گزین گویه‌هایی از کتاب‌های آلبرتو موراویا به مناسبت سالگرد درگذشت این نویسنده بزرگ

کتاب انزجار

نویسنده:آلبرتو موراویا

مترجم:پرویز شهدی

انتشارات:انتشارات مجید

ولی آدم همیشه می‌خواهد امیدوار بماند، حتا موقعی که یقین کرده جای هیچ امیدی نیست؛ همه چیز به ظاهر حکم می‌کرد که امیلی دیگر دوستم ندارد و با این همه، هنوز نقطهٔ تردیدی در وجودم باقی مانده بود، یا بهتر بگویم، امید به این‌که پیش‌آمدی واقعآ بی‌اهمیت را بد تعبیر کرده باشم.

شکست‌خورده، تحقیرشده، زجرکشیده در چنگال کابوس تلخ و سیاه فاشیسم، رؤیاهای طلایی بربادرفته و برگشت به شکوه و شوکت گذشته که موسولینی وعده‌اش را می‌داد، که نه تنها به واقعیت نپیوست، بلکه همچون کاخی پوشالی با حقارت‌آمیزترین وجهی فرو ریخت و برای مردم زجرکشیدهٔ ایتالیا جز تلخکامی و نفرت و تحقیر چیزی به‌جای نگذاشت. وانگهی رکود اقتصادی و خرابی‌ها و خسارت‌های جنگ، فقرِهمه‌جاگیر را نصیب ایتالیا کرد و به دنبال فقر، قمرهای تفکیک ناپذیرش: فساد، فحشا، رشوه‌خواری، مواد مخدر و لجن‌مال شدن وجدان انسان‌ها.

زندگی‌اش، چیزی بیش از آن‌چه به‌طور طبیعی در ویژگی‌های روحی و اخلاقی همهٔ زن‌ها وجود دارد یافت می‌شد، چیزی شبیه شور و علاقهٔ عمیق و تقریبآ حسودانه، یا گونه‌ای حرص و ولع نسبت به زندگی داخلی‌اش که از حد خصوصیات خود او تجاوز می‌کرد و به نظر می‌آمد از اجدادش به ارث برده باشد. خانواده‌اش تهیدست بود. خودش هم وقتی با او آشنا شدم، ماشین‌نویس ساده‌ای بیش نبود. تصور می‌کنم عامل این عشق به خانه و زندگی داخلی، همان انگیزه‌ای باشد که همهٔ مردمان تهیدست به‌طور ناخودآگاه در وجودشان دارند، مردمان تهیدستی که هرگز نمی‌توانند امیدوار باشند در همهٔ عمر خانه و کاشانه‌ای، هرقدر هم محقر و کوچک، برای خود تهیه کنند.

آدم هر قدر خوشبخت‌تر باشد، کم‌تر به سعادتش توجه می‌کند.

ولی قضیه از این قرار بود: با دختری ازدواج نکرده بودم که بتواند افکار درونی‌ام، سلیقه‌ها و بلندپروازی‌هایم را درک کند، بلکه به سبب زیبایی‌اش، با دختر ماشین‌نویس ساده‌ای ازدواج کرده بودم که تحصیلات چندانی نداشت و ظاهرآ سرشار بود از تعصب‌ها و کوته‌نظری‌های خاص طبقهٔ خودش. با او امکان نداشت بشود زندگی جمع وجور و مختصر دانشجویی را در یک استودیو یا اتاقی مبله گذراند و منتظر موفقیت‌های هنری در زمینهٔ تئاتر ماند

به این اکتفا کردم که تقریبآ مخفیانه تماشایش کنم، انگار از نگاه‌هایم شرم داشتم. به خودم می‌گفتم ببین که کارم به کجا کشیده: پنهانی زنم را با جاذبه و کشش میوه‌ای ممنوع نگاه کنم، مانند پسر بچه‌ای که از شکاف اتاقک حمام مخفیانه درون آن را برانداز می‌کند. با حرکتی خشمگینانه، سرم را به طرف دیگری برگرداندم.

ساختن فیلمی روانشناسانه، هیچ جای عرض اندامی برای رب‌النوع‌ها باقی نمی‌گذاشت؛ دانش روانشناسی آشکارا نقش تقدیر و دخالت خدایان را رد می‌کند، دست بالا تقدیر را در اعماق روح‌آدم و در پیچ و خم تاریک و مبهم ضمیر ناخودآگاه پی می‌جوید. بنابراین صحبت کردن دربارهٔ خدایانی که حضورشان نه چشمگیر است و نه جنبهٔ روانشناختی دارد بیهوده است..

حرف‌های رین‌گولد بار دیگر مرا سخت تحت تأثیر قرار داد و از نو به یاد امیلی انداخت. از خودم پرسیدم آیا به‌جای وفاداری توأم با بی‌اعتنایی، خیانت همراه با ندامتی را که از آن ناشی می‌شود ترجیح نمی‌دادم؟ بله، اگر امیلی به من خیانت کرده بود و خودش را مقصر می‌دانست، بی‌هیچ تردیدی به من اجازه می‌داد در امنیت کامل با او مواجه شوم. ولی همین چند لحظه پیش به خودم ثابت کردم که از ما دو نفر، این من بودم که مرتکب خیانت شده بودم.

عشق نه، آقای مولتانی، وفاداری… پنه‌لوپه به اولیس وفادار می‌ماند، ولی ما نمی‌دانیم تا چه حد به او علاقه دارد… و همان‌طور که می‌دانید، آدم می‌تواند گاهی به‌طور مطلق به کسی وفادار باشد بی‌آن‌که دوستش بدارد… در پاره‌ای موارد، وفاداری خود یک نوع انتقامجویی است، یک نوع حق‌السکوت بگیری، تلافی جویی برای عزت نفس جریحه‌دار شده…» من به گفته‌هایش افزودم: «ولی نه عشق…»

باتیستا همچنان که گفته‌های رین‌گولد را نقل می‌کرد ادامه داد: «برای شما ساکنان ساحل دریای مدیترانه، هومر و نوشته‌هایش، حالت داستان‌های کتاب مقدس را دارد برای آنگلوساکسون‌ها… در این صورت چرا به‌طور مثال فیلمی از اودیسهٔ اونسازیم؟»

می‌خواستم به او بگویم: «تو مثل یک روسپی رفتار می‌کنی… همین!» اما به‌خاطر حفظ احترام او و نیز احترام خودم ترجیح دادم ساکت بمانم. امکان داشت انکار کند و حتا با صراحتی ناراحت‌کننده و با شرح پاره‌ای جزئیاتِ روابط عاشقانه‌اش، به من خاطر نشان کند که در آن همه چیز رعایت می‌شد. در این صورت دیگر حرفی برای مخالفت ورزیدن با او برایم نمی‌ماند، وانگهی اگر با مقایسه‌ای وهن‌آور به او توهین می‌کردم، این خودم بودم که مقصر قلمداد می‌شدم.

ولی آدم همیشه می‌خواهد امیدوار بماند، حتا موقعی که یقین کرده جای هیچ امیدی نیست؛ همه چیز به ظاهر حکم می‌کرد که امیلی دیگر دوستم ندارد و با این همه، هنوز نقطهٔ تردیدی در وجودم باقی مانده بود، یا بهتر بگویم، امید به این‌که پیش‌آمدی واقعآ بی‌اهمیت را بد تعبیر کرده باشم.

قیافه و حالت شوهر دلسرد شده از زنش چه خوب به من می‌آمد! داشتم غبطهٔ زوجی معمولی را می‌خوردم که پس‌انداخته‌هاشان را بوسه‌باران می‌کردند… این فکر به درونم چنگ انداخت و تماشای آن صحنهٔ خانوادگی را برایم تحمل‌ناپذیر ساخت.

این را می‌دانستم که امیلی دیگر دوستم ندارد، ولی از علل و مراحل گوناگون چنین تغییر روشی بی‌اطلاع بودم. برای این‌که کاملا یقین حاصل کنم، لازم بود از او توضیح بخواهم، جست‌وجو کنم، تجزیه و تحلیل کنم و آهن گداخته و بی‌رحمانهٔ پژوهش را در زخمی که تا به حال مجبور بوده‌ام نادیده‌اش بینگارم، هر چه بیش‌تر بچرخانم. این فکر به وحشتم می‌انداخت، با این همه می‌دانستم که فقط پس از این‌که تحقیقاتم به نتیجهٔ نهایی رسید، شهامت آن را خواهم یافت از امیلی جدا شوم.

ولی در همان حال که با سر به هوایی نگاهم به جاهای دیگری جلب شده بود، ناگهان فکری، یا بهتر بگویم الهامی درونی از ذهنم گذشت: «در چشمان این زن عشق شدیدی که به شوهرش دارد منعکس است، و پازتی چون زنش دوستش دارد، این چنین از خودش و کارهایی که می‌کند خشنود است، ولی در چشم‌های امیلی از مدت‌ها پیش دیگر چنین احساسی دیده نمی‌شود، امیلی دوستم ندارد و هرگز هم دوستم نخواهد داشت…».

برای شوخی کردن هم روش خاصی داشت، لحن حمایت‌آمیزی به گفتارش می‌داد. موضوع تعجب‌آور در این بود که با همهٔ جوانی خوب بلد بود چم و خم همکارانش را به دست بیاورد، روشش هم این بود که سرزنش و تمجید، سختگیری و تشویق، خواهش و تمنا و دستور دادن را با هم و به‌موقع به کار می‌برد، در نتیجه از این بابت می‌شد او را مدیر لایقی به‌شمار آورد، چون بخش بزرگ و مهم مدیریت عبارت است از: دارا بودنِ استعدادِ به‌کار گرفتنِ زیرکانهٔ دیگران.

سرانجام نتوانستم از ارتباط دادن منطقی آن با دلواپسی‌های مربوط به زندگی زناشویی‌ام خودداری کنم. بالاخره پی بردم که اگر از کارم این همه بی‌زار شده‌ام، به این علت است که زنم دیگر دوستم ندارد، یا دست‌کم وانمود می‌کند دوستم ندارد. تا زمانی که از علاقهٔ امیلی نسبت به خودم اطمینان داشتم، با دلگرمی و اعتماد به نفس به کار فیلمنامه‌نویسی پرداخته بودم، ولی به محض این‌که این عشق از من دریغ شد، دلگرمی و اعتماد به نفسم را هم از دست دادم و این کار در نظرم، چیزی جز بردگی، وقت تلف کردن و به پلیدی کشاندن روح نیامد.

شگفتی گفت: «آه! پس قضیه از این قرار است!» دریافتم که صدایش آن اطمینان خاطر گذشته را از دست داده است: «فکرش را می‌کردم که بخواهی دربارهٔ چنین مسائلی حرف بزنی… ولی چرا بیش‌تر از این باید خودم را عذاب بدهم؟… به این دلیل نمی‌خواهم با تو در یک اتاق بخوابم که خیلی ساده وقتی تو کنارم هستی، خوابم نمی‌برد همین!»

عشق به‌طور قطع، پیش از همه چیز، یک احساس است، ولی در عین حال نوعی رابطهٔ ذهنی توصیف‌ناپذیر و کم‌وبیش معنوی میان جسم‌ها هم هست. و من تا به حال ناآگاهانه، از این ارتباط مشترک میان جسم و روح، همچون پدیده‌ای معمولی و کاملا طبیعی بهره‌مند شده بودم. و حالا، انگار چشم‌هایم سرانجام به واقعیتی مسلم و در عین حال ناپیدا باز شده باشد، درمی‌یافتم که چنین ارتباطی ممکن بود میان‌مان وجود نداشته باشد.

با عصبانیت به خودم می‌گفتم: «پس من هم از قماش همین تودهٔ حقیر و پست اجتماعم که کافی است مانند آن‌ها جیبم خالی باشد تا در رؤیاهای تجدید حیات اخلاقی بشریت غوطه‌ور شوم؟» ولی این روشن‌بینی ناتوان بود و به کاری نمی‌آمد و سرانجام، یک روز که خودم را خیلی نومید و بیش‌تر از همیشه متزلزل می‌دیدم، استدلال‌های دوستی را که از مدت‌ها پیش مرا زیر نظر داشت، پذیرفتم و در حزب کمونیست اسم نوشتم.

در بادی امر سعی می‌کردم خودم را نسبت به این ابراز بی‌علاقگی او با این استدلال متقاعد کنم که عشق هرقدر هم عمیق باشد، دو سال پس از ازدواج به اجبار جای خود را به عادت می‌دهد و اطمینان داشتن به علاقهٔ متقابل، هرگونه شور و هیجانی را میان زن و شوهر از بین می‌برد. اما حس می‌کردم که این حرف درست نیست؛

اکنون که دارم این سطور را می‌نویسم موضوع دیگری به یادم می‌آید: زنم موقعی که توی اتومبیل باتیستا نشست، پیش از این‌که درِ اتومبیل بسته شود، نگاهی به من انداخت که حاکی از تردید، خواهش و ناخشنودی بود. من این نگاه او را نادیده گرفتم، و با حرکتی مصمم، انگار دارم درِ یک گاوصندوق را می‌بندم، درِ سنگین اتومبیل را محکم بستم. اتومبیل به حرکت درآمد، و من شاد و شنگول، در حالی که آهنگی را با سوت می‌زدم، به‌طرف نزدیک‌ترین ایستگاه تاکسی رفتم.

کتاب آدم بدشانس؛ مجموعه داستان‌های رمی

نویسنده:آلبرتو موراویا

مترجم:مژگان مهرگانان

اتشارات:انتشارات کتاب خورشید

گیوتینی را روی سینه‌اش خالکوبی کرده بود و بالای آن نوشته بود: ” pas de chance ” که به فرانسوی یعنی: شانس بی شانس. وقتی ماهیچه‌های سینه‌اش را حرکت می‌داد به نظر می‌رسید که تیغه گیوتین پایین می‌افتد؛ او می‌گفت که عاقبتش این خواهد شد. راستش کارش به گیوتین نکشید امّا پنج سال توی هلفدونی افتاد. حالا من هم باید چنین نوشته‌ای را روی سینه یا حتّی پیشانی‌ام خالکوبی کنم: شانس بی شانس.

می‌خواهم بدانم چرا وقتی از زنی خوشمان می‌آید، حتّی اگر خصوصیاتی داشته باشد که دوستشان نداریم، آخرسر از آنها هم خوشمان می‌آید. می‌خواهم بدانم چرا، با اینکه مدتی است فهمیده‌ام پینا لقمه دهان من نیست، با این وجود تا یک ماه دیگر با او ازدواج می‌کنم.

قفل‌ها مثل زن‌ها هستند: کلید درست، مثل احساس درست، با منطق جور در نمی‌آید بلکه ناخودآگاه است.

کوتوله‌بودن اصلاً یعنی چه؟ تمام مردهای قدبلند، فقط به خاطر اینکه قدشان از تو بلندتر است، مسخره‌ات می‌کنند. به گمانشان عقل کلّاند؛ زن‌ها هم که جای خود دارند و اصلاً آدم حسابت نمی‌کنند و مثل بچه با تو رفتار می‌کنند. ولی، به قول معروف، فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه. به نظرم این ضرب‌المثل را یک آدم ریزه‌میزه ساخته تا جبران مافات کند چون آدم‌های عادی، نه این ضرب‌المثل را بلدند و نه تا به حال به گوششان خورده. تازه، تا آنجا که تیغشان ببرد ریزه‌میزه‌ها را متلک‌باران هم می‌کنند. از بخت بد، من با وجود ریزه‌میزگی‌ام، فقط از زن‌های شاسی‌بلند خوشم می‌آید. شاید به خاطر تضادم با آنها باشد، یا شاید هم به این خاطر که می‌خواهم خودی به دیگران نشان بدهم. زن‌های هم‌قد و هیکل خودم اصلاً به چشمم نمی‌آیند. از زن معمولی هم خوشم نمی‌آید، منظورم زن‌هایی است که قدشان حدود یک متر و هفتاد و پنج سانت است. نه، اگر قد زن بلندتر از یک متر و هشتاد سانتی‌متر نباشد، به درد من نمی‌خورد.

گاهی اوقات اگر فکر کنیم که کشش یا احساس، تنها چیزهایی هستند که باعث می‌شوند آدم‌ها با هم زندگی کنند، اشتباه کرده‌ایم. آدم‌هایی هم هستند که نه به دنبال کشش‌اند نه احساس، بلکه به دنبال دلایل خاص دیگری هستند که فقط خودشان آنها را می‌دانند و بس. نِلّا یکی از آن آدم‌ها بود.

چنان عاشق بودم که یادم می‌آید یک روز به او گفتم: «منم می‌خوام مریض شم… اقلاً این‌جوری ازم مراقبت می‌کنی.» او لبخندزنان جواب داد: «دیوونه شدی… سالمی و قدر سلامتی‌تو نمی‌دونی.» گفتم: «آره، دلم می‌خواد مریض شم… این‌جوری اقلاً بعضی وقتا یه دستی رو پیشونیم می‌کشی ببینی تب دارم یا نه… صبح‌ها، صورتمو با آب ولرم می‌شوری… و وقتی احتیاج دارم، آماده به خدمت، لگنچه به دست، به طرفم می‌دویی و منتظر می‌مونی تا کارم تموم شه.» این جمله آخری او را خنداند و گفت: «واقعاً که مسخره‌ای… فکر می‌کنی ما پرستارا از بعضی کارا خوشمون میاد؟» جواب دادم: «نه شماها خوشتون میاد نه مریضا… ولی کاچی بهتر از هیچیه.» خلاصه. دلم نمی‌خواهد دست از تعریف‌کردن این ماجرا بردارم و همان طور که معلوم است در عشق حتّی کوچکترین جزئیات هم مهم به نظر می‌رسند بخصوص وقتی سرنوشت این طور رقم خورده باشد که عشقت در نطفه خفه شود و به نتیجه‌ای که می‌خواهی نرسی.

از او می‌پرسیدم: «می‌ذاری موهاتو نیگا کنم؟» با شیرینی اعتراض می‌کرد: «چقدر اذیت می‌کنی.» ولی سرانجام اجازه می‌داد دستمالش و بعد هم سنجاق‌هایش را یکی یکی بردارم. برای لحظه‌ای، موهای سرخ و پرپشتش قلمبه روی سرش می‌ماند، درست مثل یک تاج مسی. بعد، سرش را تکان می‌داد و موها روی شانه‌هایش می‌ریخت. موّاج بودند و بلند و تا روی کمرش می‌رسیدند. او زیر آن‌همه مو بی‌حرکت می‌ماند. از پشت عینک حالت خودخواهی داشت امّا بدون عینک آن چشمان درشت، شیرین، برّاق و بلوطی‌رنگ به صورتش حال و هوایی متفاوت می‌دادند: لوند و وسوسه‌برانگیز. بی‌آنکه به او دست بزنم همین طور نگاهش می‌کردم. او سرانجام، شاید از سر خجالت، با عجله دستمال را روی سرش می‌گذاشت و عینک را به چشم می‌زد.

هوا چه شرجی باشد چه نباشد، یک چیز است که باعث می‌شود از کوره دربروم: وقتی کسی در تراموا از من بپرسد: «پیاده می‌شین؟… می‌بخشین، شما پیاده می‌شین؟» به نظرم فضولی می‌آید، مثل این است که بپرسند: «می‌بخشین؟ شما دیوثین؟» حاضرم هرچه در دارِ دنیا دارم بدهم ولی به آنها بگویم بهشان ربطی ندارد. آن روز صبح، کمی قبل از ایستگاه فیومه، از همان صداهای همیشگی لابه‌لای همان هیاهوی همیشگی پرسید: «پیاده می‌شی، مردک؟» حتّی یک گارسون هم برای خودش شأن و شخصیتی دارد. این موضوع که آن صدا مرا تو و مردک خطاب کرده بود، بر عصبانیت همیشگی‌ام افزود و غرورم را جریحه‌دار کرد. از صدایش حدس زدم باید مرد قلچماقی باشد: درست از همان‌هایی که آرزو دارم به باد مشت بگیرمشان. به دور و بَرَم نگاهی انداختم: جمعیت موج می‌زد. حدس زدم که می‌توانم بی‌هیچ خطری به او بد و بیراه بگویم، پس جواب دادم: «به تو چه ربطی داره پیاده می‌شم یا نه.»

او با لحن اعتراض‌آمیزی گفت: «چیه؟ باورتون نمی‌شه ما نامزد داشته باشیم؟» گفتم: «مگه کسی چیزی گفت… مرغی که انجیر می‌خوره نوکش کجه.»

کاترینا را دوست داشتم و به همین خاطر سال‌های زیادی طول کشید تا آرام شوم. با خودم فکر می‌کردم او چون از جانب طبیعت تحت فشار و عذاب بود، دلش می‌خواست و سعی می‌کرد چیزی بیابد که خودش هم نمی‌دانست چیست و از آنجایی که آن چیز را پیدا نکرده بود بدذات شده بود ولی معصوم و از خود بی‌خود بود و سرانجام، به جای آنچه که به دنبالش می‌گشت، مرگ را یافته بود.

کتاب همه‌کاره و هیچ‌کاره

نویسنده:آلبرتو موراویا

مترجم:زهره بهرامی

انتشارات:نشر چشمه

من می‌گویم دوست را در زمان خوشی می‌شناسی، وقتی اوضاع و احوال برای تو خوب پیش می‌رود و دوست عقب می‌ماند و تو جلو می‌افتی و هر قدمی که به جلو برمی‌داری برای دوست همچون سرزنش یا حتا ناسزاست. آن‌موقع است که دوست را می‌شناسی. اگر واقعاً دوست تو باشد، از خوشی‌ات خوشحال می‌شود، بدون چشمداشت، مثل مادرت، مثل همسرت. اما اگر واقعاً دوست تو نباشد، کرم حسادت به قلبش رخنه می‌کند و طوری وجودش را می‌جود که دیر یا زود تحملش تمام می‌شود و خودش را به تو نشان می‌دهد. آه، چه دشوار است حسادت نکردن به دوست خوش‌اقبالی که با دوست بداقبالش سخاوتمند است. و حسادت مثل توپی پلاستیکی‌ست که هر چه بیشتر آن را به زیر فشار دهی، بیشتر رو می‌آید و راهی وجود ندارد تا آن را به عمق بیندازی.

خواب از چشمم رفت، افسرده و کم‌حرف شدم، به‌قدری که بعد از چند وقت همه توی کارگاه ساختمانی و بیرون از آن‌جا از من دوری می‌کردند. هیچ‌کس خوشش نمی‌آید وقتش را با آدم غم‌زده‌ای بگذراند که به‌جای شاد کردن بقیه، خوشی را از همه سلب کند. رازم را بر دوش می‌کشیدم، انگار شیء مسروقه‌ای باشد که می‌سوزد، و نه می‌شود آن را به کسی سپرد و نه این‌که آن را جایی پنهان کرد. درست است که دیگر کمتر به این قضیه فکر می‌کردم، در واقع می‌توانم بگویم که اصلاً به آن فکر نمی‌کردم، اما راز همچنان وجود داشت و بر وجدانم سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت آب خوش از گلویم پایین برود. اغلب فکر می‌کردم اگر می‌توانستم آن را با کسی در میان بگذارم، احساس بهتری می‌کردم. نه به‌خاطر این‌که امیدوار بودم به من حق بدهند، می‌دانستم کاری که انجام داده بودم غیرقابل بخشش است، به‌قدری که گفتنش به‌نظرم خالی کردن خود از زیر آن بار بود، آن لحظه که کس دیگری در به دوش کشیدن آن بار در کنارم باشد. اما برای چه کسی آن را تعریف می‌کردم؟

«آقای پائولینو، منم دوست دارم به هیچی فکر نکنم جز عشق. اما چه‌طور می‌شه وقتی که بعضی نگرانی‌ها وجود دارن به عشق فکر کرد؟»

سال‌ها گذشتند و سال‌ها این‌چنین می‌گذرند: روزبه‌روز، هفته‌به‌هفته، ماه‌به‌ماه و فصل‌به‌فصل؛ و همیشه بعضی چیزها وجود داشت که وقتم را اشغال می‌کرد و یا امیدوارم می‌کرد یا ناامید، چه‌می‌دانم، بیماری بچه‌ای، قرض‌وقوله‌ای، کار مهمی، جشنی، دورهٔ گرمایی، دورهٔ سرمایی، می‌گویم که همیشه بعضی چیزها وجود داشت که باعث می‌شد به آینده چشم داشته باشم، در واقع نه خیلی فراتر، فرض بگیریم سه ماه، و به این ترتیب آن سه ماه خوب یا بد می‌گذشت، اما چهارتا سه ماه می‌شود یک سال، و همین‌طور دوازده سال گذشت. با این شیوهٔ طغیانگر که خر را به راه رفتن وامی‌دارد، به‌نظرم می‌آمد به پیش می‌روم و متوجه نبودم برعکس دارم به عقب برمی‌گردم، چون زندگی مثل یک کوه است و آدم تا نقطه‌ای معین بالا می‌رود و بعد شروع می‌کند به پایین آمدن.

فکر می‌کردم به پایم قل‌وزنجیر بسته است و متوجه نبودم که من به آن قل‌وزنجیر نیاز داشتم؛ وقتی پی بردم که دیگر خیلی دیر شده بود.

«ولی حیف که نمی‌شه آدم بمیره در حالی‌که زنده‌ست. راستش رو بگم دلم می‌خواست می‌مردم و در آن واحد دنبال مراسم تشییع جنازهٔ خودم راه می‌افتادم تا ببینم کی هست، کی نیست، مردم چی می‌گن، چه‌طور رفتار می‌کنن. می‌دونین چیه؟ به‌نظر من خیلی‌ها فقط خودکشی می‌کنن با این فکر که حرف‌شون رو سر زبون‌ها بندازن.»

تموم چیزهای نکبت‌بار، دروغ‌ها، حسابگری‌ها، ناراستی‌ها، حسادت‌ها و خودخواهی‌های جزئی که مثل جرم در ته آب راکد، در اعماق روح، جمع می‌شن. و برادر بیچارهٔ من از این قبیل رفتارهای نکبت‌بار زیاد داشت، زیاد

«فکر کردی اون‌هایی که پول‌وپله‌ای دارن و با اتومبیل‌شون چرخ می‌زنن چی‌کار کردن؟ اون‌ها هم پا رو اولین پله گذاشتن. این رو می‌دونم که استثمارگرم، اما به‌خاطر عشق خانواده این‌طورم و توی این دنیا هر کی استثمار نکنه کارش به این‌جا می‌کشه که استثمار بشه.»

«فرزندم، اشتباه کردی، باید جبران کنی.» «چه‌طور؟» «باید باهاش ازدواج کنی.» «اما پدر، من خیلی جوونم، پولی در بساط ندارم، چه‌طور ازش نگهداری کنم؟ با باد هوا؟» «فعلاً تو ازدواج کن. بعد خداوند فکرش رو می‌کنه.» در مواجهه با این‌همه بی‌شعوری به هیجان افتادم. گفتم: «با حلواحلوا دهن شیرین نمی‌شه. پدر، شما می‌دونین ازدواج توی این دوره زمونه یعنی چی؟ به این قضیه توجه کردین؟» او شاید تا حدی به خشکی جواب داد: «خب، این وظیفهٔ توست.»

اما بدبختانه من یک‌جور دیگر هستم. از آن‌هایی هستم که بلد نیستند با تلکه کردن غذا بخورند. اگر یک ناخن هم توی رستوران جا بگذارند، روز بعد، سر موقع، حاضر می‌شوند تا پول را پرداخت کنند. قضیهٔ وجدان در میان است. یکی دارد و یکی ندارد. من دارم.

کتاب دلتنگی

نویسنده:آلبرتو موراویا

مترجم:فرامرز ویسی

انتشارات:انتشارات افراز

ایام کودکی، بعد نوجوانی و اولین دوران جوانی‌ام، بی‌آنکه به روی خود بیاورم، توأم با درد و رنج دلتنگی بود. گویی چیزی که این همه مرا عذاب می‌داد، سردردی غیرارادی است که دارو و درمان پزشک لازم دارد.

گفتم: «عده‌ای هستند که به توت حساسیت دارند، وقتی آن را می‌خورند، بدنشان پر از لکه‌های قرمز رنگی می‌شود. خُب، من هم به پول حساسیت دارم و وجودم را سرخ می‌کند.» لحظه‌ای سکوت شد. آن‌گاه مادرم با لحن مصممی ادامه داد: «خُب، حرف‌هایت شنیدنی است. تو فقیر هستی، اما فقیری هستی که مادر ثروتمندی داری. دست‌کم می‌توانی این قضیه را بفهمی؟»

نمی‌توانم تصور کنم که روزی نیاز به مذهب را حس کنم.

اغلب دچار این وسوسه و انگیزه می‌شدم که ماشین را از جاده منحرف کنم و با تمام سرعت، آن را به اولین مانعی بکوبم که سر راهم قرار می‌گرفت. این وسوسه‌ی منحصر به فرد، غیرقابل مقاومت و جذاب بود؛ شبیه به انگیزه‌ی بچه‌ای که با طپانچه‌ی پدرش بازی می‌کند، درحالی‌که کس دیگری آن را به شقیقه‌اش می‌گذارد و شلیک می‌کند. من به خودکشی فکر نمی‌کردم، چرا که ایده‌ی خودکشی هرگز در فکر و ذکرم نبود؛ برعکس، این میل مرگ بود که در جسم ضعیف و نگرانم بود. احساس می‌کردم که دست‌هایم به راحتی فرمان را تحت کنترل خود دارد. نیم تکانی کافی بود تا ماشین به دیوار محوطه‌ای یا به درخت چنار سفیدی بخورد و درب و داغان بشود. انگار گفتم که این، وسوسه‌ای غیر قابل مقاومت و شیرین و اطمینان‌بخش بود. فکر کردم با این وسوسه، به آن خوابی فرو می‌روم که گاهی در آن به پوچی وجود خودمان می‌رسیم و خیال می‌کنیم که در برابر آن، مقاومت می‌کنیم و زرنگ هستیم، اما در واقع، در خواب به سر می‌بریم.

آیا می‌توان با دلتنگی، بی هیچ ارتباطی با امر واقعی زندگی کرد و رنج نکشید؟

مسئله‌ای که مهم است، وقت گذراندن است. یک مؤلف یا دیگری، برای من همه مثل هم هستند.»

به نظر من دلتنگی در حقیقت یک بی‌کفایتی و ناهماهنگی و یا فقدان واقعیت است. هنگامی که دلتنگم، همیشه تغییر دادن واقعیت برایم اشکالی حیرت‌انگیز تولید کرده است. گویی در شبی زمستانی زیر پتوی بسیار کوتاهی خفته باشی و اگرچه آن را تا روی پاها کشیده‌ای، اما سر و سینه و پاها از سرما یخ زده باشد و نتوانی با خیال راحت بخوابی.

لوئیس کیبلو در این‌باره می‌گوید: «انتقاد از جامعه‌ی بورژوایی، یکی از ارکان ثابت کارهای موراویا است.»

چرا می‌خواهی چیزی درباره‌ی تو نپرسم؟ او لحظه‌ای اندیشید و سپس، پاسخ داد: «به دلایلی میل ندارم به تو جواب بدهم.» – یعنی همین‌طور ناگفته بماند؟ – بله. زیرا من یا به تو چیزهایی می‌گویم که حقیقت ندارد و یا خیلی ساده، به تو چیزی می‌گویم که خوشحالت کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]