رؤیاهای ناصر الدین شاه

فاطمه قاضیها
رؤیا از زمانهای بس قدیم توجه انسان را به خود کشانده است. پیشینیان آن را وسیلهای برای پیشبینی آینده میدانستند. در دوران جدید آن را نتیجهٔ عوامل فیزیولوژیک یا دنبالهٔ افکار و خیالات روزانه و خلاصه از جنس خیال دانستهاند، منتها خیالی که هیچ عمال معارضی در برابر آن نمیایستد. در صورتی که به نظر فروید رؤیا رابط بین خودآگاه و ناخودآگاه است، یعنی برزخی است بین حیات خودآگاه منطقی و معقول روزانه و حیات ناخودآگاه و به همین جهت با بررسی آن ممکن است به اسرار بسیار پی برد. چه خواب عبارت از توالی یک سلسله صورتهای بیمعنی بدون محتوی نیست، بلکه نمایندهٔ وادی ناخودآگاه و سمبل خاطرات گذشته و میلهای واپسرانده 1 است.
زیگموند فروید، روانکاو معروف اتریشی برخلاف پیشینیان که میخواستند بوسیلهٔ خواب به وقایع آینده پی برند، معتقد بود که به وسیلهٔ خواب اسرار گذشته را میتوان کشف کرد. با تصریح بر این نکته که البته زبان خواب با زبان رایج خودآگاه متفاوت است و ترجمه و تفسیر لازم دارد، زیرا آنچه در ناخودآگاه است، معمولا به صورت اصلی خود در خود آگاه ظاهر نمیشود، و یا اینکه در عالم رؤیا سانسور به شدت بیداری و هشیاری نیست، و بنابراین عامل سرخورده با لباس مبدل ظاهر میشود. خلاصه زبانی خاص است که با علائم مخصوص و الفبای ویژه، و با زبان متداول ما متفاوت. پس برطبق نظر فروید اگر به معنی رؤیا پی بریم، میتوانیم از شخصیت حقیقی خود یا دیگران آگاه شویم و به همین جهت تعبیر خواب یکی از بهترین طریقههای روانکاوی است.2 و بهطور کلی میتوان تعبیر رؤیا را شاهراه فهم و درک ضمیر ناخودآگاه و در نتیجه مهمترین انگیزههای رفتار طبیعی و یا غیر طبیعی انسان به شمار آورد، بنابراین رؤیا تظاهری است بیانکننده و با معنی از فعالیت روانی انسان که در حالت خواب ظاهر میشود.3
در مورد موضوع مقالهٔ حاضر، نگارنده که سالهاست در ارتباط با اسناد دورهٔ قاجارو با الخص ناصر الدین شاه فعالیت دارم، هر از گاهی به رؤیاهایی که وی در حاشیه خاطرات و یا دستنوشتههای پراکندهٔ خود بر جای گذاشته برخورد نموده و آنها را جمعآوری کردهام که ذیلا به نظر مطالعهکنندگان گرامی میرساند.
آنچه مسلم است او این رؤیاها رابه دلیل اهمیت موضوع آنها و اینکه گاهی برای خود او هم غریب بوده است به رشتهٔ تحریر درآورده است و این بدان معنی نیست که خوابها و رؤیاهای یک پادشاه، همه از درجهٔ اهمیت والایی برخوردارند. به طول مثال رؤیاهای اسارت بیسمارک، صدر اعظم شهیر آلمان که در آن زمان ابرقدرتی بوده، یا رؤیای مقابله با خصم نیرومندی چون روسیه به اتکای ابوده سربازان متشکل و آراسته رؤیای دلدادهٔ متوفی و امثالهم مواردی است که آرزوی آن حتی در بیداری قادر بوده که سلطان صاحبقران را به فکر وادارد، این پنج رؤیا برای او منزلت سیاسی (اسارت بیسمارک)، عشق و حسرت (خواب جیران) و عنایت پروردگار (مربوط به استخاره) و غیره را به همراه داشته است که ذیلا به شرح این رؤیاها پرداخته میشود:
1-رؤیای اسارت بیسمارک به دست ناصر الدین شاه
Otto vonBismark موسس امپراطوری آلمان بود که در سال 1815 م متولد شد، وی پس از تحصیل حقوق در دانشگاههای گوتنگین و برلن وارد فعالیتهای دولتی پروس شد و در سال 1851 به عنوان نمایندهٔ پروس در نشستها و مباحث امور فدرالی انتخاب شد. در سالهای 1859 و 1862 به ترتیب به عنوان سفیر به کشورهای روسیه و فرانسه اعزام شد، اما سفارت او در فرانسه، بیشاز چند ماه طول نکشید و به برلین احضار و به عنوان نخست وزیر پروس خود را وقف اتحاد آلمان کرد، در سال 1866 اتریش را شکست داد و در سال 1871 بر فرانسه غلبه کرد 4 و با شکست ناپلئون سوم در این جنگ در ورسای امپراتوری آلمان را اعلام کرد.5
دو سال بعد از واقعهٔ فوق یعنی در سال 1873 میلادی (1290 ه.ق) ناصر الدین شاه برای اولین بار به فرنگستان و طبعا به آلمان سفر میکند و آنطور که خود در خاطرات مربوط به این سفر نقل میکند چندین بار با بیسمارک ملاقات داشته و در ضیافتهائی که در آن کشور به افتخار شاه ایران ترتیب داده میشد شاه با بیسمارک مجالست داشته است.6
مخبر السلطنه هدایت که پدرش علیقلی هدایت از طرف ناصر الدین شاه به بیسمارک معرفی شده بود در کتاب خاطرات و خطرات، بیسمارک را چنین معرفی مینماید:
«بیسمارک اسم محلی است در آلمان، نجبا را در آلمان به اسم موطن میخوانند با رابطهٔ فن (از) اطوفن بیسمارک از این خانواده است که از 1270 مسیحی در آلمان عنوانی داشتهاند، مؤید السلطنه سفیر اول ایران در آلمان به تقلید خودش را فن ارشق معرفی کرد که از مضافات اردبیل است، بالجمله تولد بیسمارک اول آوریل 1815 است، سال انقراض دولت ناپلئون اول، تحصیلاتش در فقه بوده است، در انجمنهای سیساسی عضویت داشته ااست، در 1859 به پطر و در 62 سفیر پاریس بوده است، در این سنه برای صدارت احضار شده است. به اتفاق اطریش، شلزویگ را از دانمارک منتزع نمود. پس از استعفای بیسمارک، گیوم دوم گاهی اشاره به اشتباهات او میکرد، در نطقی بیسمارک گفت در ایراداتی که به من وارد میآوردند غفلت دارند که من تنها نبودم (اشاره به گیوم اول است). در سنهٔ 1871 امپراطوری موروثی آلمان را برقرار کرد، در کنگرهٔ برلن ریاست یافت و قدمهای برجسته را در راه صلح برداشت، اعضای آن کنگره را از موم ساخته نمایش دادند، روزی هب تماشا رفتیم؛ در هشتصد و هفتاد و نه معاهده با اطریش و مجار صورت بست، در 1883 ایتالیا داخل شد. گیوم دوستی روس را بر اطریش ترجیح میداد بر دشمنی انگلیس میافزود، بیسمارک مخالف شد، آخر به فکر تدارک مستملکات افتاد و از توسل ناصر الدین شاه استفاده نموده، در جشن هفتاد سالگیش دو میلیون و نیم مارک هدایا به او فرستادند، از آن مبلغ ملک اجدادی خود (به تصویر صفحه مراجعه شود) بیسمارک صدر اعظم آلمان را خرید که از دست رفته بود، مبلغی صرف امور عام المنفعه کرد. با گیوم دوم بر سر حمایت کارگر و مسائل دیگر اختلاف حاصل نمود، در 1890 استعفا کرد و در 30 ژویه 1898 قلم و زبان درکشید و فروبست، دو نوبت مورد حمله و ترور شده بوده است، خاطراتش طبع شده است»7
متن رؤیا
[دستخط ناصر الدین شاه]:شب پنجشنبه 19 شهر شعبان [1291] در قصر قاجار سنهٔ ایت ئیل
در عالم رؤیا دیده شد که اسباب جنگی با قشون عثمانی مهیّا شده است و بالاخره جنگی شد، در دقیقه اول جنگ، قشون عثمانی شکست خورده فراری شدند و پرنس بیزمرک صدر اعظم دولت پروس در قشون عثمانی با آنها شرکت داشته است [و] اسیر ما شده بود. او را آوردند حضور، مترجم فر انسه جوانکی از اهل ایران میان ما و او مترجمی میکرد، بیزمرک بسیار خجل و شرمسار بود و خنده میکرد و بسیار خجالت داشت که هم اسیر ما شده بود، هم شریک عثمانیها بود، از من خجالت میکشید. من گفتم که اگرچه شما اسیر شدهاید و در جنگ گرفتار شدهاید و به این هیئت شما را میبینم، اما باز هم خیلی خوشحال هستم که تجدید ملاقاتی با شما کردهام.او هم جواب داد که من بسیار خوشحال هستم، از حضور آمدن، بعد من گفتم به صاحب منصبان و قشون خودمان که طرف دیگر قشون عثمانی را هم شکست خوردهاند تعاقب بکنید و آنچه صاحب منصب و سردار و توپ و غیره دارند بگیرید، همه را اسیر بکنید. خواب از اینها که نوشتم بسیار مفصلتر بود، اما مختصرش همین است که نوشتم لا یعلم الغیب الا هو
خداوند تعالی ان شاء الله به خیر بگذراند.
2-رؤیایی که تعبیر شد
ناصر الدین شاه در سال 1290 ه.ق هنگامی که از سفر اول فرنگستان به تهران بازگشت مواجه با مرگ مادرش مهد علیا گردید. چنانچه در خاطرات روز دوم شعبان همان سال در شرح ورود خود به تهران و چگونگی داخل شدن به اندرون و ملاقات با زنان حرم چنین مینویسد:
…قدری در حوض گرد و خاک و غیره نشسته، رختی عوض کردیم. فتیم اندرون، کل خواجهها، غلام بچهها همه بودند. وارد اندرون که شدم چشمم سیاه شد. یک جوری زنها و غیره به نظر ما آمدند که همچه چیزی نمیشود. عجیب، غریب، اکثر را نمیشناختم، همه رخت سیاه و بد پوشیده بودند. عزت الدوله بود، کنیزها، بچهها و غیره روی هم ریختند 8…. و در خاطرات روز بعد نیز چنین نقل میکند
«رفتم مسجد شاه، کل شاهزادهها، ملاها و غیره و غیره، موزیکان عزا و غیره و غیره، همه بودند، بسیار بسیار بسیار به من بد گذشت. نعش والدهٔ شاه را با کمال جلال حرکت داده، به حضرت معصومه قم به (به تصویر صفحه مراجعه شود) مهد علیا مادر ناصر الدین شاه صحابت اعتضاد السلطنه 9 و غیره فرستاده شد که جنب مقبرهٔ شاه 10 مرحوم دفن بکنند.
انا لله و انا الیه راجعون
آن که نمرده است و نمیرد تویی آنچه تغیر نپذیرد تویی
و بالاخره در انتهای خاطرات همین روز رؤیائی را که قبل از سفر فرنگستان بر وی حادث شده بود و تعبیر شد چنین نقل میکند:
قبل از سفر فرنگستان که به شکار جاجرود رفته بودم، در جاجرود خوابی دیدم که از این قرار است و تعبیر عجیبی در آخر شد که از امور غریبه است:
متن رؤیا
[دستخط ناصر الدین شاه]:چون فرهاد میرزای معتمد الدوله حاکم کردستان را احضار تهران کرده بودیم که در غیاب ما که به فرنگستان میرویم در تهران باشد، هنوز نرسیده بود تهران، در خواب دیدم که در تالاری ایستادهام، جمعی از وزرا هم ایستادهاند، معتمد الدوله هم وارد شده است، تازه از کردستان، در دستش لوله کاغذ بزرگی است، سرش را هم پایین انداخته حرف میزند. اشاره کردم که لوله کاغذ را بده ببینم چه چیز است، انکار داشت از دادن، بالاخره گرفتم. باز کرده دیدم اشکال تشریفات نعش شخص محترم بزرگی است که میبرند دفن کنند. در عماریها و کالسکه و عزاداری بزرگی است. از خواب که برخاستم، بسیار واهمه کردم و از عاقبت آن ترسیدم. در آخر که از فرنگستان آمدم بعینها معتمد الدوله را با تشریفات عزای والده مرحومه درمسچد شاه دیدم. لا اله الا الله. عجب خوابی بود.12
3-رؤیای تفأل با قرآن
متن رؤیا
[دستخط ناصر الدین شاه]: خوابی است که شب 27 محرم سنهٔ 98 دیدهامشب پنجشنبه 27 محرم [1298] در خواب دیدم، قرآن بزرگی است «ترجمه فارسی هم در زیر کلام الله است» در جلو من، برداشته استخاره و تفأل کردم، گفتم خدایا، میخواهم بدانم با من التفات و همراهی داری یا نه، همینکه باز کردم، ترجمهٔ فارسی استخاره کلام الله این بود:
خدا به پیغمبر میفرماید که من هرگز شما را فراموش نخواهم کرد و هیچ چیز از شما مضایقه نخواهم داشت. [3/93
ما ودعدک ربک و ما قلی
بعد من همان دقیقه در خواب به این مکان استخاره نشانه گذاشتم، قلمدان، کاغذ خواستم که این عبارت را بطور یادداشت بنویسم. نشانه قرآن برهم خورد، من خیلی متفکر شدم، هر قدر خواستم دوباره آن مکان را پیدا کنم. نکردم، اما عبارت در خاطرم بود، بعد شیخ کوره آنجا دیده شد، به او گفتم، او آیه مبارکه و سوره را خواند، از بهر، و خاطر خودم هم بود، شیخ هم به یادم آورد.
از خواب برخاستم، متصل خاطم بود، تا نوشتم.
سنهٔ 98 لوی ئیل
4-رؤیای محبوب از دست رفته
جیران ملقب به فروغ السلطنه، پنجمین زن عقدی ناصر الدین شاه بود که ناصر الدین شاه در جوانی دل به او باخت. این دختر زیبا که از اهل تجریش بود، چنان شاه را اسیر عشق خود ساخته بود که شاه در کنار وی همسران دیگر خود را از یاد برده و آتش حسادت را در دل خستهٔ آنان افروخته بود.13
این دختر ابتدا صیغهٔ شاه بود ولی شاه که فریفتهٔ وی بود علیرغم داشتن چهار همسر عقدی تصمیم گرفت او را به عقد دائم خود درآورد، لذا مجبور شد یکی از چهار همسر خود را طلاق دهد و او ستاره خانم بود، وی که از شاه سه فرزند داشت مطلقه شد، عقد او را به فروغ السلطنه دادند او را صیغه کردند، مدتی بعد ستاره خانم مطلقه از اندرون خارج و به همسری شخصی دیگر درآمد 14
جیران یا فروغ السلطنه از رامشگرانی بود که در اندرون و در بساط مهد علیا به هنرنمائی و رقص و موسیقی میپرداخت، وی که به قول میرزا علی خان امین الدوله از دونان و دهقانزادگان شمیران بود، چنان شاه جوان را فریفتهٔ خود ساخته بود که برخلاف سنت درباری که مادر ولیعهد باید از بزرگزادگان و شاهزادگان میبود، شاه شیفته را وادار ساخت دو فرزند پسری که وی به دنیا آورد، رسما به ولیعهدی منصوب نماید و در این رابطه میرزا آقا خان نوری که در آن زمان صدر اعظم بود از طریق اینکه نسبت محمد علی تجریشی پدر جیران را به هلاکو خان مغول پیوست، به ولیعهدی پسران او مشروعیت داد تا به این وسیله در دل معشوق شاه راه یابد و مقام خود را دوام و استحکام بخشد، اما تیر تدبیر او خطا کرد و هر دو ولیعهد در کودکی به کام مرگ افتادند و متعاقبا کینهٔ میرزا آقا خان در دل فروغ السلطنه جای گزید 15
از دستگاه عظیم و شکارهای جیران در جاجرود حکایتها نقل شده، چنانکه روایت است که او هنگام سواری چکمه به پا میکرد و روبنده را گرد سر پیچیده به چالاکی بر زین مینشست. گروهی انبوه از تفنگدار، قوشبان، نوکر و چاپلوس در رکابش سوار میشدند و از دور همه را گمان میرفت که کبکبه شاهانه است، در شکارگاه قوش مخصوص خود را که «غزال» نام نهاده بود به دست میگرفت و بر پشت اسب قزلی گلگون بنام «آهو» به قلهٔ کوه میرفت و شهباز را در پی کبک میافکند و به هرکس که صیدش را سر میبرید یک امپریال میبخشید. روزی در قرق سلطنتی شاه از سوئی و جیران از سوی دیگر به شکار رفتند. در راه سواران همراه شاه، رفته رفته از گردش پراکنده شده به همراهان جیران پیوستند. شاه که متوجه این حال بود، چون به پشت سر نگریست چند تن را در رکاب خویش دید و بجای آنکه برهم آید از رضایت خاطر خندهای کرد، آنگاه رکاب کشید و خود نیز به جیران پیوست. ولی چندی نگذشت که چرخ گردون با او سر ناسازگاری گذاشت و جیران که در اوج زیبایی و خوشبختی بود به بیماری درمانناپذیر مبتلا شد.16
وی در سفر معروف ناصر الدین شاه به چمن سلطانیه و آذربایجان در سال 1275 ه.ق همراه شاه بود، در آنجا بود که حالش به وخامت گراییده به تهران بازگردانده شد 17، شاه پس از بازگشت روزی چند بار و هربار چند ساعت در کنار بستر بیمار محبوبش مینشست و بیشتر داروها را به دست خویش به وی میخورانید، سرانجام پزشکان در علاجش فروماندند. روزی که جیران واپسین دقایق تلخ و شیرین زندگی را میگذرانید، شاه لحظهای از بالینش دور نشد و چون آخرین دم بر روی لبان بیرنگش سرد شد، همسر تاجدار بر جسد بیجان دلدار زار گریست…
دوستعلی خان معیر الممالک در مورد آرامگاه جیران چنین نقل میکند:
«چندی پس از مرگ جیران صدارت بر حاج میرزا حسین خان مشیر الدوله مقرر گردید. پدرم که یکی از مناصبش خزانهداری بوتد روزی نزد صدر اعظم رفت و او را سرگرم متعادل ساختن درآمد و خرج دولت و حذف مخارج اضافی یافت. از حمله بر حوالهٔ مصرف روشنائی و آبدارخانه آرامگاه جیران خط بطلان کشید و پدرم ناگزیر از آن پس از پرداخت حوالهٔ مزبور خودداری کرد. روزگاری بر این ماجرا گذشت تا آن که نیمه شبی پدرم را از خواب بیدار کرده به وی گفتند یکی از فراش شاهی آمده و اظهار میدارد که فوری احضار شدهاید. پدرم سخت بیمناک شده به شتاب لباس پوشید و خواجه سرای حامل پیام را از پی اسب به اصطبل فرستاد، ولی چون از اندرون بیرون رفت و اسب هنوز حاضر نبود فراش شاهی گفت که دیگر جای درنگ نیست. پدرم ناچار پیاده رهسپار شد و اسب را در نیمه راه به او رساندند. در بین راه فراشی دیگر شتابان رسیده گفت: «شاه سخت بیتاب است هرچه زودتر خود را برسانید. هنگامی پدرم دوان و نفسزنان به حضور رسید که شاه با جامهٔ خواب و شبکلاه در نارنجستان قدم میزد و به دیدن او فریاد برآورد: «معیر، مگر مخارج مقبرهٔ جیران را نمیپردازی؟» پدرم گفت: «صدر اعظم آن را حذف کرده». شاه با صدایی گرفته و لرزان گفت: «او بسیار بیجا کرده، فردا خود رفته آنجا را از نو دایر ساز و مانند گذشته مخارج لازم را بپرداز.» آنگاه اندک زمانی در فکر فرو شده باز گفت: «ساعتی پیش جیران را به خواب دیدم که در باغی میخرامید و چون به وی نزدیک شدم از من روی برگردانید و از روی گله گفت: «عشق و سوگندهای وفاداریت این بود؟ هرگز باور نداشتم که بدین زودی فراموشم کنی و آرامگاهم را تاریک و متروک گذاری! شبی در اندرون شاهی نزد مادربزرگم تاج الدوله نشسته بودم که پیر زالی از در درآمد. تاج الدوله به وی مهربانی بسیار کرد و نزدیک خود جایش داد. من در شگفت شدم که تازه وارد کیست که چنینش مینوازند!
در این اندیشه بودم که ناگاه شاه با عصایش پردهٔ اطاق را یک سو زده به درون آمد و همینکه چشمش به پیر زال افتاد از روی شعف فریاد برآورد: ها! ننه جیران کجا هستی و چه میکنی؟ حالت چطور است؟ زن سالخورده در جواب گفت: قربان، علیل شدهام و از ترس سرما کمتر از خانه بیرون میآیم. شاه را لحظهای آثار اندوه در چهره پدید آمد، آنگاه لبادهٔ ترمهٔ سفید گرانبهائی را که بر دوش داشت برداشته بر شانهٔ زال افکند و از روی نوازش دستی بر پشت او زده هرچه سکهٔ زر در کیف زنجیری زرین داشت در مشت وی ریخت و گفت:
زحمات ترا هرگز فراموش نمیکنم، همیشه نزد ما بیا. چون شاه بیرون رفت تاج الدوله در گوشم گفت: این پیرزن پرستار جیران بود و تا دم واپسین در بالین او به سر برد.»18
ناصر الدین شاه هرگز لقب جیران (فروغ السلطنه) و اجازهٔ سکونت در عمارات او را به کسی نداد، گاه خود بدان خلوت انس رفته، زمانی با فکر روزگار گذشت و یادگارهای یار از دست رفته همدم و همداستان میگشت.19
وقتی هم که ناصر الدین شاه در حرم حضرت عبد العظیم تیر خورد، به زحمت خود را به اطاق مقبرهٔ جیران رسانیده و سر تسلیم بر آستان عشق و محبت نهاد و در آستانهٔ محبوب دست از حیات کشیده، دیده فرو بست.20
بیست و سه سال بعد از مرگ معشوق، ناصر الدین شاه چنین مینویسد:
متن رؤیا
[دستخط ناصر الدین شاه]:شب جمعه 10 شهر ربیع الثانی اواخر لوی ئیل، حوت، در جاجرود خواب دیدم شمس الدوله گفت، فروغ السلطنه عریضه نوشته است، دم در است، آوردند، عمارت و باغی بود خیلی خوب. من خیال کردم که روی پاکت مهر فروغ السلطنه خواهد داشت. وقتی که پاکت را گرفتم دیدم مهر کوچک مربع ای الله به خط خوش دارد و خود پاکت هم از پاکتهای قدیم است که از خود کاغذ منقش است.
سر پاکت هم همان عبارت محرمانه را نوشته بود.
تومان آغا 21 و زنها پشت ما زیاد بودند، تومان آغا مطلب روی کاغذ را میخواند، من دیگر پاکت را باز نکردم که ببینم چه نوشته است.
ناصر الدین شاه عکس پاکت را کشیده است که روی آن نوشته شده است: «از مطلب این کاغذ هیچکس مطلع نشود»
یا الله
5-رؤیای مقابله با خصم نیرومند
جنگهای ایران و روسیه که در دورهٔ ده ساله و دو ساله در فواصل سالهای 1218.1228 و 1241.1243 ه.ق روی داد و به انعقاد معاهدهٔ ترکمان چای منجر گشت، یکی از غمانگیزترین و سرنوشت سازترین حوادث تاریخ کشور ما به شمار میرود که برطبق آن بخشی از بهترین سرزمینهای این کشور به تصرف بیگانه درآمد و علاوه بر آن امتیازات گوناگون دیگری به کشور فاتح داده شد که در اثر آن ضربهای هولنانک و جبرانناپذیر به ملک و ملت وارد شد. لذا چنین به نظر میرسد که سلاطین قاجار نیز در آرزوی باز پس گرفتن ولایات از دست رفته به سر میبردند، ولی گویا آنطور که از رؤیاهای ناصر الدین شاه برمیآید احساس ضعف در مقابل خصم نیرومند چنان بوده که فقط دستی از عالم غیب امکان مقابله با دشمن را فراهم میآورده است. چنانچه ناصر الدین شاه 60 سال بعد از انعقاد معاهده ترکمانچای در خاطرات روز دوشنبه هفتم ربیع الاول 1303 ه.ق مینویسد:
متن رؤیا
«امشب که خوابیدم، خواب عجیبی دیدم، لازم است اینجا بنویسم. دیدم سواره در مملکت قفقاز روس میروم، یک نفر مرد پیاده جلو من میرود، مثل اینکه راهنمائی میکند و بلدی میکند، من هم با او طرف صحبت میشوم، از عقب صدائی از مهماندار روسها که با من است آمد که این مرد، احسان خان نخجوانی است که باعث شکست ایرانیها از روسیه شد، چرا حالا هم صحبت شما شده است و به او التفات میکنید. من به او گفتم برگرد به عقب و برو، یعنی احسان خان. بعد داخل حیاط 22 و دالان و اطاقی شدیم، توی اطاق مثل نیزه و سیخی در دست من بود، خواهر احسان خان در آن اطاق بود، او را خوابانده، سیخ را فرو بردم به او، مثل یک کتابی شد که سیخ من او را سوراخ کرد و این عمل طوری بود که من با روسها یعنی مخاصمه کردهام.از اطاق که آمدم بیرون، توی حیاط دم در، حاجی معتمد الدوله را دیدم ایستاده است، به من گفت چرا این کار را کردی و با دولت روس به چه جرأت و اطمینان برهم زدی، گفتم به اطمینان اینکه دو کرور سواره از عالم غیب الان در صحرا حاضر شدهاند و بنا کردم از حیاط بیرون رفتن. در آخر حیاط، حاجی ابو الحسن معمارباشی و یکی از نوکرهای دیگر را دیدم، پرسیدم در صحرا سواره و قشون چقدر است، گفتند بقدر چهار کرور سواره ایستاده است، بیرون که آمدم تمام صحرا و محوطه را از اشخاص عجیب غریب، خوش صورت، خوش لباس دیدم، به همهٔ آنها از شدت تعارف که میکردم سرم را خم میکردم، آنها هم همه به من سر فرود میآوردند و اظهار عبودیت میکردند. تمام صحرا از سواره و قشون سیاه شده بود، تا رسیدم به جمعی که سردار این سپاه بودند و نشسته بودند روی صندلیها و همه طوری خوش صورت و خوشگل بودند که به حدّ وصف نمیآید و بخصوص یکی در وسط نشسته بود، آنقدر وجیه و خوس شر و صورت و زلف و قد و ترکیب بود که امکان ندارد کسی به تصور بیاورد، جلو او ایستادم، همه هبه من نگاههای خوب میکردند، دیدم بدر الدوله نزدیک این خوش صورت وسطی ایستاده است و میخواهد با او شوخی و مزاح کند و او تبسم میکند، اما خوشش نمیآید، دست به سینه بدر الدوله زدم و بد گفتم او را دواندم، قدری جلو آنها ایستادم و همهٔ اینها برای امداد من حاضر شده بودند، بیدار شدم.»23
لازم به توضیح است که احسان خان نخجوانی شخصی بوده که در جنگ دوم ایران و روس (1241. 1243 ق) از طرف عباس میرزا فرماندهی قلعهٔ عباس آباد که از مهمترین قلاع نظامی ایران بوده است را به عهده داشته است، وی بجای خدمت، به وطن خود خیانت کرده و با ژنرال پاسکویچ فرماندهٔ کل قوای روس علیه کشور خود سازش نموده، قلعه را بروی دشمن گشود و تسلیم پاسکویچ کرد. پاسکویچ نیز این شخص خائن را در ازای این خدمت به او و خیانت به کشورش به حکومت نخجوان منصوب نمود.24





