قطعاتی از گزارش والتر بنیامین – مسکو بعد از انقلاب

گزارش/ مقاله «مسکو» و «روزنگاریهای مسکو» محصول سفر نسبتاً طولانی ای است که بنیامین در ۱۹۲۶ (حدود نه سال پس از انقلاب روسیه و ۲ سال پس از مرگ لنین) همراه آسیه لاسیس، زنی روس و کارگردان تئاتر، به روسیه انجام داد. البته اهمیت این نوشته، گذشته از موارد دیگر، زمانی معلوم میشود که آن را در کنار دیگر مونوگرافیهای بنیامین در باب متروپلیس (پاریس، برلین) بخوانیم. در زیر قطعاتی از مقاله «مسکو» انتخاب شده است. شاید لحن بعضاً «همدلانه» بنیامین در گزارش خویش از روسیه بلشویکی امروزه اندکی مشکوک و چه بسا بی مورد به گوش رسد، ولی به هر حال توصیف بنیامین از مسکوی پس از انقلاب حاوی بصیرتها و ایدههای درخشانی است که به خوبی سویههایی از تأثیر یک انقلاب عظیم بر حیات روزمره و صورتبندی مجدد تجربه (و ادراک حسی) آدمیان را نشان میدهد. این نکته حتی در همین دو سه قطعه کوتاه زیر نیز مشهود است.
•••
در صحنه خیابانهای هر محله پرولتری، کودکان نقش مهمی دارند. شمار آنها به نسبت مناطق ما [در اروپا] بسیار بیشتر است و تحرکاتشان نیز بسیار هدفمندتر و پرجنب وجوشتر. در هر گوشه مسکو، خیل کودکان ازدحام کرده است. حتی در جمع کودکان نیز نوعی سلسله مراتب کمونیستی حاکم است. «کومسومولتسی»، یا همان افراد ارشد گروه، در رأس قرار گرفتهاند. بچهها کلوپها و باشگاههای مختص خودشان را دارند و واقعاً هم به منزله اعضای نسل بعدی حزب تربیت میشوند و بار میآیند. خردسالان در همان شش سالگی «پیشاهنگ» میشوند. آنها هم به سهم خویش در قالب کلوپها وحدت پیدا کردهاند، و به عنوان نشان افتخار، کروات سرخ میزنند. و سرانجام، «octibar» (اکتبریها)، یا «گرگها»، نامی است که بر نوزادان میگذارند به محض آنکه یاد بگیرند با انگشت خود به تصویر لنین اشاره کنند. اما حتی هم اکنون نیز آدمی به انبوه یتیمان ولگرد و بی سرپرست برمی خورد که ثمره جنگ [داخلی]اند. هنگام روز، آنها معمولاً تک و تنها دیده میشوند؛ هر کدامشان هم به سبک خودش حالتی خشن و عصبی است. ولی شبها تمامشان به هم میپیوندند و جلوی سردرهای خوفناک ساختمانهای پخش فیلم [یا همان سینما] دار و دستههایی به راه میاندازند؛ خارجیها باید مراقب باشند که وقتی به تنهایی به خانه برمی گردند بر سر راه چنین باندهایی قرار نگیرند. برای یک مربی، یگانه شیوه درک این افراد سراپا وحشی و غیر قابل اعتماد و تلخ این است که خودش راهی خیابانها شود. در هر یک از مناطق مسکو، مراکز [تربیت این قبیل] کودکان از سالها پیش تاسیس شده است. هر یک از این مراکز توسط یک کارفرمای دولتی زن اداره میشود که بیش از یک دستیار ندارد. وظیفه او برقرار ساختن ارتباط با کودکان منطقه یا محله خودش است… برای سازمان دهی تودههای کودکانی از این قماش، سیاست [در معنای واقعی کلمه] صرفاً روشی مغرضانه نیست، بلکه مضمونی همان قدر طبیعی و رایج، و ابزار بصری ای همانقدر واضح و علنی است که مغازه اسباب فروشی برای کودکان طبقه متوسط.
•••
در اینجا هر فکری، هر روزی، هر زندگی ای انگار بر روی نوعی میز آزمایشگاهی قرار دارد. و درست همان طور که گویی فلزی است که باید به هر وسیله شده جوهری نامعلوم از دل آن استخراج کرد، این فکر، روز یا زندگی نیز ضرورتاً باید شیره ا ش تا ته کشیده شود و آزمایش پس دهد. هیچ ارگانیسمی، هیچ سازمانی قادر نیست از چنگ این فرآیند بگریزد. کارفرمایان در کارخانه هایشان، دفاتر در ساختمانها، و تک تک اسباب و اثاثیه در آپارتمانها بی وقفه از نو مرتب و چیده میشوند، جابه جا میشوند و سر آخر از دور خارج میشوند. در کلوپها و به همان اندازه در مؤسسات تحقیقاتی، پیوسته مراسم و مناسک جدیدی را برای تعمید و ازدواج پیشنهاد میکنند. مقررات هر روز عوض میشود، ولی ایستگاههای تراموا نیز تغییر میکند، مغازهها تبدیل به رستورانها میشوند و چند هفته بعد به دفاتر اداری. این روند حیرتآور آزمون گری- که اینجا remonte خوانده میشود- فقط چهره مسکو را عوض نمیکند، بلکه اساساً خصوصیتی روسی است… کشور روز و شب در حال بسیج شدن است، و البته از همه بیشتر، خود حزب چنین است. به واقع، وجه تمایز یک بلشویک (کمونیست روسی) از رفیق غربیاش همان آمادگی بی قید و شرط او برای بسیج کردن و بسیج شدن است. بنیان مادی هستی او آنقدر ناچیز است که او همه ساله آماده است تا اردو برچیند و بگریزد. در غیر این صورت با زندگیاش جور در نخواهد آمد. در چه کشور دیگری میتوان تصور کرد یک روز برسد که یک فرمانده برجسته نظامی مدیر یک تئاتر بزرگ دولتی شود؟ مدیر فعلی «تئاتر انقلاب» یک ژنرال سابق است [در واقع از این بدتر را نمیشود تصور کرد!-. م]
•••
بلشویسم، زندگی خصوصی را به تمامی ملغی کرده است. بوروکراسی، فعالیت سیاسی، و مطبوعات چندان نیرومندند که دیگر هیچ مجالی، یا مکانی، برای علایقی که با آنها همگرایی ندارند باقی نمیگذارند. آپارتمانهایی که در پنج یا هشت اتاقشان پیشترها یک خانواده واحد ساکن بود، اکنون تا هشت خانواده را در خود جای میدهد. از در راهرو که وارد میشویم، گویی به یک شهر کوچک پا گذاشتهایم، و غالباً چه بسا به یک اردوگاه نظامی… حال و هوای فضای داخلی نیز آدم را افسرده میکند، زیرا اتاق لب به لب با اسباب و اثاثیه پر شده است… یکی از خصایص ذاتی مبلمان و فضای داخلی خرده بورژوایی گونهای «پُر و کامل بودن» است: دیوارها پوشیده از تصاویر، مبلها پوشیده از بالش و کوسن، پنجرهها پوشیده از شیشههای رنگی. (این اتاقهای خرده بورژوایی همان میادین نبردیاند که در آن، یورش سرمایه کالایی توانسته است پیروزمندانه پیشروی کند)
Walter Benjamin, Reflections, trans. Edmund Jephcott, Jovanovich, ۱۹۷۸
سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۴ – شرق





