‌بازخوانی «خسرو و شیرین» شاهنامه از منظر نقد روانکاوی

مرضیه جعفری*1

شاهنامه، اثر گران‌قدرِ فردوسی در سه بخش: اساطیری، پهلوانی و تاریخی تدوین شده است. داستان‌هایی که در قسمت‌های اساطیری و پهلوانی آمده، بسیار مشهور و به کرّات مورد بررسی اهل ادب قرار گرفته است، امّا از بخش تاریخی شاهنامه که به سرنوشت واقعی ملّت ایران پیوند خورده کمتر نامی برده شده است. داستان «خسرو پرویز ساسانی و شیرین» مورد توجّه پژوهش حاضر است تا با گذر دادن بازیگران این قصّهٔ جان‌گزا از ذرهّ‌بین نقد روان‌کاوی  فروید و آدلر  انگیزه‌های موجود در پس نمایش آن‌ها بررسی شود.

مقدمه

یکی از پررنگ‌ترین نقدهایی که در عرصهٔ ادبیّات مطرح می‌شود، نقد روان‌کاوی است که در قرن بیستم، جهان را متوجّه ناخودآگاه روان آدمی کرده و زیگموند فروید (1939-1856‌) به‌عنوان بنیان‌گذار این مکتب شناخته شده است.

از دیگر مباحثی که از همان سال‌های آغازین دانش روان‌کاوی مطرح است، صحبت بر سر تک‌معنایی و چندمعنایی در نشانه‌شناسی رؤیا و آفرینش‌های هنری و ادبی است. فروید و یونگ، هر دو به خوبی می‌دانستند که میان رؤیا و خیال‌پردازی از یک‌سو و افسانه‌های پریان، داستان‌های عامیانه و اسطوره‌ها از سویی دیگر، نزدیکی و پیوند است؛ امّا ازآنجاکه فروید به نشانه‌شناسی رؤیا و یونگ به نمادشناسی رؤیا پرداختند، مسیرشان از هم جدا شد (یاوری، 1374: 40  1).

در قلمرو روان‌کاوی فروید، روان دو بخش داشت: خودآگاهی و ناخودآگاهی و سه کارگزار: نهاد، من و فرامن که در کنار هم به کمک فروید آمدند تا مسائلی از قبیل عقدهٔ ادیپ و الکترا، توتم و تابوهای اجتماعی، اضطراب و فرافکنی را در روان آدمی بررسی کند.

در پایان هم به مباحث مورد نظر روان‌کاوی آدلر چون: حقارت، برتری جویی، غایت‌نگری تخیلی، تلاش و جبران و علاقه اجتماعی پرداخته شده است.

نگارنده در این مقاله به تحلیل روان‌شناسی داستان «خسرو و شیرین» فردوسی بر مبنای نظریات فروید و آدلر پرداخته است.

پیشینه

هنگامی که سخن از «خسرو و شیرین» به میان می‌آید، خواننده بی‌درنگ به یاد عشقِ داغ «خسرو» و «شیرین» نظامی و «فرهاد» کوه‌کن می‌افتد و ازآنجاکه طبع آدمی، شادی‌طلب و خواهان پایان شیرین خصوصاً در رمانس‌های عاشقانه است، با شور و استرسی شیرین داستان را دنبال می‌کند تا سرانجام، عاشق به کام دل و معشوق خویش برسد، امّا افسوس که بزمی که در خسرو و شیرین نظامی به پا می‌شود، دیری نمی‌پاید.

امّا وقتی در لابه‌لای رزم‌آوری‌های شاهنامه به داستان خسرو با شیرین می‌رسیم، این داستان را با صبغه و «رنگ» عشقی  تاریخی خود، جزئی از سلسله داستان‌های پیاپی شاهنامه می‌بینیم که با دیگر داستان‌های شاهنامه دارای رابطهٔ «ساختاری» استوار است و فقط بُعد اجتماعی پیوند خسرو و شیرین به‌خوبی در آن مطرح می‌شود. ازاین‌رو، نه مجال بسیار برای هنرنمایی در توصیف عشق هست و نه اصولاً شاهنامه پرداختن به عاطفهٔ شخصی و فردی عشق را چنان‌که در سخن نظامی مطرح است، برمی‌تابد (مزداپور، 1371: 411).

78 پاژ, پاییز 1401 – شماره 47

نقد و نگاهی موشکافانه به شخصیت‌های برجستهٔ این داستان و نقش‌نمایی ایشان، کار نویی خواهد بود که با توجّه به پیشینه‌ای که از نگاه فردوسی و نظامی به سرنوشت خسرو و شیرین گذشت، بالطّبع دلیل علاقه و پژوهش بیشتر نسبت به داستان دلکش خسرو و شیرین نظامی را روشن خواهد کرد.

روش کار

– در این پژوهش، ضمن مروری بر داستان، به نقد روان‌شناختی شخصیت‌های برجستهٔ داستان چون: خسرو، شیرین و شیرویه بر مبنای نظریات فروید و آدلر پرداخته شده است.

– تمامی ابیات داستان خسرو و شیرین از جلد چهارم شاهنامه  جدیدترین چاپ چهارجلدی خالقی‌مطلق  آمده، بنابراین در ارجاع ابیات، فقط در سمت راست کمانک، شمارهٔ صفحه و در سمت چپ، شمارهٔ بیت موردنظر آمده است.

– در مواردی که نیاز به توضیح بیشتر بود، با گذاشتن شماره‌ای در کنار کلمه، توضیح آن در پایان مقاله در بخش یادداشت‌ها آمده است.

– راهنمای نگارش این مقاله نیز، کتاب راهنمای نگارش و ویرایش، اثر ارزشمند دکتر محمّدجعفر یاحقّی و دکتر مهدی ناصح است.

خلاصهٔ داستان

شیرینِ فردوسی، یک زن کاملاً معمولی است، بدون داشتن اصل و نسبِ خاص. او پس از یک دوره دوری از خسرو، بالاخره این بخت را پیدا کرد که به دربار شاه ایران، خسروپرویز راه یابد.

امّا شیرین به صرف حضور داشتن در دربار و حرمسرای شاه بسنده نکرد و سودای بانوی اول شدن را در سر می‌پروراند. برای نیل به این مقصود، دست به جنایت بزرگی زد و رقیب سرسختی چون مریم، دختر قیصر و همسر خسروپرویز را از میان برداشت. شخصیت او در این قسمت از داستان، بسیار به سودابه نزدیک است. هر دوی این زنان، برای رسیدن به مقصود، دست به اقداماتی خطیر و اهریمنی زدند ولی شیرین این بخت را پیدا کرد از داستان فردوسی فراتر رفته و به دنیای داستانی نظامی قدم بگذارد. اینجاست که او تبدیل به یک زن اهورایی شد؛ زنی که نمونهٔ بارز یک انسان کامل بود و البتّه بر هیچ کسی پوشیده نیست که نظامی، در این تبدیل سهم بسزایی داشت (منشی‌پور، 1392: 50).

چو پرویز ناباک بود و جوانورا بر زمین دوست شیرین بدی پسندش نبودی جز او در جهان بدانگه که شد در جهان شهریاربه گرد جهان در بی‌آرام بود چو خسرو نپرداخت چندی، به مهر چنان بد که یک روز پرویز شاهبیاراست بر سان شاهنشهان پدر زنده و پور چون پهلوان بر و بر چو روشن جهان‌بین بدیپسندش نبودی جز او در جهان‌ز شیرین جدا بود یک روزگار که کارش همه رزم بهرام بود شب و روز گریان بدی خوب‌چهر همی آرزو کرد نخچیرگاه‌که بودند از او پیشتر در جهان

(ص 1012: 94-3387)

چو بشنید شیرین که آمد سپاه یکی زرد پیراهن مشک‌بوی به پیش سپاه آن جهاندار شاهبپوشید و گلنارگون کرد روی

(ص 1013: 7-3416)

از ایوان خرّم برآمد به بام همی بود تا خسرو آنجا رسید چو روی ورا دید بر پای خاست زوان کرد گویا به شیرین سخن به روز جوانی نبد شادکام سرشکش ز مژگان به رخ برچکیدبه پرویز بنمود بالای راست‌همی گفت از آن روزگار کهن

(ص 4-1013: 3-3420)

که تهما هزبرا سپهبدتنا! کجا آن همه مهر و خونین سرشک خجسته کیا، گرد شیراوژناکه دیدار شیرین بد او را بزشک!

(ص 1014: 7-3426)

کجا آن همه بند و پیوند ما! همی گفت و از دیده خوناب زرد به چشم اندر آورد ازو خسرو آب فرستاد پالای زرّین ستامکه او را به مشکوی زرّین‌برند کجا آن همه عهد و سوگند ما! همی ریخت بر جامهٔ لاژورد به زردی رخش گشت چون آفتاب‌ز رومی چهل خادم نیک‌نام سوی خانهٔ گوهرآگین برند

(ص 1014‌: 33‌-3429‌)

آن‌قدر که بهرام چوبینه «محبوب فردوسی» است، خسروپرویز فاقد این «محبوبیت» است و به همین دلیل، داستان‌های متعلّق به او چندان زنده و جذّاب نیستند و راوی با شگردی ویژه که بنا بر آن، هم روایات اصلی و پیشین را بازمی‌گوید و هم نظر خوش یا ناخوش خود را هنگام بازسرایی القا می‌کند، چنان داستان‌های وی را ساخته است که ارزش داستانی درجه اول را ندارد. داستان شیرین هم از آن جمله است (مزداپور، 1371: 416).

درست به‌همین سبب در شاهنامه، عشقِ «خسرو و شیرین» دارای اعتبار و ارزش قدر اول  نظیر آنچه در عشق «زال و رودابه» وجود دارد  نیست و برخلاف آن، در صحنه‌ای نظیر دیدار شیرین و خسرو که به‌همین ترتیب، رودابه بر بام و زال جوان در پای قصر است، سخن فردوسی جذّاب و جوان و زیبا، در حدّ شاهکاری والاست که عشق و شور و جوانی و لطافت دیدار عاشقانه را زنده تصویر می‌کند. به‌خوبی پیداست که برجسته‌ترین خصیصهٔ شخصیت داستانی شیرین در شاهنامه، برخلاف روایت نظامی، عشق خسرو به وی نیست، بلکه زبان‌آوری و سخنگویی اوست. فردوسی نیز در آراستن شیرین بر اساس «نهاد داستانی نام و ننگ» و رفع بدنامی ‌ از او و همچنین اثبات عشق پرشور و راستین وی، به‌صورت ردّ تمنّای شیرویه و خودکشی بر بالین جسد خسرو کوشاست. در حقیقت، واقعهٔ مرگ او را بسیار زیبا و پرشور و به مثابه شیون پرشکوهی برگزار می‌کند که به کار مرثیه‌سازی بر مرگ خاندان ساسانیان و شاهنشاهی ایران باستان بیاید (همان: 423).

به تبع همین شیوهٔ داستان‌سرایی است که عشق شیرین و خسرو هم تنها به ازدواجی شیرین و زندگانی آسودهٔ دو تن در خلوت نمی‌انجامد، بلکه بلافاصله پس از عروسی، داماد به مناسبت موقعیت اجتماعی خویش و وضع اجتماعی عروس، پاسخ‌گوی سرزنش مردم است. خسرو هم با نشان دادن یک تشت آلوده به خون و سپس شستن و معطّر کردن تشت از خون، به پاک شدن وجود شیرینش پس از ازدواج شهادت می‌دهد.

امّا حسد شیرین بر مریم که هنوز در حرمسرا برتر از شیرین است و زهر دادن نهانی وی به رقیب، گناهی بزرگ است و پس از این گناه پنهانی است که خسرو شبستان را به شیرین می‌سپارد. در صحنهٔ پرشکوهِ قتل خسروپرویز به دست عوامل شیرویه نیز  برخلاف روایت نظامی  وی حضور ندارد و پس از مرگ خسرو هم باز باید از خود رفع تهمت کند و به دشنام و تمنّای شیرویه پاسخ دهد:

تو گفتی که من بد تن و جادوام؟ بدو گفت شیروی: بود این‌چنین! چنین گفت شیرین بدآزادگان که “از من چه دیدی شما از بدی به سی سال بانوی ایران بدم! نجستم همیشه جز از راستی ز پاکی و از راستی یک سوام؟ ز تیزی جوانان نگیرند کین! که بودند در گلشن شادگان ز تاری و کژّی و نابخردی؟! به هر کار پشت دلیران بدم! ز من دور بد کژّی و کاستی

(ص 1062: 7-532‌)

به‌همین روال، خسروپرویز پیش از آنکه در شاهنامه در داستان شیرین پدیدار شود، دارای شخصیّت پرداخته و کاملی مبتنی بر نهاد داستانی شاهی است. وی نه‌تنها با اتّکا به نهاد داستانی «نژاد» با همهٔ شاهان گذشته و قصّه‌ها و مفاهیم کلّی شاهنامه پیوند می‌یابد، بلکه «یاری فرشته به وی در جنگ بهرام» راستی «فرّه شاهی» او را مسلّم می‌دارد و ثابت می‌کند که وی شاهی شایستهٔ نشستن بر تخت است. ویژگی پردازش شخصیت وی  که یکی از آن‌ها شکوه و جلال بی‌بدیل دربار است و حتّی شخص شیرین هم پیش از آغاز داستان خسرو و شیرین به‌همین دلیل در دربار خسرو حضور دارد  وجود آن همه تنعّم و ناز و نعمت و ثروت را ضروری می‌گرداند؛ هر چند که نه توصیف ثروت و مکنت و دربار مجلل و اشیای رنگارنگ، مورد علاقهٔ خاص راوی و هماهنگ با هستهٔ مرکزی سخن اوست و نه خسروپرویز با خصیصه‌ها و صفات ویژهٔ خود، شاه محبوب او، پس این بخش پایانی از دوران دراز داستان‌های تاریخی شاهنامه هم همان ساخت کلی داستان‌های شاهنامه را دارد، بی‌آنکه واجد اوج‌های داستانی، نظیر «بخش‌های فرازین» و برگزیدهٔ شاهنامه باشد (مزداپور، 1371‌: 427).

فروید

نهاد (Id): محلّ ذخیرهٔ انرژی‌های روانی ناخودآگاه از جمله غرایز، برای انجام کنش‌های روانی است (ورنون و هال، 1369: 68). محبّت، دوست داشتن، دوست داشته شدن و در مجموع، کلّیهٔ نیازهای لذّت‌بخش انسان برای ادامهٔ حیات در نهاد آدمی قرار می‌گیرد. عشق و محبّت دیرینی که پس از آشنایی خسرو و شیرین فردوسی شکل گرفت، در این قسمت جای می‌گیرد.

امّا من (Ego‌) یا خودی که خداوند در وجود آدمی قرار داده است، بر مبنای عقل و منطق، سعی در کنترل این غرایز ویرانگر دارد تا اگر مورد مناسبی برای ارضای نیاز پیدا نشد، از تخلیهٔ تنش جلوگیری کند (همان: 69).

پس از ملاقات خسرو و شیرین و آمدن آن‌ها به دربار، موبدان با قهر و ناراحتی سعی کردند من ضعیف خسرو را بیدار کنند تا بر اساس عقل و منطق، همسر بهتری را برگزیند.

نرفتند نزدیک خسرو سه روز چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز

(ص 1015: 3452)

چو موبد چنان دید بر پای خاست به خسرو چنین گفت کای داد و راست

(ص 1014: 3446)

که چون تخمهٔ مهتر آلوده گشت بزرگی از آن تخمه پالوده گشت

(ص 1015: 3455)

پدر پاک و مادر بود بی‌هنرز کژّی نجوید کسی راستی دل ما غمی شد ز دیو سُترُگ بدایران اگر زن نبودی جزین چنان دان که پاکی نیاید به برگر از راستی برکند آستی‌که شد یار با شهریار بزرگ‌که خسرو بدو خوانَدی آفرین

(ص 1015: 4-3461)

در عوض، خسرو نه‌تنها به حرف مشاوران خود توجّهی نکرد، بلکه با استفاده از تمثیل خون و تشت سعی در قانع کردن موبدان کرد:

به تشت اندرون ریختش خون گرم از آن تشت هر کس بپیچید روی چو نزدیک شد، تشت بنهاد نرمهمه انجمن گشت پر گفت‌وگوی

(ص 1016: 7-3476)

ز خون تشتِ پرمایه کردند پاک بشستند روشن بدآب و به خاک

(ص 1016: 3482)

به می بر پراکند مشک و گلاب ] ز شیرین بدان تشت بد رهنمون شد آن تشت بی‌ژنگ چون آفتابکه آغاز چون بود و فرجام چون[

(ص 1016: 5-3484)

و امّا نمونه‌ای پررنگ از فرامن (Super Ego) و عمل به وجدانیّات و تعهّدات اخلاقی را در پایان داستان می‌بینیم. با مرگ همسر شیرین، چشم حقیقت‌بینش باز شده و به خودِآرمانی‌اش می‌رسد. او عشق مقدّس خود و خسرو را برتر از همه‌چیز و همه‌کس دانست و عزّت نفس او اجازه نداد که با وجود گذشت دو ماه از مرگ همسرش تن به ازدواج و تن‌کامی دوباره بدهد؛ بنابراین مرگ بر سر عهد و پیمان را بر ازدواج دوباره ترجیح داد.

موضوع از این قرار است که «شیرویه» خائن بعد از اینکه پدرش، خسرو را زندانی و به قتل رسانید و به جای پدر به پادشاهی نشست، دل به مهر زن پدرش، شیرین، سپرد. شیرین که خود را مجبور به ازدواج با شیرویه دید، برای به ظاهر پذیرفتن پیشنهاد ازدواج او چند شرط تعیین کرد. شیرویه نیز موافقت کرد.

بدو گفت: شیرین که «هر خواسته ازین پس یکایک سپاری به من بدین نامه اندردهی خطّ خویش که بودم بدین کشور آراسته، همه پیش این نامدار انجمنکه بیزارم از چیز او کمّ و بیش»

(ص 1603: 7-565)

به خانه شد و بنده آزاد کرد دگر هر چه بودش به درویش داد ببخشید چندی بدآتشکده بدان خواسته بنده را شاد کردبدان کو ورا خویش بُد، بیش دادچه بر جای نوروز و مهر و سده

(ص 1603: 2-570)

نگهبان درِ دخمه را باز کرد بشد چهر بر چهر خسرو نهاد هم اندر زمان زهر هلهل بخَورد زن پارسا (شیرین) مویه آغاز کردگذشته سخن‌ها بر او کرد یادز شیرین روانش برآورد گرد

(ص 1604: 5-603)

در پایان، شیرین با خوردن زهر هلاهل در کنار جنازهٔ شوهر محبوبش به درخواست شیرویه جواب رد داد.

عقدهٔ ادیپ (Oedipus Complex)

این عقده به نام یکی از شاهان یونان است که پدر خود را کشت و با مادرش ازدواج کرد (ورنون و هال، 1369: 75). این نوع ازدواج  ازدواج با زن پدر  در آیین‌ها و دین‌های ایرانی (و غیر ایرانی)، حرام و ناروا شمرده شده است؛ چنان‌که امروز نیز در آیین‌های اسلامی، ازدواج پدر با دخترش امری حرام به شمار می‌آید. فردوسی نیز انجام چنین ازدواجی را مشروعیّت نداده امّا در خلال داستان‌های خود به این نوع ابراز علاقه‌ها نیز اشاره‌ای کرده است. شیفتگی به مادر و تلاش در جهت تصاحب مقام پدر را می‌توان در شیرویه زود به بلوغ رسیده یافت که با آزار و از میان برداشتن پدر، در صدد تصاحب نامادری و همسر پدرش برآمد.

کنون جفت من باش تا برخوری‌بدارم تو را هم بسان پدر بدان تا سوی کهتری ننگری! و زآن نیز نامی‌تر و خوبتر!

(ص 1602: 7-526)

اگرچه دیری (هفت‌ماه) نگذشت که سرنوشت، جواب دندان‌شکنی به این فرزند ناسپاس داد.

که شیروی را زهر دادند نیز جهان را ز شاهان پُر آمد قفیز

(ص 1605: 611)

عقدهٔ الکترا (Electra Complex)

روان‌شناسان از این مورد به همسان‌سازی دختر با مادر و عشق نهانی او به پدر یاد می‌کنند. این عقده هم بر مبنای همان عقدهٔ ادیپ، پی‌ریزی شده است که گاه برای دختران با این نام یاد می‌شود (ورنون و هال، 1369: 75).

شاید بتوان در نگاهی گسترده‌تر، ‌ حسادت کودکانهٔ شیرین به مهتربانوی شبستان خسرو، مریم را نمونه‌ای از این عقده دانست که شیرین دل به نجوای نهادِ قدرت‌طلبش سپرد و دست به قتل زنی بی‌گناه زد؛ فقط و فقط برای رسیدن به قدرت و محبّت بیشتر از جانب شاه و همسر محبوبش.

(خسرو) همه روز با دختر قیصر بُدیز مریم همی بود شیرین به درد به فرجام، شیرین وُرا زهر داد هم او بر شبستانش مهتر بُدیهمیشه ز رشکش دو رخساره زردشد آن نامور دخت ِ قیصر نژاد

(ص 1016: 8- 3496)

اضطراب (Anxiety)

ناشی از تهدیدها و خطرات واقعی یا ترس از وجدان است که حتّی فکر کردن به ارتکاب گناه یا افسارگسیختگی غرایز، احساس گناه را در فرد به وجود می‌آورد. فرد معمولاً این احساس نیاز را با مورد مشابهی ارضا می‌کند (جابه‌جایی) (‌Displacement‌)، یا آن را پس زده (Repression) و دست به فرافکنی 1(Projection) می‌زند.

مثلاً خسروپرویز، رنجی را که از جانب شیرویه بر او رسید، به تقدیر و طالع نحس شیرویه نسبت می‌دهد:

چو خسرو بدان‌گونه آوا شنیدچنین گفت کز شب گذشته سه پاس که این بد کنش چون ز مادر بزاد بدآواز شیروی گفتم همی به رخساره شد چون گل شنبلیدبیابید گفتار اخترشناسنهانی ورا نام کردم قباددگر نامش اندر نهفتم همی

(ص 1036: 4-4001‌)2

شیرویه نیز که بعد از شنیدن خبر قتل پدر، دچار اضطراب و ناراحتی شده بود:

فرود آمد از تخت شاهی قبادز مژگان همی بر برش خون چکید دو دست گرامی به سر برنهادچُن آگاهی او به دشمن رسید

(ص 6-1055: 8-377)3

باز هم گناه خود را به گردن خداوند و تقدیرِ او انداخت:

بگویی که ما را نبُد زین گناه که پادافره ایزدی یافتی نه ایرانیان را بد این دستگاهچُن از نیکوی روی برتافتی

(ص 1042: 6-25)

رؤیا (Le reve‌)

رؤیا عبارت است از یک تمایل واپس‌زده که به هنگام خواب یا به‌صورت اصلی خود، تجسّم پیدا کرده یا به یاری «مکانیسم تبدیل» به‌صورت دگرگونی ظاهر می‌شود. نمود ظاهری رؤیا در انواع هنر است که اکثر اوقات، وابسته به روان ناخودآگاه است (فروید، 1342‌: 140‌ و 104).

در آخرین نامهٔ خسرو به فرزندش شیرویه، خسرو ابراز تعجّب می‌کند که همه‌چیز در اختیار شیرویه بوده امّا او باز هم رؤیای قدرت بیشتر و پادشاهی را در سر می‌پرورانده و سرانجام بر پدرش شوریده است:

ز نخچیر و از گوی و از رامشگران شما را به چیزی نبودی نیازیکی کاخ 4 بد کرده زندانش نام,

, ز کاری که اندر خور مهترانز دینار و از گوهر و یوز و بامهمی زیستید اندرو شادکام

(ص 1047:4-152)

توتم

همگام بودن انسان با حیوان یا گیاه از مظاهر توتم‌پرستی (Totemisme) است. بنا بر همین اعتقاد، در متون ادبی، لفظ شیرمرد، سگسار، گرگسار و گراز بر انسان اطلاق شده است. تصاویر حیوانات بر روی درفش‌ها مانند اژدها، گراز، پیل، گرگ و … نیز نوعی توتم است. ضمن اینکه گوشت حیوان توتم، حرام است (رضابیگی، 1387: 53  4).

بنا بر عقیدهٔ فروید، توتم جانشین پدر است، زیرا در قبایل نخستین، پدر دارای مقام الوهیت بود. بسیاری از پسرکشی‌ها به‌دلیل همین قدرت مطلق پدر بوده و گاه به کشتن پدر نیز انجامیده است. پس برای جبران قتل پدر، حیوان «توتم» را می‌خوردند تا بین خود و او، پیوند برقرار کنند. دیگر آنکه از زناشویی با زنان قبیله پرهیز می‌کردند که منع زناشویی با محارم، از همین رهگذر پدید آمد (فروید،1342: 191  6).

به دست چپ آن جوان سترگ (شیرویه) سروی سر گاومیشی به راست بریده یکی خشک چنگال گرگهمی این بر آن برزدی چون که خواست

(ص 1017: 8-350)

یا:

جهان‌دار بر شادوردی بزرگ نبشته همه پیکرش، میش و گرگ

(ص 1044: 86‌) یا:

یکی بی‌هنر بود نامش گراز کزو یافتی خواب و آرام و ناز

(ص 1030‌: 3832‌)

تابو

تبعیت بی‌چون‌وچرا از پادشاه، تابویی (Tabo) بوده که در سرتاسر داستان‌های شاهنامه دیده می‌شود. مخالفت موبدان در ابتدای داستان با ازدواج شیرین و خسرو و در نهایت احترام آن‌ها به نظر شاه، پس از تمثیل تشت و خون، نمونه‌ای از مقدّس بودن شاه، خصوصاً برای موبدان زردشتی بود. آن‌ها شاه را دارای فریّ ایزدی و اهورایی می‌دانستند که از جانب خدا به شهریارشان عطا شده بود (ثاقب‌فر، 1387‌: 275‌).

همه مهتران خواندند آفرین بهی زآن فزاید که تو به کنی! که هم شاه و هم موبد و هم ردی! که بی‌تاج و تختت مبادا زمین! مِه آن شد به گیتی که تو مه کنی! مگر بر زمین فرّه ایزدی!

(ص 1016: 4-3492)

قاعدهٔ کلّی این بود که نباید خون شاهان بر زمین ریخته شود؛ بنابراین اگر قرار بود شاه یا یکی از وابستگانش بمیرد، او را طوری می‌کشتند که خونش بر زمین نریزد (رضابیگی، 1387: 55).

فردوسی در مرگ خسروپرویز سروده است:

بشد مهر هرمزد و خنجر به دستسبک باز شد، جامه زو درکشید ج در خانهٔ پادشا (زندان) را ببستجگرگاه شاه جهان بردرید

(ص 1059: 5-474)

خیانت شیرویهٔ فرزند به پدرِ شاه خود، نمونه‌ای دیگر از شکستن تابوی مقدّس بودن شاه در این داستان است.

[خسرو] بدیشان چنین گفت کان شهریار که غمگین نباشد به درد پدر کجا باشد از پشت پروردگارنخوانمش جز بد تن و بد گهر

(ص 1056: 5-384)

آدلر

آدلر (1937-1870) معتقد است گاهی برتری جویی (Striving‌ For‌ Superiority) یا غایت‌نگری تخیلی 5 (Fictional‌ Finalism‌) انسان، به نتیجه‌ای وارونه می‌انجامد، به خودتخریبی و خودتحقیری می‌رسد. این احساس حقارت (Inferiority Complex)، ناشی از نوعی احساس عیب یا نقص در هر یک از زمینه‌های زندگی شخص است که انسان را به تلاش و جبران (Compensation) وامی‌دارد (ورنون و هال، 1369: 20-17).

شیرینِ شاهنامه که پیش از همسری خسروپرویز، زنی معمولی بود، برای رسیدن به قدرت بیشتر، دست به قتل مریم آلوده کرد. او با این تلاش مذموم، مسلّماً از عقدهٔ حقارت رنج می‌برد.

ز مریم همی بود شیرین به دردبه فرجام، شیرین ورا زهر داد ] از آن چاره آگه نبُد هیچ کس چو سالی برآمد که مریم بمرد همیشه ز رشکش دو رخساره زردشد آن نامور دخت قیصر نژادکه او داشت آن راز تنها و بس![شبستان زرّین به مریم سپرد

(ص 7-1016: 500-3497)

قتل خسرو، وسیله‌ای شد تا شیرین به خودش بیاید و قبل از کشتن خود، در صدد جبران گذشته برآید:

به خانه شد و بنده آزاد کرددگر هر چه بودش به درویش دادببخشید چندی بدآتشکده بدان خواسته بنده را شاد کردبدان کو ورا خویش بُد، بیش دادچه بر جای نوروز و مهر و سده

(ص 1603‌: 2-570‌)

علاقهٔ اجتماعی (Social Interest)

شیرین شاهنامهٔ فردوسی که اصل و نسب نژاده‌ای ندارد، در مجلسی که شیرویه به پا کرده بود، این‌چنین به همکاری‌اش با خسرو در امور اجتماعی جامعه می‌بالد:

بسی سال بانوی ایران بدم! نجستم همیشه جز از راستیبسی کس به گفتار من شهر یافتبدایران که دید از بنه سایه‌ام؟! به هر کار پشت دلیران بدم! ز من دور بد کژّی و کاستی! به هر باره‌یی از جهان بهر یافت! و گر سایهٔ تاج و پیرایه‌ام؟!

(ص 1062: 9-536)

این رجزخوانی‌ها، باز هم سرپوشی بر حقارت‌های شیرین بود.

او با دور کردن سایهٔ مادر  مریم  از سر فرزندش، شیرویه باعث شد تا اودر مسیری نادرست و با افکار و آرزوهایی نادرست رشد کند؛ چنان‌که به آسانی دل از مهر پدر و فرزندی شسته و در سودای تاج و تخت، علیه پدرش شورش کرد. شاید اوّلین دلیلش همان از دست دادن زودهنگام مادرش  دختر قیصر روم  باشد که او را به انواع عقده گرفتار ساخت. در پیغام شیرویه به خسرو آمده است:

دگر آنکه قیصر به جای تو کردسپه داد و دختر تو را داد نیز

ز هر گونه از تو چه تیمار خوردهمان گنج و با گنج بسیار چیز

(ص 1042: 5-34)

به گنج تو از دار عیسی چه سود که قیصر به چوبی همی شاد بود

(ص 1042‌: 37)

شیرویه آن‌قدر تشنهٔ قدرت بود که حتّی به خواهران و برادران خود نیز رحم نکرد.

گرامی ده و پنج فرزند بود به زندان بکشتندشان بی‌گناه بدیوان شاه آن که با ‌ بند بودبدان‌گه که سرگشته شد بخت شاه

(ص 1060: 3-482)

فردوسی تاجش را «تاج آز» می‌نامد:

چو شیروی بنشست بر تخت ناز به سر بر نهاد آن کَیی‌تاج آز

(ص 1041‌: 1)

نمونهٔ سوّم را نیز می‌توان خسروپرویز دانست که چنان غرق مال و مکنت پادشاهی بود که پیش از آنکه پسرش بر او بشورد، خود به فکر راضی کردن و دادن قدرت بیشتر به پسرش نیفتاد. پورخالقی در کتاب درخت شاهنامه از خسروپرویز با نام «درخت هفت‌شاخهٔ پول» یاد می‌کند (پورخالقی چترودی، 1381: 107). فردوسی نیز در بزرگی خسروپرویز، علاوه بر اشاره به تخت طاق‌دیس (ص 1018‌: 3530‌)، به‌طور مفصّل در توصیف گنج‌های خسرو سروده است:

نخستین که بنهاد گنج عروسدگر گنج پر درّ خوشاب بودکه خضرا نهادند نامش رداندگر گنج بادآورش خواندند. دگر آن‌که نامش همی‌بشنویدگر نامور گنج افراسیابدگر گنج کش خواندی سوختهدگر آن‌که بد شادورد بزرگ ز چین و ز برطاس و از روم و روسکه بالاش یک تیر پرتاب بودهمان تازیان، نامور بخردان شمارش گرفتند و درماندندتو گویی همی دیبه خسرویکه کس را نبودی به خشکی و آبکزان گنج بد کشور افروختهبگویند رامشگران سترگ

(ص 9-1028: 8-3801)

با وجود این‌همه ثروت، جای تعجّب است که فردوسی از زبان شیرویه فریاد برمی‌آورد که:

دگر آنکه فرزند بودت دو هشت شب و روز ایشان به زندان گذشت

(ص 1043: 45)

یا:

بدو گفت که اکنون به زندان شویم! بیاریم بی‌باک شیروی راسپهبد نگهبان زندان اوست به نزدیک آن مستمندان شویمجوان و دلیر و جهان‌جوی راکزو داشتی بیشتر مغز و پوست

(ص 1035: 6-3964)

ثاقب‌فر در کتاب خود، خسروپرویز را در گروه «شاهان بد» جای می‌دهد. او معتقد است: «پادشاهی خسروپرویز، اوج نیرومندی ساسانیان و نیز آغازگر فروافتادن ایشان است» (ثاقب‌فر، 1387: 312).

چُن آن دادگرشاه بیداد گشت به بیدادی کهتران شاد گشت

(ص 1029: 3825)

به نفرین شد آن آفرین‌های پیش که چون گرگ بیدادگر گشت میش

(ص 1030: 3828)

نتیجه‌گیری

خودکشی و مرگ متفاوت و یگانهٔ شیرین بر فراز جسد خسرو، آهنگ مرگ و کشت و کشتاری را که دستِ‌کم با کوری و قتل هرمزد آغاز می‌شود و قتل بهرام چوبینه و خسروپرویز آن را دنبال می‌کند، تقویت می‌کند و شدّت می‌بخشد و با قتل شیرویه و قتل و مرگ شاهان متعدد دیگر ادامه می‌یابد تا به کشته شدن یزدگرد شهریار و پایان شاهنشاهی بپیوندد. بدین‌ترتیب، فردوسی این داستان عشق و مرگ را هم بعد اجتماعی و جمعی می‌دهد و به تاریخ داستانی می‌کشاند و هم آن را بنا بر روش‌های زیرکانه و شگردهای استادانهٔ داستان‌پردازی، به مثابه سوگ‌نامه‌ای مؤثّر بر تاریخ کهن به‌کار می‌گیرد.

واقعیت آن است که مفهوم «عشق» در شاهنامه، متناسب با دیگر «مفاهیم داستانی» آن، چارچوب و تعریفی ویژه دارد و هر عشقی را نمی‌توان در ساختار داستانی آن گنجانید: شاهان و پهلوانانی که در شاهنامه به عشق‌ورزی می‌پردازند، در درجهٔ اوّل دارای نقش داستانی «شاه» و «پهلوان» اند و این مردان، به‌واسطهٔ طرح کلّی که در پرداخت نهاد داستانی شاهی و پهلوانی هست و در پردازش شخصیّت قهرمان دقیقاً و به‌درستی رعایت می‌شود، اجازهٔ آن را ندارند که «زبون» و «درمانده» باشند، حتّی به‌دلیل عاطفهٔ رقیقی چون عشق، زیرا که زبونی و درماندگی از قدرت و صلابت و متانت و استواری و دیگر صفاتی که سازندهٔ نهاد داستانی شاهی و پهلوانی است و نیز کلاً زمینه و فضای اصلی داستان‌های شاهنامه را می‌آفریند، دور است و یکدستی آن را می‌شکند و هماهنگی و یکنواختی سخن را نابود می‌کند. درست به‌همین دلیل است که در شاهنامه پیوسته زنان در ابراز عشق پیشقدم‌اند و در داستان‌های عاشقانهٔ اصلی، عشق به مثابهٔ هدیه‌ای به مردان تقدیم می‌شود. شیرین نیز از همین قاعده پیروی می‌کند (مزداپور، 1371: 425  6).

در مجموع، از منظر نقد روان‌کاوی، همهٔ کسانی (مثل: رستم فرخزاد، گراز، زادفرّخ، نخوار و …) که موجبات نابودی خسروپرویز و در نتیجه ساسانیان را فراهم کردند، شاید مثل شیرویه از عقدهٔ حقارتی رنج می‌بردند که در نتیجهٔ اعمال خسرو به وجود آمده بود. کسانی که اگر چه امین و محرم راز پادشاه بودند؛ امّا باز در رؤیای رسیدن به قدرت بیشتر، رشتهٔ مودّت پدر و پسر را بریدند و آن دو را چون رستم و سهراب به جان هم انداختند تا مانع قدرت بی‌حدّ و حصر آن‌ها شوند.

چو خویشی فزاید پدر با پسر ج همه بندگان را بیرّند سر

(ص: 1058: 443)

شیرین نیز که مفتون همین مال و ثروت بود و برای بیشتر شدنش به بیراهه رفت، تاوان سنگینی با گذشتن از جان خود پراخت.

یادداشت‌ها

1- فرافکنی: از جمله سازوکارهای دفاعی فرد در مقابل اضطراب زیاد است. عبارت است از نسبت دادن چیزی که در واقع در درون فرد است به جهان خارج (ورنون و هال، 1369: 72  4).

2- و نیز (ص 1017: 3503  16).

3- شیرویه پس از شنیدن خبر قتل خواهر و برادرانش نیز دچار اضطراب و ناراحتی شد.

چو بشنید شیروی، چندی گریست و زآن پس نگهبان فرستاد بیست (ص 1060: 485)

4- به قول مشهور، منظور از کاخ در این بیت، همان ایوان مداین بوده است:

یکی جای خواهم که فرزند مننشیند بدو در نگردد خراب همان تا دو صد سال پیوند منز باران و از برف و از آفتاب

(ص 1025: 6-3705)

5- غایت‌نگری تخیّلی: انتظاراتی برای آینده که در عین حال که ممکن است کاملاً تخیّلی باشند و امکان تحقّق آن‌ها فراهم نباشد، تأثیر عمیقی بر رفتار شخص می‌گذارند و او را به‌سوی کمالات برتر سوق می‌دهند (ثاقب‌فر، 1369: 19).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]