میدانم بیشتر شما که دارید این متن را میخوانید، هنوز معتقدید انسان اسطوره است، اما من اینجا اعلام میکنم آنها واقعاً وجود دارند. برای کسانی که نمیدانند، انسان یک شکل حیاتی واقعی دوپاست، با هوشِ متوسط که در سیارهی کوچک پرآبی در گوشهی بسیار پرتافتادهی دنیا زندگی بسیار اغفالکنندهای دارد.
برای بقیه، و آنهایی که مرا فرستادند، انسانها از بسیاری جهات همانقدر عجیباند که انتظار دارید باشند. بیتردید درست است که در اولین برخورد، از شکل ظاهری آنها دچار بیزاری میشوید.
چهرههای آنها هر ویژگی هولناک و عجیبی دارد. بینی مرکزی برآمده، لبهایی با پوست نازک، اندامهای شنوایی ابتدایی بیرونی به اسم «گوش»، چشمهای باریک و ابروهای بیخود و بهدردنخور. جذب و پذیرش همهی اینها مدتها طول میکشد.
رفتارها و رسوم اجتماعی آنها هم اول معمایی گیجکنندهاند. موضوع مکالماتشان بهندرت چیزهایی است که میخواهند دربارهشان حرف بزنند، و قبل از آنکه حتی به درک آنها نزدیک شده باشید، میتوانم نود و هفت کتاب دربارهی بخشهای شرمآور بدن و آداب لباس پوشیدنشان بنویسم.
آه، و کارهایی را فراموش نکنیم که برای خوشحالیشان انجام میدهند ودرواقع باعث درماندگی میشوند. این فهرستی بیپایان است. شامل اینها: خرید، تماشای تلویزیون، پیدا کردن کار بهتر، گرفتن خانهی بزرگتر، نوشتن رمان تقریباً شبیه زندگینامه، آموزش کودکان، اینکه کاری کنند پوستشان کمی کمتر پیر به نظر برسد، و این آرزوی مبهم که شاید همهی اینها معنایی داشته باشد.
بله، اینها به شکلی دردناک خیلی سرگرمکننده است. اما وقتی روی زمین بودم، شعر انسانی را کشف کردم. یکی از این شاعران، بهترین آنها (اسمش امیلی دیکنسون بود)، این را گفته: «من در آنچه محتمل است، مأوا دارم.» پس بگذارید ما هم خودمان را فریب بدهیم و همین کار را بکنیم. بگذارید ذهنمان را بهتمامی باز کنیم، چون برای خواندن و درک آنچه در مقابل شماست، لازم است تمام پیشداوریها را کنار بگذارید.
و بگذارید این را در نظر بگیریم: اگر واقعاً زندگی انسان معنایی داشته باشد، چطور؟ و ــ با من کنار بیایید ــ اگر زندگی روی زمین نه فقط چیزی قابل ترس و تمسخر، بلکه در ضمن قابل احترام باشد چطور؟ آن وقت چی؟
حالا بعضی از شما میدانید من چه کردهام، اما هیچکدام علتش را نمیدانید. این سند، این راهنما، این روایت ــ هر اسمی میخواهید روی آن بگذارید ــ همهچیز را روشن خواهد کرد. از شما تمنا میکنم این کتاب را بدون تعصب بخوانید، و خودتان حیات انسانی را ارزشیابی کنید.
صلح برقرار باد.
خوب، جریان از چه قرار است؟
آمادهاید؟
بسیار خوب. نفسی بکشید. برایتان میگویم.
این کتاب، این کتاب بخصوص، درست اینجا، روی زمین، اتفاق افتاده. در مورد این است که کشتن یک نفر، و نجاتش چه بهایی دارد. در مورد عشق و شاعران مرده و کرهی بادامزمینی است. در مورد ماده و غیرماده، همهچیز و هیچ، امید و نفرت است. در مورد یک مورخ مؤنث چهلویکساله است به اسم ایزابل و پسر پانزدهسالهاش به اسم گالیور و باهوشترین ریاضیدان دنیا. خلاصه، دربارهی این است:
چگونه انسان شوید.
اما بگذارید چیزی را بگویم که در آن تردیدی نیست. من انسان نیستم. آن اولین شب، در سرما و تاریکی و باد، اصلاً به چنین چیزی نزدیک هم نبودم. قبل از آنکه در گاراژ کازموپولیتن را بخوانم هرگز این زبان نوشتاری را ندیده بودم. میفهمم برای شما هم بیسابقه است. برای اینکه به شما نشان بدهم مردم اینجا چطور با داستانها برخورد میکنند، باید این کتاب را به شیوهی یک انسان بنویسم. کلماتی که به کار میبرم انسانیاند، با فونت انسانی تایپ میشوند، به شیوهی انسانی دنبال هم میآیند. با توانایی شما در ترجمهی تقریباً آنی، حتی غیرمعمولترین و ابتداییترین زبانها، مطمئنم درک مطلب دشوار نیست.
حالا، تکرار میکنم، من پروفسور اندرو مارتین نبودم. من مثل شما بودم.
پروفسور اندرو مارتین فقط یک نقش بود. یک تغییر ظاهر. کسی که برای انجام وظیفه لازم بود. وظیفهای که با ربودن و مرگ او آغاز شد. (میدانم این لحن تلخی دارد، بنابراین تصمیم گرفتهام دستکم تا آخر این صفحه کلمهی مرگ را تکرار نکنم.)
نکته این است که من یک ریاضیدان ــ شوهر، پدر ــ چهلوسهساله نبودم که در دانشگاه کمبریج درس میداد و هشت سال آخر عمرش را وقف حل یک مسئلهی ریاضی کرده بود که تا آن زمان غیرقابل حل به نظر میآمد.
قبل از آمدن به زمین موهای قهوهای روشن نداشتم که با فرقی طبیعی باز میشدند. به این ترتیب از وجود سیارهها اثر هولتس یا آلبوم دوم تاکینگ هدز هیچ خبری نداشتم، همینطور با مفهوم موسیقی موافق نبودم. یا بههرحال، نمیبایست باشم. تا وقتی هم چیزی بهجز نیتروژن مایع ننوشیده بودم چطور میتوانستم باور کنم شراب استرالیایی از شراب سایر قسمتهای این سیاره پستتر است؟
با توجه به تعلق من به موجودات پس از زناشویی، لازم به گفتن نیست که من شوهری بیتوجه نبودم که چشمم دنبال شاگردانم باشد، مردی هم نبودم که اسپرینگر اسپانیل انگلیسی را ــ نوعی بت خانگی پشمالو که به آن سگ هم میگویند ــ به بهانهی بیرون رفتن از خانه، برای قدم زدن بیرون ببرد. کتابهای ریاضی هم ننوشته بودم، یا اصرار نداشتم ناشرانم عکسی از نویسنده بگذارند که حالا تقریباً پانزده سال از گرفته شدنش میگذشت.
نه، من آن مرد نبودم.
من هیچ احساسی نسبت به آن مرد نداشتم. با این حال او واقعی بود، درست به اندازهی من و شما، یک شکل حیاتی پستاندار واقعی، یک دیپلوئید، یوکاریوت نخستین که، پنج دقیقه قبل از نیمهشب، پشت میز کارش نشسته بود، به صفحهی کامپیوترش خیره شده بود و داشت قهوهی بدون شیر مینوشید (نگران نباشید، قهوه و مصیبتهایم با آن را شرح میدهم). یک شکل حیاتی که شاید وقتی لحظهی کشف اتفاق افتاد، وقتی ذهنش به جایی رسید که هیچ ذهن انسانی قبلاً نرسیده بود، درست به حاشیهی دانایی، از روی صندلی بالا پریده باشد یا نپریده باشد.
و اندکی بعد از کشف، میزبانها او را به دست آوردند؛ کارفرماهای من. حتی ملاقات بسیار کوتاهی با او داشتم. همانقدر که برای کسب اطلاعات ــ کاملاً ناکافی
ــ بس بود. این کاملاً فیزیکی بود، نه فقط ذهنی. میدانید، شما میتوانید مغز انسان را مشابهسازی کنید اما نه آنچه را در آن ذخیره شده، دستکم نه بخش زیادی از آن را، در نتیجه مجبور بودم خیلی چیزها را خودم یاد بگیرم. من نوزادی چهلوسهساله روی سیارهی زمین بودم. بعداً این برایم ناراحتکننده بود که هرگز او را درست ملاقات نکردم، چون ملاقات درست با او بیاندازه برایم مفید بود. مثلاً او میتوانست از مَگی برایم بگوید. (آه، چقدر دلم میخواست از مَگی برایم بگوید!)
اگرچه، همهی چیزهایی که میدانستم، نمیتوانست این واقعیت ساده را تغییر بدهد که باید جلو پیشرفت کار را بگیرم. حضور من در آنجا به همین دلیل بود. برای از بین بردن شواهد کشفی که پروفسور اندرو مارتین انجام داده بود. شواهدی که نه فقط در کامپیوترها، بلکه در موجودات زندهی انسانی هم وجود داشت.
حالا، از کجا باید شروع کنیم؟
فکر کنم فقط یک جا وجود دارد. باید از وقتی شروع کنم که اتومبیلی به من برخورد کرد.
کلمات مترادف و امتحانات ابتدایی دیگر برای یک زبانآموز
بله، همانطور که گفتم باید از جایی شروع کنیم که من با اتومبیل تصادف کردم.
واقعاً باید این کار را بکنیم. چراکه تا مدتی قبل از آن، هیچچیز نبود. هیچچیزی و هیچچیزی و هیچچیزی نبود و ــ یک چیزی بود.
من، ایستاده در آنجا در جاده.
وقتی آنجا بودم، چندین واکنش آنی داشتم. اول، هوا چرا آنطور بود؟ عادت نداشتم به هوا فکر کنم. اما اینجا انگلستان بود، بخشی از زمین که فکر کردن به هوا فعالیت مهم انسانی بود. و دلایل خوبی هم داشت. دوم، کامپیوتر کجا بود؟ آنجا قرار بود یک کامپیوتر باشد. من واقعاً نمیدانستم کامپیوتر پروفسور مارتین باید چه شکلی باشد. شاید شبیه یک جاده بود. سوم، آن صدا چه بود؟ یک جور غرش ملایم. و چهارم: شب بود. من که زیاد از محیط خودم دور نشده بودم، چندان به شب عادت نداشتم. و حتی اگر هم داشتم، حالا مثل هر شبی نبود. چنین شبی را قبلاً تجربه نکرده بودم. این شب به توان سه بود. آسمانی پر از تاریکی انباشته، بیهیچ ستاره یا ماه. خورشیدها کجا بودند؟ اصلاً آنجا خورشیدی بود؟ سرما نشان میداد نباید خورشیدی باشد. سرما تکاندهنده بود. سرما ریههایم را آزرده کرد، و باد سختی که به پوستم میخورد، مرا به لرزه انداخت. فکر کردم شاید انسانها هرگز بیرون نمیآیند. اگر چنین کاری میکردند دیوانه بودند.
اول، نفسکشیدن دشوار بود. این نگرانکننده بود. گذشته از همهچیز نفس کشیدن از ضروریات انسان بود. اما بالاخره قِلِق این کار دستم آمد.
و بعد یک نگرانی دیگر. من در جایی نبودم که قرار بود باشم، این کاملاً روشن بود. من قرار بود جایی باشم که او قبلاً بود. قرار بود در یک دفتر کار باشم، اما اینجا دفتر کار نبود. حتی آن موقع این را میدانستم. مگر اینکه دفتری بود که همهی آسمان را همراه با آن انبوه ابرهای تیره و ماهِ در محاق در بر گرفته باشد.
درک موقعیت مدتی طول کشید، زمانی دراز. نمیدانستم آنجا جاده است، اما حالا میتوانم بگویم جاده چیزی است که نقطهی مبدأ را به نقطهی مقصد مرتبط میکند. این مهم است. میدانید، روی زمین، شما نمیتوانید در یک چشم به هم زدن، از محلی به محل دیگر بروید. هنوز به این تکنولوژی دست نیافتهاند. هنوز به آن نزدیک هم نشدهاند. نه. روی زمین باید زمان زیادی را صرف سفر از جایی به جای دیگر کنید، حالا چه در جاده باشد یا روی ریلهای قطار یا در شغلهایتان یا در رابطهها.
این جادهی بخصوص اتومبیلرو بود. راه اتومبیلرو پیشرفتهترین شکل جاده در آنجاست، که مانند بیشتر شکلهای پیشرفت بشری در اصل معنیاش این بود که مرگ تصادفی محتملتر به نظر میرسید. پاهای برهنهی من روی چیزی به اسم آسفالت بود و بافت عجیب و آزاردهندهاش را حس میکرد. به دست چپم نگاه کردم. خیلی زمخت و ناآشنا به نظر میرسید، و با این حال وقتی فهمیدم این چیز غیرعادی و انگشتدار بخشی از من است خندهام قطع شد. برای خودم بیگانه بودم. راستی، در ضمن، غرش ملایم هنوز آنجا بود، بدون ملایمت.
آن موقع متوجه چیزی شدم که با سرعتی قابل ملاحظه داشت به من نزدیک میشد.
چراغها.
سفید، عریض و پایین، آنها میتوانستند چشمهای درخشان یک ماهی سادهی سوییپر پشتنقرهای باشند که حالا داشت جیغ میکشید. تا بخواهد سرعتش را کم کند و تغییر جهت بدهد.
من فرصت نداشتم از سر راهش کنار بروم. قبلاً وقت بود، اما نه حالا. زیادی منتظر مانده بودم.
بنابراین با نیروی زیاد محکم به من زد. نیرویی که مرا از زمین بلند کرد و به پرواز درآورد. نه فقط پروازی واقعی، چون انسانها هرقدر هم بازوهایشان را تکان بدهند، نمیتوانند پرواز کنند. تنها چیزی که واقعاً ممکن بود اتفاق بیفتد درد بود که درست بعد از فرود آمدنم، حس کردم، بعد از آن دوباره به هیچچیز برگشتم.
هیچچیز و هیچچیز و…
یک چیزی.
مردی لباسپوشیده بالای سرم ایستاد. نزدیکی چهرهاش ناراحتم کرد.
نه. چند درجهای بیشتر از ناراحتی.
منزجر و وحشتزده شده بودم. هرگز چیزی شبیه این مرد ندیده بودم. صورتش خیلی بیگانه به نظر میرسید چهرهای پر از حفرهها و برآمدگیهای غیر قابل درک. بهخصوص بینی، ناراحتم کرد. برای چشمهای ناآزمودهی من، انگار چیز دیگری از داخل او بیرون زده بود. نگاهم را پایینتر انداختم. متوجه لباسهایش شدم. چیزهایی پوشیده بود که بعداً متوجه شدم پیراهن و کراوات، شلوار و کفش بوده. دقیقاً همان لباسهایی که میبایست به تن میکرده و با این حال چنان نامتعارف به نظر میرسیدند که نمیدانستم بخندم یا فریاد بزنم. او داشت به زخمهایم نگاه میکرد. یا به عبارت دیگر: دنبال آنها میگشت.
دست چپم را بررسی کردم. هیچ آسیبی ندیده بود. اتومبیل با پاهایم و بعد با نیمتنهام برخورد کرده بود اما دستم سالم بود.
«این یک معجزه است.» مرد این را آرام گفت، انگار یک راز باشد.
اما کلمات بیمعنی بودند.
او به چهرهی من خیره شد و صدایش را بالا برد تا در میان صدای اتومبیلها شنیده شود. «شما اینجا چه میکردید؟»
باز، هیچ. این فقط دهانی بود که تکان میخورد و صداهایی تولید میکرد.
متوجه شده بودم این زبان سادهای است، اما قبل از آنکه بتوانم همهی تکههای پازل گرامر زبان تازهای را کنار هم بگذارم باید دستکم صد کلمه میشنیدم. مرا به این خاطر سرزنش نکنید. میدانم بعضی از شما تنها به ده کلمه یا بیشتر نیاز دارید، یا فقط به تکعبارتی وصفی در جایی. اما من هرگز استعداد یادگیری زبان نداشتم. به گمانم، بخشی از دلیل بیزاریام از سفر. باید این را تکرار کنم. نمیخواستم مرا به اینجا بفرستند. این کاری بود که یکی باید انجام میداد و ــ به دنبال صحبتهای کفرآمیز من در موزهی معادلات درجهی دو، جنایت فرضی من در مقابل ریاضیات محض ــ میزبانها فکر کردند این مجازات مناسبی خواهد بود. میدانستند این وظیفهای نیست که هیچ موجود عاقلی آن را قبول کند، اگرچه وظیفهی من مهم بود، آنها میدانستند من (مثل شما) به پیشرفتهترین نژاد شناختهشده در کهکشان تعلق دارم و درنتیجه میتوانم این کار را بکنم.
«قیافهی شما آشناست. صورتتان را شناختم. شما کی هستید؟»
احساس خستگی میکردم. مشکل از دورنوردی و جابهجایی ماده و ترکیب مجدد آنزیمی بود. واقعاً جانتان را میگیرد. و حتی بعد که جانتان را برمیگرداند، بهای آن همیشه انرژی است.
به درون تاریکی خزیدم و از لذت رؤیاهایی رنگگرفته از بنفش و آبی نیلی و وطن برخوردار شدم. رؤیای تخمهای شکسته و اعداد اول و خطوط آسمانی مدام در حال جابهجایی دیدم.
و بعد بیدار شدم. در وسیلهی نقلیهی عجیبی بودم و بستهشده به یک وسیلهی ابتدایی نشاندهندهی وضع قلب. دو انسان، مذکر و مؤنث (شکل ظاهری موجود مؤنث نگرانی شدیدم را تأیید کرد. در میان این موجودات زشتی بین جنسیتها تبعیض قائل نمیشود)، لباس سبز پوشیده. به نظر میرسید آنها به شیوهای کاملاً هیجانی دارند چیزی از من میپرسند. شاید به این خاطر بود که داشتم از اندامهای بالایی تازهام برای جدا کردن خودم از دستگاه الکتروکاردیوگراف ابتدایی استفاده میکردم. آنها سعی داشتند مرا دوباره به دستگاه متصل کنند، اما معلوم بود از محاسبات ریاضی موجود در این میان، خیلی کم سر درمیآورند، درنتیجه من تقریباً بهراحتی توانستم دو انسان سبزپوش را درحالیکه از درد به خود میپیچیدند، روی زمین بیندازم.
بلند شدم، همانطور که راننده برگشته بود تا باز تند و تند چیزهای دیگری از من بپرسد، جاذبهی این سیاره را میسنجیدم. وسیلهی نقلیه سریع حرکت میکرد و صدای مواج آژیرها بیشک باعث حواسپرتی بودند، اما من در را باز کردم و به طرف سبزههای نرم کنار جاده خیز برداشتم. بدنم غلتید. پنهان شدم. و بعد، وقتی خطر دیده شدن نبود، بلند شدم. در مقایسه با دست انسان، پا نسبتاً بدون دردسر است، بهجز پنجهها.
مدتی آنجا ایستادم، فقط خیره شدم به آن همه اتومبیل عجیب محدود به زمین و آشکارا وابسته به سوخت فسیلی، که هرکدام بهخاطر نیرو گرفتن از ژنراتوری چندضلعی سروصدای زیادی راه میانداختند. و حتی شکلهای ظاهری عجیبتر آدمها ــ همه لباسپوشیده در داخل آنها، یک دستگاه گرد و چرخان را گرفته و، گاهی، در حال حرف زدن با دستگاههای ارتباطی فوق بیولوژیک.
من به سیارهای آمدهام که باهوشترین شکل حیاتی آن هنوز باید اتومبیل را خودش براند…
تا پیش از آن، هرگز شگفتیهای سادهای را ستایش نکرده بودم که من و شما با آنها بزرگ شدهایم. روشنایی ابدی. ترافیک نرم و شناور. زندگی پیشرفتهی
گیاهی. هوای شیرینشده. زندگی بدون هوا. آه، خوانندگان نرمخو! اصلاً نمیتوانید تصورش را بکنید.
اتومبیلها همانطور که از کنار من رد میشدند بوقهایی را با فرکانس بالا به صدا درمیآوردند. چشمهای خیره و دهانهای باز از پشت شیشهها به بیرون نگاه میکردند. این را درک نمیکردم، من به زشتی هرکدام از آنها بودم. اما یکی از خودشان به حساب نمیآمدم؟ کجای کار اشتباه کرده بودم؟ شاید به این خاطر بود که در اتومبیل نبودم. شاید انسانها اینطوری، مدام داخل اتومبیلها، زندگی میکردند. یا شاید برای اینکه لباس نپوشیده بودم. شب سردی بود، اما فقدان پوشش بدنی مصنوعی موضوع سادهای نبود؟ نه، مسئله واقعاً نمیتوانست به این سادگی باشد.
به آسمان آن بالا نگاه کردم.
حالا از ماهِ در پس حجاب نازک ابر، نشانههایی پیدا بود. این یکی هم به نظر میرسید با همان حالت شوک از بالا به من خیره شده. اما ستارهها هنوز پوشیده و غیرقابل مشاهده بودند. میخواستم آنها را ببینم. میخواستم آرامش آنها را حس کنم.
مهمتر از همه خطر آشکار دیگر، باران بود. از باران متنفر بودم. برای من، مثل بیشتر شما ساکنان گنبدی، باران موجب وحشتی در ابعادی تقریباً اسطورهای بود. لازم بود قبل از باریدن ابرها، آنچه را دنبالش میگشتم، پیدا میکردم.
تابلو آلومینیومی مستطیلشکلی جلو من بود. گذشته از متن، اسمها همیشه برای زبانآموز مشکل ایجاد میکنند، اما سر پیکان تنها یک مسیر را نشان میداد و در نتیجه آن را دنبال کردم.
انسانها همینطور شیشهها را پایین میکشیدند و با صدایی بلندتر از صدای موتورها، با فریاد چیزهایی به من میگفتند. گاهی درحالیکه خوشحال به نظر میرسیدند، به شیوهی اورمینورک(
۱)، آب دهانشان را به طرف من پرتاب میکردند. بنابراین من هم به شیوهی دوستانهای متقابلاً آب دهان به طرفشان میانداختم و میکوشیدم صورتهای بهسرعت در حرکتشان را هدف بگیرم. این کار ظاهراً موجب فریادهای بیشتری شد، اما سعی کردم اهمیت ندهم.
به خودم گفتم بهزودی میفهمم این خوشامدگویی سنگین و مفصل، یعنی «عوضی لعنتی! از این جادهی لعنتی برو بیرون.» واقعاً چه معنایی دارد. در این فاصله به راهم ادامه دادم، از تابلو گذشتم، و یک ساختمان روشن، اما به طرز نگرانکنندهای غیرمتحرک را کنار جاده دیدم.
به خودم گفتم به طرف آن میروم. به طرف آن میروم و مقداری از جوابها را پیدا میکنم.