زندگینامه و فعالیتهای ادبی مارگارت میچل

«مارگارت میچل» نویسنده آمریکایی رمان مشهور «بربادرفته» است که شاید آن را بتوان پرخوانندهترین رمان تاریخ ادبیات داستانی جهان نامید. «بربادرفته» داستان فراز و نشیبهای زندگی دختر جوانی به نام «اسکارلت اوهارا» است که در خلال جنگهای داخلی آمریکا و دوران بازسازی پس از آن اتفاق میافتد و در طول آن «اسکارلت» ماجراهایی از قبیل دوری از خانواده، جنگ، سه بار ازدواج و در نهایت لذت مادر شدن را تجربه میکند. این رمان در سال ۱۹۳۹ با هنرنمایی «کلارک گیبل» و «ویوین لی» به تصویر کشیده شد و اتفاقاً از نقاط درخشان عالم سینما به شمار میرود.
«مارگارت میچل» Margaret mitchel در ۸ نوامبر ۱۹۰۰ در خانوادهای اصیل در ایالت آتلانتا به دنیا آمد. مادرش از فعالان دفاع از حقوق زنان بود و پدرش از وکلای طراز اول ایالت که مقام ریاست انجمن تاریخی آتلانتا را نیز برعهده داشت.
«میچل» دوران کودکی خود را به شنیدن داستانهای آتلانتای قدیم و نبردهایی گذراند که بین ارتش متحدین و شورشیها درگرفته بود و تحت تاثیر همین ادبیات حماسی بود که در سن پانزده سالگی در مدرسه خود نشریهای به راه انداخت و در اولین شماره آن نوشت: «اگر پسر بودم حتماً به میدان جنگ میرفتم. یا جنگجویی شجاع میشدم و یا کشتهای پرافتخار.» در سال ۱۹۱۸ از دبیرستان فارغ التحصیل و برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی روانه کالج «اسمیت» شد. او که به رغم عقاید محافظه کارانه پدرش، تحت تاثیر باورهای فمینیستی مادرش قرار گرفته بود در سال ۱۹۱۹ مادر خود را از دست داد و برای انجام امور خانه و مراقبت از پدر و برادرش مجبور به ترک تحصیل و روانه خانه شد. در سال ۱۹۲۲ با «بدین کینارد آپشاو» ازدواج کرد که دچار بیماری شدید روانی بود و به همین دلیل در سال ۱۹۲۴ از یکدیگر جدا شدند. «میچل» در همان سال به صورت حرفهای به شغل روزنامهنگاری درآمد و با نام مستعار «پگی» مقالات، مصاحبهها و نقدهای ادبی خود را در نشریه آتلانتا به نام «ژورنال» به چاپ میرساند. عمر روزنامهنگاری او ۴ سال بیش طول نکشید چرا که پس از آسیب دیدگی قوزک پایش برای مدتی طولانی از فضای مطبوعاتی به دور ماند که در نهایت به ترک کامل آن انجامید.
همان سال بود که با یک مدیر تبلیغاتی به نام «جان رابرت مارش» ازدواج کرد و در اثر تشویقهای مداوم او به وسوسه پنهان همیشگیاش یعنی داستاننویسی روی آورد. همان سال نوشتن رمان «بربادرفته» را آغاز کرد و سه سال بعد در حالی نگارش این رمان به پایان رسید که حجمی بالغ بر یک هزار صفحه داشت.
«بربادرفته» را که بسیاری هم طراز رمان «جنگ و صلح» نوشته «لئو تولستوی» دانستهاند به دست انتشارات «مک میلان» به چاپ رسید و با بهای ۳ دلار روانه بازار شد. رکوردهای فروش یکی پس از دیگری شکسته شد و «بربادرفته» عنوان پرفروشترین کتاب تاریخ تا زمان خود را به دست آورد و کارشناسان ادبی زمان خود از قبیل «جان کرو رنسوم» شاعر و منتقد ادبی مشهور آمریکایی را به تحسین واداشت و در سال ۱۹۳۷ جایزه پولیتزر را برای «مارگارت میچل» به ارمغان آورد. به رغم آنکه «بربادرفته» بر خلاف نامش نویسنده خود را نه تنها بر باد نداد که به اوج شهرت و مکنت رساند اما سماجت رسانههای عمومی در پوشش و تعقیب زندگی خصوصی «مچل» عیش او و خانوادهاش را منقص کرد. او در اوایل دهه ۳۰ حق فیلمسازی اثر خود را به قیمت ۵۰ هزار دلار به «دیوید اُ سلزینک» واگذار کرد و اندکی بعد ۵۰ هزار دلار دیگر نیز از او دریافت کرد.
در ۱۵دسامبر ،۱۹۳۹ فیلم سینمایی «بربادرفته» در حالی به روی پرده رفت که به رغم اصرار فراوان کارگردان و تهیهکننده، «مارگارت میچل» هیچ نقشی در این فیلم را برعهده نگرفته و ایفا نکرده بود. ۱۰ جایزه اسکار هم به نشان موفقیت تمام عیار فیلم به آن تعلق گرفت و این محبوبیت نه تنها در دوران جنگ جهانی دوم نیز تقلیل نیافت که حتی به واسطه مفاهیم ادامه دار بودن زندگی و بازسازی پس از جنگ، بر شمار طرفداران خود افزود. «میچل» در خلال جنگ جهانی دوم به صورت داوطلبانه در خدمت صلیب سرخ بود و به واسطه فداکاریهایش موفق به اخذ شهروندی افتخاری فرانسه در سال ۱۹۴۹ شد و همان سال در حالی که هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود در حین گذر از خیابان با یک اتومبیل تندرو تصادف کرد و در دم جان سپرد. «مرگ، مالیات و تولد فرزند! هیچکدام از قبل خبر نمیکنند.» او در جایی دیگر مینویسد: «فردا به این موضوع فکر میکنم. تا آن موقع صبر میکنم و برای بازگرداندنش راه حلی میجویم. به هر تقدیر بزرگترین فرق امروز و فردا این است که فردا روز دیگری است.» در سال ۱۹۹۲ رمانی به نام «اسکارلت» اثر «الکساندر ریپلی» منتشر شد که به نوعی ادامه داستان «بربادرفته» به شمار میرفت و به سفرهای «اسکارلت» به ایرلند به همراه فرزندانش و ملاقات مجدد «رت باتلر» میپردازد. در سال ۱۹۹۵ رمانی به نام «لیسن گمشده» از «میچل» منتشر شد که او در سن ۱۶ سالگی به رشته تحریر درآورده و به یکی از دوستان نزدیکش تقدیم کرده بود.





