کتاب آن رسید لعنتی – داریوش مهرجویی

«آن رسید لعنتی» درباره سردرگمی و کلاف باز نشدنی مشکلات انسان ها در زندگی شهری است؛ حتی می توان گفت نقدی بر بروکراسی و زندگی مدرن است. با آنکه شهری که داستان در آن می گذرد تهران است، اما اتفاقات داستان در هر شهر بزرگی می تواند بیفتد. در لابه لای این داستان با انسان های مختلفی برخورد می کنیم که همه غرق در مشکلات خود هستند. همه می خواهند به هم کمک کنند اما هیچ یک توان حل مشکلات خود را هم ندارد.
کتاب آن رسید لعنتی
نویسنده: داریوش مهرجویی
ناشر: انتشارات بهنگار
آن رسید لعنتی، نوشتۀ داریوش مهرجویی، داستانی است با سه راوی، دانای کل، بهزاد جاوید و همسرش. بهزاد جاوید راوی اصلی است و داستانِ مقطع خاصی از زندگیاش را برای ما تعریف میکند. در کلِ داستان دید سینمایی داریوش مهرجویی موج میزند و گاه با ظرافت خودنمایی میکند؛ برای مثال حضور کوتاه دانای کل و سیما، همسر بهزاد جاوید، در نقش راوی؛ گویی این دو ستارگانی هستند که به احترام کارگردان چند ثانیهای در فیلم ظاهر میشوند و تأثیر خود را میگذارند و میروند.
آن روز، چهارشنبه بعدازظهر، دستیارش تلفن زد و گفت که خبر بدی دارد: رئیس سازمان و در نتیجه بیشتر رؤسای شبکه عوض شدهاند؛ از اینرو باید همۀ فرمها نیز عوض شود و همه از نو توسط دستاندرکارها پر شود و دوباره به امضاء تک تک رؤسا و مدیران شبکهها برسد که بعضی از آنها جدیدند… و نیز هیئتامنای ارزشگذاری که حدود چهار سال پیش پروندۀ ختم فیلم شما را امضاء کردهاند، عوض و برخی اخراج شدهاند و برخی نیز چون مایۀ حسد و کینۀ برخی دیگر قرار گرفتهاند، دلخور شدهاند که چرا از آنها دعوت نکردهاند که سر میز ارزشگذاری حضور داشته باشند و خلاصه چه و چه… و این یعنی یک یا دو سال دیگر معطلی و کلی خسارت جدید… همانجا و همانلحظه بود که بهزاد جاوید، فیلمبردار، کارگردان و تهیهکنندۀ پنجاهوچندسالۀ نمایشهای رادیویی و تلویزیونی، بعد از یک دورانِ تلخ و محنتبار عصبیت و ناراحتی روانی تا حد جنون بهخاطر دریافت طلبش، که نزدیک به چهارسال طول کشیده و زندگی او را به هم ریخته بود، این بار واقعاً درهم شکست و کاملاً فرو ریخت…
ماجرا از این قرار بود که او خوشبختانه در خانه بود و مشغول بچهداری، و به کمک جیغ و داد ملیحۀ نهساله و ساسان یازدهساله و تلفنکاریهای عجولانه و پر اضطراب خانم همسایۀ بغلی… آمبولانس اورژانس سر رسید و قبل از آنکه کار به جاهای خطرناک برسد جاوید را از آن کوچههای تنگ و پیچدرپیچ کاشانک به بیمارستان دارآباد بردند و خوشبختانه خطر مرگ فوری رفع شد و جاوید زنده ماند… ولی هیچگاه فکر نمیکرد که کارش واقعاً به آنجا بکشد و بهخاطر این طلبِ لاکردار و این انتظار چهارساله اینچنین با حضرت عزرائیل نرد عشق ببازد و قربانصدقۀ همدیگر بروند…
در سیسییو، پس از اجرای مراسم خواباندن مریض و تزریق آمپولِ مرفین ـالبته ضعیفـ کلۀ مریض همچنان کار میکرد و جاوید همهاش به این فکر بود که با شناختی که بهطور کلی از کاراییِ پائینِ سیستمِ عقبافتاده و لنگلنگان اداری، در سطح مملکت، دارد و روشهای عهد بوقی پرداختیها و حسابرسیها؛ نمیبایست پای خانواده را به این جریان کاری و شغلی وارد میکرد و اینطور خود و همه را این همه سال زجر و عذاب میداد… باید بیشتر صبر میکرد، اینقدر ابلهانه ذوقزده نمیشد… و این ذوقزدگی را به خانواده اشاعه نمیداد و امید و انتظار آنها را بالا نمیبرد و همهچیز را اینطور به زوال و قهقرا نمیکشاند…
قضایا از آنجا شروع شد که حدود چهار سال پیش، پس از جلسۀ ارزیابی که در آن بهخاطر کیفیت عالی سریال ساختۀ او، کارش را ستوده بودند و نه تنها طبق مصوبه بهای مواد خام را بخشوده اعلام کردند که ده درصد هم از کل هزینۀ سریال را باید به او پاداش یا جایزه میدادند؛ بهتر از این نمیشود و او واقعاً هی به خود تبریک میگفت و میگفت بهتر از این نمیشد؛ آن شب خریت کرد و ضمن شرح ماجرا در جواب اینکه حالا مگه چقدر هست، سرانگشتی حساب کرد و دید چیزی در حدود چهل پنجاه میلیون… ریال یا تومان؟… تومان… که ساسان سوت کشید و فریاد زد جانمی… من تا حالا این همه میلیون تومان[۱] نقد ندیدم… چقدر میشه؟ این هوا… هیچکس ندیده بود، حتی خود جاوید.
آن روز واقعاً روز فوقالعادهای تو زندگی من حساب میشد… تا حالا به غیر از حقوق ماهیانه و دستمزد قسطی از اجرای کارها… آن هم با تأخیرهای زیاد… همچین پولی، آن هم قلمبه و یکجا، ندیده بودم… و وقتی پرسیدم کی به دستمون میرسه؟ گفتند زیاد طول نمیکشه… اصل کار همین جلسه بود که قضایا روشن شد… بقیهاش کار اداری و حسابداریه… و من از فرط خوشباوری خیال کردم زیاد طول نمیکشد، یعنی یکی دو سه چهار، فوقش، پنج شش هفته بیشتر نخواهد بود…
از جلسه که آمدم بیرون، بیاختیار لبخند ملیحی روی صورتم چسبیده بود و کنار نمیرفت… سعادت و خوشبختی که میگویند لابد همین است… و… ای بر این پول بدمصب، لعنت که چطور آدم را ابلهانه شاد میکند… مثل یک اسباببازی جدید…
به دربان، به متصدی پارکینگ و هر آشنا و همکاری که میرسیدم، میایستادم و خوشوبش میکردم… برخلاف روزهای دیگر که اغلب بدعنق و دلخور بودم و حوصلۀ هیچکسی را نداشتم… حالا شاد و سرحال بودم و حس میکردم که همه را دوست دارم و دلم میخواهد که کاری، خدمتی برای آنها بکنم… ای بابا، عجب شناخت جدیدی! پس پول خاصیت تلطیفکنندۀ روحِ انسان را هم دارد و میتواند زایندۀ محبت و عشق باشد؟ مثل من… که در آن لحظه، همهکس و همهچیز را دوست داشتم… و وقتی داشتم از سرازیری جامجم سلانهسلانه پائین میآمدم، انگار سُر میخوردم و گل و گیاه و شاخههای تر و تازۀ درختها و گلکاریهای بهاری خیلی زیباتر و تر و تازهتر از آنچه همیشه بود بهنظرم میآمد… عجب حسی است این! پس تمام این تئوریها که پول و مادیات و پولپرستی فساد میآورد و تباهکنندۀ اخلاقیات است، چرند است؟… حالا یکی نبود به من بگوید احمق، تو از فرط فقر و تنگدستی و نیاز شدید به پول اینطور خوشحالی، والا…
بههرحال، وقتی ماشین را از پارکینگ درمیآوردم، بیهوا رفتم تو یک رؤیای خوش و فرحبخش… که با این پول چه کارها که میشود یا نمیشود کرد… مسئلۀ خرید آپارتمان و رهایی از شر اجارهنشینی که خب منتفی بود، حتی جواب پول پیشقسطش را هم نمیداد… دیگر چه میماند؟ اینکه آن را زود میگذاشتیم در یک سپردۀ بلندمدت و مثل فریبرز اینها، ماهی ششصد، هفتصد تا راحت میگرفتیم و میگذاشتیم جیبمان… که البته یعنی میدادیم به زن و بچه که خوب و راحت خرج کنند…
با این فکر دوباره لبخند گل و گشادی صورتم را پوشاند… و به این حکم ابلهانه رسیدم که چه خوب است که آدم همیشه پولدار باشد… شما خودتان میدانید که تو این دور زمانه، تنها چیزی که خلق آدم را تنگ میکند و زندگی را تباه، همین کمبود پول است… یعنی اینکه همیشه کم میآوری… همیشه در اضطرابی که خدایا یکجوری برسان… و همیشه هم یکجوری رسیده… ولی، خُب در واقعیت و در عمل، اغلب جانت را گرفتهاند تا چیزی بهت برسانند…
و حالا از ته دل دعا میکردم که خدا کند این بار دیگر گیر و میری ندهند و بگذارند راحت از گلومان پائین برود…
آنچه بعدها خریت خودم قلمداد میکردم، آن شب عین شفافیت روح و مهربانی ناب بود… این حس شریف پدرانه که بخواهی سعادتی را که یکباره نصیبت شده با خانواده و نزدیکترین موجودات دور و برت قسمت کنی و آنها را هم خوشحال و خرسند، و در آن سهیم کنی… و همین باعث شده بود که از همان بدو ورودم با آن خندۀ گل و گشاد و مهار نشدنی و آن روحیۀ بشاش و چهرۀ درخشان، ظن و بدگمانی همه را برانگیزانم؛ بهخصوص زنم، سیما، که ته دل از اینهمه سرخوشی و بشاشیت به بیراهه رفته و مثل همیشه آن را به حساب حضور یا برخورد با زن دیگری میگذاشت…
اول سعی کردم قضایا را عادی تلقی کنم و بکوشم از هیجانم بکاهم، ولی بیفایده بود…
یکجوری گرفتار حس خیلی خوب و سرخوشی شده بودم و با آنکه میدیدم که سیما چطور با چشمهای ظنین به من خیره شده و میخواهد از ته و توی قضیه سر درآورد… نمیتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و همین بیشتر او و حالا ساسان و مَلی را به کنجکاوی و زور و فشار بیشتر و خنده و قلقلک و اینها کشانده بود… بگو دیگه بابا… تو رو خدا چی شده؟ چرا اینقدر خوشحالی؟… چرا اینجوری میخندی؟… بگو دیگه… ساسان افتاده بود روی من و هی مشتهای آرتیستیک میزد به سینه و سر و صورتم و صدای تقوتوق مشتزنی را در میآورد… و از آن طرف هم، مادر و دختر مرا گرفته بودند به زیر قلقلک و ضربههای متکا… و خنده و ریسۀ همه به هوا بود… خلاصه در اثر فشار بیشتر مجبور شدم اقرار کنم که در یک جایزۀ لاتاری برنده شدم… نه، راستش را بگو…
خلاصه تا آنجا که میشد کشش دادم و بالاخره همهچیز را گفتم… جلسۀ ارزیابی و جایزه و همۀ آن صحبتها و بدتر از همه اینکه نتوانستم جلوی اشتیاق خود و کنجکاوی آنها را بگیرم و مبلغ را هم گفتم که سوت ساسان به هوا بلند شد…
آن روز و آن شب، نه تنها من که سایر افراد خانواده هم نتوانستند از شیرینی و طعم لذیذ آرزوهای خوش و خیالپردازی و رؤیابینیهای مسرتبخشی دست بکشند که میخواست جلوی چشم آنها واقعیت پیدا کند… هر یک آرزوی چیزی داشت… مثل دوچرخه لاندا و یا لپتاپ تا ساسان بتواند با خود به مدرسه ببرد و با گیمهایش بازی کند… و زنم که سخت طالب یک ماشین ظرفشویی درست و حسابی بود… از همان مارک لباسشویی مخصوص که از قبل نشان کرده بود… و خودم چه… من؟ قبل از هر چیز این فیات قراضۀ عهد بوقم را میفروشم و یک پراید یا پژو دویست و شش… دست دوم… میگیرم که میدانم تا سیما بشنود میگوید، نه، تو رو خدا، دست دوم نه… باز میافتی تو دردسر خراب شدن و تعمیر و گرفتاری… مثل این ابوقراضهت که خدائیش یک روز هم سالم ندیدیمش… شاید هم یک پژوی دویست و شش آکبند… چرا نه؟ تو که الان پول داری… حالا دو سه میلیون بالا پائین چه فرقی میکنه؟





