در مورد گلممّد در رمان کلیدر

اصغر ارشادسرابی*1
رمان درازآهنگ کلیدر 2 در واقع شرح سایهروشن تنها بخشی از واقعه دردناک تاریخی طغیان گلمحمّدها 3 علیه زورمندان بر مبنای فرهنگ ایلی کُردان کلمیشی 4 در جلگه ماروس حدّفاصل نیشابور و سبزوار است که در پهنه زمانی گستردهتر میان سالهای 1327-1320 ش اتفاق افتاده است.5
محمود دولتآبادی، نویسنده خوشقلم این اثر سترگ و ماندگار با تأمّل و هوشیاری کوشیده است ضمن توالی حادثهها، در عین مخیّل بودن داستان، بر پایه فرهنگ ایلیاتی و صحرانشینی از آدمیانی سخن بگوید که در زمانی نهچندان دور در چنبر استیلای نظام زمینداری بر مدار اربابرعیتی میزیستهاند.
هرچند دوره مردان و زنان این داستان سپری شده است؛ امّا در واقع حدّفاصلی میان گذشته و حال وجود ندارد و نسلها مانند امواج دریا جای همدیگر را میگیرند. از اینرو میان آنها ادغام و اشتراک و جابهجایی وجود دارد و دمبهدم بر اثر همزیستی، نسلی جانشین نسل پیشین میشود.
اگرچه داستان کلیدر نقل تاریخ نیست، اما دولتآبادی به منظور بازآفرینی شخصیتهای تاریخی در اسناد و اخبار شفاهی مربوط به روزگار گلمحمّدها کاویده است. ازاینرو، به نوعی یک وقایعنامه محسوب میشود و در نهایت «یکی داستانی است پر آب و چشم».
این نویسنده توانا ضمن توجّه به ادبیات روستایی و اقلیمی، به حالات روحیروانی شخصیّت آدمها و انگیزه درونی آنها و ریشهیابی علل و عوامل اجتماعی وقایع در ناحیهای خاص از سرزمین خراسان پرداخته و با آفرینش «ستّار پینهدوز» و کشاندن او به صحنه کارزار گلمحمّدها از تحلیل حزبها و مرامهای سیاسی رایج آن سالها و زد و بندهای پنهان و آشکار آنان، قدرتمداران و اربابها سخن گفته است.
علاوه بر این در خلال فرازوفرود داستان گلمحمّدها به آداب و آیینهای رایج در میان کلمیشیها از جمله: شیوههای چادرنشینی، طریقه ییلاق و قشلاق، گلهداری، کشاورزی، اسباب و ادوات، نوع قربانیها، مراسم عروسی، آرایشها، زینتآلات، پوشاک، خوراک، سواری، تیراندازی، جنگ و گریز و صدها نکته باریک دیگر پرداخته است. از این منظر کلیدر علاوه بر جنبه داستانی، به خودی خود، یک دائرهالمعارف اختصاصی نیز به شمار میرود.
هر چند برخی نقدکنندگان، دولتآبادی را بهسبب پرداختن به فرهنگ روستانشینان برجستهترین نویسنده ادبیات روستایی دانستهاند (بزرگعلوی، 1368: 25؛ رحیمی، 1370: 52)؛ امّا بهواقع کلیدر، تمام بنمایههای تاریخی، روستایی، اقلیمی، اجتماعی، غنایی و حماسی را در سینه خود دارد و فراتر از همه اینها، در آن دنیای والای انسانیّت و اوج عشق و جانباختگی در تجلّی و جلوهگری است. از این چشمانداز، اگر چه گرایشهای عمده در رماننویسی فارسی به انواعِ شمردهشده محدود میگردد؛ امّا رمان کلیدر را نمیتوان به طور دقیق در یکی از این شاخهها قرار داد. با این حساب، دولتآبادی درحقیقت با بررسی در عرض و عمق تاریخ اجتماعی ایران به شرح ماجرایی پرداخته که در چشماندازی فراختر در طی سالهای دراز بر سر مردم سرزمین ما آمده است.6
خواننده در اوج و فرودهای این داستان، زلالی، پاکی و از خودگذشتگی را در کنار فرومایگی و بدطینتی در شخصیّتهای مثبت و منفی بهوضوح حس میکند. گاهی روحش تزکیه میشود و به پرواز درمیآید و گاه فشرده و آزرده میگردد و از شدّت درد، فغان و فریاد میکند؛ چرا که آدمی حکایتی است و میتواند همهجور باشد.
با وجود آنکه اطّلاعات دولتآبادی از شخصیّتهای واقعی داستان کلیدر در حدّ سخنان پراکندهای بوده که از زبان مردمان کوه و جلگه و شهر شنیده؛ امّا توانایی وی در خلق شخصیّتها و گفتاری که بر زبان آنان جاری کرده، کمنظیر است. اگر به اغماض از تطویل و اطنابهای گهگاه ملالآور آن برخلاف نظر نویسنده کلیدر 7 درگذریم؛ تازگی مضامین، توصیفات برانگیزنده، تشبیهات نوآیین، استعارههای بدیع، تشخیصهای ناب، ضربالمثلهای اثرگذار در هماغوشی با نثر شیرین و جاندار و گاهوبیگاه آهنگین او، خوش درخشیده است. گفتار و رفتار آدمهایش با هیئت و شمایل ظاهری و خصوصیات باطنی آنان در نهایت تناسب و سازگاری است. بهواقع، دولتآبادی با بهرهگیری از پیشینه غنی زبان فارسی و توجه به فرهنگ زبانی در گویش محلّی خراسان، نثری خوشتراش و استخواندار را دستمایه نقل کلیدر کرده است. بیشک، آنانی که اهل خراساناند، بهویژه مردمان خوشذوق و نکتهسنج سبزوار با تعلق خاطری که به فرهنگ و آب و خاک خود دارند، از نثر کلیدر سرخوشی و شادمانگی افزونتری مییابند.
***
و امّا یاغی شدن گلمحمّدها بیارتباط به دوره حکومت رضاخان نیست؛ زیرا وی بدون برنامهریزی و نظرسنجی به مخالفت با زندگی ایلی و چادرنشینی پرداخت. پس، به فرمان وی در سال 1311 ش سیاهچادرهای کلمیشی را مانند چادرهای دیگر گلهداران کُرد و بلوچ به آتش میکشند و آنان را بدون امکانات آب و زمین وادار به اسکان میکنند. در نتیجه این مردمان ستمدیده ملزم به اطاعت از دستور ژاندارمهایی میشوند که اجراکننده فرمان شاهاند (توحّدی، 1395: 3-2). هنوز مسئله تخته قاپو (= اسکان عشایر و طوایف صحرانشین در شهر یا روستا) تمام نشده است که موضوع کشف حجاب در تاریخ 1314 ش پیش میآید و به دستور او، زنان و دختران مجبور به برداشتن حجاب میشوند. در شهرها پاسبانان شهربانی مأمور این کارند و ژاندارمها نیز دستهدسته، سوار بر اسب به اُوبَهها 8 و چادرهای عشایر هجوم میبرند و شال و روسری را از سر زنان آنان میکِشند، پاره میکنند یا به غنیمت میبرند (توحّدی، 1395: 31).
زمانی که گلمحمّد در شهریور 1320 در پادگان سلطنتآباد تهران به خدمت مشغول است؛ خراسان عملاً در اشغال نیروهای شوروی قرار دارد. اینان تا میتوانند خوار و بار و مواد غذایی را غارت میکنند و به جبهههای متفقین (لهستان، انگلیس، فرانسه و بعدها روسیه، آمریکا و چین) میفرستند که با آلمانها در جنگاند. سرانجام پس از خروج ارتش شوروی از ایران در سال 1325 ش خراسان از اشغال متجاوزان آزاد میشود؛ امّا ژاندارمهای دوره رضاخان که هر یک به سویی گریخته بودند، دوباره جان میگیرند و بر تجاوزات پیشین خود نسبت به عشایر و روستائیان میافزایند.
پس از پایان جنگ جهانی دوم (1936-1945 م.) بیشتر مردم ایران، از جمله اهل خراسان بهویژه کلمیشیها در نواحی کویری سبزوار و نیشابور چندین سال متوالی گرفتار خشکسالی و کمآبی میشوند و مردان ایل که زندگیشان بر اقتصاد شبانی و گلهداری استوار است، سرمایه اصلی خود را از دست میدهند و پریشان و درمانده، تن به کارگری میدهند.
استبداد رضاخان و ستمکاری امنیّهها در همدستی با اربابها از یکسو، و خشکسالی و مرگ گوسفندان از دیگر سو، سبب میگردد تا برخی چادرنشینان در گوشهکنار خراسان به ستوه آیند و سر به طغیان گذارند و در جنگوگریز با نیروهای دولتی به کوهستان پناه برند و سرانجام به سرنوشت شومی گرفتار آیند.
گلمحمّد، شخصیّت اصلی رمان کلیدر که تازه از سربازی به سوزنده بازگشته، با خاندان پریشانحال و بدون آذوقه خود روبهرو میشود. کوه و بیابان بهسبب نیامدن باران از علف و سبزه خالی است، و گوسفندها بهعلّت شیوع بیماری «مومار»9 یکی پس از دیگری به زمین میافتند و جان میدهند. گلمحمّد از سر ناچاری با مشارکت پیرمردی بلوچ عمو مندلو به هیزمکشی میپردازد. بوتهها و درختچههای گز و تاغ را جمع میکنند و گلمحمّد آنها را بارِ شترش میکند و به سبزوار میبرد و میفروشد و با سهم خود، مخارج زندگیاش را تأمین میکند.
چنانکه برخی معتمدان و گواهان نقل کردهاند و کلیمالله توحّدی 10 آنها را در کتاب خود آورده است، گلمحمّد در بازگشت از خدمت سربازی، سرگرم کار و تمشیت امور روزمره خود بوده و هرگز تصوّر نمیکرده که روزی یاغی شود؛ امّا یک حادثه غیرمنتظر او را به راهی میکشاند که انتظارش را نداشت (دولتآبادی، 1372، 646-594).
شرح واقعه از این قرار است که مدیار، کوچکترین برادر بلقیس مادر گلمحمّد عاشق و خواهان صوقی، خواهرزاده حاجحسین چهارگوشلی است. حاج حسین، مدیار را لایق صوقی و خانواده خود نمیداند و صوقی را برای پسرش، نادعلی که تازه از سربازی برگشته، میخواهد؛ امّا صوقی به این وصلت راضی نیست و دلبستگی خود را به مدیار پنهان نگه میدارد.
گلمحمّد که از درو کردن بیحاصل دشت تنگحوصله شده، پیشنهاد علیاکبر حاجپسند پسرخاله را برای ربودن صوقی، به اتفاق مدیار و خان عمو میپذیرد. شبانه به قلعه چهارگوشلی میروند. در تاریکی شب، به هنگام درگیری، نادعلی به ضرب گلوله، مدیار را میکشد و پدرش حاج حسین به دست گلمحمّد کشته میشود. پس از آن حادثه، دو ژاندارم به چادرهای کلمیشی در نبودِ مردان، ظاهراً برای گرفتن مالیات احشام وارد میشوند. نمکنشناسی و تمنای جنسی از زیور، همسر گلمحمّد در شب هنگام و خبر دادن زیور به گلمحمّد سبب میشود که با کمک خانعمو و زنها، امنیهها را میکشند و اجساد آنها را در چاههایی که بهمنظور سوزاندن گز و تاق برای تهیه زغال تعبیه شده، میسوزانند و تفنگها و اسبهای آنها را تصاحب میکنند. اتفاقاً همان شب علیاکبر به چادرِ گلمحمّدها میآید و یک لنگ پوتین را در گوشه چادر میبیند و راز کار بر او آشکار میشود.
از این پس، گلمحمّد مجبور میشود با ژاندارمهایی درافتد که نهتنها رفتارشان انسانی نیست؛ بلکه حقوق اولیه زندگی ایلی و کوهنشینی را هم به رسمیّت نمیشناسند. طغیان او نتیجه ستم نیروهای دولتی و ظلم زمیندار بزرگ منطقه است. درعینِحال، گلمحمّد کشتن ژاندارمها را دردی بدتر از دیگر دردهای خود میداند. ازاینرو، هرگز در رُویارُویی با آنان پیشدستی نمیکند. تنها هنگامی که به تنگنا میافتد و میبیند اگر نکشد به دست آنان کشته میشود، از تفنگ برنو 11 خود یاری میطلبد. خلاصه گلمحمّد آرامآرام به سرداری که نماد دادخواهی فرودستان و ستمدیدگان است، تبدیل میشود. او مردانه و عیّارگونه در برابر ظلم بهپامیخیزد و چند سال، شیرینی زندگی را بر امنیّهها و اربابهای منطقه حرام میکند و خواب را از چشم آنان میرباید؛ امّا سرانجام او و برادرانش جان بر سر این آرمان میگذارند.
نقل است که گلمحمّد در حدود سال 1324 ش در اوج شهرت و قدرت بهسرمیبرده و نامش در میان مردم بیپناه خراسان به خیرخواهی و فریادرسی طنینافکن بوده است. در این سال، گلهداران کرد و بلوچ و فارس به پشتیبانی او، بدون ترس، سیاهچادرهای خود را در جلگهها و کوهستانها بر پا میکنند و ژاندارمها جرئت فروآوردن یا آتشزدن چادرها و جریمهکردن عشایر را ندارند (توحّدی، 1395: 80). در همین سال و سال بعد که مصادف با عروسی خانمحمّد است، چادرنشینان و روستائیان و سران قوم از اطراف و اکناف به دیدن گلمحمّدها میروند و هدیهها و احترامات خود را تقدیم میدارند و آنانی که در منطقه از مال بهرهای دارند، خوراک، فشنگ و تفنگ گلمحمّدها را تأمین میکنند (همان، 209). در این زمان کاروبار گلمحمّدها بر وفق مراد است؛ بهطوریکه حتّی فرمانده ژاندارمری سبزوار برای گلمحمّدها فشنگ میبرد. دولتآبادی نیز در جلد 4، ص 1427 کلیدر، در این مورد چنین نوشته است: «ستار پینهدوز در محلّه غرشمالها بهوسیله اکبر، شاگرد آهنگر فشنگ از سرگرد فربخش میگرفت و برای گلمحمّد میبرد. سرگرد فربخش یک دوربین هم برای گلمحمّد فرستاد».
قدرت گلمحمّدها در منطقه گستردهای میان سبزوار، نیشاور، قوچان و کاشمر تا به آنجا میرسد که گلمحمّد در روستاها کدخدا انتخاب میکند و برای رسیدگی به دعواهای محلّی دادگاه تشکیل میدهد و قضاوت میکند (همان).
گلمحمد، قطار فشنگ بر سینه در کنار خان زعفرانیه
پیروزی گلمحمّدها در جدال با امنیّهها، برای روستائیان بهویژه ایلات و عشایر خراسان سبب شادمانی و افتخار، اما برای ژاندارمری 12 مایه ننگ و خفّت است. ازاینرو، لوتّیها (نوازندگان محلّی) که در واقع خبررسانان و آگاهیدهندگان به مردم منطقه محسوب میشوند، در ستایش گلمحمّد و پس از کشته شدن وی در شکستناپذیری برادرش، خانمحمّد شعرها و ترانههایی را به فارسی و کردی برای مردم روستا و برخی شهرها میخوانند. پارهای از این سرودهها هنوز در ذهن بعضی از سالمندان باقی مانده و خوانده میشود (توحّدی، 1395: 77، 203، 252-257، 264-265).
با وجود آنکه گلمحمّد در رمان کلیدر برگرفته از یک شخصیّت تاریخی با همین نام است، امّا در مسیر تکامل تدریجی و در جدال مداوم با ژاندارمها و پشتیبانان آنها، در خلال حوادث گوناگون، اندکاندک به یک شخصیّت پهلوانی، حماسی و حتّی اسطورهای تبدیل میشود. البتّه این استحاله چنان آرام و طبیعی صورت میگیرد که خواننده داستان به زحمت میتواند برای آن نقطه آغازی بیابد (محسن بابایی با شریک، 1373: 28).
***
بهار به خنده دهان گشوده است. درختهای بادام در دامن بلندیهای دشت به گل نشسته، برگهای نازک کاکوتی بهعشوه از لابهلای سنگهای کوهپایه کلیدر سر به در کردهاند و عطر آنها در گداجوش 13 چوپانان، بوی خوشی را در کوهستان پراکنده است؛ اماّ دریغ که ستاره بخت گلمحمّدها روی به افول دارد و اندکاندک عرصه بر آنان تنگتر میشود. فرمانده لشکر خراسان سرتیپ علیاکبر شعری طبق اعلامیّهای در بهمنماه 1325 دستور خلع سلاح عشایر را صادر کرده است. جهنخان بلوچ 14 از طرف حکومت به دیدار گلمحمّد میآید و در قهوهخانه ملکمنصور با وی به گفتوگوی مینشیند و از گلمحمّد میخواهد که مانند خود او و سید شرضا (شاهرضا) که تأمین گرفته و به لباس ژاندارمها درآمدهاند، تسلیم شود و تأمین بگیرد. گلمحمّد نمیپذیرد و او را بهخاطر پوشیدن رَخت ژاندارمها سرزنش میکند. جهن میگوید با پوشیدن این لباس: «ازت چیزی کم میشود؟» گل محمّد پاسخ میدهد: «ازم چیزی باقی نمیماند». جهن او را تهدید میکند و مأیوس باز میگردد (دولتآبادی، 1372: 9/2088-2091).
سید شرضا تربتی هم یک روز مانده به جنگ به سرای گلمحمّد در قلعهچمن میرود، میگوید: نزدیک یک سال است که حکم زنده یا مرده تو در دست من است. حکم تو را فربخش رئیس ژاندارمری سبزوار به من نداده، حکم را مشهد به من داده. من آمدهام تا حق نانونمک را با تو به آخر رسانده باشم. سپس چهار بسته اسکناس را از پَلّه خورجین خود بیرون میآورد و در دست گلمحمّد میگذارد و میگوید این نصف بیشتر قرض من به توست. همین که میخواهد از بقیّه آن سخن بگوید، گلمحمّد به او فرصت نمیدهد و میگوید: حلالت کردم. سرانجام وقتی سید شرضا از گفتار و توضیحات خود برای تسلیم شدن گلمحمّد، حتّی فراری دادن او طَرفی برنمیبندد، دست گلمحمّد را میفشارد و خداحاففظی میکند و میگوید فردا شب جنگ درمیگیرد و جنگ را جهن میگیراند (همان، 10/2451-2447).
فربخش هم که گویا از شمار طرفداران حزب توده است، بهتنهایی برای ملاقات گلمحمّد به محلّ نقب گوسفندان در تپهساری نزدیک قلعهمیدان میرود و میگوید همه دستها برای نابودی تو یکی شدهاند؛ سپس میافزاید چون مسامحهام را در مورد دستگیری تو دیدهاند، به انتقال و تنزّل درجه محکوم شدهام و گلمحمّد به او میگوید: «تو در این مدت با من رفاقت و مدارا کردهای. آن اوایل که برایم فشنگ میفرستادی، به تو اعتماد نداشتم، امّا حالا قدر تو و رفاقتات را میدانم. حالا بیا برویم به سرای من در قلعهمیدان با هم شام بخوریم» (همان، 10/ 2409-2399).
بابقلیبندار علیاکبر کلیدری که یک بار گلمحمّد از کشتن او صرفنظر کرده و او را بخشوده، امّا خساراتی به او زده است؛ از یک طرف ادعای دوستی با او را دارد، و از طرف دیگر پیوسته در حال خبرچینی و توطئه علیه گلمحمّدهاست. بههمین علّت به دور از چشم گلمحمّد، با هدیههای بسیار و جورواجور به خانه فرمانده لشکر در مشهد، سرتیپ علیاکبر شعری، پناه میبرد و میگوید: قربان! اگر همه ژاندارمهای سبزوار، قوچان و نیشابور را برای شکست گلمحمّد اعزام کنید، بیفایده است. آنها مرد میدان گلمحمّد نیستند؛ زیرا بارها در جنگ با وی شکست خوردهاند. سپس پیشنهاد میکند که تنها جهنخان بلوچ حریف گلمحمّد است. سرتیپ هم گفتههای بابقلیبندار را میپذیرد و با فراخواندن جهنخان از پاسگاه سرخس، زمینه حمله به گلمحمّدها را آماده میکند (توحّدی، 1395، 155-153).
آنچه پیرامون گلمحمّد میگذرد، موجب نگرانی ستار پینهدوز است. پس با فربد (در کلیدر فربود) رئیس کمیته حزب توده که سمت معاونت دادگستری سبزوار را دارد، گفتوگو میکند و از حزب کمک میخواهد و میگوید: «ما نباید گلمحمّد را تنها بگذاریم». فربد در پاسخ میگوید: «پلیس در هر شهرستان جایی به نام «کمیسیون امنیّت» درست کرده که وظیفهاش تعقیب و شناسایی رفقای ما است … تو در چنین شرایط حساسی از من میخواهی راهی پیدا کنم که هم از مبارزه مسلحانه در یک نقطه مملکت حمایت عملی و علنی بکنیم، و درعینِحال بهانهای هم به دست دشمن ندهیم! و این در حالی است که ما نماینده قانونی در مجلس داریم و هم زیر ضربه قرار گرفتهایم!»(دولتآبادی، 1372: 10/2417-2416) و پیش از این میگوید: «ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته میشویم؛ نه اینکه به عشق کشته شدن زنده باشیم! امّا تو … خودت هم متوجّه نیستی که برداشت وارونه از اصول پیدا کردهای! عشق قربانی شدن؛ عشق مرگ؛ نه! این روحیهای که در تو سر برداشته عرفانی است! …»(همان، 10/ 2407)؛ ولی این دلیل آوردنها ستار را قانع و خشنود نمیکند و او با مرور گذشتههای تلخ حزب، برخلاف نظر فربد نزد گلمحمّد میرود و در کنار وی میجنگد و کشته میشود.
در تاریخ 27 اسفند 1325 محمّدرضا شاه برای نخستین بار به خراسان سفرمیکند. با قطار از تهران به شاهرود میرود و چون راهآهن شاهرود مشهد هنوز آماده نشده بود، با اتوبوس رهسپار سبزوار، نیشابور و مشهد میشود. در این زمان عوامل حزب توده در همهجا رخنهکرده و در ادارات و محافل فعّالیت دارند. برای جلوگیری آنها در سبزوار، شهربانی دستبهکار میشود، عدهای علیه تودهایها به خیابان میریزند. در این گیرودار، فربد به تهران میگریزد و فربخش از سمت خود عزل میگردد و اکبر آهنگر از فعّالان چپ که فشنگ به گلمحمّدها میرساند، کشته میشود. فرار افسران حزب توده از لشکر خراسان هم در همین زمان روی میدهد (توحّدی، 1395: 135، 150-151، 317؛ دولتآبادی، 1372: 10/ 2442-2423).
در مدّت توقف پانزدهروزه شاه در مشهد، اوضاع آشفته خراسان بهویژه از نظر امنیتی و سیاسی مورد بحث و مشورت قرار میگیرد که در رأس آن مشکلات، مسئله اخراج باقیمانده روسها از خراسان و سرکوبی گلمحمّد کلمیشی است. در این سفر، شاه به پیشنهاد غلامحسین اشرفی (استاندار خراسان در سالهای 1326 1325 ش) و سرتیب جلالالدین معزّی (فرمانده لشکر خراسان) دستور کشتن گلمحمّدها را صادر میکند (توحّدی، 1395: 320-317).
در پی این دستور، سرتیب معزی یک هنگ از افسران، درجهداران و سربازان برجسته را با توپخانه و مسلسل و سلاحهای جدید در اختیار جهنخان بلوچ قرار میدهد. جهنخان با اختیار تام و یک قشون بزرگ با نواختن طبل و شیپور از مشهد بهسوی سبزوار حرکت میکند. هنگ لشکر ویژه تهران هم به فرماندهی سرهنگ بگتاش و سرهنگ میرفندرسکی با نیروهای تازهنفس و سلاحهای سنگین رهسپار سبزوار میشوند. سرانجام هر دو قشون تهران و مشهد به هم رسیده و نزدیک ظهر وارد سنگرت/سنگرد (یکی از روستاهای ششتمد در آن روزگار واقع در 70 کیلومتری جنوب شرقی سبزوار) میشوند و فرماندهان دو نیرو با علیاکبر ارباب (بابقلیبندار) و پسر و برادرزادههایش به مشورت میپرازند تا قشون را به محلّ کوچ گلمحمّد راهنمایی کنند (همان، 154).
علیاکبر ارباب میداند که کوچ بهاری گلمحمّد بهسوی کلیدر آغاز شده و نزدیک سنگرت رسیده است. به این علّت به استقبال گلمحمّد میرود و با چابلوسی میگوید: قشون تهران و مشهد در جستوجویت هستند. بهتر است شما در کنار چشمهشیرین فرود آیید تا من بروم مقداری فشنگ و چند قبضه تفنگ که خریدهام، تحویل بگیرم و فردا شب به شما برسانم. گلمحمّد فریب حرفهای دروغ او را میخورد. علیاکبر ارباب نزد جهن میرود و میگوید: مژده دهید که گلمحمّد را به محلّ گود و تنگی فرستادهام که از هر طرف میتوانیم محاصرهاش کنیم (همان، 155-154).
در سنگرت، پیش از حرکت گلمحمّدها عدهای از روستائیان به کمک میآیند تا در کنار تفنگچیان گلمحمّد با ژاندارمها بجنگند. ستار پیشنهاد میکند بین آنان تفنگ پخش کنیم، چرا باید مردم بر کنار بمانند؟ امّا گلمحمّد میگوید: «ما نمیخواهیم خون از دماغ کسی جاری شود، زیرا حکومت سر مرا میخواهد، سر شکسته یا بریده. کار من در آغاز با ناچاری سرگرفت، بعد از آن با غرور ادامه یافت. من یک گندم هم فکرش را نمیکردم که طرفیت با اربابها و دارندگان بهمعنای طرفیت با حکومت و طرفیت با شاه است. بعدها این را فهمیدم که دیگر تفنگ به دست داشتم و با حکومت به زبان گلوله داشتم حرف میزدم …» (دولتآبادی، 1372: 9/2555). در این هنگام از خانعمو میپرسد: تفنگچیها چند تناند؟ میگوید بیستوهفت نفر. میگوید: کیسه پول را بیاور و هر که را فراخور تنگی روزگارش سهمی بده و بگذار بروند سر خانهزندگیشان. به دستهای از تفنگچیان که به درون سرای آمده بودند، میگوید: ما را حلالکنید. ما نمیخواهیم خون شما ریخته شود. نان و روغنی به دستمال خود ببندید و شام بخورید گلمحمّد عصر آن شب، خانمحمّد و نورو (نورمحمّد) را فرستاده بود از گلهشان دو قوچ چاق و بزرگ را بیاورند و سر ببرند و برای شب بساط پلاو و کباب را راه بیندازند و هر کدام اسبی بردارید و بروید، هر یک از شما خانمانی دارد، شب در پیش دارید و از چشمها پنهان شوید. آنان به اصرار گلمحمّد، دست در گردن هم کرده، گریهکنان از هم جدا میشوند (توحّدی، 1395: 158-155؛ دولتآبادی، 1372: 10/2470-2457).
نزدیک غروب، کوچ گلمحمّد، بدون اطّلاع از کمین دشمن در میان نیزار، همچون روال عادی همهساله حدود صد متر بالاتر از چشمهشیرین باراندازی میکند و زنان و مردان مشغول برپاکردن سیاه چادرها میشوند. طبق نقشهای که میکِشند، بیگ محمّد و خانمحمّد باید در دو سنگر شمالیتپه و علیجان، برادر بزرگتر، در ضلع شرقی کوه سنگرگیری کنند و به محض مشاهده دشمن در جنگی که به باور گلمحمّد پیش از سپیدهدم صبح روز بعد آغاز خواهد شد، باید بهسوی دشمن تیراندازی کنند و چتر حمایتی برای گلمحمّد و خانعمو به وجود آورند تا این دو بتوانند در پناه نیزارها و تختهسنگها خود را به پیش پای فرماندهان قشون از جمله سرهنگ بگتاش یا سرهنگ میرفندرسکی و جهن برسانند و از شیوه ویژه گلمحمّد در حملهٔ سریع به دشمن و گروگانگیری فرمانده سپاه همانند موارد موفق گذشته اقدام کنند.
شگرد گلمحمّد چنین بوده که در پیش پای دشمن کمین میکرده و ناگهان در یک لحظه همچون پلنگ از جای بیرون میپریده و گریبان فرمانده را گرفته، با گروگانگیری او، دشمن را وادار به عقبنشینی و شکست میکرده است (توحّدی، 1395، 161-162).
بزرگترین اشتباه گلمحمّد در این رویارویی این است که گمان داشته قشون دشمن شب را در سنگرت به استراحت میپردازد و روز بعد هنگام عصر به سوی او خواهد آمد. با این توهّم حتّی به ذهن گلمحمّد خطور نمیکند که ممکن است دشمن با غروب آفتاب حملهٔ خود را آغاز کند. هنوز کلام گلمحمّد که: «بیایید لقمه نانی بخوریم و برای دفاع فردا آماده …» تمام نشده، که تگرگی از گلوله باریدن میگیرد. تفنگچیهای جهن در هر کُنج و کناری در پناه نیزارها خپیدهاند، نظامیان بگتاش قله تکمرگی را در اختیار گرفتهاند و سید شرضا تربتی و تفنگچیهایش میتوانستند بر گدار چابلوک ناظر باشند. جهنخان و سرهنگ بگتاش پس از بررسی سنگرها، دستور میدهند مسلسلها را کار بگذارند. اکنون جنگی پنهانی و غافلگیر و دور از انتظار در گرفته است. «مردان جدال به رنگ خاک و خاکستر و سنگ درآمده و تن در شکافها گم کرده و بیتکان، هم بهسان سنگ مانده بودند»(دولتآبادی، 1372، 10/ 2578).
درعینِحال، گلمحمّدها در هر فرصتی یکی از مردان جهن را به تیر خود کلّهپا میکنند. مسلسل جهن بار دیگر به کار میافتد و این بار گلولهای بر زانوی گلمحمّد مینشیند و دمی بعد شانه ستار شکافته میشود و خون بیرون میزند. بیگمحمّد هم به رگبار مسلسل جهن از فراز پشتهای که در آن پناه گرفته بود، واژگون میشود و فرو میغلتد. چیزی نمیگذرد که علیجان هم از پا درمیآید. خانعمو از شدّت علاقه به بیگمحمّد بیناییاش را از دست میدهد و چون از سنگر بیرون میجهد، گلولهای سینهاش را میشکافد. تنها صدای تفنگ خانمحمّد است که از سنگر او برمیآید. وقتی خود را به سنگر گلمحمّد میرساند، میگوید: برادر چرا نمیجنگی؟ میگوید: چگونه تفنگم را دوباره بردارم، زیرا دست و پایم شکسته، چند گلوله به شکم، ران و کمرم خورده است. دشمن در این نیزار ناپدید است. علیاکبر ارباب بهجای فشنگ و تفنگ، دشمن را بر سر ما آورد و ما نتوانستیم ضربهای به دشمن وارد کنیم. خانمحمّد میگوید: گلولههای ما به هدر نرفته است و عدهای از آنان به خاکوخون غلتیدهاند. حال برخیز تا تو را به پشت گیرم و از میدان بهدربرم؛ امّا چنین پاسخ میشنود: «من را کجا ببری … گفته بودم؛ با تو گفته بودم که باید خودت را درببری. حالا هم اگر میخواهی از تو راضی باشم، گوش به حرفم بگذار و خودت را درببر … من گلمحمّد … کجا بروم بیتو؟ این حکم من است به تو، حکم! از حکم من سرپسمیزنی؟ گلمحمّد … گلمحمّد … برادرم … برادرهایم … بیگمحمّد … خانعمو … عزیزهایم … خانعمو، قسم به همین وقت خدا که به وعده خود وفا کنم.»(دولتآبادی، 1372: 10/2585-2584؛ توحّدی، 1395، 166). پس تفنگها را برمیدارد و در نیزار گم میشود. وقتی جهن و علیاکبر ارباب متوجّه میشوند که پیکر خانمحمّد در میان کشتهها نیست،15 چنان برمیآشوبند که گویی دنیا بر سرشان خراب شده است. میگویند: شیر از قفس گریخت!16
سربازان، پیکر نیمهجان گلمحمّد و دو جنازه دیگر را بر پشت شتران طنابپیچ میکنند و قشون همراه جنازهها، درحالیکه زنان و کودکان گلمحمّدها را همچون اسیران در پیش دارد، حرکت میکند. ناهار را در قلعه شمکان/ شامکان (از روستاهای ششتمد در 65 کیلومتری جنوب شرقی سبزوار) میخورند و پس از آن به سنگکلیدر، همان قلعه بابقلیبندار علیاکبرخان میروند. وی دستور میدهد جنازهها را بر زمین بگذارند و بچهها به سر و روی آنها سنگ بزنند. بامدادان هنگام عبور جنازهها از سنگرت، فریاد و شیون از بام و کوی بلند میشود.
در راه گلمحمّد به هوش میآید و جویای اجساد یارانش میشود و سپس آب میخواهد. افسری از فرماندهان لشکر تهران به بالین گلمحمّد میآید و به او قول میدهد که وی را برای معالجه به بیمارستان خواهد برد و از مرگ نجات خواهد داد. علیاکبر ارباب این گفتار را میشنود. به جهن میگوید: اگر گلمحمّد زنده بماند، خیلی رازها هست که بعداً در بازجوییهای خود آشکار خواهد کرد. در نتیجه ما و دهها تن دیگر گرفتار و حتّی اعدام میشویم، پس مار زخمی را هر چه زودتر باید نابود کنیم. با این دلیل، گلولهای بر قلب گلمحمّد میزند و او را خاموش میکند. اعتراض آن افسر تهرانی هم به اینکه «کشتن اسیران مجاز نیست» ره به جایی نمیبرد!17
بانگ اذان ظهر از گلدستههای مسجد جامع سبزوار بلند است که قشون همراه جنازهها از دروازه نیشابور وارد شهر میشود.18 پیشاپیش در همهٔ خیابانها و حتّی محلات پایین شهر جار کشیده، مردم را برای دیدن جنازهها فرا خواندهاند. به دستور فرماندار، شهر را آذین بستهاند و از دروازه عراق تا رباط ژاندارمری (واقع در جنوب غربی شهر) آبپاشی و جارو کردهاند. «اردو سنگین و با وقار گام برمیدارد، سرداران گردنها را شق و ترخت گرفته و نگاه سخت و پیروزمند به پیش رو دارند. جهنخان سردار، سوار بر اسب تنومندش در چپ بارِ نعشها عنان گرفته و سید شرضا تربتی در راست، هم بدان غرور عنان اسبِ کشیده تن و ترکه خود را به دست دارد … بلوچِ جوانی سر بریده خان عمو را] مطابق نقل دولتآبادی[روی قربوس زین با دو دست گرفته و نگاه داشته است»(دولتآبادی، 1372: 10/2592).
در اینجا این توضیح را لازم میدانم که یکی از اشتباهات آقای دولتآبادی هم در نقل شناسایی کشته گلمحمّدها (همان، 10/2592-2594) و هم در برداشت و تلقی خود از تنها عکس تاریخی موجود، این است که گمان کرده سر بیتن متعلق به خانعموست، درحالیکه سرِ علیجان برادر بزرگ گلمحمّد است. توصیفاتی را هم که در جلد اول، صفحه 141 از خانعمو ارائه داده، بر مبنای همین تصوّر از عکس است. منصور براهویی بر اساس گفته پدرش جهنخان بلوچ این اشتباه را برطرف کرده و کشتگان در عکس را به درستی نشان داده است. کلیمالله توحّدی هم در صفحات 168، 169، 267، 369 و دیگر صفحات گفته است که سر بریدهای که در عکس دیده میشود، سرِ علیجان برادر گلمحمّد است نه سرِ خانعمو. و اما ماجرای علیجان چنین است که بههنگام آخرین جنگ، تفنگ وی داغ میکند و به اصطلاح قفل میشود. دشمن که در نزدیکیاش کمین کرده بوده، میفهمد. چند تن از چریکهای جهن و عباس پسر علیاکبر ارباب که نهایت کینهتوزی را با علیجان دارند، سینهخیز به سنگر او میآیند و با چند قنداق تفنگ بر سر و پشت گردنش میزنند و او را به زمین میزنند و دست و پایش را با طناب میبندند و کشانکشان نزد علیاکبر ارباب میبرند. علیاکبر و پسرش از کینهای که بهعلّت حادثه گورستان از این برادران دارند، گزلک/ گزلیک (نوعی کارد کوچک دستهدار) را به پشت گردن و سینه علیجان از دو طرف فرو میکنند و مانند شتر او را نحر (کشتن شتر با فرو کردن نیزه یا کارد و مانند آن در زیر گلو) میکنند و گردنش را بهوسیله کارد از قفسه سینه درحالیکه نعره میزده، درمیآورند و از کارشان لذّت میبرند. پیکر بیجان علیجان را که در میدان جدال بر زمین مانده بوده، بعداً روستائیان بر بالای تپهای دفن میکنند.
- سرهنگ بکتاش؛ 2. جهن خان؛ 3. بکمحمد؛ 4. سراز قفسه سینه درآورده شده علیخان بهوسیله علیاکبرخان و پسرش؛ 5. گلمحمد؛ 6. محمدخان (خان عمو)؛ 7. احتمالاً میرفندسکی 8،9 و 10. اللهیار، صفر و دوستمحمد بلوچ یاران جهان. اشخاص این تصویر بهوسیله منصورخان پسر جهنخان شناسایی شده است (به نقل از کلیمالله توحدی).
جنازهها را از راسته خیابان بیهق میگذرانند، از دروازه خاوری تا دروازه باختری شهر و از آنجا در فاصلهای کمتر به رباط ژاندارمری میرسند. وقتی جنازهها را بر زمین میگذارند، فرماندار، شهردار، ارباب آلاجاقی و دیگر دشمنان برای دیدن جنازه گلمحمّدها هجوم میبرند. سپس شهردار در باب سرانجام شرارت و یاغیگری نطق میکند و فتحنامهای خوانده میشود. و آقایان کف میزنند و شادی میکنند. آنگاه، سرهنگ بگتاش برای نشان دادن لیاقت خود به فرماندهان مافوق و صاحبان قدرت و همچنین به امید ارتقای درجه و دریافت تشویقنامه برای خود و همرزمانش، از آنان میخواهد در کنار جنازه گلمحمّدها بایستند تا عکاس از آنان عکس بگیرد. پس از پایان مراسم «به دستور آقای شهردار، دور از دیوار رباط] ژاندارمری[چالهای کندند و مردان کلمیشی را بیغسل و بیکفن در خاک جای دادند، گور را پوشانیدند، هموار کردند و دلوی آب بر خاک صاف گور پاشیدند و دور شدند.»(همان، 10/2594). گویا همان روز خبر این پیروزی به تهران و مشهد مخابره میشود و تلگراف ارتش در کاخ سعدآباد به دست شاه میرسد و او خوشحال از اینکه فرمانش به سرعت اجرا شده است. دور از ذهن نیست که با خود گفته باشد: از دست این کُردهای یاغی هم راحت شدیم! (توحّدی، 1395: 171).
و امّا آقای دولتآبادی در مورد این تنها عکس موجود تاریخی و عکاس آن در پایان داستان کلیدر، پس از شرح آخرین نبرد گلمحمّدها و چگونگی کشته شدن و آوردن جنازه آنها به رباط ژاندارمری سبزوار در صفحه 2594 جلد دهم چنین بر قلم آورده است: «درشکهای از راه رسید و عکاس مهاجر با مأمور ژاندارم از درشکه پایین آمدند. بگتاش پیشاپیش تدارک عکس یادگاری را دیده بود. پس فاتحین را خواست تا در کنار نعشها بایستند و عکس بگیرند …».
هرچند این عبارت اشارهوار ایشان در سیاق متن، رنگ و بوی داستانی گرفته، و خواننده بهسبب دردناکی و هیجان روایت، چندان توجّهی به ترکیبِ «عکاس مهاجر» ندارد و به سرعت از سر آن میگذرد؛ امّا همین ترکیب در عبارت کوتاه فوق مانند بسیاری از صفحات دیگر کلیدر به یک واقعیت تاریخی نظر دارد.
باری، آن «عکاس مهاجر» بهنام محمّد، فرزند وهاب، تولدیافته به سال 1275 ش در شهر سراب آذربایجان، مرحوم پدر این جانب نویسنده همین گفتار است. وی در نوجوانی برای یافتن عمویش و خبر آوردن از او، بهتنهایی به روسیه میرود؛ اّما خود در کمند جذابیتها و دلرباییهای آن کشور گرفتار میشود و سالها در شهرهای مختلف به کار و کوشش و سیاحت میپردازد. مدتی که در شهر باکو ساکن است، به کار عکاسی که هنری نوظهور و طُرفه است، دل میبندد و از سر اتفاق با مردی که از مسکو به این شهر آمده و به کار عکاسی اشتغال دارد، رفیق میشود. آن پیر روسیتبار به این جوان ایرانینژاد، فوت و فن عکاسی را میآموزاند و به رسم یادگار، یک دوربین روسی زیبای فانوسدار هم به او هدیه میدهد.
روزها با سوزها همراه میشود. سختیها و نامرادیها در دیار غربت با زمزمههای انقلاب اکتبر 1917 م و حوادث پس از آن در هم میآمیزد. تعارض و ناسازگاری اعتقادی شیعیانِ ایرانی با اندیشههای الحادی و مارکسیستی در نظام اشتراکی نوآیین شوروی روزبهروز آشکارتر میگردد. ممنوعیّت برگزاری شعائر دینی و مذهبی چنان عرصه را بر مسلمانان ایرانی تنگ میکند که بسیاری از آنان آماده بازگشت به وطن خود میشوند؛ امّا حکومت نوپای کمونیستی یک مشکل بزرگ، پیش پای مهاجران میگذارد و آن ممنوعیّت خروج طلا و خرید و فروش املاک است! و این کار به ورشکستگی مهاجران ایرانی و تباه شدن تمام زحمتها و کوششهای آنان میانجامد!
برای پدرم چارهای نمیماند جز آنکه هر چه از نقد دارد به اجناس و لوازم تبدیل کند و با دیگر اثاثیهای که دارد به عمویش بسپارد تا او پیشاپیش به مشهد بیاورد. پس از مدتی کوتاه که خود را به مشهد میرساند با خیانت عمویش در امانت روبهرو میشود. از این زشتی کار او چنان به خشم میآید که حتّی وسوسه کشتن عمویش به دل او راه مییابد؛ امّا وقتی به حرم امام رضا (ع) متوسّل میشود، پیری از خویشاوندانش به او دلداری میدهد و او را از این عمل باز میدارد. به پیشنهاد او به بجنورد میرود و با راهاندازی یک نانوایی بزرگ به پختن انواع نانهای مرغوب به شکلهای متنوع میپردازد و کارش رونق میگیرد. پس از چندی با کمک همکارانش به مناسبت یکی از اعیاد مذهبی در خانهاش جشنی برگزار میکند. در این میان، یکی از صاحبمنصبان شهربانی به آن مجلس راه مییابد و چشم طمع به تختخواب نقرهکوب و عاجنشان تنها باقیمانده از اثاث و لوازم روسی میزبان میبندد و چون وی حاضر به اهدا و حتّی فروش نمیشود؛ زمینه توطئهای را میگستراند. به این صورت که شاطر نانوایی را به وعده و وعید میفریبند و او پنهان از چشم پدرم، تصویر داس و چکشی را بر روی چانه خمیر نقش میزند و آن را در داش (آتشخانه نانوایی) میپزد. سپس آن را درآورده و در لابهلای دیگر نانها به میخ میزند. در آن میان مفتّش (مأمور مخفی) از راه میرسد، آن نان را برداشته و به شهربانی میبرد. ضمن توقیف پدرم، نان را در جعبهای گذاشته، برای اظهارنظر مقامات ذیربط به مشهد میفرستند. سرانجام او را به شش ماه حبس در سلول انفرادی و سپس تبعید به سبزوار محکوم میکنند. پس در آن شهر به سبب از دست دادن سرمایههای خود به یاد هنر عکاسی خود میافتد و درمییابد که: «هنر برتر از گوهر آمد پدید». ازاینروی در خیابان ارگ (اسرار میانی فعلی) روبهروی شازدهیحیی، عکاسخانهای دایر میکند (بیهقی، 1383: 28). پس از مدتی بهعلّت تعریض خیابان ارگ، عکاسی او به نام «عکاسی چهرهنما» به روبهروی مسجد جامع، اول کوچه شریعتمداری که بعداً به خیابان کم عرضی تبدیل شد انتقال مییابد. این قدیمترین عکاس سبزوار پس از سالها کار و تلاش و زندگی پرماجرا، سرانجام در هفتادوپنج سالگی بهعلّت سرطان معده در شهریور 1350 درگذشت و در قبرستان عمومی شهر به خاک سپرده شد.
***
ماجرای عکس تاریخی گلمحمّدها که آقای دولتآبادی از آن در جلد دهم، صفحه 2594 به اشاره از آن یاد کرده، چنین است که در یکی از روزهای بهار 1326 ژاندارمی به عکاسخانه پدرم مراجعه میکند و میگوید: جناب سرهنگ بگتاش از شما خواسته است برای گرفتن عکس دستهجمعی از مأموران به ژاندارمری بیایید. به موجب این درخواست، پدرم درشکهای کرایه میکند و به کمک درشکهچی دوربین بزرگ فانوسدار 19 و سهپایه آن را در درشکه میگذارد و خود به اتفاق آن مأمور سوار شده، به محلّ موعود میرود. وقتی به داخل ژاندارمری واقع در جنوب غربی شهر قدم میگذارد، ناگهان با صحنهای فجیع و دردناک سه جنازه خونآلود و یک سر بیتن روبهرو میشود. از دیدن آن کشتگان مضطرب و ترسان میگردد؛ اما سعی در حفظ تعادل خود میکند. پس، بیدرنگ هر نعش را بر روی یک لت (بخش، قسمت) از درهای قدیمی چند لتی دراز میکنند و به صورتی که در عکس نمایان است، میبندند و در کنار دیوار قرار میدهند، بهطوریکه گویی در ردیف نظامیان، هم قد با آنان، ایستادهاند. سرِ بیتن علیجان برادر بزرگ گلمحمّد را هم بالای سرِ جنازهها بر طاقواری در دیوار ژاندارمری میایستانند.20
پدر، در این باره نقل میکرد با وجود آنکه محیط و موقعیت ژاندارمری در آن روز با التهاب و غوغایی که داشت، برای گرفتن عکس دستهجمعی با آن وضعیت، مناسب نبود و تمهیدات و پیشبینیهای لازم صورت نگرفته بود؛ امّا به زحمت با استفاده از تجربه و ذوق خود موفق به گرفتن این عکس میشود.
درعینِحال کمپزسیون عکس یا بهعبارتی ترکیببندی آن بهنسبت بینقص است و تصویر آدمهای آن نقاشیهای تاریخی دورههای گذشته را به یاد میآورد. وی در آن وقت هیچ نوع چراغ و پرژکتوری را در اختیار نداشته و فقط از نور طبیعی خورشید بهره جسته است. ارتفاع دوربین و زاویه دید بهخوبی تنظیم شده است. در تصویر گلمحمّدها هیچ نوع تلألو و درخشندگی یا تصنّع و ساختگی دیده نمیشود.
هر چند ابعاد شیشه (فیلم یا کالک) عکس و فاصله دوربین گنجایش نمایش افراد بیشتر را نداشته است؛ اما عکاس با مهارت، کادر عکس را طوری تنظیم کرده که گلمحمّد در کانون آن و خانعمو (محمّدخان) و بیگمحمّد به ترتیب در طرفین راست و چپ او قرار گرفتهاند. سپس با اندکی فاصله، سرهنگ بگتاش و درجهداران در سمت چپ و سرهنگ میرفندرسکی و تنی چند از چریکهای جهن در سمت راست ایستادهاند. با آنکه کانون عکس به ظاهر، چهره و هیئت گلمحمّدهاست، امّا همه چهرهها در کادر هویدایند و نمود دارند. بهطورکلی، اگر ترکیب ایستادن آدمها را مطابق تصویر، به شکل کمانی مجسّم کنیم که قوس آن بهصورت افقی در برابر ما قرار دارد؛ انگاری که گلمحمّد در میانه کمان قرار دارد و برادر و عمویش در طرفین و سپس نظامیان و فرماندهان در دو سو، اندکاندک قسمت انحنای کمان را تا دو سر آن تشکیل میدهند.
اگرچه در ترکیببندی این عکس بیطرفی رعایت شده و عکاس قضاوت را بر عهده بینندگان و تاریخ سپرده است؛ امّا در همین تصویر سیاهسفیدِ ساده بیآرایش، صداهایی هست که بیننده را وادار به سکوت میکند و درعینِحال برداشتهای گوناگونی را به ذهن او متبادر و منتقل میکند. بهطورکلی «عکسها به زبانهای بینهایت متفاوتی شروع به حرف زدن میکنند، از خودشان میگویند، از زمانشان، از ارتباط بین آدمها و در نهایت از ما.»، «گویی ما عکسها را بیش از آنکه ببینیم، میشنویم.»(هوشمندزاده، 1394: 59). با این توضیح، به راستی این عکس تاریخی که از سرانجام گلمحمّدها باقی مانده، چه اثری در خاطر ما میگذارد و نعش آنها چه حرف و حدیثی یا بثالشکوایی با ما دارند؟
رخسار گلمحمّدها نشان از رنج، تلخی، دلزدگی و بیزاری از زندگی دارد و سرهای بر روی شانه افتاده آنها مظلومیت خاصی را تداعی میکند؛ درحالیکه در چهره نظامیان، نوعی رضایت، امیدواری و دلبستگی به حیات دیده میشود. در تصویر گلمحمّدها غرور، خشم، هیبت و احتشام به نظر نمیرسد؛ امّا از خلال سیمای دولتیان، فخر و نازش و قدرتمداری تراوش میکند. گلمحمّدها، به خلاف توصیفات حماسهآمیز لوتّیها و نوازندگان و دورهگردها به لحاظ جُثّه و ترکیب ظاهری، درشت استخوان و تناور نیستند، در مقابل، نظامیان بهویژه جهنخان بلوچ و چریکهایش تن و توشی چغر و هیبتناک دارند.
تصویر این چند نعش شوریده و زار و نزار، بیپایپوش و دستار، با تنپوشهای ژنده چاکچاک و شکمهای برآماسیده در برابر فرماندهان آراسته و مزیّن دو هنگ منظم خونریز، خبر از جدالی نابرابر میدهد و از دوران ستمکاری ژاندارمها و اربابرعیتی پرده برمیدارد و رازی را به روز میافکند. زورمداران دولتی به پشتی اربابها، کُشته چند ایلاتی شورشی را در میان گرفتهاند. ظالم و مظلوم در کنار هم ایستادهاند و هر کدام ادعای دادخواهی و دادگری دارند. یکی میگوید: ما مالک جان و مال و ناموس شماییم و اگر نافرمانی کنید، سرانجامتان چنین است. دیگری میگوید: ما پشتیبان و مدافع حقوق رعیتایم. در برابر اربابان ستمکار سر به دار میدهیم؛ امّا تن به ذلّت نمیدهیم. سر بیتن علیجان هم از فراز جمع ایستادگان، در طاقوار دیوار، گردن افراخته و دلواپس و سوگوار بهعبرَت، خیره نگاه میکند: به فرجام خود، به سرگذشت عمویش، برادرانش گلمحمّد و بیگمحمّد، به سرهنگهای جویای نام، به جهنبلوچ قدرتخواه، به ژاندارمها و چریکهای آزمند و به سرانجام خاندان کلمیشی که چگونه از خاک برآمدند و بر باد شدند!
به راستی، در این عکس بینام و نشان چه رازی نهفته است که کُردان کوه و دشت و اهل روستا و شهر، پس از کشته شدن گلمحمّدها، سراغ «عکاسی چهرهنما» را در کوچه شریعتمداری سبزوار میگرفتند و نرم و آهسته تمنای دریافت آن را داشتند. گویا داستان زندگی پر رنج و محنت خود را در آن تصویر دوره میکردند. شاید هم «عکاس مهاجر» در هنگام عکسبرداری، چندان بیطرف نمانده و میخواسته همصدا با گلمحمّدها از زبان همین عکس ماندگار به ما بگوید: ما گوشهای از تاریخ ستمبار این سرزمینیم، ما را و ایران را از یاد نبرید!





