گزین‌گویه‌هایی از گراتزیا دلددا به مناسبت زادروز او

هنگام بچگی، همه‌چیز به‌نظر ما زیبا و عظیم می‌رسد، و بعد، با گذشت زمان، همه‌چیز تغییر شکل می‌یابد. در نتیجه برای انجام دادن هر عملی باید خوب درباره‌اش تعمق کرد، تا بعد دچار پشیمانی نشویم.»

«خداوند ما را به جهان آورده است تا از آن لذّت ببریم. ما را تنبیه می‌کند و زجر می‌دهد تا به ما حالی کند که بلد نبوده‌ایم چگونه از عمر خود لذّت ببریم.

ثروت یکی از بزرگترین قدرت‌های بشر است به شرط آنکه قدر و ارزش آن را بداند.

نوجوانی غم‌انگیزترین دوران عمر ماست، چون به نیروی غریزه می‌فهمیم که هیچ یک از چیزهایی را که در رؤیا می‌بینیم به حقیقت نخواهد پیوست.

تا به حال به کسی برخورد نکرده‌ام که مرا دوست بدارد و بشناسد، کسی را نشناخته‌ام که بگذارد من دوستش داشته باشم.

دروغ مصلحتی را گاهی قبول می‌کنم. هنگامی که نمی‌خواهیم کسی را که دوست داریم آزار بدهیم.

بسیاری از زنها، دقیقآ همان‌ها که تعادل فکری دارند، دوست دارند خود را به نحو دیگری نشان دهند. خودشان نیز آن را باور می‌کنند چون در باطن مایلند کاملتر از آن باشند که هستند. زنهایی بی‌خیال و عامی، که خصوصیات خود را نمی‌دانند، چیزی هم درباره‌اش نمی‌گویند. آن چه در زندگی مهم است نتیجه عمل است.

عشق چیزی است بزرگ و مقدّس، باید طوری به آن نزدیک شد که گویی خداست. باید در سکوت و با پرستش به آن نزدیک شد.»

بار دیگر عاشق زندگی‌شدن از طریق فرزند بسیار مهمتر از عاشق‌شدن به یک مرد است.

«ما هرگز نخواهیم مرد. تا وقتی جرقه‌ای از عشق وجود دارد، نخواهیم مرد. هرچند که آن جرقه در ظاهر نفرت بنماید؛ با این حال، عشق به هر حال از قلب بیرون می‌زند، مثل دانه‌ای که از زمین یخ‌زده سر بیرون می‌کند. و ما قدرت خاموش‌کردن این جرقه را نداریم، حتّی با مرگ جسمانی. چون آن جرقه بخشی از خداوند است که در ما زندگی می‌کند.»

تنها، یا زنجیر شده به انسانی دیگر، زندگی به هر حال درگذر است و همه‌چیز با مرگ ما پایان می‌یابد.

زمستان سپری شده است و همه‌چیزِ طبیعت نو می‌شود. چرا انسان نیز نباید این‌گونه باشد

وقتی انسان عاشق زندگی است، یک اتاق کوچک هم می‌تواند به اندازه یک دنیا بزرگ باشد. همه ما باید مثل مسلمانان باشیم که صرفآ چون پروردگار به آنها اجازه داده تا از چشمه‌ای آب بنوشند، زانو می‌زنند و خدا را شکر می‌کنند.»

عشق چیست؟ ترس است؟ آن ترس اسرارآمیزی که گاه در جایی خلوت به ما حمله‌ور می‌شود، جایی که می‌ترسی ناشناسی تو را غافلگیر کند و به تو تجاوز کند؛

ولی انسان نباید بیهوده امیدوار باشد. برای اینکه ناامید نشوی نباید امیدی داشته باشی.

وای به حال مرد یا زنی که بخصوص در روابط عاشقانه، اجازه بدهد در دام فریب دیگری بیفتد. همه چیز همراه خود او غرق خواهد شد، ثروتش، آزادی‌اش، وجدانش.

عشقی که در پانزده سالگی خوابش را می‌بینیم در واقع چیز دیگری است. بیشتر اوقات بر مادّیات بنا شده است و چندان دوامی ندارد و فرو می‌ریزد. و اگر احترام، رفاقت، و چشم‌انداز یک زندگی پاک و بی‌آلایش که احساس وظیفه و مسئولیت‌پذیری در آن مهم است همراه آن نباشد، آن وقت سرنگونی و ویرانی آن عشق حتمی است.

جسم ما اغلب قشر مضحکی است که زیبایی و جوانی روح ما را پوشانده است. اگر انسان کور به دنیا می‌آمد، شاید زندگی برایش آسانتر می‌شد. آن وقت برخورد با همنوع و آشنایی با همنوع آسانتر می‌شد.

انسان که فقط به خاطر عشق تشکیل خانواده نمی‌دهد. و هنگامی که کسی نگرانی مالی نداشته باشد تنهایی بسیار وحشتناک می‌شود.

شور و هیجان زندگی، خود زندگی، صرفآ مجموعه‌ای از فریب است و بس. و برای خلاصی از آن فقط باید جان سپرد.

عشق نیز مانند خورشید شعاعهای بیشماری دارد و هر چه از شهوت دور باشد، کاملتر است.

«همه ما تا وقتی زنده‌ایم اسیر امیدهای پوچ هستیم. ولی چه خوب که چنین است، و گرنه چگونه می‌توانستیم به زندگانی ادامه دهیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]