تجدید خاطره با کتاب بیست هزار فرسنگ زیر دریاها – نوشته ژول ورن

کتاب بیست هزار فرسنگ زیر دریاها
نویسنده: ژول ورن
مترجم: محمد نجابتی
ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
صخرۀ گریزپا
***
سال ۱۸۶۶ اتفاقی عجیب افتاد؛ در این سال پدیدهای ناشناخته و ناشناختنی ظهور کرد که بیشک هنوز از ذهن کسی پاک نشده. این حادثه در میان بندرنشینان غوغا به راه انداخت، مردم سرتاسر جهان را به تب و تاب افکند و بیش از همه دریانوردان را در تشویش و نگرانی غرق کرد و به مهمترین دغدغۀ بازرگانان، کشتیداران، ملوانان و ناخداهای اروپایی و آمریکایی، به علاوۀ افسران نیروی دریایی تمام کشورها و در نهایت سیاستمداران هر دو قاره تبدیل شد.
مدتی بود که بسیاری از کشتیها حین حرکت در دریا با «موجودی غولآسا» رو به رو میشدند که عریض و طویل و دوکیشکل و طبق برخی شواهد شبرنگ بود و از نهنگ بینهایت پهنتر و سریعتر بود.
دفاتر کشتیها که ویژگیهای این پدیده را ثبت کرده بودند همگی بر ساختار عجیب بدنی، سرعت جابهجایی حیرتانگیز، قدرت مانور بهتآور و جاندار بودنش گواهی میدادند. اگر این موجود پستانداری دریایی بود، در بزرگی از تمام گونههایی که علم تا آن زمان شناسایی کرده بود فراتر میرفت. کوویه، لاسِپِد،(۱) آقای دومریل و آقای دوکاترفاژ(۲) اعلام کردند که تا با چشمان خودشان این هیولا را نبینند و با مقیاسهای علمی بررسیاش نکنند محال است وجودش را بپذیرند.
برخی شواهد نیز محتاطانه طولی دویستپایی(۳) به این موجود نسبت داده بودند و برخی دیگر به طور اغراقآمیزی عرضش را یک مایل(۴) و طولش را سه مایل تخمین میزدند؛ با کنار گذاشتن این افراط و تفریطها و در نظر گرفتن حد وسطشان میشد قاطعانه گفت که این پدیدۀ ناشناخته ــ در صورت وجود ــ جثهاش بزرگتر از تمام موجوداتی است که آبزیشناسان تا آن روز شناختهاند.
به عبارت دیگر، در اینکه چنین پدیدهای وجود خارجی داشت جای تردید نبود، اما، با در نظر گرفتن تمایل ذهن انسان به خیالپردازی تعجب نداشت که این پدیدۀ ماوراءالطبیعه در سرتاسر دنیا غوغا به پا کرده باشد و در عین حال نمیشد آن را تنها افسانهای ساختۀ ذهن بشر در نظر گرفت.
در بیستم ژوئیۀ ۱۸۶۶، کشتی بخار گاورنر هیگینسن(۵) از شرکت کشتیرانی کلکته اَند بارناک(۶) این جسم متحرک را در پنجمایلیِ شرق سواحل استرالیا مشاهده کرد. ناخدا بیکر ابتدا خیال کرد که با صخرهای شناور رو به روست و مشغول تعیین مختصات حرکتش شد، اما ناگهان از سطح آن موجود ناشناخته دو ستون آب فوران کرد که صفیرکشان صد و پنجاه پا بالا رفتند. گاورنر هیگینسن یا با یکی از آبفشانهایی رو به رو بود که گهگاه در دریا فوران میکنند یا با پستانداری آبزی که تا آن روز کسی به وجودش پی نبرده بود و از حفرههای تنفسیاش ستونهایی از آب را همراه با هوا و بخار بیرون میداد.
بیست و سوم ژوئیۀ همان سال در اقیانوس آرام کریستوبال کُلُن(۷) از شرکت کشتیرانی وست ایندیا اند پاسیفیک(۸) عیناً با چنین پدیدهای مواجه شد. آن پستاندارِ دریاییِ خارقالعاده سرعتی حیرتانگیز داشت چون گاورنر هیگینسن و کریستوبال کلن با اختلاف سه روز آن را در دو نقطۀ متفاوت دیده بودند که بیش از هفتصد فرسنگ دریایی(۹) با یکدیگر فاصله داشتند.
پانزده روز بعد و دوهزار فرسنگ آن طرفتر، در بخشی از اقیانوس اطلس که بین ایالات متحده و اروپا قرار دارد، هلوسیا (۱۰) از کشتیرانی ناسیونال(۱۱) و شانون(۱۲) از شرکت رویال میل(۱۳) که در جهت مخالف هم در حرکت بودند آن هیولا را در ‘۱۵ ˚۴۲ عرض شمالی و ‘۳۵ °۶۰ طول غربی نصفالنهار گرینویچ مشاهده کردند. در این مشاهدۀ همزمان، دریانوردان طول جانور را حداقل سیصد و پنجاه پای انگلیسی(۱۴) تخمین زدند که از طول هر دو کشتی بیشتر بود، طول هلوسیا و شانون، از سینه تا پاشنه، کمتر از صد متر بود، در حالی که طول غولپیکرترین نهنگهای شناختهشده که در حوالی جزایر الیوشن، (۱۵) کالاماک(۱۶) و آمگالیک(۱۷) زندگی میکنند حتی به پنجاه و شش متر هم نمیرسد.
دربارۀ این پدیده مرتب خبر جدیدی منتشر میشد، هیولا از کنار اقیانوسپیمای پِرِر(۱۸) عبور کرده بود، به اتنا(۱۹) که در خطوط دریایی ایزمن(۲۰) کار میکرد ضربه زده بود، افسرانِ ناوشکنِ فرانسویِ نُرماندی(۲۱) فهرستی از ویژگیهایش تهیه کردند و افسران تحت فرماندهی دریادار فیتْسجیمز(۲۲) در کشتی لُرد کلاید(۲۳) با انتشار گزارش مفصلی در این باره، تب و تابِ مردم را به اوج رساندند. مردم کشورهایی که جز تمسخر کار دیگری بلد نیستند این اتفاق را دستمایۀ شوخی قرار دادند، اما ساکنان کشورهایی مثل انگلستان، آمریکا و آلمان که هیچ مسئلهای را سرسری نمیگیرند برای شناخت این پدیدۀ اسرارآمیز فوراً دستبهکار شدند.
در تمامی محافل پررفت و آمد صحبت از هیولا بود؛ در قهوهخانهها دربارهاش بگومگو میکردند، روزنامهها دربارهاش طنزپردازی میکردند و در تماشاخانهها نمایشش را روی صحنه میبردند. بازار شایعهپراکنی داغ بود. از وال سفید و «موبیدیک»(۲۴) هراسانگیز قطب شمال گرفته تا کراکن(۲۵) عظیمالجثهای که میتوانست شاخکهایش را دور یک کشتی پانصد تُنی بپیچاند و با خود به قعر اقیانوس ببرد. روزنامههای کمتیراژ در پی اثبات واقعی بودن موجودات غولآسا و تخیلی بودند، کار به جایی رسید که برای به کرسی نشاندن حرفهایشان دستبهدامن نوشتههای کهن شدند و پای ارسطو، پلینیوس(۲۶) و آثار پونتوپیدان اسقف نروژی(۲۷) که هر سه وجود هیولا را تأیید کرده بودند وسط کشیده شد، آنها همچنین به گزارشهای پل هگد(۲۸) استناد میکردند، و همینطور آقای هرینگتون(۲۹) که کسی حق نداشت در صادقانه بودن نوشتههایش تردید کند؛ و ادعای او را در خصوص دیدن اژدهایی بزرگ در سال ۱۸۵۷، زمانی که سوار بر کشتی کاستییان(۳۰) بوده، پیشتر نویسندگان روزنامۀ کونستیتوسیونل(۳۱) نیز مطرح کرده بودند.
در جوامع علمی و در مطبوعات مشاجرهای بیپایان بین زودباوران و دیرباوران آغاز شد. «قضیۀ هیولا» ذهن همه را درگیر کرده بود. روزنامهنگارانی که علوم تجربی را ارجح میدانستند با روزنامهنگارانِ قایل به ماوراءالطبیعه در مشاجره بودند و در این پیکار هر دو گروه قلمفرساییها کردند؛ در این بین حتی چند قطره خون نیز ریخته شد زیرا کار از اژدهای دریایی به خصومتهای شخصی کشید.
شش ماه گذشت و کشمکش همچنان ادامه داشت. مؤسسۀ جغرافیای برزیل، آکادمی سلطنتی علوم برلین، سازمان علوم بریتانیا و مؤسسۀ اسمیتسونین واشینگتن(۳۲) مقالههای مهمی در این زمینه منتشر کردند، مجلات ایندیان آرکیپلاگو،(۳۳) کسموسِ(۳۴) کشیش موانیو،(۳۵) میتیلانگنِ(۳۶) پترمان(۳۷) و روزنامههای مهم فرانسه و کشورهای دیگر نیز با انتشار یادداشتهایی علمی به این موضوع پرداختند که با رگباری از جوابهای تند و تیز روزنامههای عامهپسند رو به رو شدند. نویسندگان بذلهگوی این نشریات جملهای از لینه(۳۸) را که مرتب بر قلم مخالفان وجود هیولا جاری میشد به بازی گرفتند و گفتند «طبیعت ابله به وجود نمیآورد»(۳۹) و از همعصرانشان تقاضا کردند که به طبیعت دروغ نبندند و از اثبات وجود کراکنها، ماهیهای دریایی، موبیدیکها و دیگر جانوران دریایی که ساختۀ ذهن دریانوردان خوابزده است دست بردارند. حتی محبوبترین نویسندۀ یکی از همین مجلات، که زیادی در تب و تاب ماجرا بود، همچون موجودی که به هیپولیت(۴۰) حمله کرد، پنبۀ هیولا را بهکلی زد و هرچه دانشمندان رشته بودند پنبه کرد. بدین ترتیب صحبت از هیولا به سرگرمی تبدیل شد و شوخی و خنده جای بحث علمی را گرفت.
در ماههای ابتدایی سال ۱۸۶۷ تب ماجرا فروکش کرد و در آستانۀ فراموشی قرار گرفت تا اینکه اخبار جدیدی منتشر شد. ماجرا دیگر مسئلهای علمی نبود که کسی بخواهد اثبات یا ردش کند بلکه خطری حقیقی و جدی در کمین بود که بایست چارهای برایش پیدا میشد. صورتمسئله تغییر کرد و به جای هیولا همه از جزیرۀ شناور، تختهسنگ، صخره، صخرهای گریزپا، ناشناختنی و دستنیافتنی حرف میزدند.
پنجم مارس ۱۸۶۷، کشتی موراویان(۴۱) از شرکت کشتیرانی مونترال اوشن(۴۲) شبهنگام در مختصات ‘۳۰ °۲۷ عرض و ‘۱۵ °۷۲ طول جغرافیایی انتهای سمت راستش به صخرهای خورد که در هیچ نقشهای به آن اشاره نشده بود. وزش باد موافق و توان چهارصد اسب بخاریِ موتورْ سرعت کشتی را به سیزده گره دریایی رسانده بود. بدون شک اگر موراویان بدنۀ مستحکمی نداشت بلافاصله پس از ضربه همراه دویست و سی و هفت مسافرش که از کانادا سوار آن شده بودند به کام دریا فرومیرفت.
حادثه حدود پنج بامداد رخ داد، زمانی که هنوز سپیده سر نزده بود. افسران کشیک بلافاصله و بهسرعت به انتهای کشتی رفتند و با دقت تمام اقیانوس را زیر نظر گرفتند. جز اینکه گردابی قدرتمند در ششصدمتریْ سطح آب را شدیداً متلاطم میکرد چیز دیگری دیده نمیشد. موقعیت محل را بهدقت یادداشت کردند و موراویان بدون هیچ خسارت ظاهری به مسیرش ادامه داد. معلوم نبود کشتی با صخرهای در زیر دریا برخورد کرده یا با بقایای یک کشتیِ غرقشده؟ کسی قادر به جواب دادن نبود. وقتی بدنۀ موراویان را در حوضچۀ تعمیر وارسی کردند فهمیدند قسمتی از ستون زیر کشتی خرد شده.
اگر سه هفتۀ بعد سانحۀ مشابهی رخ نمیداد، ممکن بود حادثهای که برای موراویان پیش آمده بود همچون بسیاری از اتفاقات به فراموشی سپرده شود. ملیّت و اعتبار شرکتِ صاحبِ کشتی باعث شد حادثۀ دوم مثل بمب صدا کند.
کسی نیست که اسم کشتیرانی انگلیسی کونارد(۴۳) را نشنیده باشد. صاحبان دوراندیش این شرکت در سال ۱۸۴۰ با سه کشتی چوبی که چهارصد اسب بخار قدرت و هزار و صد و شصت و دو تُن گنجایش داشتند بین لیورپول(۴۴) و هالیفاکس(۴۵) یک خط پستی راهاندازی کردند. هشت سال بعد، این ناوگان به چهار کشتیِ ششصد و پنجاه اسب بخاریِ هزار و هشتصد و بیست تُنی مجهز شد و دو سال بعد، دو کشتی دیگر با قدرت و گنجایش بیشتر نیز اضافه شدند. در سال ۱۸۵۳، کشتیرانی کونارد که در جابهجایی مرسولات حرف اول را میزد ناوگانش را نوسازی کرد و به ترتیب کشتیهای عربیا، پرشیا، چاینا، اسکاتیا، جاوا و راشا (۴۶) را نیز به آن افزود که همگی دست اول بودند و پس از گِرِیت استرن(۴۷) غولپیکرترین کشتیهایی محسوب میشدند که تا آن زمان به آب انداخته شده بودند. بدین ترتیب در سال ۱۸۶۷ کونارد دوازده کشتی داشت که هشت کشتی پدالی(۴۸) و چهار کشتی پروانهای بودند.
دلیل تأکید من بر این جزئیات نشان دادن جایگاه این شرکت در حمل و نقل دریایی است، همچنین مدیریت هوشمندانهاش که در سرتاسر دنیا زبانزد بود. کونارد موفقترین شرکت کشتیرانی به حساب میآمد و در انضباط هیچیک از شرکتهای حمل و نقل دریاییِ بینقارهای به گرد پایش نمیرسیدند. طی بیست و شش سال، ناوگان کونارد دوهزار بار از اقیانوس اطلس گذشته بود و در این بین هیچ سفری لغو نشده بود و بدون دقیقهای تأخیر یا حتی گم شدن یک نامه، کشتیها همراه سرنشینان صحیح و سلامت به مقصد رسیده بودند. با اینکه اکنون کشتیهای فرانسوی رقیب سرسختی برای کونارد به شمار میآیند، طبق آمارهای رسمی هنوز هم مسافرانْ کشتی شرکت انگلیسی را ترجیح میدهند. حال خودتان حدس بزنید که وقتی یکی از بهترین کشتیهای این شرکت دچار سانحه شد چه غوغایی به راه افتاد.
سیزدهم آوریل ۱۸۶۷ دریا آرام بود و نسیم ملایمی میوزید، کشتی اسکاتیا در ‘۱۲ °۱۵ عرض و ‘۳۷ °۴۵ طول جغرافیایی قرار داشت و با سیزده ممیز چهل و سه گره دریاییْ سرعت و با قدرت هزار اسب بخار به پیش میرفت. پدالها در نهایتِ نظم آب را میشکافتند. آبخور(۴۹) کشتی شش متر و هفتاد سانتیمتر بود و جاستانی(۵۰)اش ششهزار و ششصد و بیست و چهار متر مکعب.
ساعت چهار و هفده دقیقۀ غروب، زمانی که مسافران برای خوردن شام در سالن بزرگ کشتی جمع شده بودند، چیزی به بدنۀ اسکاتیا خورد که تکانش چندان محسوس نبود، محل اصابت ضربه کمی عقبتر از پدال سمت چپ بود.
در این تصادف اسکاتیا به چیزی برخورد نکرده بود، بلکه جسمی تیز و متهمانند خودش را به کشتی کوفته بود. این برخورد آنقدر سطحی به نظر آمد که ابتدا کسی به آن اهمیت نداد تا اینکه کارگران انبار فریادزنان به عرشه دویدند:
«داریم غرق میشویم! داریم غرق میشویم!»
وحشت سر تا پای همه را فراگرفت و در آن هیاهو ناخدا اندرسون تلاش میکرد مسافران را آرام کند. خطری آنها را تهدید نمیکرد. بخش زیرین اسکاتیا با دیوارههای ضدآب به هفت قسمت تقسیم شده بود که هر کدام حتی اگر سوراخ میشدند کشتی همچنان روی آب میماند.
ناخدا اندرسون بیدرنگ خودش را به انبار رساند. آب قسمت پنجم را فرا گرفته بود و از سرعت ورودش میشد فهمید که حفرۀ بزرگی در بدنه ایجاد شده.
خوشبختانه موتورها در این قسمت قرار نداشتند وگرنه آب بلافاصله خاموششان کرده بود.
ناخدا اندرسون فوراً کشتی را متوقف کرد. چند غواص برای ارزیابی آسیبی که به کشتی وارد شده بود به دل اقیانوس رفتند. چند دقیقه بعد معلوم شد که حفرهای به عرض دو متر در بدنه ایجاد شده. ترمیم این خرابی در آن وضعیت امکانپذیر نبود و اسکاتیا که نیمی از پدالهایش از کار افتاده بود باید به مسیرش ادامه میداد. این اتفاق در سیصدمایلیِ دماغۀ کلییِر(۵۱) رخ داد و کشتی پس از سه روز تأخیر در حالی که همه را در بندر لیورپول نگران کرده بود وارد بارانداز کشتیرانی کونارد شد.
مهندسان بهسرعت به طرف اسکاتیا رفتند و کشتی را به خشکی آوردند. چیزی که میدیدند باورکردنی نبود. از خط آبخور کشتی تا دو متر و نیم پایینتر شکاف منظمی به شکل مثلث متساویالساقین ایجاد شده بود. بدنه چنان با ظرافت بریده شده بود که محال به نظر میرسید آن شکاف با چیزی غیر از دستگاه برش ایجاد شده باشد. این دستگاه حتماً متۀ آبدیدۀ خاصی داشت چون توانسته بود با نیرویی حیرتانگیز بدنۀ کشتی را که چهار سانتیمتر ضخامت داشت بشکافد؛ از طرف دیگر هیچکس سر درنمیآورد که این وسیله چگونه توانسته در طول و عرض فلز حرکت کند و آن را برش دهد.
این رخداد بار دیگر مردم را در تب و تاب انداخت. پس از آن، همۀ حوادثی که در دریا رخ داده بود و کسی نمیتوانست توجیهی برایشان پیدا کند همگی به پای هیولا نوشته شدند. این جانور خیالانگیز مسئولیت همۀ این حوادث را که متأسفانه کمتعداد هم نبودند بر عهده گرفت؛ بنا بر آمار بورو وریتاس،(۵۲) به طور میانگین سههزار کشتی در سال غرق میشوند که از بیش از دویستتایشان، اعم از بخاری و بادبانی، هیچ اطلاعی به دست نمیآید!
و اینچنین بود که «هیولا»، بهحق یا بهناحق، عامل ناپدید شدن کشتیها شناخته شد و کاری کرد که عبور و مرور بین قارهها بیش از پیش مخاطرهآمیز به نظر بیاید. مردم یکصدا و قاطعانه خواستار این بودند که هر طور که شده دریاها از خطر این موجود هولناک پاک شوند.
زمانی که این اتفاقات یکی پس از دیگری رخ میدادند، در مناطق بدآب و هوای نبراسکا واقع در ایالات متحده مشغول انجام دادن تحقیقی علمی بودم. دولت فرانسه من را که استاد حقالتدریسی موزۀ تاریخ طبیعی پاریس بودم برای شرکت در این تحقیق مأمور کرده بود. پس از شش ماه تحقیق، مأموریتم در نبراسکا به پایان رسید و در اواخر مارس با مجموعهای باارزش از نمونههایی که جمعآوری کرده بودم راهی نیویورک شدم. قرار بود اوایل مه به فرانسه برگردم. تصمیم داشتم نمونهها را پیش از رفتن بر اساس کانی، گیاهی یا جانوری بودنشان دستهبندی کنم که در همان زمان حادثۀ اسکاتیا رخ داد.
از جنجالی که هیولا به راه انداخته بود کاملاً مطلع بودم و غیر از آن هم انتظار نمیرفت. در این باره مقالاتی را که در روزنامههای آمریکایی و اروپایی منتشر میشدند پیگیری میکردم و حتی برخی را چندین بار خوانده بودم. معما ذهنم را درگیر کرده بود و هرچه میکردم نمیتوانستم از آن سر دربیاورم. تا ذهنم میخواست به نتیجهای برسد موضوع دیگری مطرح میشد. حادثۀ اسکاتیا تمام تردیدها را از بین برد و دیگر در اینکه کاسهای زیر نیمکاسه است شکی نبود.
زمانی که به نیویورک رسیدم تب ماجرا به اوج خود رسیده بود. فرضیۀ جزیرۀ شناور و صخرۀ ناشناخته که افرادِ ناشی آن را مطرح کرده بودند بهکلی مردود به حساب میآمد. صخره مگر میتواند بدون داشتن موتوری در درونش با سرعتی حیرتانگیز جابهجا شود؟
همچنین احتمال اینکه بقایای یک کشتی غرقشده، مثلاً قطعۀ بزرگی از بدنۀ آن، این حوادث را رقم زده باشد با توجه به سرعت این موجودِ مرموز رد میشد.
تنها دو احتمال باقی میماند که طرفدارانشان به دو دستۀ کاملاً متفاوت تقسیم میشدند: دستۀ اول عامل اتفاقات را هیولایی با قدرت حیرتآور میدانستند و دستۀ دوم میگفتند پای یک «زیردریایی» در میان است که موتورش نیرویی بینهایت زیاد تولید میکند.
فرضیۀ دوم گرچه پذیرفتنیتر بود با جستجوهایی که در اروپا و آمریکا انجام شد بینتیجه ماند. محال ممکن بود که انسانی عادی، بهتنهایی، وسیلهای به این پیچیدگی در اختیار داشته باشد. با فرض درستی این فرضیه، این ماشین غولپیکر را چه کسی و در کجا ساخته بود و چگونه از چشم همه پنهانش کرده بودند؟
در زمانۀ مصیبتباری که انسان در تکاپوست تا قدرت اسلحههای جنگی را چند برابر کند، فقط حکومتها میتوانند چنین ماشین ویرانگری در اختیار داشته باشند و مخفیانه دست به ساختش زده باشند. پس از شاسپو،(۵۳) نارنجک، پس از نارنجکْ تیزه(۵۴)های زیردریایی و حالا وسیلهای تازه. شاید واقعیت چیز دیگری بود، به هر حال من اینطور فکر میکردم.
این فرضیه که پای جنگافزار جدیدی در میان است با اعلانهایی که دولتها منتشر کردند رد شد. اختلال در حمل و نقل بینقارهای منافع ملی همۀ کشورها را به خطر انداخته بود، برای همین نمیشد در صداقت حکومتها تردید کرد. از طرف دیگر، ساخت این زیردریایی چگونه از دید مردم پنهان مانده بود؟ مگر میشد یک نفر به دور از چشم همه زیردریاییای به آن بزرگی بسازد، در زمانهای که دولتها رقیب یکدیگرند و رفتار هم را موبهمو زیر نظر دارند چنین کاری حتی از یک حکومت هم برنمیآمد.
پس از تحقیقاتی که در انگلستان، فرانسه، روسیه، پروس، اسپانیا، ایتالیا، آمریکا و حتی ترکیه صورت گرفت، فرضیۀ مونیتور(۵۵) زیردریایی نیز به طور کلی رد شد.
با وجود نیش و کنایههای بیشمار روزنامههای عامهپسند، بار دیگر بحث بر سر وجود هیولا بالا گرفت و کار به خیالپردازیهای بیپایه و اساس دربارۀ آبزیان کشید.
وقتی به نیویورک آمدم خیلیها به من افتخار دادند و نظرم را دربارۀ این پدیده پرسیدند. پیش از سفرم به آمریکا، در فرانسه کتابی دوجلدی در قطع رحلی با عنوان اسرار اعماق دریا منتشر کرده بودم. استقبال زیاد دانشمندان از این کتاب باعث شد در این مبحث که در تاریخ علوم طبیعی بسیار مهجور مانده متخصص شناخته شوم و به همین دلیل نظرخواهی از من بجا بود. ابتدا حقیقت را انکار کردم و از جواب دادن طفره رفتم، اما حوادث طوری رقم خوردند که خیلی زود راه دررویی برایم باقی نماند و ناچار شدم با صراحت اظهارنظر کنم. حتی نویسندگان روزنامۀ نیویورک هرالد(۵۶) در نامهای که من را «جناب پییِر آروناکس، استاد محترم موزۀ پاریس» خطاب کردند تقاضا داشتند که نظرم را برایشان بنویسم.
پذیرفتم. بیشتر از آن نمیتوانستم سکوت اختیار کنم. مسئله را از همۀ جهات، هم سیاسی و هم علمی، بررسی کردم و مقالۀ پر و پیمانی نوشتم که در شمارۀ سیام آوریل نیویورک هرالد منتشر شد. گزیدۀ این مقاله را در پایین میخوانید:
«بدین ترتیب پس از بررسی یکبهیک این فرضیهها به این نتیجه میرسیم که همگی مردودند و ناچاریم وجود جانوری دریایی با قدرتی بینهایت زیاد را بپذیریم.
«اعماق اقیانوس برای ما کاملاً ناشناخته است و دستگاههای عمقسنج هیچکدام به آنجا نرسیدهاند. در آن ورطههای دور از دسترس چه میگذرد؟ دوازده یا پانزده مایل پایینتر از سطح آب چه موجوداتی زندگی میکنند و چگونه میتوانند در آن وضعیت دوام بیاورند؟ ساختار بدن این موجودات چگونه است؟ جواب دادن به این سؤالات کار سادهای نیست.
«بنا بر گفتههای بالا پاسخ من به سؤال مطرحشده ممکن است شبیه قیاس ذوالحدین به نظر بیاید.
«ما تمام موجوداتی را که در سیارۀ زمین زندگی میکنند یا میشناسیم یا نمیشناسیم…





