جومپا لاهیری و کتاب‌های «هم نام» و ترجمان دردها: متن یک گفتگو

0

– در کتاب اولتان، «ترجمان دردها» بعضی داستان ها در هند و بقیه در آمریکا می گذرد. اما «هم نام» بیشتر در آمریکا می گذرد. می توانید کمی درباره مکان داستانی آثارتان توضیح بدهید؟

وقتی که به طور جدی شروع به نوشتن کردم، اولین تلاش هایم به دلایل مختلف همیشه در کلکته می گذشت. کلکته شهری بود که هر چند ماه یکبار با خانواده ام به آنجا می رفتم و آنجا را کاملاً می شناختم. سفر به این شهر بزرگ، جذاب و افسارگسیخته، با شهرهای کوچک انگلیس که من در آنجا بزرگ شدم و درکم از جهان و انسان هم در آنجا شکل گرفت تفاوت زیادی داشت. من نه به عنوان توریست و نه به عنوان یک شهروند قدیمی بلکه فکر می کنم در شرایطی ارزشمندتر، به عنوان نویسنده، به کلکته می رفتم. دلیل اینکه داستان های اولیه من در کلکته می گذرد تا اندازه زیادی به این دورنما برمی گردد. البته بیشتر داستان هایم در ترجمان دردها، در فضایی آمریکایی اتفاق می افتد. اما اگرچه من هنوز در جایی غیر از آمریکا زندگی نمی کنم اما هند بخشی از تصویر داستانی مرا شکل می دهد. همان طور که بیشتر شخصیت هایم دارای پیشینه ای هندی هستند. هند گاهی به صورت کامل جزو مکان داستانم می شود و گاهی هم به صورت استعاری در حافظه شخصیت هایم قرار می گیرد. هم نام داستانی درباره زندگی در ایالات متحده است پس اینکه داستان در آمریکا بگذرد فرضی مسلم بود. من هنوز نمی دانم سرزمین بومی ام کجاست. بین لندن، نیویورک و کلکته تردید دارم. حالا که داستان هایم را نوشته ام فهمیده ام که آمریکا وجودی واقعی در کتاب دارد و شخصیت ها باید بجنگند و با زندگی در اینجا بسازند و همین جا بزرگ شوند. چه متعلق به اینجا باشند و چه نباشند.

– «هم نام» به زندگی مهاجرین هندی و فرزندانشان در آمریکا می پردازد. به نظر شما چه تفاوتی بین نسل گذشته و جدید مهاجرین وجود دارد؟

به عبارتی تفاوت چندانی وجود ندارد. سئوال درباره هویت همیشه سئوال سختی است، به ویژه درباره آنها که از نظر فرهنگی جابه جا می شوند یا درباره کسانی مثل مهاجرین که همزمان در دو جهان متفاوت بزرگ شده اند. درباره فرزندان مهاجرین هم این مسئله صادق است. من به واسطه پدر و مادرم از حال و روز مهاجرین نسل گذشته بیشتر خبر دارم. اگرچه از بسیاری جهات من از آنها آمریکایی تر هستم. در واقع، هنوز هم برای من دشوار است که خودم را آمریکایی بدانم (البته این مسئله با توجه به این که من در لندن به دنیا آمده ام، دشوارتر هم می شود.) فکر می کنم چالش های پیش روی مهاجرین مثل تبعید، تنهایی، مفهوم دائمی ازخودبیگانگی و آگاهی از جهانی از دست رفته و آرزوی جهانی که نیست برای نسل گذشته بسیار چشمگیرتر و رنج آورتر از نسل جدید باشد.به عبارت دیگر، مشکل برای فرزندان مهاجرین _ آنهایی که پیوند محکمی با کشور اصلی شان دارند – این است که خودشان را نه این و نه آن احساس می کنند. این دقیقاً تجربه شخصی من است. برای مثال، من هنوز نمی دانم که به این سئوال که «اهل کجایی؟» چه جوابی باید بدهم. اگر بگویم اهل ایالت رودآیلند هستم مردم قانع نمی شوند. آنها می خواهند چیزهای بیشتری درباره ریشه اسم من بدانند. اگر هم بگویم که اهل هند هستم، جایی که نه در آنجا به دنیا آمده ام و نه آنجا زندگی کرده ام درست نیست. حالا این مسئله کمتر اذیتم می کند. اما وقتی داشتم بزرگ می شدم احساس اینکه هیچ جای به خصوصی نیست که من کاملاً به آنجا تعلق داشته باشم مرا ناراحت می کرد.

– کمی بیشتر درباره تضادها و برخوردهایی که به عنوان فرزند دو مهاجر احساس می کردید، بگویید.

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

دلم می خواست با آرزوهای پدر و مادرم آشنا شوم همین طور دلم می خواست از آرزوهای هم سن و سال های آمریکایی ام با خبر شوم. این یکی از مسائل هویت چندگانه است. اما با توجه به میزانی که مهاجرین مورد بحث مسئله را هضم می کنند، تضادها چشمگیرتر یا کمتر است. والدین من از آمریکا و فرهنگ آمریکایی وحشت زده بودند و با آن به دیده شک برخورد می کردند. حفظ پیوند با هند و محافظت از آداب و رسوم هندی در آمریکا برای آنها معنا و مفهومی مقدس بود. حالا آنها مدت زیادی از روز را در خانه می گذرانند اما هنوز هم این مسئله برایشان وجود دارد. آنها هنوز هم طوری رفتار می کنند که خارجی تلقی می شوند.

حالا که بزرگ شده ام، با گرفتاری های شدید والدینم همدردی می کنم. اما وقتی که بچه بودم برای من فهمیدن دیدگاه هایشان بسیار سخت بود. آن روزها احساس می کردم که آرزوها و انتظارات آنها از من در تضاد مستقیم با واقعیت جهانی است که ما در آن زندگی می کنیم. داشتن دوستی نزدیک با آمریکایی ها، گوش دادن به موسیقی آمریکایی و خوردن غذای آمریکایی، همه اینها از نظر پدر و مادرم غیرقابل قبول بود.به عبارت دیگر، وقتی من داشتم بزرگ می شدم، هند برای آمریکایی ها کشوری اسرارآمیز بود. نه مثل حالا که در ساختار فرهنگ آمریکایی رسوخ کرده باشد. در دانشگاه که بودم دوستان آمریکایی ام کنجکاوی زیادی درباره پیشینه هندی من داشتند. احساس می کردم آن بخش از وجود هندی من ناشناخته است و بنابراین به نحوی توسط محیط آمریکایی ام انکار شده ام. احساس می کردم که دو زندگی کاملاً جدا از هم را تجربه می کنم.

– آیا شما هم همانقدر که گوگول در ابتدای رمان عصیانگر است، افسارگسیخته هستید؟

نه من و نه گوگول واقعاً عصیانگر نیستیم. من لحظاتی را که گوگول تجربه می کند در پیش رو داشتم. در زندگی من چیزهای بسیار معمولی هم عصیان محسوب می شد. چیزی که می خوردم، موسیقی که گوش می کردم، چیزی که می خواندم غیرعادی به نظر می رسید. چیزهایی که والدین دوستان آمریکایی ام طبیعی می دانستند، پدر و مادرم به خاطر آنها به من تذکر می دادند.

– در هم نام، شخصیت ها هم اسمی رسمی دارند که در محافل اجتماعی استفاده می شود و هم نامی خودمانی دارند که خانواده شان از آن استفاده می کنند. آیا این سنت هنوز هم در بین خانواده های بنگالی وجود دارد؟ آیا شما هم دو نوع اسم دارید؟

من نمی توانم درباره تمام بنگالی ها حرف بزنم. اما تمامی بنگالی هایی که من شخصاً می شناسم، به ویژه آنهایی که در هند زندگی می کنند، دو نام دارند، یکی عمومی و دیگری خصوصی. من شیفته این سنت هستم والدین من با توجه به کشوری که در آن زندگی می کردند با نام های مختلف شناخته می شدند. در هند آنها را با نام خودمانی شان می شناسند اما در آمریکا با نام اصلی شان شناخته می شوند. خواهرم که در آمریکا به دنیا آمده و همین جا هم بزرگ شده، دو نام دارد. من هم مثل گوگول نام خصوصی ام به طور ناخواسته به نام عمومی ام تبدیل شد. من دو اسم دیگر هم در پاسپورت و شناسنامه ام دارم. اما وقتی که در مدرسه ثبت نام کردم، معلم ها تصمیم گرفتند که چون جومپا از نظر تلفظ آسان تر است از این نام استفاده کنند. حالا خیلی از دوستان و آشنایانم فکر می کنند اینکه مرا در محافل رسمی با نام جومپا می شناسند هم عجیب و در عین حال ناجور است.

– شما هم از زاویه دید مردان می نویسید. چرا؟

فکر می کنم دلیل اصلی اش، کنجکاوی باشد. من برادر نداشتم و در دوران رشدم، مردان به نظر من موجودات اسرارآمیزی به نظر می رسیدند. به استثنای داستان هایی که در دانشکده نوشتم، اولین چیزی که از زاویه  دید مردانه نوشتم، داستان «این خانه متبرک» در کتاب مترجم دردها بود. آنقدر به نظرم جالب بود که سه داستان دیگر هم با زاویه دید مردانه نوشتم. چالش مهمی بود. همیشه باید از خودم می پرسیدم آیا یک مرد این طور فکر می  کند؟ آیا این کار را می کند؟ همیشه می دانستم که شخصیت اصلی «هم نام» یک پسربچه خواهد بود. جرقه اصلی کتاب با این واقعیت زده شد که دوست یکی از پسردایی هایم در هند، اسمش گوگول بود و من می خواستم درباره تفاوت بین اسم خصوصی و اسم عمومی بنویسم. می دانستم که برای این کار به فضای رمان احتیاج دارم. استعاره ای برای تجربه زندگی فرزندان مهاجرین که هویت شقه شده ای دارند.

– حالا که هم تجربه نوشتن رمان و هم داستان کوتاه را دارید، کدام یک را ترجیح می دهید؟

احساس می کنم از هر دو شکل به یک اندازه خوشم می آید. حرکت از خلوص و هیجان داستان کوتاه به پهنه گسترده رمان باعث شد علاوه بر اینکه احساس رهایی کنم همزمان از توان بیفتم. نوشتن رمان بسیار پرزحمت تر از نوشتن داستان کوتاه است. وقتی سئوالی درباره یک رمان پرسیده می شود با سئوالی درباره صدها صفحه نوشته، نه ده یا بیست صفحه مواجه می شوم. روند بازنگری در رمان بسیار دقیق تر و وحشت انگیز است. در رمان با شخصیت ها، صحنه ها و نقطه نظرات بیشتری سروکار دارم.در عین حال، رمان از جهاتی راحت تر از داستان کوتاه است. رمان نامرتب تر و انعطاف پذیرتر از داستان کوتاه است. عمل داستانی کاملاً زیر ذره بین قرار ندارد. داستان های کوتاه در هر مجموعه ای معمولاً کیفیتی بی رحمانه دارند. داستان کوتاه بیش از رمان به کنترل و توجه نیاز دارد. امید دارم که بتوانم نوشتن هر دو را ادامه دهم.

– آیا در هیچ کدام از نوشته هایتان درباره مردان یا ازدواج، حالا که هم همسر هستید و هم مادر، تجدیدنظر کرده اید؟

نه واقعاً، من صحنه های زایمان آشیما و تولد بچه را پیش از آنکه حامله شوم نوشتم. از دوستانم و مادرم و دوستان مادرم سئوالات زیادی پرسیدم و تجربیات آشیما را برپایه جواب هایی که گرفتم بنا کردم. ازدواج به من هیچ کمکی برای آسان تر نوشتن درباره مردها، نکرد. همان طور که زن بودنم دلیلی نمی شود که بتوانم راحت تر در مورد زن ها بنویسم. اما مادر بودن به ویژه باعث شد که با دید کاملاً متفاوتی به زندگی نگاه کنم. تصور می کنم این تغییر در آینده نمود بیشتری داشته باشد.

– شما از داستایوفسکی نقل قول کرده  اید که «همه ما از شنل گوگول بیرون آمده ایم.» آیا گوگول روی شما هم تأثیری گذاشته است؟

مطمئن نیستم که «تأثیر» کلمه درستی باشد. وقتی درگیر شخصیت یا زبان اثر خودم هستم به طور مستقیم نه از گوگول و نه از هیچ نویسنده  دیگری کمک نمی گیرم. آثار او به طور آشکار کمیک است و بیش از آثار من پوچ و همراه با ادا و اطوار است. اما من کارش را می پسندم و وقتی که داشتم روی رمانم کار می کردم بارها آثارش را خواندم. علاوه بر این زندگینامه اش را هم خواندم. «شنل» داستان بسیار خوبی است. همان طور که شنل شخصیت آشوک را در رمان تسخیر می کند، مرا هم تسخیر می کند.دوست دارم فکر کنم که هر نویسنده ای که کارش را تحسین می کنم به نحوی روی من تأثیر می گذارد، چرا که حتماً چیزی به من می آموزد. البته بدون الهام گرفتن از نیکولای گوگول، بدون نامش و بدون نوشته او رمان من هرگز شکل نمی گرفت. از این زاویه این کتاب از زیر شنل گوگول درآمده است.

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.