چگونه حس بی‌حالی خود را کاهش دهیم یا از بین ببریم؟

0

 آدام گرنت

آیا تا دیروقت بیدار می‌مانید، با بی‌ذوقی برنامه‌های تلویزیونی را نگاه می‌کنید و خبرهای بد را زیر و رو می‌کنید، یا روزهایتان را با بی‌هدفی می‌گذرانید؟ به گفته‌ی روانشناس سازمانی آدام گرنت، احتمال می‌رود که به بی‌حالی مبتلا شده باشید– ضعف روانی که بعد از ماه‌ها پاندمی همه‌ی ما با آن آشناییم. او عوامل اصلی بی‌حالی را تفکیک می‌کند و سه راه برای فرار از احساس بی‌تفاوتی نشان می‌دهد تا غرقگی خود را پیدا کنید.

می‌دانم که همه‌ی شما لیست‌های بلند بالایی از کار‌هایی که باید انجام شود دارید، اما من آنقدر از هدر دادن وقتم متنفرم که لیست «چه کاری نباید انجام دهم» دارم. شبکه‌های اجتماعی را بالا و پایین نکنم، موبایلم را در تخت چک نکنم و تلویزیون را روشن نکنم مگر اینکه از قبل بدانم چه برنامه‌ای می‌خواهم تماشا کنم. اما سال گذشته تمام این قوانین را زیر پا گذاشتم. تا نصف شب بیدار می‌ماندم، خبر‌های بد را زیر و رو می‌کردم، بازی‌های بی‌‍پایان جورچین کلمات را انجام می‌دادم و شروع می‌کردم به دیدن تمام فصول برنامه‌های تلویزیونی که حتی خوب هم نبودند. صبح روز بعد با گیجی از خواب بلند می‌شدم و قسم می‌خوردم، «امشب ساعت ۱۰ می‌خوابم.» اما این برای هفته‌ها هرشب اتفاق می‌افتاد چه فکری می‌کردم؟

به عنوان یک روانشناس سازمانی، کل کارم را صرف مطالعه‌ی انگیزه کردم، پس خیلی اذیتم می‌کند وقتی نمی‌توانم رفتار خودم را توضیح بدهم. من افسرده نبودم. هنوز امید داشتم. خسته نبودم، انرژی داشتم. تنها نبودم، خانواده‌ام را کنارم داشتم. فقط کمی احساس بی‌هدفی و غمگینی می‌کردم. در نهایت، یادم افتاد که برای این حس اسمی وجود دارد: بی‌حال شدن. بی‌حال بودن احساسِ تهی بودن، رکود و خستگی است. این کلمه را روان‌شناس، کُری کیز، ابداع کرده و فیلسوف! ماریا کری جاودانه کرده است.

زمانی که بی‌حال هستید، انگار که کورمال کورمال روز‌هایتان را می‌گذرانید، به زندگی‌تان از شیشه‌ی ماشین مه گرفته‌ای نگاه می‌کنید. کنجکاوم بدانم چند نفر از شما همین حس را در چند ماه گذشته داشتید. خب، آن‌هایی که حال نداشتید دستتان را بالا ببرید —

شما ممکن است همین الان دچار بی‌حالی شده باشید. و شمایی که نخندیدید، قطعا به بی‌حالی مبتلایید. خیلی عجیبه —

[ امروز حالت چطوره؟ هی. هی.(بی‌تفاوت بودن)]

بعضی از شما این آزمون را گذراندید. خیلی عجیب است، که چیزی که مرا از این حس نجات داد بازی ماریو کارت بود. اما اجازه بدید چند لحظه‌ای به عقب برگردیم.

در روز‌های اولیه‌ی کووید، خیلی از ما با ترس، سوگ و تنهایی دست و پنجه نرم کردیم. اما همینطور که پاندمی بدون نشانه‌ای از پایان ادامه یافت، نگرانی حاد جایش را به بی‌حالی مزمن داد. همه‌ی ما در «روز موش خرما» به سر می‌بردیم. انگار که همه‌ی جهان بی‌حرکت شده بود. پس من مقاله‌ای نوشتم تا بی‌حالی را بشناسانم. اسمش را گذاشتم «بچه‌ی وسطیِ مورد غفلت واقع شده‌ی سلامت روان» و توصیه کردم که این ممکن است احساس غالبِ این روز‌هایمان باشد. و خیلی زود همه جا پخش شد. در همه‌ی شبکه‌های اجتماعی می‌دیدمش، که توسط سلبریتی‌ها و خانواده‌ی سلطنتی به بحث گذاشته می‌شد. هیچ وقت مردم را انقدر هیجان زده ندیده بودم که در مورد فقدان مطلق هیجان خود حرف بزنند.

و — فکر می‌کنم — فکر می‌کنم نامگذاری بی‌حالی به مردم کمک کرد که دلیل و منطقی برای احساسات گیج‌کننده‌ی خود پیدا کنند. چرا حتی بعد از واکسینه شدن مردم هنوز با گذراندن بقیه‌ی سال مشکل داشتند. چرا وقتی فیلم «گنجینه‌ی ملی» به نمایش درآمد، همسرم همه‌ی کلماتش را از حفظ بلد بود. و چرا من تا دیر وقت بیدار می‌ماندم، و تحت تاثیر چیزی قرار می‌گرفتم که به آن انتقام از زمان با تعویق وقت خواب می‌گویند.

ما به دنبال سعادت در روزی ملال‌آور و هدف در پاندمی جاودانه بودیم. اما بی‌حالی فقط مختص پاندمی نیست. بی‌حالی جزئی از حال و احوال آدمیزاد است. ۲۰ سال تحقیق نشان می‌دهد که بی‌حالی می‌تواند مانع تمرکزتان شود و انگیزه‌تان را کم کند. بی‌حالی همچنین عامل خطرناک افسردگی است چون بی‌حالی در اغلب اوقات پشت پرده پنهان است. ممکن است زمان‌هایی که انرژی‌تان کم می‌شود متوجه‌اش نشوید یا بی دل و دماغ می‌شوید شما نسبت به بی‌تفاوتی‌هایتان بی‌تفاوت می‌شوید، که این یعنی کمک نمی‌گیرید و حتی ممکن است هیچ کاری در جهت کمک به خود انجام ندهید. هی. اگرچه، فقط تشخیص بی‌حالی نیست که سخت است. در خیلی از فرهنگ‌ها صحبت کردن درمورد آن هم سخت است. وقتی مردم می‌پرسند، «حالت چطوره؟» از شما انتظار می‌رود که بگویی، «عالی‌ام!» یا بگویی «زندگی فوق‌العاده‌ام را می‌گذرانم.» به این می‌گویند مثبت‌نگری سمی.

تحت فشاریم که همیشه خوشبین و سرحال باشیم. اگر بگویی، «می‌دانی، بد نیستم،» آن وقت احتمالا مردم تشویقت می‌کنند که نیمه‌ی پر لیوان را ببینی یا نعمت‌هایی که داری را بشماری، که فقط اذیت‌کننده نیست. درواقع می‌تواند یه نصیحت بد تلقی شود.

می‌توانم دوتا داوطلب داشته باشم؟ اگه مجبور بشم خودم صدا می‌کنم، چقدر داوطلب، یکی یکی. خب، شما. می‌توانید بیایید پشت میکروفن و می‌توانم یک داوطلب هم از این طرف داشته باشم، پشت این میکروفن، لطفا. دو داوطلب‌مان را تشویق کنید.

سلام، اسم شما چیه؟

مارتین: مارتین.

آدام گرنت: ممنونم. می‌توانی سه چیز خوب در مورد زندگی‌ات بگویی؟

مارتین: متاهلم و سالمم و خوشحال.

آ.گ: خیلی خب، خوشحالم که به ازدواجت اول از همه اشاره کردی. آفرین. خب، این طرف. اسم شما چیه؟

لی: لی.

آ.گ: لی، می‌توانی ۴۲ چیز خوب در مورد زندگی‌ات به ما بگویی؟

لی: گربه‌ام تیچیپو، سگم انزو. و همسرم، جَز.

آ.گ: مورد سوم بعد از سگ و گربه.

خوب بود.

لی: فرزندانم، ایندو و والتر، باشگاه فوتبال منچستر یونایتد، دوستانم، TED.

آ.گ: TED را در رده‌ی هشتم آوردی.

لی: TED جایگاه بسیار بالایی دارد. اشعار سی.اس لویس، ای.ای. کامینگز، دیلان توماس.

آ.گ: می‌خواهی همه‌ی شاعر‌هایی که می‌شناسی را نام ببری؟ خیلی خب، لی، ممنونم. می‌خواهیم همینجا متوقفت کنیم. تشویق‌شان کنید. ممنون از هردوی شما.

خب برای مدت‌ها من تصور می‌کردم که آدم‌هایی که در وضعیت لی هستند خوشحال تر از مارتین خواهند بود. اما زمانی که تحقیقی انجام دادم، دقیقا خلاف آن را مشاهده کردم. آدم‌هایی که اتفاقی انتخاب شده بودند تا نعمت‌های بیشتری را بشمارند، درواقع، به طور متوسط، کمتر خوشحال هستند چون کم کم در پیدا کردن چیز‌هایی که درموردش خوشبین باشند کم می‌آورند. و اگر به این اندازه شاعر نشناسید…

هرچه‌قدر سخت‌تر چیز‌های خوب در مورد زندگی‌تان پیدا کنید، بیشتر احساس می‌کنید که، خب، شاید زندگی من آنقدر‌ها هم خوب نیست.

در روز‌های اولیه‌ی پاندمی، محققان پی بردند که بهترین پیشگوی سلامتی خوشبینی نبود. تچان بود. تچان یا حس غرقگی احساسِ بودن در حال است، که توسط روانشناس، میهای چیکسنمیهای ابداع شده‌ است. تچان وضعیتی است که در فعالیتی کاملا غرق می‌شوید. برای شما، ممکن است آشپزی یا دویدن یا باغبانی باشد موقعیتی که گذر زمان از دستتان در برود و ممکن است حتی خودتان را هم از یاد ببرید. تچان، غرق شدن در تماشای نتفلیکس است چون شما به دنیای دیگری منتقل می‌شوید و غرق یک داستان می‌شوید. اما غرق شدن یک راه فرار موقتی از بی‌حالی است، درمان نیست. در بهترین حالت، این حالت شما را با ارتباطاتی نامتوازن تنها می‌گذارد. ممکن است عاشق این باشید که با دوستانتان وقت بگذرانید: چندلر، آریا، دووایت، بافی — بافی، کسی هست؟ —

جو اگزاتیک، پِپا پیگ. (زمزمه) اما نمی‌دانند که اصلا وجود دارید. زیاده‌روی سرگرمی منفعلانه در یک سرزمین افسانه‌ای است، حداکثرِ تچان بستگی به مشارکت فعالانه در زندگی واقعی دارد، به همین دلیل بود که از پیدا کردن حالت تچان خودم شگفت‌زده شدم که راندن ماشین کارتونی در بازی نینتندو بود. اوایل، زمانی که پاندمی شروع شد، هر سه فرزندمان در خانه مشغول کلاس‌های آنلاین بودند، و این تا کل سال ادامه پیدا کرد. راحت نبود. یک روز این را در کارنامه‌ی بچه‌ی شش ساله‌مان پیدا کردیم.

[ می‌تواند با اراده‌ی خود صدای خودش را قطع و وصل کند زمانی که ازش خواسته می‌شود]

می‌دانید، من بزرگسالانی را می‌شناسم که هنوز از این قضیه سر درنیاوردند، نه تنها در دنیای مجازی، بلکه حتی در زندگی واقعی. پس گمان کنم باید این موضوع را جشن بگیریم.

اما مثل خیلی از شما، ما هم از خانواده‌هایمان دور شدیم. خواهرم آن سر دنیا بود. و یک روز یاد خاطرات کردیم که چقدر عاشق بازی ماریو کارت بودیم زمانی که بچه بودیم. و گفت، «خب، می‌توانیم الان همه باهم آنلاین بازی کنیم.» چرا یک بازی خانوادگی راه نندازیم؟ و خیلی زود ما هر روز بازی می‌کردیم همزمان با گرفتن تماس تصویری. و بعد از چند هفته، دیگر احساس بی‌حالی نمی‌کردم. به لطف ماریو کارت با آرامش زندگی می‌کردم.

صبح بچه‌ها از خواب بیدار می‌شدند و می‌پرسیدند که چه موقع قرار است بازی کنیم. خیلی هیجان زده بودند. و عاشق وقتی بودند که نگاه پیروزمندانه‌ای می‌کردم، تا وقتی که به وسیله‌ی خمپاره‌ی آبی رنگ بمباران شوم و بعد بنشینم و به سه فرزندم نگاه کنم که با ماشین‌های کوچکشان از من رد می‌شوند و به خط پایان می‌رسند. انقدر به ما خوش گذشت که یک رسم جدید برای شنبه شب‌ها شروع کردیم بعد از اینکه بچه‌ها خوابشون می‌برد. ماریو کارت بزرگسالان.

بعد از تفکر روی این تجربه، مفتخرم برای اولین بار به شما تئوری ماریو کارتم را برای به حداکثر رساندن تچان معرفی کنم. سه مرحله دارد: مهارت، توجه و اهمیت دادن.

با مهارت شروع می‌کنیم. مهارت چیزی است که خیلی از ما این روز‌ها در پیدا کردنش زمان سختی را سپری کردیم.

روان‌شناسان دریافتند که در محل کار قوی‌ترین عامل در ایجاد انگیزه‌ی روزانه و شادی احساس ترقی و پیشرفت است. پی بردیم که در فرهنگ غربی خوشحالی ما بستگی دارد به اینکه «امروز» پروژه‌هایمان چطور پیش می‌روند تا اینکه «دیروز» چطور پیش رفتند. به همین دلیل است که نایک می‌گوید، «انجامش بده» به گمانم اگر نایک در یک کشور گذشته‌نگر مانند چین شروع به کار می‌کرد شعارشان «انجامش دادم» می‌شد. اگر بی‌حالی رکود است، تچان شامل حرکت است. اما مهارت حتما نباید یک دستاورد بزرگ باشد، می‌تواند بُرد‌های کوچک باشد. برد‌های کوچک نشان می‌دهند که چرا من غرق بازی آنلاین جورچین کلمات شده بودم تا سریع کلمه‌ی هفت حرفی را پر کنم. برد‌های کوچک به ما می‌فهمانند که چرا مردم ذوق می‌کنند از اینکه برای اولین بار نان پختند. و برد‌های کوچک روشن می‌کنند که چرا یک مهندس کل بعد از ظهر را صرف کسب هنر چیدن اِم اَند اِم‌ها روی هم کرده است. ببینید.

(ویدئو) سخت‌تر از چیزیست که فکر می‌کردم. وای! وای! پنج تا اِم اند اِم! پنج تا اِم اند اِم!

آ.گ: بعداً معلوم شد که یک رکورد جهانی بود.

نوع مهارت به دومین مرحله‌ی تچان بستگی دارد، ذهن آگاهی. تمام تمرکزتان را روی یک کار قرار دهید، نه کاری که خیلی از ما این روز‌ها انجام می‌دهیم.

[حالت خوبه؟ به سختی به کتابت، موبایلت، برنامه] [لپ تاپ و جدولی که ده دقیقه پیش شروعش کردی، توجه می‌کنی.] اثبات شده است که به طور میانگین، مردم ایمیل‌هایشان را ۷۴ بار در روز چک می‌کنند، هر ۱۰ دقیقه از این کار به آن کار می‌پرند، و این باعث چیزی به نام کاغذرنگی‌هایی از جنس زمان می‌شود، که یعنی ما لحظه‌های هدفمند زندگی‌مان را می‌گیریم و آنها را خُرد کرده و به ذره‌هایی کوچک و به دردنخور تبدیل می‌کنیم. این کاغذرنگی‌ها هم دشمن انرژی و هم دشمن تعالی ما هستند. اگر می‌خواهیم جریان را به دست آوریم، به مرز‌های مشخصی نیاز داریم.

[ این امر نمی‌گذارد که هر دو ثانیه به گوشی‌ام نگاه کنم]

وقتی به حد و حدود فکر می‌کنم، یاد آزمایشی می‌افتم که توسط محقق سازمانی لزلی پرلو انجام شد. او به ۵۰۰ شرکت برتر رفت و سیاست زمان آرامش را پیاده کرد. بدون هیچ حواس‌پرتی‌ای سه روز در هفته صبح تا ظهر. به طور میانگین، مهندسان بهره‌وری خیلی بالایی داشتند. ۴۷ درصد از آن‌ها بهره‌وری بالاتری نسبت به قبل داشتند. اما بهترین قسمتش این است که وقتی شرکت سیاست زمان آرامش را پیاده کرد، ۶۵ درصد بیشتر از حد متوسط بهره‌وری داشتند. فکر نکنم در اینجا اتفاق جادویی‌ای در مورد سه‌شنبه، پنجشنبه و جمعه قبل از ظهر افتاده باشد. درسی که می‌توان گرفت این است که باید با زمان‌ بی‌وقفه خود طوری رفتار کنیم انگار که گنجینه‌ای است که باید از آن مراقبت کرد.

حالا، مهارت و توجه شما را به جریان می‌رسانند، اما مرحله‌ی سومی هم وجود دارد که این تجربه را به اوج می‌رساند. اهمیت. دانستن اینکه شما در زندگی افراد دیگر تفاوت ایجاد می‌کنید. اوایل شروع کارم، روی تماس‌گیرندگانی که جذب سرمایه می‌کردند تحقیق می‌کردم کسانی که تلاش می‌کردند مبالغی را برای فارغ‌التحصیلان جمع‌آوری کنند، و من می‌دانستم که آنها دچار بی‌حالی شده‌اند وقتی این نوشته را روی دیوار دیدم.

[در اینجا انجام کاری خوب مثل این است که در یک کت و شلوار تیره شلوارت را خیس کنی] [تو گرمی‌اش را احساس می‌کنی اما هیچ کس دیگری متوجه آن نمی‌شود]

می‌خواستم تحقیق کنم که چطور می‌توانم به آنها نشان دهم کارشان بااهمیت است. پس چند آزمایش ترتیب دادم و در طول ماه پیش رو، یک گروه از تماس‌گیرندگان به طور میانگین بیشتر از دو برابر وقت هفتگی خود را صرف تلفن کردند و به میزان سه برابر نیز به درآمد هفتگی آن‌ها اضافه شد. و تغییری که رخ داد این بود که به صورت تصادفی باید با دانشجویی ملاقات می‌کردند که با کمک کار آنها توانسته بود بورسیه تحصیلی بگیرد. حالا، به جای تمرکز بر روند خسته‌کننده‌ی تماس گرفتن، آنها مجذوب هدف پرمعنای کمک به جمع‌آوری سرمایه برای پرداخت شهریه شدند. پس به کسانی فکر کنید که اگر کار شما نبود در وضع بدتری بودند. آنها همان کسانی هستند که باعث می‌شوند کارتان اهمیت پیدا کند. باید اسم‌هایشان، قیافه‌هایشان و داستان‌هایشان را بدانید، و شما می‌توانید جریان را در کارهایی که به آنها نفع می‌رساند، پیدا کنید.

همین، روشن می‌کند که چرا ماریو کارت تجربه‌ی خیلی خوبی برای من بود. به من احساس تسلط می‌داد، احساس شیرین رضایت از پوست موزی که دقیقا جایی افتاده که خواهرم روی آن لیز بخورد و بیفتد. این بازی به توجه هم نیاز دارد. برادرِ همسرم بهترین بازیکن بود. شکست دادن او تمرکز کاملی را می‌طلبید، مخصوصا وقتی بچه‌هایم با او علیه من دست به یکی می‌کردند. و این فقط یک بازی نبود. اهمیت داشت. در طول سال گذشته، همه‌ی ما به طُرق مختلف احساس درماندگی داشتیم. من درمانده بودم از اینکه نمی‌توانم کووید را از بین ببرم. حتی کار زیادی در جهت بهتر کردن مدارس آنلاین از دستم برنمی‌آمد. درحالی که یک معلم هستم. اما در بازی ماریو کارت، احساس امیدواری داشتم. قادر بودم برای فرزندانم چیزی را فراهم کنم که مشتاقانه منتظرش باشند زمانی که نمی‌توانستیم جایی برویم. قادر بودم خانواده‌ام را نزدیک به هم نگه دارم زمانی که از هم دور بودیم. ما معمولا به جریان به عنوان تجربه‌ای فردی نگاه می‌کنیم. اما با انجام بازی نینتندو، همه‌ی ما غرق انجام یک فعالیت شده بودیم. و با اینکه ما هرروز این بازی را انجام نمی‌دهیم، اما احساس نزدیکی بیشتری با خواهرم و برادرِ همسرم دارم بیشتر از قبل. یاد گرفته‌ام که عشق تناوب و تکرار ارتباط نیست، عشق، عمق ارتباطات است. همینطور پی برده‌ام که پادزهر بی‌حالی حتما نباید چیزی نوآورانه باشد، می‌تواند چیزی لذت بخش باشد. بیشترین حد جریان زمانی‌ست که با آدم‌هایی که دوستشان داریم خوش می‌گذرانیم، که درحال حاضر در لیست کارهایی که باید انجام دهم، یک کار روزانه است.

خب نسخه‌ی شما از ماریو کارت چیست؟ در کجا مهارت و توجه را با افرادی که برایتان مهمند پیدا می‌کنید؟ به نظرم باید در دانسته‌های خود درمورد سلامت روان و تندرستی تجدید نظر کنیم. افسرده نبودن به این معنی نیست که دست و پا نمی‌زنیم. خسته نبودن به این معنی نیست که سرحال هستی. وقتی کسی می‌گوید، «حالت چطوره؟» اشکالی ندارد اگر بگویی، «صادقانه، بی‌حالم.» یا اگر فقط می‌توانی یک کلمه را به زبان بیاوری، «هی.»
و هروقت آماده‌اید، می‌توانید جریان را پیدا کنید که راه رهایی از پوچی را برای شما روشن می‌کند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.