کتاب ساکوراهای بی ثمر – فرزانه نامجو

این ‌کتاب درباره زندگی زنی است که برای پیدا کردن یک زندگی بهتر، پا در راه سفر می‌گذارد و خود را در محیط جدیدی می‌یابد. او تلاش می‌کند در این‌ محیط جدید آینده‌ای برای خود بسازد. اما با گذشته خود درگیر است…. «ساکوراهای بی‌ثمر» درباره دغدغه مهاجرت در انسان است؛ انسان‌هایی که مهاجرت می‌کنند تا زندگی و آینده بهتری داشته باشند. آن‌ها به ‌طور طبیعی فضا و آدم‌های جدیدی را می‌بینند و باید آینده خود را کنار این‌ آدم‌ها بسازند. شخصیت اصلی این‌ داستان، بین زندگی اکنون و مهاجرت خود، و بین خاطرات گذشته گیر افتاده و با اتفاقاتی همراه است که همه‌جا با او هستند و رهایش نمی‌کنند. او باید برای رها شدن از این ‌وضعیت، دلبستگی‌های خود را فراموش کند یا از دستشان بدهد.

کتاب ساکوراهای بی ثمر
نویسنده: فرزانه نامجو
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس

«راه جدیدی برای روایت داستانت پیدا کن.» این جمله‌ی معروف و همیشگی بیلی وایلدر[۱] بود. جمله‌ای که آن را سرمشق نوشتن این کتاب کرده‌ام. اینکه قرار است آخرش چه چیزی از آب دربیاید، واقعاً نمی‌دانم. حالا دانستن و ندانستنش خیلی مهم نیست. فقط مثل وایلدر معتقدم باید یک راه جدید برای روایت داستان شلوغِ توی ذهنم پیدا کنم.

هنری معتقد است من بیخودی خودم را علاف نشرهای داخلی کرده‌ام. می‌دانم، حتماً به نظرش این یک‌جور شوآف توی نوشتن است، اما نه، واقعاً نیست. اصلاً اگر قرار بود هنری این کتاب را بخواند، چه می‌گفت؟! «خوب است؟ بدک نیست؟ مزخرف است و به درد چاپ نمی‌خورد؟!» نمی‌دانم، ممکن بود هر چیزی بگوید. حرف‌هایش هم معمولاً مثل خودش غیرقابل‌پیش‌بینی هستند‌، اما راحت می‌شود روی همین بخشش حساب باز کرد. آخر هنری، مدیر مجله‌ی معروفی که تویش کار می‌کنم، خیلی سرش می‌شود. تک‌تک موهایش را پشت سطر‌سطر کتاب‌‌ها سفید کرده و به قول اندرو همکارم، شکمش را هم گنده‌تر. پس حتماً این وسط‌‌ها یک انگی، چیزی، به خزعبلات من می‌چسباند و بعد با هزار منت وعده‌ی چاپ صفحه‌ایش را می‌دهد. هنری معتقد است بزرگ‌ترین نویسنده‌‌ها همه از همین‌‌‌جا شروع کرده‌اند و اصلاً نمی‌‌فهمد چرا امروزی‌‌ها این‌قدر محق شده‌اند که پاورقی برایشان یک‌جور فحش به حساب می‌آید تا آینده‌ای روشن.

به‌هرحال هنوز جرئت نکرده‌ام درباره‌ی کتابم چیزی به هنری بگویم. فعلاً فقط برایم نوشتن مهم است و بس. اصلاً این تنها راه نان درآوردن است که بلدم، نوشتن و نوشتن.

البته این روزها خیلی هم به عقلش مطمئن نیستم، هنری را می‌گویم. آخر وقتی قرار باشد ویراستار مجله‌ی ادبی‌ای باشی که فقط خزعبلات عاشقانه چاپ می‌کند و تنها چند صفحه‌ی پُروپیمان درباره‌ی نقد جدیدترین کتاب‌‌ها دارد، آخرش می‌شود همین‌که می‌بینید. همین‌که فکرت کپک بزند و هِی توی اتاق تاریک تخیلت بچرخی و آخرش هم چیز به‌‌دردبخوری برای نوشتن نصیبت نشود. به قول ناکتا حکایت همان سیب خرابِ توی جعبه است. البته مقصودم خود هنری نیست، برعکس، هنری اینجا همان سیب معروف آدم‌‌ و حواست. همان‌که به هوس انداختشان تا بهشت واقعی را ببینند. می‌گویم بهشت واقعی چون احتمالاً دیدنی‌های اینجا بیشتر است.

مثل تمام یکشنبه‌‌ها به‌‌ هوای صبحانه ولو شده‌ام پشت یکی از میزهای تک‌‌نفره‌ی کافه، توی ‌های‌‌پارک[۲]. ساعت حول‌وحوش نه ونیم است که باز سروکله‌اش پیدا می‌شود توی کافه. به این قرارهای ناخواسته و از دور هم مثل آزادی یکشنبه‌‌ها و قهوه‌ی موردعلاقه‌ام عادت کرده‌ام. اولش خیلی اتفاقی بود‌، اما حالا هر یکشنبه به هوای دیدنش زودتر از خانه می‌زنم بیرون. دیدنش بیشتر از نوشتن این کتاب وامانده مهم‌‌ شده است، کتابی که معلوم نیست کی قرار است تمام شود و دل تنها ناشری را که وعده داده اگر به جای داستان کوتاه یک رمان درست‌‌وحسابی بنویسم، ببرد.

مثل همیشه با همان لبخندِ بی‌روح وارد حیاط کافه می‌شود. توی کافه تنها دوتا میز تک‌‌نفره است که یکی را من و یکی را هم زن تصاحب می‌کند. جوری ‌‌که انگار برای ما دو نفر سفارش داده باشندشان. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم از بین این همه آدم‌های دونفره و چندنفره ما تنها جذامی‌های توی پارک هستیم که یکشنبه‌های آزادمان را تنهایی اینجا می‌گذرانیم. البته با وجود زن‌‌ها و مردهای نه‌‌چندان زیادی که با فاصله از هم، دور یک میز بزرگ نشسته‌اند و هر کدامشان زل زده‌اند به گوشی‌های مارک اپلشان، احتمالاً ما جذامی‌های دوست‌‌داشتنی‌‌تر و جذاب‌تری هستیم که توی دنیای مدرن حداقل فقط علاف خودمانیم. کیف گلیمی رنگ‌‌رنگی‌اش را می‌گذارد روی میز و به لانه‌ی پرنده‌‌های بالای سرش خیره می‌شود. لبش را کمی می‌کشد سمت چپ صورتش تا لبخند مهربان‌تری تحویل پرنده‌‌ها بدهد. از اندازه‌‌ی کشش لبش می‌فهمم این لبخند با آنی که تحویل گارسون داد کلی توفیر دارد. لبخند که می‌زند می‌توانم چشمانش را از پشت عینک دودی درشتش تصور کنم. عینک تمام‌‌سیاه و مربع شکل مارک دیورش. درست مدل عینک‌های دهه‌ی چهل و پنجاه. از همان‌‌ها که لورن باکال[۳] می‌زد، همان‌قدر درشت و سیاه با آن موهای کوتاه و مصری اصلاح‌‌شده‌اش.

گاهی فکر می‌کنم به‌اندازه‌ی شخصیت ننوشته‌ام برایم اهمیت دارد. زن را می‌گویم. همان‌که اصلاً نمی‌دانم چه لهجه‌ای دارد. کلاً اطلاعات زیادی راجع‌‌بهش ندارم، مثلاً نمی‌دانم سیاه برایش نماد چیست که همیشه می‌‌پوشد. یا روشنایی چقدر برایش تعریف شده است؟ چون خیلی برایش مهم است که میزش زیر سایه‌ی درخت‌‌ها باشد نه چترهای بزرگ رنگی.

سمت چپ بدنش همیشه رو به من است طوری که خال روی گونه‌اش را از کنار عینکش می‌بینم. نیم ساعتی را مثل یک مدل نقاشی، بی‌حرکت می‌نشیند، بدون هیچ تکانی. با خودم فکر می‌کنم اگر قرار بود دوباره دست‌‌به‌‌قلم شوم و پایه‌ی بومم را علم کنم گوشه‌ای، حتماً زنی شیک را می‌کشیدم که موهای صاف و خرمایی‌‌اش را با بی‌حوصلگی تمام جمع کرده بالای سرش و عینک طبی‌اش را جایی توی یقه‌ی هفت پیراهنش گیر داده تا هر وقت خواست راحت درش بیاورد. آن‌قدر هم حوصله دارد که ساعت‌‌ها بی‌حرکت خیره شود به نقاشش.

گربه‌های توی باغ مثل همیشه به هوای یک تکّه سوسیس یا گوشت، لای پای مشتری‌‌ها می‌چرخند و «میوی» کش‌داری تحویلشان می‌دهند که سکوت باغ را به‌‌ هم می‌‌زند. زن به گربه‌‌ها خیره می‌شود. هر چه بیشتر نگاه می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که دنیای مدرن توانسته به‌‌ راحتی از آدم‌‌ها رباتی بسازد با برنامه‌ریزی دقیق و کامل. سر ساعت رفتن و آمدن، نشستن و خوردن، خوابیدن و کار کردن، از قبل برای هر کاری برنامه ریختن. حتی گاهی احساسات برنامه‌ریزی‌‌شده. درست مثل زن که سر ساعت یازده ساندویچ سردش را سفارش می‌دهد و بعد از توی کیف گلیمی خوش‌‌نقشش کتابی را که قرار است بخواند، می‌کشد بیرون. اصلاً کل ماجرا از همین‌‌‌‌جا شروع می‌شود، از نقش‌‌ونگار کیفش. از کتاب‌هایی که می‌خواند. کیفش را که می‌بینم یاد گلیم‌های کهنه و رنگی ناکتا می‌افتم. ناکتا چقدر درست می‌گفت، وقتی بهش می‌گفتم: «ناکتا جان این گلیم‌‌ها دیگر مد نیستند. ردشان کن برود. اصلاً بده به این مش‌‌صفدر کهنه‌فروش تا هر روز دستِ‌خالی از این کوچه نزند بیرون. دنیا پر شده از فرش‌های ماشینی با رنگ‌های متنوع و شاد.» ناکتا هم با آن صورت تپل و گِردش می‌خندید و می‌گفت: «آذر جان، هر چیز نویی که قشنگ نیست، نمی‌‌شود هر چیزی را که کهنه شد، رد کنیم. بعدش هم، یک آدم‌هایی وابسته‌ی گذشته‌های دورند، بدون آن‌‌ها نیستند انگار. گذشته هر چه برای جوان‌‌ها بد، برای ماها خوب است. برای ما تمام چیزی است که ازمان مانده.» با چشم‌های عسلی‌اش نگاهم می‌‌کرد و می‌گفت: «گذشته توی خیلی چیزها نزدیک می‌شود، گاهی توی نگاه به گلدان‌های شمعدانی لب حوض، گاهی پی صدای خسته‌ی مش‌‌صفدر توی کوچه، گاهی قاطی بوی تندوتیز سیرترشی ته حیاط، گاهی هم لای یک چارقد مشکی ته صندوقچه. همان‌که هیچ‌وقت دلت نیامد قیچی بیفتد به نقش‌‌ونگارش.» این آخری را با یک‌جور حسرت عجیبی می‌گفت. جوری‌‌ که انگار همان لحظه دنیایش رنگ همان چارقدِ سیاه ته صندوقچه، سیاه و تاریک شده باشد.

آخرین ‌‌بار به پیژامه‌‌رنگی گفته بودم به کل قشنگی‌های پارک و ساکوراهایش زن را هم اضافه کند. زن با آن کیف و عینک دودی دهه‌ی پنجاهش. کیفی که می‌بردم خانه‌ی ناکتا. همان خانه‌ی قدیمی ته ساغریسازان[۴]، همان‌که یک روز ازش فرار کرده بودم به اینجا. جایی که فقط با صدای خودت زبان مادری‌‌ات را می‌شنوی. آخر اینجا کم‌کم عادت می‌کنی زبان مادری‌‌ات را فقط جلوی آینه‌ی توالت خانه یا توی ذهنت بشنوی، آن هم وقتی داری با خودت وزوز می‌کنی.

آن وقت‌‌ها وقتی با خودم توی آینه حرف می‌زدم مامان می‌ترسید و دست‌‌به‌‌دامن ناکتا می‌شد، اما به قول هنری آدم‌‌ها دو نیمه دارند، راست می‌گوید. می‌گفت: «آدم‌‌ها دو نیمه دارند، اشتباه نکن، منظورم نیمه‌ی گمشده‌ی جنسی کوفتی‌شان نیست که اصلاً اگر هم سروکله‌اش پیدا نشد، نشد، به درک. آدمیزاد خودش به تنهایی دو نیمه دارد و این را هیچ‌کس جز خودش نمی‌داند و نمی‌فهمد. فقط هر روز صبح که به خودش توی آینه نگاه می‌کند آن را می‌بیند. قشنگ یادش می‌آید دیشب توی تخت به چه فکر کرده و نکرده، یادش می‌آید به اندازه‌ی هشت نه ساعت، همه‌‌اش همین‌‌‌قدر، از آدمی که بوده گذشته و رها شده تا صبح خود نشناخته‌اش را به زور بکشد بیرون و زندگی نکبتش را دوباره شروع کند. می‌گویم نکبت چون آدم‌‌ها مثل این گرگ‌‌نماها و خون‌آشام‌های توی فیلم‌‌ها هستند، درست شب‌‌ها توی تخت می‌شوند خودشان. البته بعید می‌دانم تو این را بفهمی، اما مهم نیست، چون چه بفهمی چه نفهمی، اتفاق می‌افتد، باور کن. اصلاً برای همین، آدم‌‌ها این روزها زیر یک سقف با هم دوام نمی‌آورند. می‌دانی، شناختن آن خود دیگرت برای خودت ترسناک‌تر است تا شریک زندگی‌ات.» و من باور می‌کردم، چون برایم اتفاق افتاده بود ولی مامان نمی‌فهمید، هنری هم نمی‌دانست که من می‌فهمم. درست مثل همان زبان مادری.

خلاصه اینکه توی این گیرودار یادت می‌رود زبان مادری کجای زندگی‌‌ات قرار دارد، کافی است یک هموطن ببینی که با لبخندی مضحک از دور بِروُبِر نگاهت می‌‌کند و با نگاهش و آن لبخند گشادش می‌‌گوید، «هی، من می‌دانم کجایی هستی.» و این تو را می‌ترساند. برای همین من ترجیح می‌دهم روزها هم همان خون‌آشامی که هنری می‌گفت، بمانم. حالا اینکه تو چطور می‌توانی یک هموطن را از بین هزاران نفر توی ‌های‌‌پارک یا هر جای دیگر بشناسی هیچ قاعده و قانون خاصی ندارد. مثل یک‌‌جور رادار عمل می‌کند، می‌زند و می‌گیرد و همدیگر را می‌شناسید، همین‌‌‌قدر ساده و کوتاه اتفاق می‌افتد. گاهی در حد یک لبخند. گاهی هم هیچ و بعد راحت دور می‌شوید. اصلاً به این فکر هم نمی‌کنید که هر کدامتان ممکن است چقدر از آن دنیای مشترک و زبان مشترک له‌شده‌ی پشتِ‌سرتان خاطره‌ی مشترک آورده باشید اینجا، چون احتمالاً خاطرات مشترک می‌توانند مثل مدل‌های قدیمی عینک دیور عتیقه شوند.

حس‌‌وحال من به زنِ توی ‌های‌‌پارک مثل همین است که گفتم، در حد نگاه کردن از دور. فکر می‌کنم تنها کسی که قانونم را برایش شکسته‌ام همان دختری است که توی کافه‌ی پایین خانه‌ام کار می‌کند. همان که «پیژامه‌‌رنگی» صدایش می‌زنم. اسم اصلی‌اش خیلی مهم نیست، اما اسمی که من برایش انتخاب کرده‌ام خیلی مهم است. پیژامه‌‌رنگی فرانسه و انگلیسی را با لهجه‌ی شیرین آذری‌اش قاطی می‌کند و توانایی این را دارد که تو را ساعت‌‌ها درگیر عقاید و اطلاعات فلسفی‌اش کند.

به قول ناکتا آدمیزاد به آدم زنده است و به حرف. با همه‌ی گند اخلاقی‌ام فکر می‌کنم وجود پیژامه‌‌رنگی توی زندگی‌ام یک نعمت است. همین‌که باهاش گاهی یک فنجان قهوه می‌خورم و درباره‌ی ترس‌ها، مامان، زنِ توی‌ های‌‌پارک، هنری و این داستان کوفتی حرف می‌زنم، خیلی خوب است.

پیژامه‌‌رنگی را از روی لهجه‌اش شناختم، اما زن را از روی همان راداری که گفتم. بعدها که کتاب‌ها و ترجمه‌‌ها و نشرهای آشنا یکی‌‌یکی سروکله‌‌شان پیدا شد روی میز، کنار فنجان قهوه‌اش، مطمئن شدم که ایرانی است. حسّم درست مثل صحنه‌ای بود که مری پاپینز[۵]، چتر، وان و اردک را برای بچه‌‌ها از توی کیف جادویی‌‌اش کشید بیرون. بین این همه آدم که هر روز می‌دیدم و داد می‌زدند که هموطنیم، زن باید سروکله‌اش اینجا پیدا می‌شد، درست توی مقر من. آن هم این‌‌جوری نه خاله‌زنک‌وار و ورّاج.

یادم است اولین کتابی که توی دستش دیدم خشم و هیاهوی فاکنر بود با ترجمه‌ی قدیمی بهمن شعله‌ور؛ با همان جلد و عکس بنفش فاکنر کنارش. کتاب را گذاشته بود روی میز و عینک طبی‌اش را با بی‌حوصلگی از توی یقه‌ی بلوزش کشیده بود بیرون، جوری‌‌ که دسته‌ی فلزی عینک تَق صدا داده‌‌ بود، انگار که شکسته باشد، اما نشکسته بود. چاپ قدیمی و اُفست کتاب از دور داد می‌زد ولی چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد، نسخه‌ی زبان اصلی کتاب بود، کنار دست زن. هر صفحه‌ای را که ورق می‌زد با نسخه‌ی اصلی مقایسه می‌کرد. برای همین مثل یک سوژه‌ی خاص دنبالش می‌کردم. اصلاً چرا باید ترجمه‌ی خوب شعله‌ور را بالاوپایین می‌کرد؟ مگر شعله‌ور چه کم گذاشته بود توی کار؟!

آدم مرتب و خاصی به نظر می‌رسید. همیشه کتاب‌‌ها را می‌چید سمت چپش و جامدادی پارچه‌ایش را می‌گذاشت سمت راست. راست‌‌دست بود، این را از آنجا فهمیدم که خودم هم همیشه همین کار را می‌کردم. بعد خودکارها و بوک‌‌مارک‌هایش را به ترتیب قد یا شاید رنگ مرتب می‌کرد کنارش.

«زنِ توی‌ های‌‌پارک» اسم بلند و عجیبی است که خودم برایش انتخاب کرده‌ام، مثل «پیژامه‌‌رنگی». به نظرم برای زنی که هیچ هویتی نداشت جز مکان مشخصی که می‌دیدمش، اسم خوبی بود. به پیژامه‌‌رنگی گفته بودم که این زن باید یک اسم داشته باشد، یک اسم که بشود صدایش زد و درباره‌اش حرف زد. خندیده بود و گفته بود: «غیبت کرد»، نگاهش کرده بودم و با تأکید گفته بودم: «صدایش زد، همین.»

ناکتا می‌گفت، اسم باید به آدم بیاید. اسم‌‌ها شریک سرنوشت و تقدیرند. می‌گفت آدم‌‌ها شاید توی سرنوشت هم نباشند، اما یک جایی توی تقدیر به هم وصل می‌شوند. درست مثل زن توی تقدیر درب‌وداغان من. البته من خیلی به سرنوشت و تقدیر اعتقاد نداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]