بررسی عشق در دنیای حماسه با نگاهی به شاهنامه

0

حسین حسن رضایی

دانش آموختهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران

عبدالرضا سیف

**

استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران

چکیده

با آنکه حماسه ها، از جمله شاهنامه، دنیای جنگ و نبرد هستند، اما در آنها از عواطف و احساسات فردی نیز می توان نشان یافت. از این رو، هرچند حجم داستان های عاشقانهٔ شاهنامهٔ فردوسی در مقایسه با حجم کل آن اندک است، اما اگر حماسهٔ بزرگ ملی ایران از این تعداد داستان عاشقانه خالی می بود، گویی کمال فعلی خود را نمی داشت. فردوسی که در شاهنامه به عواطف مختلف انسان از جمله خشم، شادی، اندوه و… پرداخته، به عشق هم که از کهن ترین عواطف انسان و «درد همیشگی» وی است، توجه داشته است. مقالهٔ حاضر می کوشد با بررسی مهم ترین داستان ها و ماجراهای عاشقانهٔ شاهنامه، ویژگیهای کلی عشق در دنیای حماسه و عوامل مختلف اجتماعی و فرهنگی آن را بررسی و تبیین نماید. بدین ترتیب، ابتدا به ذکر تفاوت ها و شباهت های عشق در دوره حماسی با دوره تاریخی پرداخته و عوامل گوناگون مانند ژانر حماسی، زمان و… را که در شکل دهی نوع خاصی از عشق در شاهنامه مؤثر بوده اند، بیان می کند و در ادامه، سه مورد از مهم ترین ویژگیهای عشق در داستان های عاشقانهٔ شاهنامه بررسی میشود.

مقدمه

حماسه ها با اینکه دنیای جنگ و نام و ننگند و به سرزمین و گروه بزرگی از مردمان آن تعلق دارند، اما در آنها از عواطف و احساسات فردی و دنیای شخصی قهرمانان نیز می توان سراغی گرفت؛ به عبارت دیگر، اگرچه ادب حماسی با ادب غنایی تفاوت دارد و هر یک ویژگیهای خاص خود را داراست، اما در هر یک از آنها می توان نشان یا نشانه هایی از دیگری یافت. دنیای حماسه و دنیای عشق به ظاهر با هم متفاوت و متضاد هستند؛ زیرا حماسه، دنیای غرور و مناعت است و عشق، دنیای فروتنی و دلباختگی، اما این دو پیوندهایی هم با یکدیگر دارند. اگرچه عشق و دلباختگی با مناعت و غرور حماسی که ناشی از ثبات و نیروی دل است، در ظاهر ضد مینمایند، اما «در مراحل نفسانی و مقامات

روحانی که عشق، ترجمان آن است، اضداد هم با هم موافق توانند شد» (یاسمی، ۱۳۱۳:

۵۲۸). حماسه بیشتر دنیای نبرد و جنگ و گریز است، دنیایی که نیاز به امنیت و حفظ وطن در آن بر دیگر نیازها تقدم دارد. در چنین دنیایی، احساسات و عواطف فردی تا جایی که با منافع میهن و اجتماع در تضاد نباشد، مجال بروز دارد. در این دنیای رزم، اگر هم بزمی باشد، در راستای نیرو گرفتن برای رزم و جنگیدن در راه میهن است، نه بزمی مزین به حضور زیبارویان و لذت یابی از آنان. در دنیای حماسه، فرد، تابع جمع است. حماسه ها همیشه بیانگر روحیات یک قوم یا جامعه در طول سالیان دراز بوده اند، نه نشان دهنده عقیده یا احساس یک فرد خاص، اما عشق  هرچند از جامعه تأثیر می پذیرد  عاطفه و احساسی فردی است و برای بروز آن، جامعه باید آن مقدار تحول و تکامل یابد که تحمل صداهای مختلف و گوناگون را داشته باشد. اگر در شاهنامه آن نوع عشقی که مثلا در ویس و رامین یا خسرو و شیرین مطرح است، دیده نمی شود، ناشی از ژانر حماسی شاهنامه یا متأثر از زمان و دوره ای است که قهرمانان در آن زندگی میکرده اند ۱‌؛ دوره ای که حفظ جان، خانه و کاشانه، آنها را چنان بار می آورده که ندای قلب خویش را وسوسهٔ اهریمن تلقی کنند و در به روی آن نگشایند. در چنین دوره ای، زن بیش از آنکه معشوق یا همدم پهلوان (=عاشق) و پیام آور عشق باشد، واسطهٔ اهریمن یا دشمن است. دشمن که به طور مستقیم و رو در رو نمیتواند با پهلوان مبارزه کند، از طریق زن میخواهد ابتدا بر دل و آنگاه بر جسم او تیر زند و بر او پیروز شود (ر.ک؛ خالقی مطلق، ۱۳۷۲: ۷۰  ۷۲). اینجا عشق، دانه یا فریبی است که به دام منجر میشود تا کام. بنابراین، پرهیز از آن واجب است؛ گویی هنوز زمان آن فرانرسیده که انسان دوره حماسه همانند انسان دوره تاریخی، عشق را موهبتی الهی ببیند و آن را دولت و سعادت بداند (ر.ک؛ حافظ، ۱۳۸۷: ۲۵۴).

این مقاله به بررسی ویژگیهای عشق در دنیای حماسه با نگاهی به مهم ترین داستان های شاهنامه می پردازد. برای تبیین بهتر این ویژگیها، هم مقایسهٔ مختصری مابین دنیای حماسه با دنیای اسطوره و تاریخ انجام گرفته است و هم سعی شده با کمک نگاه جامعه شناختی، رفتار عشاق در دنیای حماسه بررسی و تحلیل گردد. در این سیر زمانی، از اسطوره تا تاریخ، تحول عاطفه، عشق و ویژگیهایی را که در هر یک از این دوره ها یافته، بهتر می توان درک کرد.

درباره عشق در شاهنامه یا ویژگیهای عشق در آثار حماسی، مقاله ها و آثار گوناگونی نوشته شده است، اما هر یک از این مقاله ها به ویژگی خاصی از عشق یا به داستان عاشقانهٔ خاصی از شاهنامه پرداخته است و به تحولات زمانی و عوامل اجتماعی  فرهنگی دوران حماسه کمتر توجه کرده اند. از جملهٔ بهترین این مقاله ها به عنوان نمونه می توان به «عشق و مناعت در شاهنامه» از رشید یاسمی، «نیش و نوش عشق در شاهنامه» از ابوالفتوح حکیمیان،

«تفاوت عشق در شاهنامه و سایر منظومه های فارسی» از محمد اسلامی ندوشن و… اشاره کرد. از میان کتاب ها هم آقای مدی در کتاب عشق در ادب فارسی، استاد خالقی مطلق در کتاب گل رنج های کهن و… درباره عشق در شاهنامه اشارات مفیدی کرده اند و خانم مارسل فرانسوی هم در کتاب تاریخ عشق مطالب سودمندی در باب عشق در دنیای حماسه بیان نموده اند.

از نظر سیر زمانی، عشق در دنیای حماسه نسبت به عشق در اسطوره های آفرینش تکامل بیشتری یافته است. اگر در اسطوره ها، عشق به کشش عناصر متضاد به هم و…تعبیر می گشت، در دنیای حماسه، عشاق، انسان هایی زمینی هستند و عشق ورزی آنها به واقعیت عاطفی زندگی انسان در دوره تاریخی بیشتر نزدیک است. عشاق حماسه هرچند گاهی نیرو و توانایی خارق العاده و باورناپذیر دارند، اما همانند خدایان نیستند که بتوانند قضا و سرنوشت خویش را تغییر دهند، به ویژه اگر این سرنوشت، تیر عشقی باشد که بر دل پهلوان نشسته، بر عقل و منطق او چیره گشته است.

هرچند واژه «عشق» در شاهنامه بیش از یکی دو بار نیامده است (ر.ک؛ اسلامی ندوشن،

۱۳۷۴: ۱۲۶)، اما حالات عشق و عاشقی را در برخی ابیات داستان های عاشقانهٔ شاهنامه میتوان مشاهده کرد ۲؛ مثلا زال در بیان حالات عاطفی و درونی خود به رودابه چنین

میگوید:

«من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم ستاره شب تیره یار من است من آنم که دریا کنار من است»

(فردوسی، ۱۳۷۶، ج ۱: ۲۰۶).

باری، با آنکه شاهنامه متعلق به شاهان، پهلوانان و داستان جنگ های آنان است، اما در این دنیای جنگ و رزم و در کنار پهلوانان و پهلوانی ها، می توان از عیش و بزم و عشاق و عشق ورزی آنان نیز سراغی گرفت. اگر گاه نفیر طبل و شیپور زمین را می درد و گوش ها را می خراشد، گاه نیز ضرباهنگ و طنین دلی اندوه عشق چشیده را می توان از خلال برخی بیت ها شنید؛ آهنگی که سبب گریهٔ آرام و خاموش پهلوان می گردد و گاه حتی او را به عصیان در برابر خانواده و سنن جامعهٔ خود وامیدارد. در ادامهٔ این نوشتار، ابتدا به ‌ بیان مختصر شباهت ها و تفاوت های دنیای حماسه با دنیای منظومه های عاشقانه دوره تاریخی میپردازیم و آنگاه مهم ترین ویژگیهای عشق در داستان ها و ماجراهای عاشقانهٔ شاهنامه را بیان می کنیم.

۱  مقایسهٔ دنیای حماسه با دنیای منظومه های عاشقانهٔ تاریخی

عشق در دنیای حماسه با وجود تفاوت ها و گاه اختلاف ها، شباهت هایی هم با دنیای عشق و عشاق تاریخی و واقعی دارد. اگر در دنیای حماسه، قهرمان از چنان قدرت و نیرویی برخوردار است که «کوه آهن» با شنیدن نام او چون «دریای آب» میگردد، در دنیای عشق هم معشوق چنان نیرویی دارد که در دریای عشق او، «هفت دریا چون شبنمی» می نماید و دیدار او نه تنها «زمینیان»، که «خلوتیان ملکوت» را به آشوب قیامت برمیخیزاند. اگر در حماسه، یک انسان (قهرمان) به اندازه یک ملت یا یک جهان، بزرگ و باشکوه جلوه داده میشود، در دنیای عشق هم یک فرد (= معشوق) همهٔ دنیا و جان جهان عاشق میگردد. اگر اغراق موجب می شود دنیای حماسه فراواقعی و باورناپذیر جلوه کند، در عوض، آن را شگفت و دلپذیر هم می سازد. در دنیای عشق هم اگرچه اغراق «هفت دریا» را به اندازه «شبنمی کوچک» مینماید، اما این شبنم در عین کوچک بودن، زلال، پاک و آرام است. از سوی دیگر، این دو دنیا با هم تفاوت هایی هم دارند. در حماسه، اگر

قهرمان، رقیب یا هماورد دارد، در دنیای عشق هم عشاق رقیب دارند، اما رقابت عشاق، رقابتی لطیف است، حال آنکه در حماسه، این رقابت گاه چنان خشونتی مییابد که ممکن است به کشتن و قتل منجر شود. در حماسه، نبرد بر سر ننگ و نام است، حال آنکه در عشق، نام، ننگ است. در دنیای عشق، نبرد با رقیب نه برای اثبات خود، بلکه برای نشان دادن کمال عشق عاشق است، حال آنکه پهلوان پیروز در حماسه، یا حریف را میکشد یا او را فراری میدهد، اما در عشق، این رقیب است که با دیدن کمال عشق عاشق یا حریف، خود میدان را مسالمت آمیز ترک میکند. خلاصه اینکه دنیای حماسه حد واسطی است میان دنیای اسطوره با دنیای تاریخ یا واقعیت. بنابراین، عشق در دنیای حماسه، هم ویژگیهای عشق در دنیای اسطوره را دارد و هم ویژگیهای عشق واقعی یا زمان تاریخی را. از طرفی، عشاق حماسه (= پهلوانان) نسبت به انسان های معمولی از نیرو و توان بیشتری برخوردارند و میتوانند کارهای خارق عادت، شبیه کارهای خدایان انجام دهند، اما در عین حال، به ضعف ها و ناتوانیهای انسانی دچارند و گاه در دام این ناتوانیها گرفتار می آیند. از سوی دیگر، داستان های عاشقانهٔ شاهنامه از خیال انگیزی، معنویت و لطافت منظومه های عاشقانهٔ دوره های متأخر خالی است ۳. انسان در دنیای حماسی هنوز در پی برآوردن نیازهای اولیهٔ خود است. در نتیجه، میل جنسی برای تبدیل شدن به عاطفهٔ ماندگار عشق، هنوز باید فاصله و زمان زیادی طی کند تا رستم دنیای حماسه را به مجنون منظومه های غنایی و عاشقانه تبدیل کند؛ گویی تا این قهرمان حماسه غروب نکند، آن قهرمان عرصهٔ عشق طلوع نخواهد کرد.

۲  مهم ترین ویژگی های عشق در دنیای حماسه با نگاهی به شاهنامه الف ) تقدم عشق ورزی از سوی زن

عشقی که در دنیای حماسه و داستان های عاشقانهٔ شاهنامه مطرح است، ویژگیهای خاص خود را دارد. این ویژگیها گاه با عشق معمول در غزل و منظومه های غنایی هماهنگ است و گاه ناهماهنگ و یا حتی متضاد. یکی از این ویژگیها که در داستان های عاشقانهٔ شاهنامه جلب توجه میکند و با ساختار عشقی داستان های عاشقانه و غزل در تضاد است، اظهار تمایل و عشق از جانب زن است. ساختار حماسی شاهنامه، گاه موجب شده است تا داستان های عاشقانهٔ آن، ساخت رایج و منطقی داستان یا ژانر عاشقانه را نداشته باشد؛ به عنوان مثال، در داستان عاشقانهٔ بیژن و منیژه، معشوق (منیژه) به اظهار عجز و نیاز در برابر عاشق (بیژن) میپردازد؛ زیرا ساختار حماسه به فردوسی اجازه نمیدهد «یک پهلوان ایرانی را در برابر دختری تورانی خوار سازد» (یاسمی، ۱۳۱۴: ۵۲۶). از این رو، فردوسی به دلیل تأثر از فضای حماسه از میان معشوق و پهلوان، «ستایش پهلوان و پهلوان دوستی» را انتخاب می کند، اگرچه این گزینش با توجه به ساختار داستان عاشقانه نوعی نقص محسوب می شود و «با صفت ممیز یک منظومهٔ عاشقانه مباین است» (اسعدگرگانی، ۱۳۸۹‌: ۴۵۴). قهرمان حماسه نماینده یک ملت است. او که از میدان های مختلف پیروز بیرون آمده است، از این مرحله و میدان هم باید به پیروزی گذر کند و به جای ندای دل به آواز عقل گوش فرادهد؛ گویی دنیای حماسه چنین اقتضا می کرد که فردوسی از میان معشوق، عشق و قهرمان حماسه، قهرمان را قویتر از عشق و معشوق بداند.

قهرمان که در بیشتر جنگ ها و آزمون ها سربلند بیرون آمده است، از آتش عشق و محبت نیز سوار بر اسب و سمن بر دست، به سلامت و صلابت بیرون میآید. پهلوان به عشق که برای قربانی گرفتن نیاز به زمان دارد، زمان و مهلت نمیدهد. او میداند اگر زمان زیادی نزد زن یا معشوق بماند، پای در گل فروخواهد رفت، از وظیفهٔ اصلی خود غافل می ماند و آماج تیر ملامت قرار خواهد گرفت. توقف کوتاه و یک هفته ای رستم نزد تهمینه، گویی چنین دلالت یا پیامی دارد.

از سوی دیگر، تقدم زن در ابراز علاقهٔ خود به پهلوان می تواند دلایل جامعه شناسانه داشته باشد. در دوران باستان، زن به تنهایی و مستقل نمی توانسته زندگی کند و برای اداره زندگی خود، به حمایت مرد نیاز داشته است. این مرد هرچه بیشتر قدرتمند بود، برای زن جاذبهٔ بیشتری داشت، تا آن حد که او بتواند راز درون خود (=تمایل و عشق) را به وی آشکار کند. در این شیوه زندگی، مرد قدرتمند و توانا که قهرمان نمونه ای از آن است، کمیاب است. این معنی او را به انسان کامل و کمال مطلوب زن تبدیل میکند. بدین سان مرد در جایگاه معشوق واقع میشود و زن در مقام عاشق.

تقدم زن در ابراز عشق و هدفمند بودن عشق (= تولد قهرمان) را در ابیات زیر از شاهنامه میتوان دید. تهمینه شب هنگام، آنگاه که رستم را در خلوت می یابد، بدو چنین

میگوید:

«ترایم کنون گر بخواهی مرا جز این مرغ و ماهی نبیند مرا

یکی آنکه بر تو چنین گشته ام خرد را ز بهر هوا کشته ام دو دیگر مگر از توأم کردگار نشاند یکی کودکم در کنار»

(فردوسی، ۱۳۷۶، ج ۲: ۱۲۳).

ب ) عشق زناشویی یا هدفدار

اصطلاح «عشق زناشویی» بهتر می تواند ویژگی دیگر عشق را در شاهنامه توصیف کند.

این اصطلاح به معنای شور و احساس کوتاه مدت دوران قبل از وصال یا ازدواج میباشد؛ امری که امروزه هم معمولا به دوران عشق و عاشقی معروف است. ازین رو، آن بیتابی ها و دل لرزه هایی که سبب خروج عشاق از سنت و قوانین جامعهٔ خود در منظومه هایی چون ویس و رامین و خسرو و شیرین می شود، کمتر در شاهنامه مشاهده می شود. در شاهنامه، عشق ورزی بیشتر به سبب ازدواج و تولد قهرمان است و معمولا با وصال زودرس همراه است. به همین دلیل، «داستان های عاشقانهٔ شاهنامه عاری از هجران و فراق و آه و ناله های معمول در دیگر داستان های عاشقانه است» (مدی، ۱۳۷۲‌: ۱۵۱‌). این نوع عشق در شاهنامه را می توان «عشق هدفدار» هم نام نهاد؛ یعنی در شاهنامه، خود عشق هدف نیست، بلکه هدف از پیوند عشاق با یکدیگر، تولد فرزندی (= قهرمان) است تا در آینده، پناه روز حادثه باشد و از میهن و مردمان آن در برابر دشمنان محافظت ‌ نماید. البته این ویژگی مخصوص شاهنامه نیست، بلکه در آثار حماسی دیگر اقوام نیز می توان آن را مشاهده کرد؛ چنان که نزد اکثر مردم دنیای حماسه و کهن مانند ژرمن ها و… عشق «عبارت از علاقهٔ جنسی ثانویه بود که جز زناشویی هدف نداشت و اجازه نمیداد که افراد از حدود آن پا بیرون بگذارند؛ زیرا میترسیدند که عواطف رقیق از نیروی آنها بکاهد و حس دلاوری آنها را نابود کند» (مارسل فرانسوی، بیتا: ۵۴‌). چون عشق در شاهنامه عشقی هدفدار است، در آن از جنون عشاق سخن نرفته است. در این نوع عشق، معمولا بین اولین دیدار تا وصال، فاصله و زمان چندانی وجود ندارد؛ به عنوان مثال، رستم تنها چند روز بعد از اولین دیدار، به وصال تهمینه میرسد و اجازه نمیدهد فراق و نیروی تخیل، معشوق را در او درونی کند. گویا به همین دلیل، بعد از مهر ورزیدن به تهمینه، رستم همان رستم قبلی است و تغییری در شخصیت او ایجاد نمیشود، در حالی که عشق سبب تغییر اساسی شخصیت

عشاق می شود:

«مرده بدم زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم»

(مولوی، ۲۵۳۵، ج ۳: ۱۸۰).

بدین سان گویی عشق مطرح در شاهنامه بیشتر به «غریزه همسرجویی و هم بسترخواهی» (حکیمیان، ۱۳۵۴: ۵۹‌) و امری کاملا فیزیولوژیکی نزدیک می شود که به ارضای غریزه در دیگر موجودات شبیه است، با این تفاوت که غریزه در اینجا تنها در پی کسب لذت خویش نیست، بلکه این لذت جویی در راستای خدمت به وطن و مردم آن قرار دارد.

شوپنهاور، فیلسوف معاصر آلمانی، هم به تلویح عشق موجود در حماسه را هدفدار می داند، اما هدفی فراتر از لذت فردی یا غریزه هم بسترخواهی و همسرجویی. به نظر شوپنهاور، پهلوان حماسه در مواقع عادی از ابراز احساسات و عواطف خود شرم دارد و آنها را معمولا پنهان میسازد، اما چون عشق بر او مستولی میشود، پهلوان زمام دل را سست میکند و به ندای درونی خود که تاکنون آن را نادیده انگاشته، پاسخ میگوید و پیشنهاد زن را برای همخوابگی یا ازدواج میپذیرد؛ زیرا دیگر خواستهٔ خود پهلوان مطرح نیست، بلکه این «نوع است که محزون است» (شوپنهاور، ۱۳۸۶‌: ۴۵‌) و میخواهد از طریق پهلوان به بقای خود ادامه دهد. از این منظر، اصراری که زال برای پیوند با رودابه دارد، گویی اصرار «نوع انسان» (= رستم و اخلاف او) برای ادامهٔ حیات و حضور خویش بر عرصهٔ جهان هستی است.

ویژگیهای خاص جوامع ابتدایی هم می تواند علت وجود چنین عشق هایی باشد. به اعتقاد محققان، «اقوام ابتدایی ظاهرا عشق را چندان زیاد نمیشناسند. در زبان آنان، به ندرت کلمه ای برای بیان آن پیدا میشود. محرک آنان به ازدواج، آنچه ما عشق مینامیم، نیست، بلکه بیشتر میل به داشتن فرزند و غذای مرتب است» (دورانت، ۱۳۷۷: ۱۲۶). قهرمان داستان های عاشقانهٔ دنیای حماسه، گویی مثل انبوه مردمان «عادی» دوره های تاریخی میباشد. اکثر این مردمان عشق را همان بی تابیهای دوران قبل از ازدواج یا اوایل ازدواج میدانند؛ آن بیتابی که معمولا ازدواج آن را کاهش می دهد و گاه از بین می برد. قهرمانان حماسه چنین عشقی دارند؛ عشقی که این سخن رنه آلندی برای توصیف آن مناسب مینماید: «در واقع، بیشتر مردم در همان مرحلهٔ نخستین تمجمج عشق [مرحلهٔ جستجو و کشف همسر/ جفت و ارضای میل جنسی] میمانند» (آلندی، ۱۳۷۸: ۱۹۲‌).

باری، دوران حماسه عشق بازی طولانی با زن یا همسر را برنمیتابد. وظیفهٔ معشوق / زن در این جامعه، «تولیدمثل و خانه داری» است، نه دل بردن و دلبری. عاشق (=رستم) هم برای جنگ و دفاع آفریده شده است. بنابراین، بعد از اینکه امانت خود را به معشوق سپرد، باید بر سر وظیفهٔ خویش بازگردد؛ به عبارت دیگر، در دنیای حماسه، جرقهٔ عشق ایجاد میشود، اما شرایط خاص دنیای حماسه و دوران کهن اجازه نمی دهد عشاق این جرقه و شعلهٔ مهر را به آتشی فروزان تبدیل کنند.

ج ) عشق شنیداری

«مرا مهر او دل ندیده گزید همی دوستی از شنیده گزید»

……………………………… (شاهنامه).

«یا قوم أذنی لبعض الحی عاشقهٔ «یا قوم أذنی لبعض الحی عاشقهٔ»

(بشاربن برد).

عشق شنیداری یا عاشق شدن از راه گوش، یکی دیگر از ویژگیهای مهم داستان های عاشقانهٔ حماسه و شاهنامه است ۴. اگرچه چشم عشاق حماسه هم در عاشق شدن آنان دخیل است، اما در دنیای حماسه، گوش یا قوه شنیداری بر دیده و دیدن تقدم دارد. در غزل و داستان های عاشقانه، غالبا «چشم و نظر» اولین و مهم ترین نقش را در فرایند عاشقی بر عهده دارد. در شاهنامه، در دو مورد به عشق شنیداری اشاره شده است: نخست در داستان زال و رودابه. زال و رودابه بیآنکه یکدیگر را دیده باشند، با شنیدن اوصاف هم عاشق یکدیگر

میشوند. رودابه در بیت زیر به این معنی اشاره میکند:

«مرا مهر او دل به دیده گزید همی دوستی از شنیده گزید»

۵

(فردوسی، ۱۳۸۶‌، ج ۱: پاورقی ۱۸۹).

دوم در داستان رستم و تهمینه، آنگاه که تهمینه بر بالین رستم حاضر میشود، در علت

اظهار عشق خود به رستم میگوید:

«به کردار افسانه از هر کسی، شنیدم همی داستانت بسی

که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ، نترسی و هستی چنین تیزچنگ

چنین داستان ها شنیدم ز تو بسی لب به دندان گزیدم ز تو بجستم همی کتف و یال و برت بدین شهر کرد ایزد آبشخورت ترایم کنون گر بخواهی مرا نبیند جز این مرغ و ماهی مرا»

(فردوسی، ۱۳۸۶، ج ۲: ۱۲۲  ۱۲۳).

تهمینه بیم آن دارد که رستم تقدم او در اظهار علاقهٔ بدون آشنایی را بر بیعفتی یا ناپاکی او حمل کند. از این رو، با گفتن این سخن که من اکنون نیست که ترا میشناسم، بلکه از مدت ها قبل اوصاف دلاوری تو را شنیده، دل بر تو بسته بودم، پیشاپیش از خود رفع اتهام مینماید. در بیت دوم هم با گفتن «نبیند جز این مرغ و ماهی مرا» گویی میخواهد بر عفیف و نجیب بودن خود تأکید کند.

برخی محققان شنیداری بودن عشق در منظومه های حماسی را نشان دهنده «جسمانی بودن» آن (ر.ک؛ مدی، ۱۳۷۱: ۳۲)، عده ای آن را «ناشی از جنبهٔ خیالی و رؤیایی عشق و معشوق»، به ویژه در جوامع شرقی (ر.ک؛ ستاری، ۱۳۷۹: ۲۲۷) و سرانجام بعضی نیز عوامل اجتماعی مانند «خانه نشینی زنان و مرد میدان بیرون از خانه بودن مردان» را در این امر دخیل میدانند (ر.ک؛ کریمی حکاک، ۱۳۸۳، الف: ۲۴، ۱۸  ۳۴ و ۲۹). هرچند شنیداری بودن عشق میتواند بر جسمانی بودن آن دلالت کند، اما این ویژگی را نمی توان صرفا نشان جسمانی بودن عشق دانست. در اشعار سعدی، مولوی و حافظ، اگرچه گوش و قوه شنیدن در امر عشق دخیل است، اما نمی توان با استناد به این نکته، عشق مطرح در اشعار این شاعران، خصوصا مولوی، را از نوع جسمانی یا زمینی صرف به حساب آورد. عوامل گوناگونی را میتوان به عنوان وجود عشق شنیداری در دنیای حماسه بیان کرد. این عوامل اغلب ناشی از ساختار اجتماعی و فرهنگی دوران کهن و ساختار حماسه است. در دنیای حماسه، وقتی فردی با نشان دادن تواناییها و شایستگیها، موانع را یکی پس از دیگری از سر راه برمیدارد و از آزمون های متعدد پیروز بیرون میآید، به عنوان قهرمان ملی شناخته می شود. او دیگر یک فرد معمولی نیست، بلکه نماینده آرمان های مردم سرزمین خود است. شهرت این قهرمان در سراسر سرزمین خود و یا حتی سرزمین های دوردست میپیچید و ورد زبان ها میگردد. اگرچه همه او را ندیده اند، اما آرزوی دیدنش را در دل دارند. این آرزو در دل زنان شدت و حدت بیشتری مییافت؛ زیرا ازدواج با قهرمانی که همهٔ مردم، ندیده عاشق تواناییها و خصال او هستند، میتوانست تاج افتخار و غروری ابدی بر فرق زنی باشد که موفق میشد ‌ دل قهرمان را برباید و با او ازدواج نماید. به همین سبب، با آنکه خیلیها رستم را ندیده اند، اما چون اوصاف او را با جزئیات مکررا شنیده اند، معمولا به آسانی او را میشناسند؛ چنان که سهراب با آنکه سال ها پدر خود (= رستم) را ندیده است، اما چون اوصاف او را مکرر از این و آن شنیده، با دیدن رستم دلش گواهی میدهد که این مرد، پدر اوست. از لحظهٔ شنیدن اوصاف قهرمان تا دیدار وی باید زمان زیادی بگذرد تا زن او را در خیال خود بپرورد و به بت یا قهرمان درون خویش تبدیل سازد. قهرمان که در جهان بیرون نماد دلاوری و قدرت است، در دل معشوق هم به قهرمان عشق تبدیل میشود. اگر با این دیدگاه به داستان رستم و تهمینه یا رودابه و زال نگاه کنیم، اظهار عشق بدون آشنایی و مقدمه از جانب تهمینه و رودابه را می توان طبیعی تلقی کرد.

عامل دیگر آنکه هرچند برخی از زنان شاهنامه مانند گردآفرید در صحنه های رزم حضور دارند، اما در دوران حماسه، معمولا زنان و دختران در خانه و اندرونی به سر میبرند. از این رو، مرد به ندرت میتواند آنها را مشاهده کند. تنها خواهر و مادر یا اطرافیان وی میتوانند با زنان روابط و رفت وآمد داشته باشند. مرد اگر بخواهد ازدواج کند، قبل از دیدن فرد مورد علاقهٔ خود، ابتدا توصیف او را از اطرافیان خود میشنود. سپس با توجه به توصیف های شنیده، یکی را که علاوه بر نظر خودش، منظور خانواده اش هم باشد، انتخاب مینماید. بدین ترتیب، عشق شنیداری به نوعی مهر تأیید خانواده یا جامعه بر ازدواج است.

علاوه بر این عوامل، از آنجا که زنان در گذشته صورت و بدن خود را با روبند و چادر میپوشانیده اند، حس بینایی و چشم نمیتوانسته در کار عشق بازی، نقش چندانی داشته باشد، اما صدا از پشت برقع و روبند نیز شنیده میشد و قابل مخفی کردن نبود. از این رو، احتمال اینکه مردان در چنین دنیایی عاشق صدای زن یا معشوق شوند و با صدای او عشق بازی کنند، بسیار است. در ابیات زیر از جامی، «در آمدن جلوه حسن از ره گوش» علاوه بر اینکه به معنای شنیدن توصیفات در مورد معشوق است، معنی عاشق شدن بر صدا

را هم میتواند داشته باشد:

«نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کاین دولت از گفتار خیزد درآید جلوه حسن از ره گوش ز دل آرام برباید ز سر هوش»

(جامی، ۱۳۳۷: ۶۵۰‌).

البته صدای معشوق هم می تواند در ایجاد عشق مؤثر باشد. در کتاب های روانشناسی عشق هم «حس شنوایی و صدا» یکی از عوامل اصلی ایجاد عشق و به یاد آوردن خاطرات قدیمی عشاق است. از نظر روانشناسان، «چه بسا که یک آهنگ خوب و یا یک آواز دلچسب باعث تجدید حیات و یا ایجاد یک خاطره خوب شود، نوازش های عاشقانه و صدای دلچسب معشوق … بدون شک خاطرات خیلی کهنهٔ ما را تجدید و ما را به یاد نوازش های مادرانه میاندازد» (تریدن، ۱۳۳۱: ۶۴).

باری، در شاهنامه و داستان های حماسی، گویی بیشتر بر اساس این ضرب المثل آلمانی،

۶

«هنگام زن گرفتن بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشمانت» عمل میکرده اند.

دنیای حماسه دنیای خرد و تدبیر است، اگرچه احساس و عاطفه هم در این دنیای خردگرا جایی دارد، اما غلبه با خرد است. چشم و دیدن با دنیای قلب و احساس بیشتر مرتبط است و گوش و شنیدن با دنیای منطق و عقل. بنابراین، بیم آن است یک نگاه یا نگاه اول معشوق، قهرمان حماسه را بیتاب و از خود بیخود سازد و موجب فراموشی منافع ملی و جمعی گردد. ساختار حماسه حکم میکند عشقی مهارشده و عاری از شور و هیجان در روابط قهرمان با معشوق او حاکم باشد. همان گونه که «شنیدن» مانند «دیدن» نیست، شور و اشتیاقی که از دیدن یک شیء یا شخص ایجاد میشود، با شور حاصل از شنیدن درباره آن شخص یا چیز قطعا یکسان نیست. در شاهنامه، چون بیم آن میرود که پهلوان نتواند در برابر وسوسهٔ خوردن حلوای شیرین خویشتن را نگاه دارد و مصالح ملک و مملکت را به فراموشی بسپارد، بیشتر به توصیف حلوا پرداخته اند و از قرار دادن آن نزد پهلوان خودداری کرده اند؛ زیرا کف نفس انسان در برابر شنیده ها به مراتب بیشتر از دیده ها است. عشق شنیداری نسبت به عشق دیداری شور و شدت کمتری دارد و کمی این شور و شدت عاشقانه با دنیای حماسه که دنیایی خردگراست، بیشتر سازگار است.

نتیجه گیری

مقاله با طرح موضوع عشق در دنیای حماسه و شاهنامه، مهم ترین ویژگیهای عشق در شاهنامه مانند شنیداری بودن، اظهار تمایل از جانب زن و… را بیان می کند. عشق در دنیای حماسه به سبب زمان، مقتضیات فرهنگی و اجتماعی آن دوران و ژانر حماسی، ویژگیهای خاص خود را دارد؛ ویژگیهایی که در مقایسه با ویژگیهای متظومه های عاشقانه دوره

تاریخی و غزل عاشقانه، متفاوت و گاه متضاد است. انسان در دنیای حماسه، هنوز آن قدر به تمدن و تعالی دست نیافته که میل جنسی خویش را «والایش یا تصعید» ۷ کند و آن را در راه هنر عشق به کار ببندد. علاوه بر این، ژانر حماسه نیز به فردوسی اجازه نمی داد تا در فضا و ساختار حماسه به بیان عواطف و احساسات نازکانه و رقیق بپردازد. به همین سبب، عشق در دنیای حماسه حد واسطی است میان عشق در دنیای اساطیر با عشق در دوره تاریخی و واقعی.

پینوشت ها

۱  فردوسی اگر هم استعداد و توانایی نظامی گنجوی را در خلق ژانر و داستان عاشقانه داشته است، با توجه به ژانر حماسی اثر خود، نمیتوانست در دنیای جنگ و رزم، چندان سخن از عیش و بزم ساز کند. این تفاوت را با نگاهی به حجم کار نظامی و فردوسی در عاشقانه سرایی هم می توان مشاهده کرد. داستان های عاشقانهٔ شاهنامه (زال و رودابه، رستم و تهمینه، بیژن و منیژه و سیاوش و سودابه) نسبت به داستان های حماسی آن، از حجم کمتری برخوردارند؛ چنان که مینورسکی معتقد است داستان ویس و رامین «در جریان نقل از پهلوی به فارسی، تهذیب و تنقیح یافته و بسیاری از اختصاصات خود را از دست داده است» (اسعد گرگانی، ۱۳۸۹: ۴۵۴). در باب شاهنامه هم میتوان گفت که داستان های عاشقانهٔ آن در اصل خود حجم بیشتری داشته اند از آنچه در شاهنامه دارند، اما برای سازگار شدن با دنیای حماسی، فردوسی آنها را مختصر کرده، یا اگر هم اصل داستان ها مختصر بوده، فردوسی به تطویل و شاخ و برگ دادن آنها نپرداخته است؛ مانند داستان بیژن و منیژه که «پس از آنکه [این] داستان … به میان داستان های حماسی راه یافته است، در اثر کوتاه تر شدن  عموما «بیژن و منیژه» حدود یک هفتم ویس و رامین است  به ویژه در اثر تطابق یافتن با جهان حماسی، بسیاری از عناصر عشقی و غیرحماسی خود را از دست داده است» (خالقی مطلق، ۱۳۶۹‌: ۲۸۶‌). حجم اندک این داستان ها در شاهنامه نشان می دهد عشق که از ابتدای آفرینش در کار خلقت حضور داشته، در دنیای حماسه هم، هرچند در حجمی اندک و در نوعی متفاوت، بر قهرمان / انسان تأثیرگذارست؛ زیرا قهرمان حماسه، انسان است و عشق، ذاتی انسان و درد قدیم طبع اوست. بنابراین، اگر شاهنامهٔ فردوسی این چند داستان عاشقانه را در خود جای نمیداد، گویی کار حکیم توس به اندازه آنچه

اکنون است، کامل نمیبود. فردوسی که در جاهای مختلف به صورت پراکنده و گذرا به بیان حالات گوناگون عاطفی، مانند مرگ، تولد، ناپایداری جهان و… توجه نموده است، چگونه میتوانسته درباره عشق سکوت کند؟!

۲  با آنکه در حماسه ها و از جمله در شاهنامه، ماجراها ‌ و داستان های عاشقانه، هرچند معدود، وجود دارد و یا حتی برخی محققان صفت «بزرگ و باشکوه» را در باب این داستان ها به کار میبرند (ر.ک؛ یوسفی، ۱۳۷۲: ۱۲  ۱۳)، به نظر می رسد عقیده بعضی محققان دیگر که معتقدند داستان های عاشقانه ای مانند داستان زال و رودابه و بیژن و منیژه اصولا «داستان عاشقانه به معنی واقعی و تام کلمه نیست؛ گو اینکه در هر دو داستان شرح قصهٔ غم عشق آمده است» (محجوب، ۱۳۷۱: ۴۶۹‌)، صایب تر باشد.

رسیدن به محبوب و وصال او بیش از آنکه آیین و آداب خاص عاشقانهٔ خود را داشته باشد و عملی مربوط به قلب تلقی گردد، عملی پهلوانی و مربوط به جسم و نیروی بدن تلقی میشود (ر.ک؛ ستاری، ۱۳۸۸‌: ۹۶‌). با وجود این، همین داستان ها و ماجراهای معدود عاشقانه در شاهنامه ویژگیهای خاص خود را دارند که آنها را از داستان های عاشقانهٔ دوره های متأخر متمایز می کند.

۳  به عنوان نمونه، میتوان احوال زال را با احوال رامین یا خسروپرویز، در فراق یار مقایسه کرد. توصیف زال از احوال عاطفی خود ساده و عینی است، همراه با اغراق که ملازم

دنیای حماسه است:

«من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم ستاره شب تیره یار من است من آنم که دریا کنار من است به رنجی رسیدستم از خویشتن که بر من بگرید همی انجمن»

(فردوسی، ۱۳۷۶، ج ۱: ۲۰۶).

اما توصیف نظامی از شرح حال عاشق هجران زده، خسرو، سوز و گداز بیشتری دارد، تشبیه و استعاره در آن زیاد به کار رفته و تخیل در آن قوی است. بنابراین، بیشتر ذهنی است تا عینی. لحن آن هم متواضع و خاکسارانه است، برعکس ابیات بالا که لحنی فاخر و

حماسی دارد:

«سگم وز سگ بتر پنهان نگویم گرت جان از میان جان نگویم

ز تو پرسش مرا امید خام است اگر بر خاطرت گردم، تمام است تو بر من تا توانی ناز میساز که تا جانم برآید، میکشم ناز منم عاشق، مرا غم سازگار است تو معشوقی، ترا با غم چه کار است؟ اگر من جان دهم در مهربانی، ترا باید که باشد زندگانی…

مرا گر روز و روزی رفت بر باد ترا هر روز روز از روز به باد

(نظامی گنجوی، ۱۳۸۹: ۳۷۷  ۳۷۸).

۴  عاشق شدن از طریق شنیدن اوصاف یکدیگر مخصوص داستان های عاشقانهٔ حماسه نیست، بلکه در منظومه های عاشقانه معروف در دوران تاریخی هم میتوان نمونه هایی را مشاهده کرد. در اتلو اثر ویلیام شکسپیر، «دزدمونا به اتلو میگوید: من ماجراهای تو

را شنیدم و عاشق داستان هایی شدم که تو از سر گذراندی» (کریمی حکاک، ۲۴:

۳۰  ۱۸: ۲۹).

۵  خالقی مطلق این بیت را جزء ملحقات آورده است.

۶  بر گرفته از وبلاگ melton.blogfa.com//http:، آخرین بازنگری: شنبه ۲۹ آبان

.۱۳۸۹‌

۷  والایش یا تصعید (Sublimation)، «مکانیسمی دفاعی است که در آن لیبیدو یا انرژی روانی  جنسی از هدف اولیه اش به هدف ثانوی معطوف می شود» (برونو، ۱۳۷۰: ۲۵۹‌؛ ذیل والایش).

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.