زندگینامه و دستاوردهای هنری فرانتس شوبرت

«فرانتس شوبرت» هم مثل موتسارت از چهرههایی است که نبوغ حیرت انگیزش همواره مناقشه برانگیز بوده است. در طول تاریخ موسیقی او یکی از سه شخصیت برجستهای است که به سبب برخورداری از تواناییهای استثنایی یا به تعبیری روشنتر تواناییهای غیرعادی در موسیقی تنها سرنوشتی که میتوانست در انتظارشان باشد این بود که به بزرگترین آهنگسازان تاریخ موسیقی بدل شوند. از میان این سه، بی شک باخ از بقیه پرکارتر و جدیتر بود و بی شک تسلط او بر دانش موسیقی وجه تمایز کار وی را تشکیل میداده است. این نکتهای مسلم است که بسیاری از بزرگان تاریخ موسیقی به دانش موسیقی چندان احاطه نداشتهاند ولی نبوغ ایشان نه تنها این ضعف را در کار ایشان برطرف ساخته بلکه مقام آنها را به عرش رسانده است. بهترین نمونه از این دسته از آهنگسازان کسی جز فرانتس شوبرت نمیتوانسته باشد. او از هر آهنگساز دیگری که بتوان حتی تصورش را کرد کمتر عمر کرد. تنها ۳۱سال ولی در همین فرصت کوتاه از عمر خویش بی شمار شاهکار پدید آورده است.
یکی از نکاتی که درباره شوبرت و مقایسه او با سایرین مطرح میشود این است که بسیاری از آهنگسازان طراز اولی که در تاریخ موسیقی با آنها سر و کار پیدا میکنیم، اگر در همین سن ۳۱سالگی میمردند، بعضاً حتی نامی از آنها در هیچ جا و هیچ نوشتهای ذکر نمیشد چه رسد به اینکه آثارشان همواره در تالارهای کنسرت سراسر جهان از شرق گرفته تا غرب طنین افکن باشد. شکی نیست که اگر شوبرت دست کم ۱۰سال دیگر زنده میماند و به تصنیفات خود ادامه میداد امروزه جریان موسیقی چیزی نمیبود که الان هست یعنی به عبارت دیگر با فرض این موضوع خط سیر تحول موسیقی اساساً متحول میشد و مسیر دیگری را پیش میگرفت و این فرض که اگر شوبرت همچون سایر آدمیان یک مدت عمر طبیعی را سپری میکرد چه اتفاقی میافتاد به راستی نمیتوان متصور شد. یکی از موسیقیشناسان نیمه نخست قرن بیست با طنز خاصی مطرح کرده که اگر بر فرض محال شوبرت ۷۰سال عمر میکرد و طی این مدت به خلق شاهکارهایش ادامه میداد، یحتمل تاریخ موسیقی به پایان میرسید و کسی را یارای افزودن ایده جدیدی بدان نمیبود. تنها دارایی شوبرت در دوران حیاتش نبوغش بود. به راستی که او چیزی جز این نداشت. در مجموع میتوان گفت که عمری آکنده از رنج و مشقت را سپری کرد. او بدون اتکا به این تواناییهای خارق العاده حتی نمیتوانست حیات طبیعی خویش را ادامه بخشد.
البته در این رابطه نظر دیگری نیز ابراز شده و آن این است که از دید اطرافیان او و حتی ما قرن بیست و یکمیها شرایط زندگی شوبرت رقتانگیز جلوه میکند. اینکه آیا او به همین میزان از شرایط خود رنج میبرده یا حتی بدان آگاهی داشته چندان برای ما روشن نیست. تمام این امور دست به دست هم دادهاند تا از زندگی شوبرت معمایی بسازند. از سوی دیگر معمای زندگی بزرگان باعث بروز خیال پردازیها و داستانسراییهای بی اساس میشود و به راستی که داستان زندگی شوبرت نیز گاهی چنین میشود. تردیدی نیست که او هیچ گاه به قلههای نبوغ خود نرسید. دست کم یک دهه با آن فاصله داشت و افسوسی که در این میان باقی میماند تنها برای ما است و نه او. زندگی شوبرت سراسر تشکیل شده بود از موسیقی. شاید بیست و چهار ساعت متعارف در شبانه روز برای او کفایت نمیکرد. او همواره از کمبود وقت شکایت داشت. همین موضوع سبب شده بود که هیچ موضوعی جز موسیقی در زندگیاش چندان رسوخ پیدا نکند. حتی زمان برای خود موسیقی نیز کفاف نمیداد. او هیچ گاه فرصت نمییافت تا آثار پیشینش را بازبینی کند یا اینکه تصحیحاتی را در آنها انجام دهد. چنین مجالی هیچ گاه به او دست نداد. میتوان گفت که قوانین حاکم بر زندگی بر روی کره زمین برای او دست و پاگیر شده بود، گویی او به این عالم متعلق نبود. تمام این اوضاع دست به دست هم میداد تا او را به فردی لاقید بدل سازد. لاقید بدین معنا که هرگونه کنجکاوی و وسواس از او سلب میشود و او به هیچ چیزی آن طور که شایسته است، اهمیت نمیدهد. بسیاری از ایدههای بکر و عالی، دست نخورده و نپرورده رها و تلف میشوند. تنها کافی بود کمی بدانها رسیدگی شود تا سر و صورت بگیرند، اما دریغ. از این جهت میتوان وجه اشتراکات بی شماری میان شوبرت و موتسارت یافت. تقریباً هر دو از این نقیصه در رنج بودند و به تعبیری زندگی خود را بر سر همین نقیصه از دست دادند. در هر صورت طبیعت ایشان بر این منوال با پیرامون به سازش میرسد و خصلت منحصربه فرد موسیقی آنها نیز در همین نکته نهفته است.
یکی از ارکان رشد و بالندگی استعداد «فرانتس شوبرت» حمایتهایی بود که او از سوی بسیاری از دوستدارانش دریافت میکرد _ شوبرت که شخصاً آدم بی قیدی نبود، نمیتوانست بدون کمکهای طرفدارانش به آهنگسازی ادامه دهد. امروزه متاسفانه سهم این حمایتها نادیده گرفته میشود، در حالی که تمامی اسناد موجود بدانها اشاره دارند. این حمایتها تنها به لحاظ مادی نبوده است. در شرایط دشواری که شوبرت از همه جا قطع امید میکرد به ناگاه یکی از این حامیان دست او را میگرفت و از نومیدی نجات میبخشید. در بسیاری از مواقع همین حامیان بودند که فرانتس را به جلو هل میدادند. اگر همه چیز به اختیار او میبود، او چندان مایل به حرکت نبود. همین حامیان بودهاند که شوبرت را به محافل گوناگون میبردند و او را با بسیاری از حامیان آیندهاش آشنا میساختند. از سوی دیگر بخش عمدهای از درآمد شوبرت از راه تدریس تامین میشد. حتی بدون وجود حمایتهای اطرافیان او امر تدریس را نیز رها میساخت و معلوم نبود که برای امرار معاش میبایست به چه چارهای متوسل شود.
توفیق شوبرت تنها در تصنیف آثار لید محدود نمیشد. او در اغلب فرمهای موجود (احتمالاً به استثنای فرم کنسرتو) موسیقی نوشت و در تمام موارد موفق بوده است. آثار مجلسی شوبرت از جایگاه کاملاً برجسته و ممتازی برخوردارند. چگونه میتوان از میان این آثار مثلاً کوئینتت معروف به «ماهی قزل آلا» را نادیده گرفت. طی تاریخ موسیقی آثار خاصی از هر مصنف به درجه خاصی از اهمیت دست پیدا میکنند منتها در مورد فرم کوئینتت چند آهنگساز هستند که آثارشان در یک طراز قرار گرفته است. برامز، فرانک، دورژاک و شومان همگی اثری در فرم کوئینیت پدید آوردهاند که بی شک با نام ایشان جاودانه خواهند شد، ولی کوئینتت شوبرت از امتیازات منحصر به فردی برخوردار است که نمیتوان این خصیصهها را به آثار دیگر آهنگسازان تسری داد. در هر صورت محبوبیت این کوئینتت با هیچ یک از کوئینتتهای ساخته شده در طول تاریخ موسیقی قابل قیاس نیست.
کوارتت زهی نیز از جمله فرمهای مورد علاقه شوبرت بوده است. او در این ژانر چهارده و یا به تعبیری پانزده قطعه تصنیف کرده که از لحاظ تعداد با کوارتتهای شانزدهگانه بتهوون قابل قیاساند. نکتهای که در رابطه با موسیقی شوبرت کاملاً مشهود است بدین قرار است که او در هر فرمی ذهنیت آوازی را برای خود حفظ میکند. این بدان معنی است که در شوبرت هر گاه در حال تصنیف موسیقی اساساًسازی نیز به خصلتهای آوازگونه جملاتی که مینویسد توجه دارد و وقتی قطعاتسازی او اجرا میشود پنداری در اصل برای آواز نوشته شدهاند. حتی سمفونیهای شوبرت از این قاعده مستثنی نمیشوند. در اینجا که ادامه بحث به سمفونیها کشید ناگزیر باید به ممتازترین اثر از این ژانر که توسط شوبرت به ما هدیه شده است اشارهای کنیم. بدیهی است که هر کسی بتواند منظور اصلی این جملات را از پیش حدس بزند. سمفونی هشتم همان سمفونی ناتمامی است که دست بر قضا مهمترین دستاورد آهنگساز ما در موسیقی سمفونیک محسوب میشود. این به راستی میتواند یکی از عجایب تلقی شود. برجستهترین شاهکار اکمل یک آهنگساز همان اثری است که در اصل ناقص است. یکی از نکات و دلایل اهمیت این سمفونی لحن و شخصیت متهورانهای است که متضمن آن است. این اثر لحظاتی مجسم میکند که میتوان به جرأت آن راگذار از کلاسیسیسم به رمانتیسیسم نامید. البته جمله اخیر به اعتقاد برخی میتواند بسیار محافظه کارانه به نظر برسد. این دسته افراد معتقدند که سمفونی هشتم بی هیچ تعارفی سراپا رمانتیک است و آن را جزء نخستین نمونههای آثار این دوره میانگارند.
این قطعه تنها شامل دو موومان است در حالی که انتظار میرود دست کم دارای چهار موومان باشد. به همین سبب بسیاری آن را با سونات شماره سی ودو بتهوون در یک گروه قرار میدهند و اصرار بر آن است که گفته شود هر دو در حد اعلی مکمل بوده و نمیتوان آنها را ناقص نامید. به عبارت دیگر کاراکتر هر دو اثر به گونهای است که الزامی برای موومانهای بعدی ایجاد نمیکنند. در حالی که هر دو ناقصاند ولی با این حال هیچ گونه نقصی را القا نمیکنند و بسیاری بر این باورند که در هر دو اثر موومان دوم همان موومان پایانی حقیقی آنها است.
در سال ۱۸۲۷ بت شوبرت یعنی بتهوون از دنیا رفته بود و این ضربه بزرگی برای او محسوب میشد. او بتهوون را در حد پرستش ستایش میکرد و بارها بر بالین بتهوون که آخرین دوران بستری خود را میگذراند میرفت. این فرصتی بود که بتهوون عقایدش را درباره بعضی از آثار شوبرت به او ابراز کند. بیماری به سراغ شوبرت نیز آمد. احتمالاً تیفوس یا سیفلیس. او به یک باره از پای افتاد و در اواخر نوامبر همان سال او را به آرزوی همیشگیاش یعنی همجواری با قبر بتهوون رساند.





