد تا آنچه را که هدف وی بود محقق سازد و آن عبارت از درآمیختن اندیشه های سیاسی با هنر بود.»

او با اینهمه عقیده دارد: «در منطقه ای که اورول از آن نوشته او و نثر صریحش را نه پیشگویی که از آینده خبر می دهد بلکه ضد کمونیستی پارانویید (دچار ترس مفرط) می شناسند.» برخا اظهار امیدواری می کند که این نمایشگاه عقیده رایج در محل نسبت به اورول را حتی الامکان تغییر دهد.

برخا ادامه می دهد: «برای اسپانیایی های چپگرا کنار آمدن با این انتقادات از کمونیسم کار دشواری است. زیرا در عمل دیده شده که کمونیست ها مرکزیت مبارزه و مخالفت با فرانکو را تشکیل داده بودند.»

فرانکو تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۵ بر اسپانیا حکومت کرد و در حکومت او سانسور مانع بخش عمده ای از کتاب اورول شد که در انتقاد از فاشیسم بود. نسخه کامل و بدون سانسور کتاب در سال ۲۰۰۲ منتشر شد.

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.