چرا نگاه آخر میا و سباستین در فیلم لالا لند از هزاران بوسه گویاتر بود؟
فیلم لالا لند (La La Land) فقط یک موزیکال رنگارنگ درباره رقص و آواز نیست، بلکه مرثیهای است برای رویاهایی که به قیمت از دست دادن عشق به دست میآیند. در مرکز این درام، نگاه خیره نهایی میا و سباستین در کلوب جاز، به جای یک پایان خوش سنتی، کوهی از حرفهای نگفته را در خود جای داده است. این مقاله به شکافتن لایههای پنهان مفهوم سوگواری برای زندگیهای نزیسته (Mourning for unlived lives) میپردازد؛ همان سناریوهای «اگر میشد…» که در خلوت هر انسانی پرسه میزنند. ما به بررسی این سوال میپردازیم که چرا گاهی موفقیت، تلخترین طعم جهان را دارد و چطور یک لبخندِ کوتاه میتواند از ساعتها دیالوگ، گویاتر باشد. اگر شما هم با تماشای سکانس فانتزیِ پایانی فیلم دچار بغض شدهاید، این کالبدشکافی عمیق سینمایی مخصوص شماست تا بفهمید در آن لحظه دقیقاً چه اتفاقی برای قلب مخاطب میافتد.
شناسنامه فیلم لالا لند (2016)
کارگردان: دیمین شزل (Damien Chazelle) – شرکت سازنده: سامیت اینترتینمنت (Summit Entertainment) و لاینزگیت (Lionsgate) – بازیگران اصلی: رایان گاسلینگ (Ryan Gosling) در نقش سباستین وایلدر، اما استون (Emma Stone) در نقش میا دولان، جان لجند در نقش کیت و جی. کی. سیمونز در نقش بیل.
این فیلم در هشتاد و نهمین دوره جوایز اسکار رکوردشکنی کرد و توانست در ۱۴ رشته نامزد شود که در نهایت ۶ جایزه از جمله بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرد. لالا لند با بودجهای حدود ۳۰ میلیون دلار، به فروشی بالغ بر ۴۴۰ میلیون دلار در سراسر جهان دست یافت و به یکی از محبوبترین موزیکالهای تاریخ تبدیل شد.
داستان کلی و حالوهوای فیلم
میا، یک بازیگر مشتاق است که در کافهتریای استودیو برادران وارنر کار میکند و بین تستهای بازیگری ناموفق سرگردان است. سباستین نیز پیانیست جاز متعصبی است که آرزوی افتتاح کلوب شخصی خودش را دارد تا جاز سنتی را زنده نگه دارد. آنها در لسآنجلس، شهر رویاها، به هم برمیخورند و عشقی پرشور میانشان شکل میگیرد که با رقص و موسیقی در زیر نور ستارهها همراه است. اما با نزدیک شدن به موفقیتهای حرفهای، دنیای واقعی به رویای آنها شلیک میکند. میا به پاریس میرود تا ستاره شود و سباستین در مسیر کنسرتهایش غرق میشود. فیلم با یک پرش زمانی پنجساله به پایان میرسد؛ جایی که هر دو به آرزوهایشان رسیدهاند اما نه در کنار هم. لالا لند ترکیبی از ادای احترام به موزیکالهای کلاسیک عصر طلایی هالیوود و تلخیِ گزنده واقعگرایی مدرن است که تماشاگر را بین رویا و حقیقت معلق نگه میدارد.
روانشناسی سوگواری برای زندگیهای نزیسته
مفهوم محوری که لالا لند را در ذهنها ماندگار کرد، ایده سوگواری برای زندگیهای نزیسته (Mourning for unlived lives) است. در روانپزشکی، این پدیده زمانی رخ میدهد که فرد به اهداف بزرگش رسیده اما همچنان یک خلاء عمیق حس میکند؛ چون برای رسیدن به آن هدف، «خودِ» دیگری را که میتوانست عاشق بماند، قربانی کرده است. سکانس فانتزی پایانی (Epilogue) در واقع نمایشی از یک جهان موازی (Parallel Universe) است که در آن میا و سباستین با هم میمانند. این سکانس به ما نشان میدهد که مغز انسان چطور در لحظات بحرانی، سناریوهای «اگر میشد…» را بازسازی میکند تا با دردِ فقدان کنار بیاید. نگاه آخر سباستین به میا، نگاهی از سرِ کینه نیست، بلکه تاییدِ این حقیقت است که آنها نردبانِ یکدیگر برای رسیدن به قله بودند، اما روی قله جایی برای هر دو نفر نبود. این یک سوگواری بالغانه است؛ پذیرش اینکه ما نمیتوانیم همزمان همهچیز را داشته باشیم و هر انتخابی، به معنایِ کشتنِ هزاران احتمالِ دیگر است.
زنگ تفریح: رایان گاسلینگ و شعبدهبازی با کلاویهها!
شاید فکر کنید در صحنههای پیانو نواختن سباستین، یک نوازنده حرفهای پشت دوربین نشسته یا از جلوههای ویژه استفاده شده است، اما ابداً اینطور نیست! رایان گاسلینگ برای اینکه بتواند تمام قطعات جاز فیلم را خودش بنوازد، به مدت سه ماه، روزی شش ساعت تمرین کرد. او چنان در این کار مهارت پیدا کرد که وقتی جان لجند (که خودش یک موسیقیدان برنده جایزه گرمی است) به گروه پیوست، از توانایی رایان شوکه شد و حتی کمی حسودیاش شد! جالبتر اینکه هیچ بدلکاری یا کلوزآپِ دستِ غریبهای در صحنههای پیانو وجود ندارد. رایان در واقعیت چنان غرق در موسیقی شد که کارگردان مجبور شد برخی صحنهها را دوباره بگیرد چون رایان به جای بازیگری، واقعاً داشت در جاز غرق میشد و یادش میرفت که باید دیالوگ بگوید!
تحلیل فنی میزانسن؛ رنگها حرف میزنند
دیمین شزل از رنگها به عنوان یک ابزار روایی (Narrative Tool) استفاده میکند. در ابتدای فیلم، میا لباسهای رنگارنگ و جیغ (زرد، آبی، صورتی) میپوشد که نشاندهنده امید و خامیِ آرزوهای اوست. اما هر چه به پایان نزدیک میشویم و واقعیتِ خشن خودش را نشان میدهد، پالت رنگی فیلم به سمت رنگهای خنثی و تیرهتر میرود. در سکانس فانتزی پایانی، ما دوباره شاهد انفجار رنگها هستیم که نشاندهنده بازگشت به دنیای رویاست. طراحی صحنه (Production Design) به گونهای است که لسآنجلس را شبیه به یک تابلوی نقاشی امپرسیونیستی نشان میدهد. استفاده از تکنیک فیلمبرداری طولانی (Long Take) در سکانس افتتاحیه روی بزرگراه، به مخاطب میفهماند که این فیلم قرار است مرزهای واقعیت و نمایش را بشکند. این هماهنگی بصری باعث میشود که وقتی در انتهای فیلم با سیاهیِ مطلق و نورِ متمرکز روی سباستین روبرو میشویم، سنگینیِ واقعیت را با تمام وجود حس کنیم.
ریشههای فرهنگی؛ ادای دین به سینمای کلاسیک فرانسه
لالا لند بیش از آنکه مدیون هالیوود باشد، مدیون موج نوی سینمای فرانسه و به ویژه آثار ژاک دمی (Jacques Demy) است. فیلم «چترهای شربورگ» (The Umbrellas of Cherbourg) منبع الهام اصلی شزل برای پایانبندی لالا لند بود. در آن فیلم هم عشاق به خاطر جنگ و شرایط زندگی از هم جدا میشوند و سالها بعد در یک پمپ بنزین، در حالی که هر کدام زندگی جدیدی دارند، با هم روبرو میشوند. لالا لند این ریشه فرهنگی را با رویای آمریکایی (American Dream) ترکیب کرده است. در فرهنگ فرانسوی، پایانهای تلخ و شیرین (Bittersweet) نشانهای از بلوغ هنری است، در حالی که هالیوود همیشه به دنبال پایان خوش (Happy Ending) بود. شزل با انتخاب این پایان، در واقع علیه کلیشههای هالیوودی شورش کرد و نشان داد که حقیقتِ زندگی، بیشتر در جداییهای معنادار نهفته است تا در وصالهای بیپشتوانه.
موسیقی به مثابه دیالوگ؛ چرا شهر ستارهها غمگین است؟
آهنگ شهر ستارهها (City of Stars) تم اصلی فیلم است که ابتدا به صورت یک رویای شیرین توسط سباستین زمزمه میشود، اما در میانه فیلم به یک دونوازیِ تردیدآمیز تبدیل میگردد. جاستین هورویتز (Justin Hurwitz)، آهنگساز فیلم، از ساختار هارمونیک جاز برای نشان دادن تزلزل در رابطه میا و سباستین استفاده کرده است. جالب اینجاست که در موسیقی جاز، «بداههنوازی» حرف اول را میزند و رابطه این دو نفر هم دقیقاً مثل یک بداهه بود که نتوانست به یک قطعه کلاسیک و ماندگار تبدیل شود. موسیقی در لالا لند فقط برای پر کردن فضا نیست؛ وقتی سباستین در انتها پشت پیانو مینشیند و تم اصلی را مینوازد، او در حال بازگویی کلِ تاریخچه عشقشان است. او با موسیقی میگوید: «من تو را به آرزویت رساندم و این بهای من بود.» این پیوند عمیق بین موسیقی و درام، باعث میشود که مخاطب بدون نیاز به یک کلمه حرف، تمام رنج سباستین را درک کند.
جامعهشناسی شهر لسآنجلس؛ بنبستِ ستارهها
فیلم لالا لند یک کالبدشکافی جامعهشناختی از شهر لسآنجلس است. شهری که در آن همه «منتظر» هستند؛ منتظر یک تماس، منتظر یک تست بازیگری، منتظر یک معجزه. شزل نشان میدهد که در این ساختار اجتماعی، آدمها به قطعاتی از یک ماشین بزرگ تبدیل میشوند که برای کار کردن، باید احساسات شخصیشان را روغنکاری یا حذف کنند. رقابت طبقاتی و فشار برای موفقیت در این شهر چنان بالاست که رابطه عاطفی به یک «مانع» تبدیل میشود. سکانس تست بازیگری نهایی میا (Audition / The Fools Who Dream) مانیفستِ تمام آدمهای دیوانهای است که برای رسیدن به هدفشان حاضرند از زندگی عادی بگذرند. از منظر جامعهشناسی، لالا لند نشاندهنده گذار از دنیای رمانتیکِ سنتی به دنیای فردگرایانه (Individualism) مدرن است که در آن «خودشکوفایی» بر «پیوند عاطفی» مقدم شمرده میشود.
زنگ تفریح: افتضاح تاریخی اسکار و جاماندههای لالا لند!
هیچکس لحظه معرفی برنده بهترین فیلم اسکار ۲۰۱۷ را فراموش نمیکند! وقتی وارن بیتی و فی داناوی به اشتباه نام لالا لند را به عنوان برنده اعلام کردند، تمام عوامل فیلم روی صحنه رفتند و سخنرانی کردند. اما در میان هیاهو معلوم شد که برنده واقعی فیلم مهتاب (Moonlight) بوده است! این یکی از عجیبترین و فانترین لحظات تاریخ سینماست که دقیقاً با تم خودِ فیلم لالا لند همخوانی دارد: «یک رویای شیرین که ناگهان با واقعیتِ تلخ قطع میشود.» جالب اینجاست که رایان گاسلینگ در آن لحظه روی صحنه فقط داشت میخندید، چون به قول خودش، این اتفاق به قدری سورئال بود که انگار بخشی از فیلمنامه دیمین شزل است! این سوتی تاریخی باعث شد لالا لند برای همیشه در تاریخ اسکار، نه فقط به خاطر کیفیتش، بلکه به خاطر آن چند دقیقه «برنده بودنِ جعلی» ماندگار شود.
بازتاب در رسانهها؛ چرا همه از پایان فیلم متنفر بودند؟
وقتی لالا لند اکران شد، موجی از بحثها در شبکههای اجتماعی راه افتاد. بسیاری از تماشاگران عام، از پایان فیلم شاکی بودند و میگفتند: «چرا نباید به هم میرسیدند؟» این واکنش نشاندهنده مقاومت ذهن مخاطب در برابر واقعیتِ تلخ است. اما در مقابل، منتقدان سینمایی این پایانبندی را یکی از شجاعانهترین تصمیمات دهه اخیر دانستند. نیویورک تایمز در مقالهای نوشت که لالا لند به جای دادنِ یک پاداشِ دروغین به مخاطب، به او «حقیقت» را هدیه داد. بازتاب این فیلم در دنیای موسیقی و فشن هم بینظیر بود؛ لباس زرد میا به یک ترند جهانی تبدیل شد و کلوبهای جاز در سراسر دنیا با موج جدیدی از مشتریان جوان روبرو شدند که میخواستند «سباستینِ» زندگی خودشان باشند. لالا لند ثابت کرد که یک موزیکال میتواند همزمان هم پرزرقوبرق باشد و هم عمیقترین زخمهای روانی انسان را لمس کند.
اسرار پشتپرده؛ از بازیگرانی که رد کردند تا وسواس کارگردان
شاید باورتان نشود اما انتخاب اول برای نقش میا، اما واتسون (Emma Watson) و برای نقش سباستین، مایلز تلر (Miles Teller) بودند. اما واتسون به خاطر بازی در فیلم دیو و دلبر (Beauty and the Beast) این نقش را رد کرد و مایلز تلر هم بر سر مسائل مالی با استودیو به توافق نرسید. این یک شوخیِ بزرگِ روزگار است که اما واتسون در یک موزیکال دیگر بازی کرد که پایان خوش داشت، اما اما استون با لالا لند به اسکار رسید. دیمین شزل برای صحنه افتتاحیه روی بزرگراه، وسواس عجیبی داشت؛ آنها این صحنه را در گرمای ۴۰ درجه کالیفرنیا و در طول دو روز فیلمبرداری کردند. بیش از ۱۰۰ رقصنده و ۶۰ ماشین در این سکانس حضور داشتند و شزل اجازه نداد حتی یک سایه اشتباه در تصویر باشد. این وسواس در تمام جزئیات، از جمله نورپردازیهای بنفش و آبیِ کلوب جاز هم دیده میشود.
سوءبرداشتها؛ آیا لالا لند یک فیلم نژادپرستانه است؟
یکی از عجیبترین نقدهایی که به فیلم شد، اتهام «منجی سفیدپوست» (White Savior) به شخصیت سباستین بود. برخی معتقد بودند که چرا یک مرد سفیدپوست باید بخواهد جاز را (که ریشه در فرهنگ سیاهپوستان دارد) نجات دهد؟ اما این یک سوءبرداشت سطحی است. فیلم در واقع بر موضوع «تعصب» و «ایدهآلگرایی» تمرکز دارد، نه نژاد. سباستین نماد کسی است که با گذشته زندگی میکند و نمیتواند با تغییرات کنار بیاید، در حالی که شخصیت کیت (جان لجند) نماینده نگاه مدرن و پیشرو به هنر است. تقابل این دو، دعوای سنت و مدرنیته است. لالا لند نمیگوید جاز مال کیست، بلکه میپرسد: «آیا برای زنده ماندنِ یک هنر، باید به ریشهها چسبید یا با موج زمانه همراه شد؟» این لایه سیاسی-فرهنگی فیلم معمولاً زیر سایه داستان عاشقانه گم میشود.
سناریوی توضیحی؛ اگر میا در کلوب میماند چه میشد؟
بیایید یک سناریو را بررسی کنیم: اگر در آن شبِ بارانی، میا و سباستین تصمیم میگرفتند با هم بمانند، احتمالاً میا هرگز به پاریس نمیرفت و آن نقش سرنوشتساز را نمیگرفت. او احتمالاً در لسآنجلس به عنوان یک بازیگر درجه دو باقی میماند و سباستین هم مجبور میشد برای تأمین هزینهها، تا ابد در گروههای جاز که از آنها متنفر بود نوازندگی کند. نتیجه؟ ده سال بعد، آنها از هم متنفر میشدند چون هر کدام، دیگری را عاملِ شکستِ رویاهایش میدید. لالا لند به ما میگوید که گاهی «عشقِ واقعی» یعنی اجازه بدهی طرف مقابل برود تا بتواند به «خودِ واقعیاش» تبدیل شود. پایان فیلم در واقع یک پیروزی است، نه شکست. آنها به قولشان عمل کردند: «من همیشه عاشقت خواهم بود.» اما این عشق، در دنیای واقعی فضایی برای تنفس نداشت و فقط در فضایِ امنِ خاطره ماندگار شد.
مقایسه با یافتههای مشابه؛ از کازابلانکا تا ویپلش
لالا لند را میتوان نسخه مدرن کازابلانکا (Casablanca) دانست. در آنجا هم ریک، السا را سوار هواپیما میکند چون میداند آرمان بزرگتر (مبارزه با نازیسم) از عشق آنها مهمتر است. در لالا لند، «هنر» همان آرمان بزرگتر است. همچنین، مقایسه این فیلم با اثر قبلی شزل، ویپلش (Whiplash)، بسیار جالب است. در ویپلش، نوازنده برای رسیدن به کمال هنری، جسم و روحش را شکنجه میدهد. در لالا لند، شکنجه از نوع عاطفی است. شزل در تمام آثارش یک حرف ثابت دارد: «برای فوقالعاده بودن، باید چیزی را قربانی کنی.» حال این قربانی میتواند سلامتی باشد (در ویپلش) یا بزرگترین عشقِ زندگی (در لالا لند). این نگاهِ سختگیرانه به موفقیت، امضای شخصی دیمین شزل است که او را از دیگر کارگردانان همنسلش متمایز میکند.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
لالا لند ستایشی است از «فداکاری» در راه هنر و یادآوری این حقیقت که هیچ موفقیت بزرگی بدون فقدان به دست نمیآید. نگاه آخر میا و سباستین، بلوغِ دو رویاپرداز را نشان میدهد که فهمیدهاند سهمشان از یکدیگر، نه یک عمر زندگی مشترک، بلکه یک جرقه الهامبخش برای پرتاب به سمت جاودانگی بوده است. این فیلم به ما میآموزد که سوگواری برای زندگیهای نزیسته، بخشی جداییناپذیر از تجربه انسانی است و زیباییِ زندگی، نه در کمال، بلکه در همین نقصها و «اگر میشدها» نهفته است. در نهایت، میا و سباستین هر دو برنده شدند؛ یکی ستاره سینما شد و دیگری صاحب کلوب جاز، اما بهای این پیروزی، جای خالیِ یکدیگر در صندلیهای ردیف اول بود. لالا لند ماندگار شد چون به ما یاد داد چطور با لبخند، با مهمترین آدمهای زندگیمان خداحافظی کنیم.
شما هم یک «لالا لند» در زندگیتان دارید؟
آیا تا به حال مجبور شدهاید بین یک رابطه عاطفی عمیق و یک آرزوی بزرگِ شغلی یا تحصیلی، یکی را انتخاب کنید؟ اگر به عقب برگردید، دوباره همان مسیر را میروید یا سناریوی «اگر میشد…» را ترجیح میدهید؟ به نظر شما موفقیتِ فردی ارزشِ از دست دادنِ عشقِ واقعی را دارد؟ نظرات و تجربههای تلخ و شیرینتان را در بخش دیدگاهها بنویسید تا با هم درباره این دوراهیِ همیشگیِ انسانهای مدرن گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- معمایِ تنهایی در فیلم “Her”؛ چرا انسان ممکن است عاشق یک هوش مصنوعی شود؟
- معنی آخرین کلمات کورتز یعنی «وحشت… وحشت…» در اینک آخرالزمان
- معنی سکانس سهنفره (دوئل مثلثی) در قبرستان چه بود | در فیلم The Good, the Bad and the Ugly
- پایانبندی اینک آخرالزمان؛ آیا ویلارد پس از سلاخی کورتز به کورتز جدید تبدیل شد؟
- معنی واقعی آیه انجیلی که جولز (ساموئل ال جکسون) قبل از کشتن میخواند چیست؟






