فیلم «هفت» – معرفی و نقد و بررسی – Se7en (1995)

0

«هفت»

کارگردان: دیوید فینچر

فیلمنامه‌نویس: اندرو کوین واکر

سال تولید: ۱۹۹۵

در شهری که با جنایات خشونت‌آمیز و فساد غلبه کرده است، کارآگاه پلیس سرخورده، ویلئام سامرست، یک هفته از بازنشستگی می‌گذرد. او با دیوید میلز، کارآگاهی کم‌خلاق اما آرمان‌گرا که اخیراً با همسرش تریسی به شهر نقل مکان کرده‌اند، شریک می‌شود. روز دوشنبه، سامرست و میلز از مرد چاقی که مجبور شده بود غذا بخورد تا شکمش ترکیده و او را بکشد، تحقیق می‌کنند و کلمه «شکم‌خوری» که روی دیوار نوشته شده بود را کشف می‌کنند. سامرست موفق نمی‌شود خود و میلز را به پرونده دیگری بازگرداند، زیرا معتقد است که برای آخرین تحقیقات او بسیار افراطی است. روز بعد، قربانی دوم، طمع، پیدا می‌شود که مجبور شده است یک کیلو گوشت را از بدنش جدا کند. سرنخ‌های موجود در صحنه، سامرست و میلز را به قربانی تنبل، یک کودک فروش مواد مخدر، هدایت می‌کنند، که او را لاغر شده و در تخت نگه می‌دارند. عکس‌ها نشان می‌دهند که قربانی دقیقاً یک سال در بازداشت بوده است. سامرست حدس می‌زند که قتل‌ها بر اساس هفت گناه کبیره است.

تریسی از سامرست دعوت می‌کند تا شام را با او و میلز شریک شود و به کارآگاهان کمک می‌کند تا بر خصومت متقابل خود نسبت به یکدیگر غلبه کنند. روز جمعه، تریسی به طور خصوصی با سامرست ملاقات می‌کند، زیرا او هیچ آشنای دیگری در شهر ندارد. او ناراحتی خود را از نقل مکان به آنجا آشکار می‌کند، به خصوص پس از اینکه متوجه شد باردار است، و معتقد است که شهر مکانی نامناسب برای بزرگ کردن کودک است. سامرست با تریسی همدردی می‌کند، زیرا دوست دختر سابق خود را متقاعد کرده است که فرزندشان را به دلایل مشابه سقط کند و از آن زمان پشیمان است. او به او توصیه می‌کند که فقط در صورتی که قصد دارد کودک را نگه دارد، به میلز اطلاع دهد.

نظری از میلز، سامرست را به تحقیق در کتابخانه‌ها تشویق می‌کند تا هر کسی کتاب‌های مبتنی بر هفت گناه کبیره را بررسی کند و این زوج را به آپارتمان جان دو هدایت کند. مظنون به طور غیرمنتظره‌ای به خانه برمی گردد و توسط میلز تعقیب می‌شود که پس از ضربه زدن با اتوی لاستیک توسط دو، ناتوان می‌شود. میلز به طور لحظه‌ای زیر اسلحه نگه داشته می‌شود، اما دو فرار را انتخاب می‌کند. پلیس آپارتمان دو را بررسی می‌کند، مقدار زیادی پول نقد، صد‌ها دفترچه یادداشت‌های روان‌پریشی دو را نشان می‌دهد، و عکس‌هایی از برخی از قربانیان او، از جمله تصاویری که از سامرست و میلز توسط روزنامه‌نگاری سرزده در صحنه جنایت اسلوث گرفته شده است. دو به آپارتمان زنگ می‌زند و از تحسین خود برای میلز می‌گوید.

روز شنبه، سامرست و میلز در مورد قربانی چهارم، هوس، روسپی که با یک بند تیغه سفارشی ساخته شده توسط مردی با اسلحه مورد تجاوز قرار گرفت، تحقیق می‌کنند. قربانی غرور روز بعد پیدا می‌شود، مدلی که به جای اینکه بدون زیبایی‌اش زندگی کند، بعد از اینکه توسط دو شکل چهره‌اش بد شکل شده بود، جان خود را گرفت. هنگامی که سامرست و میلز به ایستگاه پلیس باز می‌گردند، دو می‌رسد و خود را تحویل می‌دهد. او تهدید می‌کند که در دادگاه خود اعتراف به جنون می‌کند، به طور بالقوه از مجازات فرار می‌کند، مگر اینکه میلز و سامرست او را به مکانی نامعلوم همراهی کنند که در آن قربانیان حسادت و خشم را پیدا کنند. در طول رانندگی به آنجا، دو توضیح می‌دهد که معتقد است خود را از طرف خدا انتخاب کرده است تا پیامی در مورد همه جا بودن و بی‌تفاوتی نسبت به گناه ارسال کند. دوی از قربانیان خود پشیمان نیست و معتقد است که قتل‌های تکان‌دهنده جامعه را وادار می‌کند که به او توجه کند.

دو کارآگاهان را به مکانی دورأفتاده هدایت می‌کند، جایی که یک ون تحویل‌دهنده نزدیک می‌شود. سامرست وسیله نقلیه را رهگیری می‌کند و بسته‌ای را باز می‌کند که به راننده دستور داده شده بود در این زمان خاص به میلز تحویل دهد. سامرست که از چیزی که می‌یابد ناراحت است به میلز می‌گوید که اسلحه‌اش را زمین بگذارد. دو فاش می‌کند که خودش نماینده حسادت است، زیرا به زندگی میلز با تریسی حسادت می‌کرد، و به این معناست که بسته حاوی سر بریده او است. او از میلز التماس می‌کند که خشمگین شود و به او می‌گوید که تریسی برای زندگی او و فرزند متولد نشده‌اش التماس کرده است و از اینکه میلز از بارداری بی‌خبر بوده لذت می‌برد. علیرغم التماس سامرست، میلز پریشان و خشمگین به دوی شلیک می‌کند و نقشه‌اش را کامل می‌کند. وقتی پلیس میلز کاتاتونیک را می‌برد، سامرست به کاپیتانش می‌گوید که “در اطراف خواهد بود. ” روایتی از سامرست می‌گوید: «ارنست همینگوی زمانی نوشت: «دنیا جای خوبی است و ارزش جنگیدن را دارد». با قسمت دوم موافقم. ”

دیالوگ

جان دوو (کوین اسپیسی):

بی‌گناه؟ الآن باید به این حرف بخندم؟ یه مرد خیکی، یه آدم نفرت‌انگیز که حتا قادر به ایستادن نبود … مردی که اگه با دوستات توی خیابون می‌دیدیش با انگشت نشونش می‌دادی تا بقیه بهش بخندن … مردی که اگه موقع غذا خوردن می‌دیدیش حالت از هر چی غذا خوردنه بهم می‌خورد. بعدش هم رفتم سراغ یه وکیلی که می‌دونم شما دوتا ته دلتون از اینکه کلکشو کندم ازم ممنونید، اون مردی بود که تموم زندگیش رو در راه پول درآوردن با گفتن دروغ سپری کرده بود و هر نفسی که می‌کشید رو صرف این می‌کرد که قاتلین و متجاوزین رو از زندان به خیابون‌ها برگردونه، بعدیشم که یه زن (میلز سعی می‌کند حرفش را قطع کند، جان با تأکید بر روی حرفش به او اجازه نمی‌دهد) یه زن که از درون اینقدر زشت بود که نمی‌دونست زندگی رو بدون داشتن زیبایی ظاهری تحمل کنه، یه موادفروش … بهتره که بگیم یه موادفروش بچه‌باز … و البته فراموش نکنیم که فاحشه‌ها می‌تونن چه بیماری‌هایی رو همه جا منتقل کنن، فقط توی این دنیای کثافتِ که می‌تونی مستقیم تو چشمای من نگاه کنی و به این آدما بگی بی‌گناه و خندت نگیره (مکث می‌کند) ولی نکته همین‌جاست. ما تو گوشه کنار خیابون‌ها یا هر خونه‌ای گناه‌های کراهت‌بار می‌بینیم و تحملش می‌کنیم. تحملش می‌کنیم چون این گناه‌ها عادی شده … چون … چون اینقدر معمولی شده که دیگه به چشم نمیاد. ما هر روز صبح، ظهر و شب تمام این گناهان رو تحمل می‌کنیم (مکث می‌کند، از پنجره ماشین به بیرون خیره می‌شود) البته … دیگه بیشتر از اینکار تکرار نمی‌شه … من به عنوان یه الگو محسوب میشم … و کاری که کردم مثل یه معما … مورد مطالعه قرار می‌گیره … و بعد پیروانی پیدا می‌کنه … (نگاهش را به داخل را به داخل ماشین بازمی‌گرداند) برای همیشه.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.