رازِ فیلم «نزدیک‌تر» (Closer)؛ چرا ما همیشه به دنبال کسی هستیم که نداریم؟

فیلم «نزدیک‌تر» (Closer) به کارگردانی مایک نیکولز، یکی از بی‌پرده‌ترین و گزنده‌ترین روایت‌های سینمایی درباره ماهیت میل و خیانت در روابط مدرن است. این اثر با کالبدشکافی روابط چهار شخصیت اصلی، یعنی دَن، آلیس، آنا و لری، نشان می‌دهد که چطور میلِ انسان به جای تمرکز بر داشته‌هایش، همیشه به سمت «آنچه ندارد» یا «آنچه دیگری دارد» متمایل می‌شود. در این مقاله قصد داریم از منظر نظریه «میل میمِتیک» (Mimetic Desire) یا همان میل تقلیدی، بررسی کنیم که چرا جذابیت افراد در این فیلم به میزان دست‌نیافتنی بودن آن‌ها بستگی دارد. ما با نگاهی به لایه‌های روان‌شناختی، بررسی می‌کنیم که چطور جست‌وجوی بی‌پایان برای حقیقت در یک رابطه، می‌تواند به جای نجاتِ آن، به ویرانی مطلق ختم شود و چرا «نزدیک‌تر» هنوز هم بعد از دو دهه، آیینه‌ای تمام‌قد در برابر رفتارهای سمی و الگوهای تکراری ما در عشق است.

۰۱

شناسنامه فیلم نزدیک‌تر (Closer – 2004)

  • کارگردان: مایک نیکولز (Mike Nichols)
  • شرکت سازنده: کلمبیا پیکچرز (Columbia Pictures)
  • بازیگران اصلی و نقش‌ها:
  • جولیا رابرتس (Julia Roberts) در نقش آنا کامرون
  • جود لا (Jude Law) در نقش دَن وولف
  • ناتالی پورتمن (Natalie Portman) در نقش آلیس آیرس / جین جونز
  • کلایو اوون (Clive Owen) در نقش لری گری
۰۲

داستان کلی و حال‌وهوای مسموم اثر

داستان با برخورد تصادفی دَن (یک نویسنده آگهی‌های ترحیم) و آلیس (یک استریپرِ فراری از نیویورک) در خیابان‌های لندن شروع می‌شود. رابطه آن‌ها شکل می‌گیرد، اما دَن با دیدن آنا که یک عکاس است، به او دل می‌بازد. از طرفی لری، یک پزشک متخصص پوست، از طریق یک چت‌رومِ و با شیطنتِ دَن، با آنا آشنا شده و با او ازدواج می‌کند. فیلم روایت‌گر یک مربع عشقی است که در آن هر چهار نفر مدام در حال خیانت به یکدیگر هستند. حال‌وهوای فیلم به شدت سرد، کلاستروفوبیک (Claustrophobic) و مبتنی بر دیالوگ‌های تند و تیز است. اینجا خبری از گل و بلبل نیست؛ بلکه ما شاهدِ جراحیِ زنده روی اعصاب و روانِ شخصیت‌هایی هستیم که میانِ نیاز به امنیت و عطشِ برای تنوع‌طلبی گیر کرده‌اند. فیلم به جای نمایشِ صحنه‌های رمانتیک، روی لحظاتِ تلخِ اعتراف و فروپاشی تمرکز دارد.

۰۳

نظریه میل میمِتیک؛ چرا آنا برای دَن جذاب شد؟

رنه ژیرار (René Girard) نظریه‌پردازی است که مفهوم «میل میمِتیک» را مطرح کرد؛ او معتقد بود ما چیزی را می‌خواهیم که دیگران می‌خواهند. در فیلم نزدیک‌تر، دَن لزوماً عاشقِ شخصیتِ آنا نیست؛ او عاشقِ این است که آنا توسطِ مردِ دیگری (لری) تصاحب شده است. این دست‌نیافتنی بودن، آنا را در ذهن دَن به یک «ابژه» (Object) باارزش تبدیل می‌کند. در واقع، رقابت میانِ دَن و لری، موتور محرکِ میلِ آن‌هاست. دَن زمانی که آلیس را کاملاً در اختیار دارد، او را نادیده می‌گیرد و به دنبال آنا می‌رود، اما به محض اینکه احساس می‌کند آلیس را از دست داده، دوباره به سمت او کشیده می‌شود. این پارادوکس نشان می‌دهد که میل در این شخصیت‌ها نه از درونِ خودشان، بلکه از طریقِ نگاه و حسادت به دیگری تولید می‌شود. این یک چرخه باطل است که در آن فرد همیشه به دنبالِ غایب است و از حاضر بیزار.

زنگ تفریح: پورتمن و شرط‌بندی روی اشک!

می‌دانستید ناتالی پورتمن برای بازی در نقش آلیس، چنان روی تکنیک‌های بازیگری‌اش کار کرده بود که می‌توانست دقیقاً مشخص کند اشک از کدام چشمش و در کدام ثانیه سرازیر شود؟ مایک نیکولز کارگردان فیلم می‌گفت ناتالی مثل یک جراحِ احساسات رفتار می‌کرد. جالب‌تر اینکه کلایو اوون در نسخه تئاترِ این اثر، نقش «دَن» (نقش جود لا) را بازی کرده بود، اما در فیلم به نقش «لری» منتقل شد. او به شوخی می‌گفت انتقال از یک نویسنده رمانتیک به یک دکترِ بداخلاق و سادیست، بهترین درمان برای بحران میانسالی‌اش بوده است!

۰۴

وسواس برای دانستنِ حقیقت؛ سلاحی برای شکنجه

یکی از اینتنت‌های اصلی کاربران در جست‌وجوی این فیلم، درک معنایِ سکانس‌های اعتراف است. در «نزدیک‌تر»، شخصیت‌ها از «حقیقت» به عنوان یک پتک برای له کردن طرف مقابل استفاده می‌کنند. وقتی لری از آنا می‌پرسد که آیا با دَن رابطه داشته یا نه، او به دنبالِ صداقت برای ترمیم رابطه نیست؛ او به دنبالِ جزئیاتی است که خودش را با آن‌ها شکنجه دهد و آنا را تحقیر کند. این فیلم به خوبی نشان می‌دهد که چطور «شفافیتِ مطلق» در روابط سمی، نه تنها شفابخش نیست، بلکه نوعی مازوخیسم (Masochism) عاطفی است. جود لا (دَن) نیز همین وسواس را درباره آلیس دارد. او نمی‌تواند بپذیرد که آلیس هویتی مستقل و رازآلود دارد. این تلاش برای مالکیتِ کامل بر ذهن و گذشته‌ی پارتنر، همان چیزی است که فاصله (Distance) ایجاد می‌کند، در حالی که نام فیلم «نزدیک‌تر» است؛ طنزی تلخ که می‌گوید هرچه بیشتر تلاش کنی به لایه‌های درونی کسی نفوذ کنی، او را دورتر می‌رانی.

۰۵

آلیس؛ غریبه‌ای که تنها کسی بود که واقعیت را می‌دید

شخصیت آلیس با بازی ناتالی پورتمن، تنها کسی است که با نام مستعار زندگی می‌کند اما صادق‌ترین فردِ جمع است. او از همان ابتدا می‌گوید: «دروغ گفتن تنها راهی است که مردم برای تنها ماندن دارند.» آلیس به خوبی درک کرده است که عشق در دنیایِ این سه نفر دیگر، یک بازیِ قدرت (Power Game) است. او با اینکه به دَن عشق می‌ورزد، اما به محض اینکه می‌فهمد دَن او را به عنوان یک انسانِ مستقل نمی‌بیند و فقط به دنبالِ حلِ پازلِ ذهنی خودش است، او را ترک می‌کند. آلیس نمادِ بخشِ آسیب‌پذیر اما هوشیارِ جامعه است که ترجیح می‌دهد غریبه (Stranger) بماند تا اینکه در یک رابطه نیم‌بند و تحقیرآمیز ذوب شود. پایان‌بندی فیلم و راه رفتن او در خیابان با نامِ واقعی‌اش (جین جونز)، نشان‌دهنده رهایی از میلِ تقلیدی دیگران و بازگشت به خویشتن است.

۰۶

زوایای فنی؛ چرا فیلمبرداری اینقدر «نزدیک» است؟

مایک نیکولز به همراه فیلمبردارش، استیون گلدبلات، آگاهانه از نماهایِ بسیار نزدیک (Extreme Close-up) استفاده کرده‌اند. این تکنیک باعث می‌شود بیننده احساس کند در فضایِ شخصی و حریمِ خصوصی شخصیت‌ها تجاوز کرده است. ما حتی لرزشِ مردمکِ چشم جولیا رابرتس یا قطراتِ عرق روی پیشانی جود لا را می‌بینیم. این نزدیکیِ بصری تضادِ عجیبی با دوریِ عاطفی شخصیت‌ها دارد. آن‌ها در حالی که صورتشان در چند سانتی‌متری هم است، فرسنگ‌ها از درکِ نیازهای هم دور هستند. همچنین تدوین فیلم که زمان را به جلو پرتاب می‌کند (Jump Cuts در زمان)، نشان می‌دهد که در روابط این افراد، لحظاتِ خوشبختی به سرعت برق و باد می‌گذرند و آنچه باقی می‌ماند، فقط بحث‌های طولانی و فرسایشی درباره خیانت است. این ساختارِ روایی به شدت سئو شده طراحی شده تا بیننده را در یک تعلیق دائمی نگه دارد.

۰۷

ارتباط با روان‌پزشکی؛ اختلالِ دلبستگی ناایمن

از منظرِ روان‌شناسیِ مدرن، چهار شخصیت «نزدیک‌تر» نمونه‌های کلاسیکِ اختلالِ دلبستگی (Attachment Disorder) هستند. دَن دارای دلبستگیِ «اجتنابی-اضطرابی» است؛ او به محض نزدیک شدن به یک نفر، احساسِ خفگی می‌کند و به دنبالِ نفرِ بعدی می‌رود، اما وقتی نفرِ قبلی رهایش می‌کند، دچار فروپاشی می‌شود. لری از طرفی دلبستگیِ «کنترل‌گر» دارد؛ او عشق را با مالکیت و پیروزی بر رقیب اشتباه می‌گیرد. آنا نمادِ فردی است که برای فرار از تنهایی به هر تکیه‌گاهی چنگ می‌زند اما قدرتِ تصمیم‌گیری ندارد. این فیلم به جای ارائه یک راهکار، مانند یک اتاقِ معاینه، رفتارهای سمی (Toxic Behaviors) را به نمایش می‌گذارد تا مخاطب خودش را در آن‌ها شناسایی کند. سناریوهای فیلم دقیقاً همان بن‌بست‌هایی هستند که مراجعینِ اتاق‌های درمان هر روز با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند: «چرا با اینکه می‌دانم او برای من بد است، باز هم نمی‌توانم رهایش کنم؟»

زنگ تفریح: چت‌رومی که واقعاً وجود داشت!

سکانس معروفِ چت کردن دَن و لری که دَن خودش را جای آنا جا می‌زند، در زمان خودش یکی از جسورانه‌ترین نمایش‌های اینترنت در سینما بود. جالب است بدانید مایک نیکولز از جود لا و کلایو اوون خواست که واقعاً پشت سیستم بنشینند و بدونِ اینکه متنِ دقیقی داشته باشند، با هم چت کنند تا تایپ کردنِ سریع و اشتباهاتِ املایی‌شان واقعی به نظر برسد. کلایو اوون می‌گوید وقتی جود لا شروع کرد به نوشتنِ آن جملاتِ رکیک و خنده‌دار، من واقعاً جا خوردم و آن خنده‌هایی که در فیلم می‌بینید، ۲۵ درصدش بازیگری نیست و واکنشِ واقعیِ من به شوخی‌های زشتِ جود لا است!

۰۸

ریشه‌های فرهنگی و اقتباس از نمایش‌نامه پاتریک ماربر

فیلم نزدیک‌تر بر اساسِ نمایشنامه‌ای به همین نام اثر پاتریک ماربر (Patrick Marber) ساخته شده است. ماربر خودش فیلمنامه را نوشت و بسیاری از زوایایِ تند و تیزِ متن را حفظ کرد. ریشه فرهنگی این اثر به سنتِ «درام‌های اتاقی» اروپا برمی‌گردد که در آن تمرکز بر کلمات است تا اکشن. این فیلم در دوره زمانی اکران شد که فرهنگِ سلبریتی‌ها و روابطِ گذرا در لندنِ اویل قرن ۲۱ در حال شکل‌گیری بود. «نزدیک‌تر» به نوعی نقدِ فرهنگِ مصرف‌گرایی در روابط است؛ جایی که آدم‌ها مثلِ کالاها مصرف می‌شوند و وقتی لایه اولِ جذابیتشان تمام شد، به دور انداخته می‌شوند. مقایسه این فیلم با آثار مشابهی مثل «خیانت» (Betrayal) اثر هارولد پینتر نشان می‌دهد که نیکولز چطور توانسته تلخیِ پینتری را با جذابیتِ سینمایِ هالیوود ترکیب کند.

۰۹

سوءبرداشت‌ها؛ آیا این فیلم ضدِ عشق است؟

بسیاری از بینندگان در نگاه اول فکر می‌کنند «نزدیک‌تر» یک فیلم بدبینانه و ضدِ زن یا ضدِ مرد است. اما تحلیل عمیق‌تر نشان می‌دهد که فیلم اتفاقاً در ستایشِ «صداقتِ درونی» است، نه صداقتِ کلامیِ آزاردهنده. سوءبرداشتِ رایج این است که لری قهرمانِ داستان است چون در نهایت آنا را پس می‌گیرد، اما لری در واقع پیروزِ یک جنگِ چرکین است، نه یک رابطه عاشقانه. او با استفاده از حقارت و باج‌گیری عاطفی به هدفش می‌رسد. فیلم نمی‌گوید عشق وجود ندارد؛ بلکه می‌گوید آنچه ما معمولاً «عشق» می‌نامیم، ترکیبی از خودخواهی، حسادت و میل به تملک است. آلیس تنها کسی است که معنایِ واقعیِ رها کردن را بلد است و به همین دلیل، او تنها شخصیتِ رستگارِ فیلم محسوب می‌شود.

۱۰

موسیقی و ترانهِ مشهور؛ سلام غریبه!

نمی‌توان از «نزدیک‌تر» حرف زد و به ترانه «The Blower’s Daughter» اثر دیمین رایس (Damien Rice) اشاره نکرد. این آهنگ که با جمله «نمی‌توانم چشم از تو بردارم» (I can’t take my eyes off you) شروع می‌شود، عصارهِ کلِ فیلم است. این نگاهِ خیره (The Gaze) نمادِ همان میلِ میمیتیک است. ما به ابژهِ میلِ خود خیره می‌شویم نه برای اینکه او را بشناسیم، بلکه برای اینکه او را ببلعیم. استفاده هوشمندانه از این موسیقی در ابتدا و انتهای فیلم، دایره‌ای را کامل می‌کند که در آن شخصیت‌ها دوباره به همان نقطه اول یعنی «غریبه بودن» برمی‌گردند. موسیقی در اینجا نقشِ یک آرام‌بخشِ کاذب را دارد که روی زخم‌های عمیقِ دیالوگ‌ها کشیده می‌شود تا بیننده بتواند این حجم از تلخی را تاب بیاورد.

۱۱

پارادوکس انتخاب؛ چرا همیشه نفرِ سوم جذاب‌تر است؟

در دنیایِ مدرن که انتخاب‌ها بی‌نهایت به نظر می‌رسند، «نزدیک‌تر» به ما هشدار می‌دهد که وفورِ انتخاب منجر به بی‌ارزش شدنِ فردِ برگزیده می‌شود. باراری بواتز (Barry Schwartz) در نظریه «پارادوکس انتخاب» می‌گوید وقتی گزینه‌های زیادی داریم، همیشه نگرانیم که شاید گزینه بهتری را از دست داده باشیم. دَن نمونهِ بارزِ این اضطراب است. او با آلیس خوشبخت است، اما فکر می‌کند شاید با آنا خوشبخت‌تر باشد. وقتی با آناست، دلتنگِ سادگیِ آلیس می‌شود. این فیلم نشان می‌دهد که «نفر سوم» همیشه یک فانتزیِ کامل و بی‌نقص است چون ما هنوز با واقعیتِ روزمره او روبرو نشده‌ایم. جذابیتِ آنا برای دَن، در «نبودنِ» اوست، نه در «بودنش».

۱۲

میراثِ ماندگار؛ چرا هنوز هم باید Closer را دید؟

«نزدیک‌تر» فیلمی نیست که برای یک بار دیدن ساخته شده باشد؛ این اثر یک راهنمایِ ضدِ رابطه (Anti-relationship guide) است. در عصرِ اپلیکیشن‌های دوستیابی و روابطِ کوتاه، این فیلم به ما یادآوری می‌کند که ریشه‌های خیانت و نارضایتی نه در پارتنر ما، بلکه در حفره‌های درونی خودمان نهفته است. اگر یاد نگیریم که چطور با «داشته‌هایمان» به صلح برسیم، همیشه در حالِ تعقیبِ سایه‌هایی خواهیم بود که به محض نزدیک شدن، ناپدید می‌شوند. فیلم با یک سوالِ اساسی ما را رها می‌کند: آیا ما واقعاً کسی را دوست داریم، یا فقط عاشقِ تصویری هستیم که از او در ذهنمان ساخته‌ایم تا جایِ خالیِ خودمان را پر کنیم؟ این سوالی است که هر بار با دیدنِ چهرهِ سنگیِ جود لا در انتهای فیلم، دوباره در ذهنمان طنین‌انداز می‌شود.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. چرا آلیس در تمام طول فیلم نام واقعی‌اش را به دَن نگفت؟
آلیس با مخفی کردن نام واقعی‌اش (جین جونز)، در واقع از آخرین سنگرِ حریم خصوصی‌اش در برابر مردی که می‌دانست او را واقعاً نمی‌شناسد، محافظت می‌کرد. او می‌خواست ببیند آیا دَن می‌تواند او را به خاطرِ خودش، و نه به خاطرِ هویت یا شناسنامه‌اش دوست داشته باشد یا خیر. وقتی دَن در نهایت برای دانستنِ حقیقت به او فشار آورد، آلیس فهمید که دَن عاشقِ «معما» است، نه عاشقِ او. این پنهان‌کاری یک آزمونِ بزرگ برای سنجشِ عمقِ دلبستگیِ دَن بود که او در آن شکست خورد.
۲. آیا لری واقعاً به آنا علاقه داشت یا فقط می‌خواست از دَن انتقام بگیرد؟
رابطه لری با آنا از همان ابتدا بر پایه یک رقابتِ مردانه و غریزه تملک شکل گرفت و میلِ او به انتقام بسیار قوی‌تر از عشقش بود. لری از آنا به عنوان یک مدالِ پیروزی استفاده کرد تا به دَن ثابت کند که قدرتِ مالی و ثباتِ بیشتری برای نگه داشتن یک زن دارد. او حتی در لحظاتِ خصوصی‌شان هم مدام به حضورِ دَن در ذهنِ آنا فکر می‌کرد و با این کار، رابطه را به یک میدان جنگ تبدیل کرد. در واقع لری آنا را به دست آورد تا دَن را نابود کند، نه به خاطر اینکه آنا نیمه گم‌شده‌اش بود.
۳. مفهوم تکرار جمله «Hello, Stranger» در ابتدا و انتهای فیلم چیست؟
این جمله نشان‌دهنده این حقیقتِ تلخ است که آدم‌ها حتی بعد از سال‌ها زندگی مشترک و برقراریِ عمیق‌ترین روابط، باز هم برای هم غریبه باقی می‌مانند. در ابتدای فیلم، این غریبگی جذاب و پر از پتانسیل برای شروع یک عشق است، اما در انتها، معنایِ بیگانه شدن و عدم درکِ متقابل را می‌دهد. فیلم با این تکرار می‌گوید که تمام تلاش‌های ما برای «نزدیک‌تر» شدن، در نهایت ما را به همان نقطه شروع یعنی غریبگی برمی‌گرداند. این دایره نمادی از پوچیِ تلاش برای مالکیتِ کامل بر روحِ یک انسانِ دیگر است.
۴. چرا آنا با وجود اینکه دَن را دوست داشت، دوباره به سراغ لری برگشت؟
آنا شخصیتی است که از تنش و بی‌ثباتی می‌ترسد و لری برای او نمادِ امنیت، قدرت و چارچوب‌های سنتیِ زندگی بود. او فهمید که عشقِ دَن یک عشقِ کودکانه و مبتنی بر فانتزی است که هیچ تضمینی برای آینده ندارد، در حالی که لری با تمامِ خشونت و بی‌رحمی‌اش، دنیایِ واقعی را بهتر می‌شناخت. بازگشتِ آنا به لری نه از روی عشق، بلکه از روی خستگیِ مفرط و نیاز به یک پناهگاهِ امن (حتی اگر سمی باشد) اتفاق افتاد. او ترجیح داد یک زندگیِ تلخ اما پیش‌بینی‌پذیر داشته باشد تا اینکه در گردابِ بی‌پایانِ احساساتِ دَن غرق شود.
۵. نقش نمایشگاه عکسِ آنا در پیشبردِ معنایی داستان چه بود؟
نمایشگاه عکس جایی است که در آن «تماشاگری» (Voyeurism) به اوج می‌رسد؛ آدم‌ها به عکس‌های کسانی نگاه می‌کنند که هیچ‌چیز از زندگی‌شان نمی‌دانند. آلیس در نمایشگاه به دَن می‌گوید که این عکس‌ها دروغ هستند چون دردِ واقعی را نشان نمی‌دهند و فقط «تصویری از درد» را به نمایش می‌گذارند. این استعاره‌ای از کلِ روابطِ شخصیت‌های فیلم است که همگی به جای دیدنِ خودِ واقعیِ هم، به تصاویری که از هم ساخته‌اند نگاه می‌کنند. نمایشگاه عکس نقطه تلاقیِ تمامِ دروغ‌ها و جایی است که مربعِ عشقی برای اولین بار با هم روبرو می‌شوند.
۶. آیا پایان‌بندی فیلم به معنای پیروزیِ آلیس (جین) است؟
بله، پایان فیلم نشان‌دهنده بلوغِ عاطفی و پیروزیِ هویتِ فردی آلیس بر میلِ تقلیدیِ دیگران است. او تنها کسی است که زنجیره خیانت و دروغ را قطع می‌کند و با بازگشت به نامِ واقعی‌اش، جین جونز، به نیویورک برمی‌گردد. او می‌فهمد که برای زنده ماندن باید از این دایره مسموم خارج شود، حتی اگر به قیمتِ تنها ماندن تمام شود. راه رفتنِ او در میان جمعیتِ غریبه، نمادی از این است که غریبه بودن در میانِ غریبه‌ها بسیار سالم‌تر از غریبه بودن در کنارِ کسی است که ادعایِ عشق دارد.
۷. چرا فیلم نزدیک‌تر برای زوج‌هایی که در آستانه جدایی هستند خطرناک است؟
این فیلم مانند یک آیینهِ بی‌رحم، تمامِ مکانیزم‌های دفاعی و دروغ‌هایی که زوج‌ها به خودشان می‌گویند را افشا می‌کند. دیدنِ این فیلم می‌تواند باعث شود که افراد به جای تلاش برای حلِ مشکلات، به این نتیجه برسند که تمامِ روابط به همین اندازه پوچ و مبتنی بر تملک هستند. دیالوگ‌های تندِ فیلم ممکن است جرقه‌ای برای اعترافاتِ نالازم و ویرانگر در دنیای واقعی شود که دیگر راهِ بازگشتی ندارند. با این حال، اگر با دیدِ تحلیلی دیده شود، می‌تواند درسی بزرگ برای اجتناب از الگوهای رفتاریِ دَن و لری در یک رابطه سالم باشد.

جمع‌بندی نهایی

فیلم «نزدیک‌تر» کالبدشکافیِ دقیقِ همان لحظه‌ای است که عشق جای خود را به وسواس و میل جای خود را به تملک می‌دهد. مایک نیکولز با مهارتی خیره‌کننده نشان می‌دهد که چطور ما در جست‌وجوی صمیمیت، ناخواسته دیوارهایی از دروغ و سوءبرداشت به دور خودمان می‌کشیم. این اثر نه یک فیلم رمانتیک، بلکه یک هشدارِ جدی درباره خطراتِ میلِ تقلیدی و پناه بردن به فانتزیِ «نفرِ سوم» است. در نهایت، Closer به ما می‌آموزد که نزدیکیِ واقعی نه با دانستنِ تمامِ حقایقِ پنهانِ دیگری، بلکه با پذیرشِ رازآلودگی و استقلالِ فردیِ طرفِ مقابل به دست می‌آید. اگر هنوز فکر می‌کنید مرغِ همسایه غاز است، این فیلم را ببینید تا متوجه شوید که آن غاز، چیزی جز یک توهمِ دردناک برای فرار از مواجهه با خودتان نیست.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]