تجدید خاطره با کتاب از زمین تا ماه – نوشته ژول ورن

کتاب از زمین تا ماه
نویسنده: ژول ورن
مترجم: محمد نجابتی
ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
باشگاه گان
در زمان جنگهای داخلی ایالات متحده، انجمن بسیار بانفوذی در شهر بالتیمور(۱) در ایالت مریلند(۲) تأسیس شد. ذوق و شوقی که استعداد نظامی این افراد کشتیدار، بازرگان و متخصصِ مکانیک را افزایش داد، زبانزد همه است. فروشندههای ساده از کسب و کارشان دست کشیدند تا سروان و سرهنگ و سرلشکر شوند، بیآنکه در مدرسههای مهارتآموزی وست پوینت(۳) دوره دیده باشند. آنها خیلی زود در «هنر جنگاوری» به پای همکاران اروپاییشان رسیدند و مثل آنان با شلیک بیش از اندازه گلوله، خرج کردن میلیونها دلار پول و بیگاری کشیدن از انسانها به پیروزی دست یافتند.
با وجود این، چیزی که به طور ویژه باعث برتری آمریکاییها در برابر اروپاییان شد علم بالستیک(۴) بود. سلاحهای آنان اندکی برتری نداشتند، بلکه تنها اندازههایی نامتداول داشتند و به همین دلیل هیچکس از بُرد پرتابشان سر درنمیآورد. در واقع انگلیسیها، فرانسویها و پروسیها(۵) درباره تیر تراش (۶) یا اُفتان،(۷) آتش جبههای،(۸) پهلویی،(۹)ترادُفی(۱۰) یا به پشت سرْ(۱۱) همهچیز را میدانستند ولی توپها و خمپارهاندازهایشان در برابر توپخانههای مهیب آمریکا مثل تپانچه جیبی بود.
این موضوع نباید کسی را متعجب کند، یانکیها،(۱۲) بهترین متخصصین مکانیک در جهان، مهندسی در خونشان است، همانطور که ایتالیاییها موسیقیداناند و آلمانیها از زمان تولد در متافیزیک سررشته دارند. بدین ترتیب به کار گرفتن مهارت مبهوتکنندهشان در علم بالستیک امری طبیعی است و در نتیجه، این توپهای غولپیکر که از چرخخیاطی سود بسیار کمتری دارند، به همان اندازه حیرتانگیزند و حتی بیشتر جلب توجه کردهاند.(۱۳) در بین این توپهای شگفتآور، ساختههای پَروت،(۱۴)دالگرین(۱۵) و رادمن(۱۶) مشهورند و امثال آرمسترانگ،(۱۷) پالیسر(۱۸) و ترویل دو بولیو(۱۹) باید در برابر رقبایشان در آن سوی اقیانوس سر خم کنند.
طی نبرد سهمگین ساکنان شمال و جنوب آمریکا، همه نگاهها به توپچیها بود. روزنامههای ایالات متحده با شور و هیجان از نوآوریهای آنها تعریف و تمجید میکردند و فروشندهای لاغرمردنی و عاطلوباطل پیدا نمیشد که روز و شب چرتکه نیندازد و بیهوده مسیر پرتاب توپها را اندازهگیری نکند.
در واقع وقتی یک آمریکایی فکری در سر دارد، دنبال آمریکاییِ دیگری میگردد تا فکرش را با او در میان بگذارد. وقتی سه نفر شدند، رئیس و دو دبیر تعیین میکنند. اگر چهار نفر شدند دفتردار مشخص میکنند و دفتری به راه میاندازند. به پنج که رسیدند، میان مردم آگهی پخش و باشگاه تأسیس میکنند. همین اتفاق در بالتیمور افتاد. اولین کسی که به سرش زد توپی جدید بسازد فکرش را با کسی که برای اولین بار آن توپ را قالبگیری کرد و اولین نفری که لولهاش را ساخت در میان گذاشت. هسته «باشگاه گان»(۲۰) همینگونه شکل گرفت و یک سال پس از تأسیس، هزار و هشتصد و سی و سه عضو اصلی و سیهزار و پانصد و هفتاد و پنج عضو مکاتبهای داشت.
داشتن سابقه اختراع یا ارتقای توپ یا سلاح آتشینِ دیگری شرط ضروری ورود به این انجمن بود. با وجود این، مخترعینِ تپانچه پانزدهگلولهای، کارابین چرخان یا شمشیرِ تفنگدار ارج و قرب چندانی نداشتند و از هر نظر توپچیها گرامیتر بودند.
روزی یکی از سخنگویان بسیار دانشمند باشگاه گان گفت: «احترامی که هرکس از آن برخوردار است به ‘جِرم’ توپش وابسته است و با ‘مجذور بُرد’ آن نسبت مستقیم دارد.»
در واقع این بهنوعی به کار بردن قانون جاذبه نیوتن در آداب و رسوم یک تشکیلات به حساب میآید.
با تأسیس باشگاه گان بهآسانی میشد فهمید که نبوغ مبتکر آمریکایی چه به بار میآورد. تسلیحات جنگ ابعاد وسیعی پیدا کردند و توپها از حد خودشان تجاوز کردند و بلای جان انسانهای بیگناه شدند. این اختراعات همگی سلاحهای دلرحم اروپایی را پشت سر گذاشتند؛ اعداد زیر به این مدعا گواهی میدهند:
پیشتر، هنگامی که «صـلح و صـفا» بـرپـا بود، گلولهای سی و ششمیلیمتری در فاصله سیصدپایی(۲۱) سی و شش اسب را که همراه شصت و هشت انسان کنار هم ایستاده بودند میدرید. آن دوران دورانِ کودکیِ هنر جنگاوری بود. از آن زمان توپسازی راهش را پیدا کرده. توپ رادمن که گلولهای نیمتُنی(۲۲) را هفت مایل(۲۳) پرتاب میکرد، بهراحتی صد و پنجاه اسب و سیصد نفر را از پا درمیآورد. باشگاه گان هم در پی انجام دادن آزمایشهایی مستند روی این توپ بود. ولی اگر اسبها هم اجازه انجام دادن آزمایش را میدادند، متأسفانه انسانها شانه خالی میکردند.
هرچه بود تأثیر این توپها بهشدت مرگبار بود و با هر شلیک، مثل خوشههایی که داس دروشان میکند، جنگاوران روی زمین میافتادند. راجع به این توپها چه میگویید؟ توپ مشهوری که در سال ۱۵۸۷، در کوترا،(۲۴) بیست و پنج نفر را از میدان نبرد به در کرد یا توپ دیگری که در ۱۷۵۸، در زُرندوف،(۲۵) چهل پیادهنظام را کشت. در ۱۷۴۲، توپی اتریشی در جنگ کِسِلسدورف(۲۶) با هر شلیک هفتاد نفر از دشمنان را زمین میزد. آتشبارهای شگفتآور ایئِنا(۲۷) یا اُسترلیتز(۲۸) چگونه بودند که سرنوشت جنگ را رقم زدند؟ در زمان جنگهای داخلی گونههای دیگری از توپ را دیدیم. در جنگ گتیزبرگ(۲۹) گلولهای مخروطی که توپی خاندار(۳۰) پرتابش کرده بود صد و هفتاد و سه نفر از نیروهای مؤتلف(۳۱) را هلاک کرد. در گذرگاه پوتومَک(۳۲) یک گلوله رادمن دویست و پانزده جنوبی را راهی دنیایی بهراستی بهتر کرد. همچنین باید به خمپارهاندازهای هولناکی که جِی. تی. ماستون،(۳۳) عضو برجسته و دبیر دایم باشگاه گان، اختراع کرده بود اشاره کنیم که نتیجه آن توپ کشنده دیگری شد و در همان آزمایش اولش سیصد و سی و هفت نفر را کشت و این مسئله شوخی نیست.
به این اعداد که گویای همهچیزند لازم است چیزی اضافه کنیم؟ خیر. همچنین بدون شک محاسبه زیر را خواهید پذیرفت که پیتکرن(۳۴) آماردان آن را به دست آورده: با تقسیم تعداد قربانیانِ توپ بر تعداد اعضای باشگاه گان به این نتیجه میرسیم که هر کدام از آنها «به طور میانگین» دوهزار و سیصد و هفتاد و پنج نفر و خُردهای آدم کشته است.
با حساب همین عدد، واضح است که هم و غم این مجمع دانشمندان چیزی نبود جز نابودی بشر با هدفی بشردوستانه و ارتقای سلاحهای جنگی که ابزارهای تمدن محسوب میشدند.
آن محل مجمع «فرشتگان مرگ» بود و جای بهترین فرزندان جهان. باید اضافه کرد که این یانکیها برای هر آزمایشی سر از پا نمیشناختند و تنها سرشان به محاسبه گرم نبود و از جان خودشان هم مایه میگذاشتند. بین آنها افسرانی با درجات مختلف پیدا میشد، از ستوان گرفته تا سرلشکر، نظامیانی در همه سنین، افرادی که تازه کار با اسلحه را شروع کرده و افرادی که پای توپ پیر شده بودند. بسیاری از میدان نبرد برنگشته بودند و اسمشان در کتاب افتخارات باشگاه گان ثبت شده بود و اکثر کسانی که بازگشته بودند نیز با خود نشان شجاعت داشتند. عدهای عصا زیر بغلشان بود، عدهای دیگر با پای چوبی راه میرفتند، دست مصنوعی، فک کائوچویی، جمجمه فلزی، دماغ پلاتینی و هرچه فکرش را بکنید در میان آنان پیدا میشد. پیتکرن، که قبلاً اسمش آورده شد، همچنین حساب کرده بود که در باشگاه گان به ازای هر چهار نفر یک دست وجود دارد و به ازای هر شش نفر تنها یک جفت پا.
اما این توپچیهای سلحشور به این مسئله اهمیتی نمیدادند و وقتی گزارش نبردی حاکی از آن بود که شمار کشتهها ده برابر بیشتر از توپهای شلیکشده است خود را سزاوار فخر میدانستند.
تا اینکه در روزی غمانگیز، بین بازماندگان جنگ پیمان صلح بسته شد و کمکم صدای انفجار از خروش افتاد و خمپارهاندازها ساکت شدند و تا مدتها دهانهایشان بسته شد. توپها با سری پایین به اسلحهخانهها برگشتند و گلولهها در قرارگاههای نظامی روی هم چیده شدند. خاطرات خونآلود از یادها رفتند و بوتههای پنبه پربار به طرز شگفتآوری در میدانهای نبرد که بسیار حاصلخیز شده بودند روییدند. مردم لباس عزا از تن درآوردند و باشگاه گان در بطالت عمیقی فرو رفت.
برخی از اعضای پرکار، سختکوش و باپشتکار هنوز به انجام محاسبات در علم بالستیک میپرداختند و همچنان سودای بمبهایی غولآسا و خمپارههایی بیهمانند در سر داشتند. اما بدون عمل چرا سراغ تئوریهای بیهوده برویم؟ تالارها خالی شده بودند، مستخدمها در اتاقهای پشتی چرت میزدند، روزنامهها روی میزها میپوسیدند، از گوشههای تاریک صدای خروپف غمگینی میآمد و اعضای باشگاه گان که تا دیروز همهمه میکردند، اکنون صلحی ناگوار مُهر بر دهانشان زده بود و خواب توپخانههایی خیالی را میدیدند.
شبی تام هانتر(۳۵) دلیر در حالی که پاهای چوبیاش در شومینه اتاق نشیمن سیاه میشدند گفت: «جای تأسف است. کاری نمیشود کرد. امیدی نیست.
چه زندگی خستهکنندهای! کجاست آن دوران که هر روز توپ با صدای گوشنواز انفجارش از خواب بیدارمان میکرد؟»
بیلزبی(۳۶) چالاک که تلاش میکرد بازوهای قطعشدهاش را دراز کند پاسخ داد: «آن دوران گذشت. دوران خوشی بود. خمپارهانداز میساختیم و تا قالبش میزدیم، میبردیم و در برابر دشمن امتحانش میکردیم. سپس از میدان جنگ بازمیگشتیم در حالی که شرمن(۳۷) تشویقمان میکرد یا مَکلِلان(۳۸) از روی رضایت برایمان دست تکان میداد. امروز اما فرماندهان پشتمیزنشین شدهاند و به جای توپ جنگی توپهای بیخطر پنبه حواله میکنند. ای بخشکی شانس! توپسازی در آمریکا آیندهای ندارد!»
سرهنگ بلومزبری(۳۹) صدایش را بالا برد: «آری بیلزبی. شرایط بهشدت ناامیدکننده است. روزی آرامشی را که به آن خو گرفته بودیم رها کردیم و دل به کار کردن با اسلحه بستیم. بالتیمور را برای رفتن به میدان جنگ ترک کردیم و چه دلاوریها که نکردیم. حالا، بعد از دو سه سال، نتیجه آنهمه سختی دارد به باد میرود، از علافی چُرتمان میبرد و مثل بیکارها باید دستمان را در جیبهایمان فرو کنیم.»
سرهنگ دلاور گرچه این حرف را زد و از داشتن جیب بینصیب نبود، به هیچ وجه نمیتوانست اینگونه بیکاریاش را نشان دهد.
جی. تی. ماستون مشهور، که جمجمه گوتا پرشاییاش(۴۰) را با چنگک آهنیاش میخاراند، گفت: «در افق جنگی دیده نمیشود. پاره ابری در آسمان نیست، با این حال زمان آن فرا رسیده که در علم توپسازی کارهایی انجام دهیم. خود من که با شما صحبت میکنم، امروز طرحی را با نقشه نمای کناری و نمای از بالایش تکمیل کردم، خمپارهاندازی که برای تغییر دادن قوانین جنگ طراحی شده.»
تام هانتر ناخودآگاه یاد آزمایش آخر جی. تی. ماستون ارجمند افتاد و گفت: «واقعاً؟»
جی. تی. ماستون جواب داد: «واقعاً. اما اینهمه تحقیق و سختی کشیدن برای چیست؟ کار بیهودهای نیست؟ مردمان دنیای جدید(۴۱) ظاهراً برای زندگی در صلح با یکدیگر به توافق رسیدهاند و روزنامه جنگطلب ما، تریبون،(۴۲) اعلام کرده که بر اثر افزایش جمعیت فاجعه به بار خواهد آمد.»
سرهنگ بلومزبری صحبت را ادامه داد: «جی. تی. ماستون، هنوز هم در اروپا بر سر ملیت جنگ است.»
«خب؟»
«خب، به نظر میشود آنجا کارهایی کرد، البته اگر خدمت ما را بپذیرند…»
بیلزبی بلند گفت: «منظورتان چیست؟ استفاده از بالستیک برای منافع خارجیها!»
سرهنگ با عتاب گفت: «از بیکار نشستن که بهتر است!»
جی. تی. ماستون گفت: «شاید از بیکاری بهتر باشد ولی حتی فکرش را هم باید از سرمان بیرون کنیم.»
سرهنگ پرسید: «برای چه؟»
«چون ایده پیشرفت در دنیای کهن(۴۳) با خلقوخوی آمریکاییها در تضاد است. در تصور اهالی آنجا نمیگنجد که کسی بدون خدمت با درجه ستواندومی سرلشکر شود و برمیگردند و میگویند تا کسی در کارگاه ریختهگری توپ کار نکرده باشد، نمیتواند درست توپ را نشانهگیری کند. با این حال بدیهی است که…» …





