معرفی و خلاصه رمان هر دو در نهایت می میرند| آدام سیلورا

آشنایی با نویسنده – آدام سیلورا
آدام سیلورا (Adam Silvera) نویسندهای آمریکایی و متولد سال ۱۹۹۰ در منطقهٔ برانکس (Bronx) نیویورک است. او در خانوادهای با درآمد پایین بزرگ شد و از همان نوجوانی با مشکلاتی چون افسردگی، اضطراب و تجربههای دشوار هویتیابی جنسی دستوپنجه نرم کرد. این تجربههای شخصی بعدها الهامبخش رمانهای عمیق، احساسی و نوجوانمحور او شد. سیلورا نوشتن را از همان کودکی با خلق داستانهای تخیلی آغاز کرد و بعدها در صنعت نشر بهعنوان ویراستار و مشاور کتابهای کودک فعالیت کرد.
اولین رمان او با نام «More Happy Than Not» در سال ۲۰۱۵ منتشر شد و توجه بسیاری را بهخود جلب کرد، بهویژه بهدلیل تلفیق ادبیات نوجوان (YA: Young Adult) با مضامین روانشناختی و علمیتخیلی. آثار او اغلب دربارهٔ هویت، مرگ، عشق و رنجهای انسانیاند و نثری ساده، عاطفی و گاه فلسفی دارند. کتاب «They Both Die at the End» که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، با فروش میلیونیاش به یکی از پرفروشترین آثار ژانر ادبیات جوانان تبدیل شد و در دورهای در صدر فهرست نیویورک تایمز باقی ماند.
سیلورا یک نویسنده همجنسگرا (gay) است و همواره بر اهمیت بازنمایی اقلیتها در ادبیات نوجوان تأکید دارد. او در آثارش تلاش میکند از کلیشههای رایج عبور کرده و زندگی جوانانی را به تصویر بکشد که اغلب در حاشیههای اجتماع قرار دارند. نثر او روان، امروزی، و در عینحال از نظر عاطفی پُرتوان است.
داستان «They Both Die at the End» (هر دو در نهایت میمیرند)
داستان در دنیایی خیالی و کمی آیندهنگر (dystopian near-future) اتفاق میافتد؛ جایی که شرکتی بهنام Death-Cast توانایی دارد دقیقاً یک روز پیش از مرگ هر فرد، آن را به او اطلاع دهد. این اطلاعرسانی نه دلیل مرگ را میگوید و نه مکانش را، فقط خبر میدهد که امروز، آخرین روز زندگیات خواهد بود. داستان از بامداد یکی از این روزهای مرگآگاه آغاز میشود.
دو نوجوان با دو دنیای متفاوت – متئو تورِز (Mateo Torrez) و روفوس اِمتریو (Rufus Emeterio) – در روزی که قرار است بمیرند، از طرف Death-Cast تماس مرگ دریافت میکنند. متئو، پسری خجالتی، درونگرا و اخلاقمدار است که بیشتر عمرش را با ترس از خطرات جهان گذرانده و اغلب در خانه مانده. برعکس، روفوس شخصیتی برونگرا، دردکشیده، با گذشتهای پُر از خشم و خشونت است که پدر و مادر و خواهرش را از دست داده و اکنون در یک خانه جمعی زندگی میکند.
این دو نوجوان با استفاده از اپلیکیشنی بهنام Last Friend (دوستِ آخر) با هم آشنا میشوند؛ اپی برای کسانی که در روز آخر عمرشان، کسی را ندارند تا با او وقت بگذرانند. متئو و روفوس بهسرعت به هم نزدیک میشوند و تصمیم میگیرند این آخرین روز را بدون پشیمانی، در کنار یکدیگر سپری کنند. آنها با هم از خانه بیرون میزنند، با ترسها روبهرو میشوند، تجربههایی جدید را امتحان میکنند، به جاهایی میروند که پیشتر جرأتش را نداشتند، و لحظهلحظه زندگی را لمس میکنند.
در مسیر، شخصیتهایی فرعی با داستانهای موازی نیز معرفی میشوند که گاهی برخورد کوتاهی با شخصیتهای اصلی دارند و این برخوردها، به شکل نامرئی، بر سرنوشت همه تأثیر میگذارد. سیلورا در اینجا بازی هوشمندانهای با مفهوم تصادف (serendipity) و اتصالهای انسانی دارد. در نهایت، همانطور که عنوان کتاب پیشبینی میکند، مرگ گریزی ندارد؛ اما آنچه اهمیت دارد، چگونگی زیستنِ آن روزِ پایانی است.
داستان با احساسی غریب به پایان میرسد؛ نه تلخ به معنای رایج، نه امیدوارانه به شکل معمول، بلکه عمیقاً انسانی. کتاب، بی آنکه مرگ را جشن بگیرد یا از آن قهرمان بسازد، به ما نشان میدهد که درک پایان، میتواند آغاز شهامت باشد.
نقد، تحلیل و ویژگیهای خاص رمان «They Both Die at the End» (هر دو در نهایت میمیرند)
کتاب «They Both Die at the End» اثری است که در مرز باریکی میان داستانی علمیتخیلی (speculative fiction)، عاشقانهٔ نوجوانانه (YA romance) و تأملی روانشناختی حرکت میکند. آدام سیلورا با مهارتی بینظیر، موفق شده مفاهیمی چون اضطراب مرگ، میل به اتصال انسانی، ترس از از دست دادن (FOMO)، و خودشناسی را در بستری ساده و در عین حال عاطفی روایت کند. ساختار زمان واقعی (real-time structure) داستان باعث شده خواننده با هر لحظه، هر تصمیم و هر احساس شخصیتها همگام شود.
یکی از ویژگیهای چشمگیر اثر، رویکرد روایی چندلایه و گاه چندصدایی آن است. نویسنده، علاوه بر دو شخصیت اصلی، بهصورت پراکنده از دید دیگر افرادی که در همان روز تماس مرگ را دریافت کردهاند یا بهنوعی با مرگ در ارتباطاند، روایتهایی کوتاه ارائه میدهد. این نگاه پانورامیک (panoramic) به تجربهٔ مرگ، فضایی انسانیتر و عمیقتر به داستان میبخشد و نشان میدهد مرگ تنها یک اتفاق فردی نیست، بلکه پدیدهای اجتماعی است.
یکی از نقدهای مثبت پرتکرار درباره کتاب، درک فوقالعادهٔ نویسنده از روان نوجوانان است. متئو و روفوس با وجود تفاوت کامل در پیشینه، هر دو به شکل قابللمسی واقعیاند: با تناقضات، اشتباهات، تردیدها و امیدهایی که انگار از دل زیست روزمره بیرون کشیده شدهاند. تعامل تدریجی آنها از غریبه به دوست، از دوست به معشوق، بهنرمی و با احترام به عواطف نوجوانانه پیش میرود، بدون تبدیل شدن به کلیشههای عاشقانهٔ سطحی.
در عین حال، مفاهیمی مانند تکنولوژی و نظارت، مرگ قابلپیشبینی و حتی خود تصمیمگیری درباره سبک زندگی، بهصورتی زیرپوستی در ساختار داستان تنیده شدهاند. شرکت Death-Cast هیچ توضیحی نمیدهد که این قابلیت پیشبینی مرگ چگونه کار میکند، اما این ابهام عامدانه است و باعث میشود تمرکز مخاطب بهجای سازوکار علمی، بر واکنش انسانی به آن قرار بگیرد.
از نظر سبک نگارش، نثر سیلورا ساده، روان، صمیمی و در عین حال پُر از جملات تاملبرانگیز است. استفاده از زبان محاورهای متعادل، تغییر لحن میان دو شخصیت، و چگالی احساسی جملات کوتاه، به باورپذیری فضا کمک میکند. با اینکه پایان داستان از همان ابتدا مشخص است، اما کتاب همچنان جذاب باقی میماند، چون مخاطب بهجای اینکه منتظر شوک نهایی باشد، درگیر سفر درونی شخصیتها میشود.
در نهایت، این رمان درباره مرگ نیست، بلکه درباره زندگی است؛ درباره آنکه چگونه در لحظات محدود، میتوان بیدفاع بود و با همین بیدفاعی، انسانیترین شکل وجود را تجربه کرد.
آیا این رمان اقتباس سینمایی یا تلویزیونی داشته است؟
بله. رمان «They Both Die at the End» توسط کمپانی Entertainment One بههمراه Anonymous Content و همکاری آدام سیلورا در حال تبدیل به یک سریال تلویزیونی است. در سال 2021، شبکهی HBO اعلام کرد که مراحل توسعهٔ اقتباس از این رمان را آغاز کرده است. نویسندهٔ فیلمنامه، Chris Kelly، که سابقه کار در Saturday Night Live و The Other Two را دارد، برای ساخت سریال انتخاب شده است. همچنین خود سیلورا بهعنوان تهیهکنندهٔ اجرایی در پروژه مشارکت دارد تا رویکردی وفادار به حالوهوای کتاب حفظ شود. با توجه به استقبال بالای نوجوانان از این رمان در پلتفرمهایی مانند TikTok و BookTok، انتظار میرود این اقتباس با مخاطبانی گسترده روبرو شود.
کتاب هر دو در نهایت می میرند
نویسنده: آدام سیلورا
مترجم: میلاد بابانژادالهه مرادی
نشر نون
آدمها فکر میکنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشتههاشون رو نمیبرن، حتی حرفهاشون رو هم بههم نمیگن و صبر میکنن. اما من فهمیدم که ما آدمها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمیمونه. تو داری میمیری و ممکنه هیچ وقت نتونم بهاندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم. برای همین، تا وقت داریم، میخوام تا جایی که میتونم، بهت بگم ممنونم، ممنونم، ممنونم و ممنونم.”
ممکن است در خانوادهای متولد شده باشی و حق انتخابی نداشته باشی، اما دوستیهایت را خودت انتخاب میکنی. میفهمی که بعضی دوستیها ارزشش را ندارد و باید آنها را پشت سر بگذاری، اما دوستیهایی هستند که ارزش هر خطر و هر چیزی را دارند.
عینکش را در آورد و اجازه داد مالکوم و میز پلیس روبهرویشان تیره و تار شوند. عادت داشت هر چند وقت یک بار، این کار را انجام دهد. برای همین، همه میدانستند که این کارش بهمعنای آن است که میخواهد از دنیا و اتفاقات اطرافش، وقت استراحتی بگیرد.
کمک کردن به خیریه یا کمک به رد شدن پیرها از خیابان یا نجات دادن حیواناتی که جایی گیر کردند را نباید بهخاطر پاداش انجام داد. ممکن است نتوانم درمان سرطان را پیدا کنم یا معضل گرسنگی در سطح جهان را رفع کنم، اما همین مهربانیهای کوچک میتوانند راه درازی بروند.
همه چیز داره منقرض میشه، همه و همه چیز میمیرن. انسانها مزخرفان، پسر. با خودمون فکر میکنیم خیلی شاخیم و هیچ چیزی نمیتونه نابودمون کنه و عمرمون همیشه ادامه داره، چون خیر سرمون، خیلی مواظبیم، درست برعکس باجههای تلفن و کتابها. اما شرط میبندم دایناسورها هم پیش خودشون فکر میکردن همیشه به حکومتشون توی دنیا ادامه میدن.”
عشق قدرت اَبَرقهرمانی ما آدمهاست که همه هم دارند، اما همیشه نمیشه این قدرت رو کنترل کرد، مخصوصاً وقتی آدم بزرگتر میشه. بعضی وقتها ممکنه دیوونگی به نظر بیاد و نباید از اینکه این قدرتم خرج کسی شده که توقعش رو نداشتم، بترسم.
فقط آدمهایی برام مهمان که دلشون بخواد توی زندگی من باشن، آدمهایی مثل روفوس. یادته وقتی اومد، بهمون اعتماد کرد و رازهاش رو بهمون گفت؟ کسی این کار رو میکنه که بخواد توی زندگی آدم باشه و منم میخوام توی زندگی اون باشم. هر چند، چیز زیادی ازش نمونده باشه.”
تو تنها شانس پنی برای خوشبخت شدن توی دنیایی هستی که پر از آرزوهای بیارزشه و هیچ تضمینی برای هیچی وجود نداره و توش پاداشی به آدمهایی که کار اشتباهی نکردن تعلق نمیگیره. انگار که دنیا همون بلاهایی رو سر آدمهای خوبش میآره که سر آدمبدهاش هم میآره،
مهم نیست چه انتخابی بکنیم ـ تکی یا با هم ـ نقطهٔ پایان ما مشخص است. مهم نیست چند بار چپ و راستمان را نگاه کنیم. مهم نیست بهخاطر ترس به چتربازی نرویم، هر چند بهمعنای آن باشد که هرگز فرصت پرواز مثل اَبَرقهرمانهای محبوبم را پیدا نکنیم. مهم نیست موقع عبور از کنار دار و دستههای خلافکار در محلهای بد، سرمان را پایین بگیریم. مهم نیست چگونه زندگی کنیم، هر دو، در نهایت، میمیریم.
اینجا شروع زندگی پنی بود و یک روزی به خودش خواهد آمد و خواهد دید که قاصد مرگ به او زنگ زده و چقدر زندگی و بزرگ شدن، برای مردن، مزخرف است. بله، ما زندگی میکنیم، یا بهتر است بگویم حداقل این فرصت به ما داده میشود تا زندگی کنیم، اما گاهی وقتها، زندگی بهخاطر ترسهایش، سخت و پیچیده میشود.
سالها از زندگیام را صرف احتیاط برای زنده ماندن کردم تا بلکه زندگی طولانیتری داشته باشم و ببینید این روش من را به کجا رسانده است. در خط پایان هستم و هرگز لذت مسابقه دادن را تجربه نکردم.
هیچ کس نمیخواهد بمیرد. حتی کسانی که میخواهند به بهشت بروند هم حاضر نیستند بمیرند. با این حال، مرگ مقصد مشترک همهٔ ماست. هیچ کس تاکنون نتوانسته از چنگ آن فرار کند و باید هم اینگونه باشد، چون مرگ به احتمال خیلی زیاد، بهترین ابداع زندگی بشر است. مرگ سفیر تغییر و تحول است. کهنگی را از میان میبرد و تازگی را جایگزین میکند. استیو جابز
او به من گفت که باید بهجای تعریف کردن از ظواهر دخترها برای دوستی با آنها، بیشتر از جملات شخصیتر و خاصتر استفاده کنم، چون به قول او: “همه میتوانند چشم زیبا داشته باشند، اما فقط بعضیهایشان میتوانند حروف الفبا را با آواز بخوانند و این آواز را تبدیل به آواز محبوبت کنند.”
“کاش وقت بیشتری داشتیم.” واقعاً احساسم همین بود. “شاید الآنشم داشته باشیم، اما الآن، از زندگیام راضیام. آدمها فکر میکنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشتههاشون رو نمیبرن، حتی حرفهاشون رو هم بههم نمیگن و صبر میکنن. اما من فهمیدم که ما آدمها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمیمونه. تو داری میمیری و ممکنه هیچ وقت نتونم بهاندازهٔ کافی بهت بگم که چقدر ازت ممنونم. برای همین، تا وقت داریم، میخوام تا جایی که میتونم، بهت بگم ممنونم، ممنونم، ممنونم و ممنونم.”
هاوئی گفت: “زندگی من مثل یه شمشیر دولبه میمونه.” مثل روز آخریهای دیگر، جوری حرف نمیزد که انگار شکست خورده است. “اگه الآن اینجا هستم، بهخاطر سرعت زندگی منه. اگه به تست بازیگری اون فیلم نمیرفتم، شاید عاشق کسی میشدم که او هم من رو دوست داشت. شاید حتی با عشق، بچهدار میشدم. پسری داشتم که خودم براش مهم بودم نه حساب بانکیام. میتونستم وقت بذارم و اسپانیایی یاد بگیرم تا با مادربزرگم، بدون کمک مامانم توی ترجمه، صحبت کنم.”
تصویر من از اوتوپیا یا مدینهٔ فاضلهٔ واقعی اینگونه است: دنیایی بدون خشونت و ناراحتی، جایی که همه تا همیشه زندگی میکنند یا حداقل، تا وقتی که به آرزوهایشان برسند و خوشبخت شوند و در نهایت، خودشان تصمیم بگیرند که بفهمند مرحلهٔ بعدی چیست.
ممکن است در خانوادهای متولد شده باشی و حق انتخابی نداشته باشی، اما دوستیهایت را خودت انتخاب میکنی. میفهمی که بعضی دوستیها ارزشش را ندارد و باید آنها را پشت سر بگذاری، اما دوستیهایی هستند که ارزش هر خطر و هر چیزی را دارند.
❓ پرسشهای رایج (FAQ)
آیا رمان «They Both Die at the End» مخصوص نوجوانان است؟
بله، این رمان در ژانر Young Adult (نوجوانان) نوشته شده، اما به دلیل درونمایههای انسانی و فلسفیاش، برای بزرگسالان نیز خواندنی و ارزشمند است.
آیا این رمان داستانی علمیتخیلی است؟
داستان در ژانر speculative fiction یا واقعگرایی جادویی (magical realism) قرار میگیرد و در آن عنصر خیالی تماس پیشبینیکنندهٔ مرگ وجود دارد، اما تمرکز آن بر روابط انسانی است، نه علم.
چرا پایان داستان از ابتدا مشخص است؟
نویسنده عامدانه از عنوانی استفاده کرده که پایان را لو میدهد تا تمرکز مخاطب بر مسیر داستان و تحولات درونی شخصیتها باشد، نه فقط پایان آن.
نام دو شخصیت اصلی چه بود و چه تفاوتی داشتند؟
شخصیتها متئو تورس و روفوس امتوری هستند. متئو درونگرا، خجالتی و پراضطراب است؛ در حالیکه روفوس پرانرژی، جسور و اجتماعیتر است. همین تضاد باعث تعامل پُرمعنای آنها میشود.
آیا این رمان پیام خاصی دارد؟
بله، پیام اصلی آن این است که زندگی ارزش تجربه شدن دارد، حتی اگر زمان کمی برایش باقی مانده باشد. ما میتوانیم در یک روز، بیش از یک عمر زندگی کنیم.





