فرانک اُکانر نام مستعار مایکل اُدانون(۱) داستاننویس، نمایشنامهنویس، منتقد ادبی و مترجم ایرلندی است که در ۱۹۰۳ در کورک به دنیا آمد. کودکیاش در تنگدستی سپری شد و زمانی که بهعنوان کتابدار در کورک و سپس در دوبلین مشغول به کار شد، تحصیلات رسمی چندانی نداشت و فردی خودآموخته بود. در جوانی بهخاطر همکاری با ارتش آزادیخواه ایرلند، مدتی به زندان افتاد و در این فرصت چند زبان آموخت؛ زبان گیلی را نیز در کودکی فراگرفته بود و به ادبیات گیلی تسلط داشت. در دههی ۱۹۳۰ مدیر تئاتر ابی(۲) دوبلین بود و در دههی ۱۹۵۰ بهعنوان استاد مهمان با شماری از دانشگاههای امریکا همکاری داشت.
نخستین مجموعه داستان او، مهمان ملت، که اُکانر در آن، همچون بقیهی آثارش، با استفاده از رویدادهای بهظاهر جزئی و بیاهمیت حال و هوای ایرلند و زندگی مردم آن سرزمین را توصیف کرده، در ۱۹۳۱ به چاپ رسید و در سالهای بعد بیش از سی اثر همچنین کتاب درخور توجهی در نقد و بررسی آثار ایوان تورگنیف نوشت و شماری از آثار ادبی گیلی، از جمله هجونامهی دربار نیمهشب اثر براین مریمن(۳) را به زبان انگلیسی برگرداند (۱۹۴۵). مجموعهی ترجمههای او با عنوان شاهان، خداوندان و عوام در ۱۹۵۹ منتشر شد.
اُکانر در ۱۹۶۶ درگذشت.
کتاب عقده ی ادیپ من و داستان های دیگر
نویسنده: فرانک اوکانر
مترجم: نسرین طباطبایی
ناشر: نشر هیرمند
نابغه
بعضی بچهها طبیعتاً بچهننهاند، اما من از روی اعتقاد بچهننه بودم. مادرم از نوابغ برایم حرف زده بود و دلم میخواست من هم نابغهای باشم. میدانستم جنگ و دعوا علاوه بر ناپسندی، خطرناک هم هست. بروبچههای دوروبر مجتمعی کارگری که در آن زندگی میکردم، همیشهی خدا مشغول جنگ و دعوا بودند. مادرم میگفت این بچهها وحشیاند و باید با بچههای درست و حسابی دوست شوم و میگفت به سن مدرسه که برسم، با چنین بچههایی آشنا میشوم.
وقتی کسی با من سر جنگ داشت و نمیتوانستم از دستش فرار کنم، معمولاً از نزدیکترین دیوار بالا میرفتم، با تمام قوا هوار میکشیدم و با صدایی گوشخراش دربارهی حضرت مسیح و ادب و نزاکت داد سخن میدادم. این روشی برای جلب توجه مردم بود و معمولاً مؤثر بود، چون حریف اول گیج و مات چند دقیقه به من خیره میشد و با خود فکر میکرد که آیا پیش از آنکه کسی به فریادم برسد، وقت دارد کلهام را به زمین بکوبد و داغان کند یا نه و بعد فریادزنان بدوبیراهی در مایهی «بچهننهی لعنتی» نثارم میکرد و راهش را میگرفت و میرفت.
دوست نداشتم بچهننه صدایم کنند، اما خوب این را به جنگیدن ترجیح میدادم. با سگهای ولگردی که در محلهمان میپلکیدند و چون کسی به آنها نزدیک میشد، پا به فرار میگذاشتند، احساس همدردی میکردم و همیشه سعی میکردم با آنها دوست شوم.
گاهی بازی میکردم و دوست داشتم آرامآرام به توپی لگد بزنم و آن را روی پیادهرو بغلتانم تا عاقبت کشف کردم هر پسربچهای به من ملحق میشود، یکباره خشونتش گل میکند و با شانهاش مرا کنار میزند. دختربچهها را ترجیح میدادم، چون زیاد اهل جنگ و دعوا نبودند، اما گذشته از این نچسب و بیمزه بودند و اطلاعات درستوحسابی هم نداشتند. تنها به زنانی علاقهمند بودم که سنوسالی داشتند و صمیمیترین دوستم پیرزن رختشویی بود که مدتی را در تیمارستان گذرانده بود و خیلی هم مقدس بود. او بود که مرا با سگها آشنا کرد. اگر کسی حیوانی را آزار میداد، سر به دنبالش میگذاشت، گاهی تا یک مایل دنبالش میدوید و حتا به پلیس شکایت میکرد، اما پلیسها میدانستند او دیوانه است و به حرفهایش اعتنا نمیکردند.
پیرزن رختشو قیافهای محزون، موهایی خاکستری، گونههایی برجسته و دهنی بیدندان داشت. وقتی لباسها را اتو میکشید، ساعتها در آشپزخانهی گرم، پربخار و نمناک خانهاش مینشستم و کتابهای دینیاش را ورق میزدم. او هم به من علاقه داشت و میگفت مطمئن است آخرسر کشیش میشوم. من هم میگفتم بدم نمیآید اسقف شوم، اما ظاهراً به اسقفها چندان نظر خوشی نداشت. به او میگفتم آنقدر شغل در دنیا هست که نمیتوانم دربارهی کسبوکار آیندهام تصمیمی بگیرم، اما او فقط لبخند میزد. پیرزن رختشو فکر میکرد یک نابغه فقط میتواند کشیش شود و بس.
در کل فکر میکردم بالاخره جهانگرد میشوم. خانهی ما در میدانی بین دو خیابان، یکی بالاتر از دیگری، بود. گاهی از خانه بیرون میآمدم، جادهی بالایی را پیش میگرفتم و حدود یک مایل از خانه دور میشدم، بعد به سمت چپ میپیچیدم و یکی از خیابانها یا کوچههای بینابین را طی میکردم و تقریباً بیآنکه از پیادهرو پا به خیابان بگذارم، به خانه برمیگشتم. در چنین رفتوآمدهایی آنقدر اطلاعات مفید دستگیرم میشد که واقعاً حیرتانگیز بود. وقتی به خانه برمیگشتم، ماجراها را در کتابی با عنوان سفرهای جانسون مارتین(۴) با نقشهها و تصاویر متعدد، انتشارات دانشگاه آیریشنتاون(۵) مینوشتم. در همان زمان دستاندر کار تدوین کتاب ترانههای دانشگاه آیریش تاون برای استفاده در مدارس و مؤسسات اثر جانسون مارتین بودم و اشعار و نُتهای موسیقی ترانههای مورد علاقهام را در آن مینوشتم. هنوز نمیتوانستم نت بخوانم اما نتها را از هرجا که میتوانستم رونویسی میکردم و خطهای حامل را به نتها ترجیح میدادم. چون روی کاغذ قشنگتر به چشم میآمدند. اما هنوز هم مطمئن نبودم که میخواهم چهکاره شوم. فقط میدانستم میخواهم معروف شوم و مجسمهام را در خیابان پاتریک(۶)، نزدیک مجسمه پدر متیو(۷)، برپا کنند. به پدر متیو میگفتند حواری خویشتندار، اما من چندان دربند خویشتنداری نبودم. تا آن زمان از شهر ما یک نابغهی درستوحسابی برنخاسته بود و من درصدد بودم این کمبود را جبران کنم.
ضمن کار پیوسته به خلأهای عظیمی پی میبردم که در دانشم وجود داشت. مادرم مشکل مرا درک میکرد و دائم در تکاپو بود تا برای سؤالهایم جوابی پیدا کند. اما نه او و نه پیرزن رختشو از اطلاعات مورد نیاز من چندان بهرهای نداشتند و پدرم به جای آنکه کمکم کند، بیشتر سد راهم بود. او دربارهی موضوعهای مورد علاقهاش داد سخن میداد، اما من به آن موضوعها چندان علاقهای نداشتم. مثلاً با لحنی شادمانه میگفت: «بالیبگ(۸)، بازار ـ شهر. جمعیت ۶۴۸، نزدیکترین ایستگاه به شهر رثکیل(۹).» آمادهی جوابگویی به مسائل دیگری هم بود، اما بعد مادرم مرا به کناری میکشید و توضیح میداد که پدرم باز هم شوخی کرده است. کفرم بالا میآمد، چون هیچوقت نمیفهمیدم کی شوخی میکند و کی جدی است.
البته حالا میفهمم که پدرم زیاد از من خوشش نمیآمد. بیچاره تقصیری هم نداشت، چون هیچوقت فکرش را نکرده بود که پسرش نابغه از آب دربیاید و این موضوع دلواپسش میکرد. به دوروبرش نگاه میکرد و میدید همهی همسنوسالهای او صاحب بچههایی طبیعی، خونخوار و بیسوادند و از فکر اینکه فرزندش به درد هیچ کاری جز نابغه شدن نمیخورد، لرزه به تنش میافتاد. نباید انصاف را زیر پا گذاشت، پدرم بهخاطر خودش نگران نبود، اما در خانوادهی ما موجودی مثل من نوبر بود و همین مایهی شرمساری او بود. گاهی همانطور که کلاهش را تا روی دماغش پایین کشیده بود و دستهایش را در جیب شلوارش چپانده بود، از در جلو وارد میشد و با قیافهای عبوس به من زل میزد که سر میز آشپزخانه نشسته بودم، کاغذهایم را دوروبرم ولو کرده بودم و برای سفرنامهام نقشهها و تصاویر تازهای تدارک میدیدم یا نتهای ترانهی «پسرک خنیاگر» را رونویسی میکردم. آنوقت با لحنی فریبنده میپرسید: «راستی چرا نمیروی با بروبچههای خانوادهی هورگن(۱۰) بازی کنی؟» و سعی میکرد این کار را جذاب جلوه بدهد.
مؤدبانه جواب میدادم: «بابا! از خانوادهی هورگن خوشم نمیآید.»
با کجخلقی میپرسید: «مگر چه عیبی دارند؟ خیلی هم بچههای خوب و بامعرفتیاند.»
«بابا، آخر همیشه کتککاری میکنند.»
«کتککاری چه عیبی دارد؟ مگر نمیتوانی از پسشان بربیایی؟»
باز هم با نزاکت تمام جواب میدادم: «بابا! از کتککاری خوشم نمیآید، متشکرم.»
مادرم پشت مرا میگرفت و میگفت: «به خدا حق با این بچه است، هیچ معلوم نیست این بچهها از چه قماشیاند.»
پدرم با اوقاتتلخی میگفت: «معلوم است میخواهی مثل خودت بارش بیاوری.» بعد دوباره راهش را میگرفت و برمیگشت و به گمانم در این فکر بود اگر با زنی همسنخ خودش ازدواج کرده بود، حالا صاحب پسری خوب و طبیعی بود و از این بابت دلش میسوخت. مادربزرگم بارها گفته بود مادرم به درد او نمیخورد و حرفش هم درست از آب درآمده بود.
حرفش آنقدر درست از آب درآمده بود که پدر بیچارهام یک لحظه چشم از من برنمیداشت و هر آن منتظر بود به سرم بزند. یکی از چیزهایی که دوست نداشت، عمارت اپرای من بود. عمارت اپرا جعبهای مقوایی بود که روی دو صندلی در راهروی تاریک خانه سوارش کرده بودم. یک ضلع جعبه را بریده بودم و در میان آن صحنهی نمایش درست کرده بودم؛ در پسزمینهی صحنه چندین کوه و دریا و شماری درخت و صخره نقاشی کرده بودم. شخصیتهای اپرا عکسهایی بودند که از کتابها چیده و روی مقوا چسبانده و رنگآمیزیشان کرده بودم و با دستهای چوبی که به هرکدام وصل بود، حرکتشان میدادم. صحنه را با شمع روشن میکردم و جلو هر شمع تکه کاغذ روغنی رنگی و شفافی میگذاشتم. از روی کتابهای قصه و تکههایی از ترانههایی که شنیده بودم، از خودم اپرا میساختم. روزی سرگرم خواندن ترانهی دوصدایی پراحساسی برای دو تن از شخصیتهای اپرا بودم و ضمن این کار کاغذهای جلو شمعها را اینور و آنور میکردم تا جلوهی نور مهتاب را بیافرینم، که یکی از پردهها آتش گرفت و ناگهان همهی بساطم شعلهور شد. فریاد کشیدم، پدرم سررسید و آتش را خاموش کرد و بعد آنقدر به من بدوبیراه گفت تا بالاخره حوصلهی مادرم سررفت و به او گفت از شش بچهی شیطان هم بدتر است، بعد از آن پدرم یک هفتهی تمام با او قهر کرد.
یک بار تحت تأثیر معلم چلاقی که میشناختم، تصمیم گرفتم چلاق شوم. چند روز در خانه المشنگه برپا بود، چون مادرم خیال کرد که پایم بیبروبرگرد از شکل افتاده و چلاق شده است. پدرم با حالتی تحقیرآمیز نگاهم میکرد و دماغش را بالا میکشید. از دست او کفری بودم و مادرم معتقد بود چیزی از دیو کم ندارد. چندین روز سر این موضوع با هم بگومگو کردند و من در محظور مانده بودم، چون دیگر از لنگیدن سخت خسته شدم بودم و با اینهمه احساس میکردم اگر دوباره درستوحسابی راه بروم، مادرم را سنگ روی یخ کردهام. یک بار که لنگلنگان در میدان راه میرفتم، پدرم دم در ایستاده بود و با لبخندی موذیانه و معنیدار نگاهم میکرد و چون بدون اینکه بلنگم به راهم ادامه دادم، آنقدر مادرم را دست انداخت که از او منزجر شدم.
پدر و مادرم همیشهی خدا سر اینکه چه چیزهایی را باید با من در میان بگذارند، با هم کلنجار میرفتند. پدرم معتقد بود اصلاً نباید به من چیزی گفت.
مادرم با لحنی جدی میگفت: «میک! آخر بچه باید یک چیزهایی را بداند.»
پدرم با اوقاتتلخی میگفت: «به مدرسه که برود، همهچیز را میفهمد. چرا هی با او سروکله میزنی و مغزش را خراب میکنی؟ مگر همین حالا کم از دستش میکشیم؟»
اما مادرم دوست نداشت بچهاش طبیعی باشد، شاید هم فکر میکرد من خیلی طبیعی هستم. البته، زنها به اندازهی مردها با نوابغ مخالف نیستند. به نظرم اینجور آدمها مایهی آرامش خاطر آنها هستند. از چیزهایی که دلم میخواست از آن سر دربیاورم، این بود که بچهها از کجا میآیند، اما ظاهراً این موضوعی بود که هیچکس نمیتوانست برایم توضیح بدهد. هر وقت از مادرم سؤال میکردم دستپاچه میشد و از پرندگان و گلها حرف میزد و من فکر میکردم اگر در این مورد اطلاعی هم داشته، فراموشش کرده و خجالت میکشد اعتراف کند. وقتی از پیرزن رختشو سؤال کردم، با حسرت نگاهم کرد و گفت: «بچه جان! بهزودی میفهمی.»
با متانت گفتم: «آخر باید این چیزها را الان بدانم. میدانید، این اطلاعات برای کارم لازم است.»
پیرزن رختشو با همان لحن حسرتبار گفت: «بچه جان! تا میتوانی قدر معصومیتت را بدان، بهزودی روزگار آن را ازت میگیرد و چیزی که رفت، دیگر به دست نمیآید.»
اما با خود فکر میکردم اگر بتوانم اطلاعات لازم را برای کارم به دست بیاورم، بگذار روزگار معصومیتم را، هرچه بود، از من بگیرد، مفت چنگش. به پدرم متوسل شدم و او گفت بچهها را از هواپیما پایین میاندازند و اگر کسی یکی از آنها را بگیرد، مال خودش میشود. پرسیدم: «آنها را با چتر نجات پایین میاندازند؟» چهرهاش را در هم کشید و گفت:
«معلوم است که نه، آخر بچهها را که نباید از همان اولِ کار لوس کرد.» بعداً مادرم دوباره مرا کنار کشید و گفت پدرم شوخی کرده است. از خشم دیوانه شدم و گفتم بالاخره یکی از این روزها پدرم با شوخیهایش کار دست خودش میدهد.
با این همه مادرم سخت نگران بود. آخر همهی مادرها که پسر نابغه نداشتند و او از این میترسید که رفتارش با من صحیح نباشد. با کمرویی به پدرم پیشنهاد کرد چیزهایی را برایم توضیح بدهد و پدرم مثل ترقه از جا در رفت. صدای بگومگوی آنها را میشنیدم چون با عمارت اپرایم که در آن زمان در طبقهی بالا بود، بازی میکردم. پدرم به مادرم گفت عقل از سرش پریده و دارد عقل مرا هم زایل میکند. مادرم خیلی ناراحت شد، چون به عقاید پدرم احترام میگذاشت.
با این همه، پای وظیفه که به میان میآمد، مادرم بسیار یکدنده میشد. این بار مسئولیتش سنگین بود و خیلی هم از این کار بدش میآمد، چون سخت محجوب بود و تا آنجا که میشد، دربارهی اینجور چیزها با کسی حرفی نمیزد، اما باید به وظیفهاش عمل میکرد. مدت زیادی طولش داد؛ روزی که بالاخره موضوع را برایم توضیح داد یک روز تابستانی بود و کنار جویباری ته دره نشسته بودیم. چیزی که سرانجام از حرفهایش دستگیرم شد این بود که در شکم مادرها موتوری جا دارد و پدرها هم هندلی دارند که این موتور را به کار میاندازد؛ وقتی موتور به کار افتاد، آنقدر کار میکند تا بچهای درست کند. این توضیح خیلی از چیزهایی را که پیش از این نمیفهمیدم، برایم روشن کرد.
کمی بعد به مدرسه رفتم و از همان روز اول از مدرسه منزجر شدم. چون کوچک بودم، نمیتوانستند به کلاس بالاتر منتقلم کنند و بچهکوچولوها هنوز در مرحلهی هجی کردن «آب» و «بابا» بودند. سعی کردم برای پیرزنی که معلم کلاس بود توضیح بدهم چه کارهایی کردهام، اما او فقط لبخند میزد و میگفت: «هیس! لاری!» هیچ دوست نداشتم کسی به من بگوید ساکت شوم، چون پدرم همیشه دستور میداد ساکت باشم.
روزی که تنها و ناخرسند جلو در زمین بازی ایستاده بودم، دختر بلندقدی که از شاگردان سالبالایی مدرسهی دخترانه بود، به طرفم آمد و سر صحبت را باز کرد. صورتی سبزه و گرد داشت و موهای تیرهاش بافته بود.
از من پرسید: «پسرکوچولو! اسمت چیست؟»
اسمم را گفتم.
پرسید: «امسال سال اولی است که به مدرسه میآیی؟»
«بله.»
«مدرسه را دوست داری؟»
جدی جواب دادم: «نه، از مدرسه بیزارم، بچهها هجی کردن بلد نیستند و معلم پیرمان یکبند حرف میزند.»
بعد تا توانستم حرف زدم و او به چیزهایی که دربارهی خودم، سفرهایم، کتابهایم و وقت حرکت قطارها از همهی ایستگاههای شهری برایش گفتم، بهدقت گوش داد. چون خیلی علاقهمند به نظر میرسید، قرار گذاشتم بعد از مدرسه او را دوباره ببینم و باز هم برایش حرف بزنم.
به عهدم وفا کردم. ناهارم را که خوردم، به جای آنکه به سفرهای دیگری بروم، دم در مدرسهی دخترانه رفتم و منتظر ماندم تا بیرون بیاید. ظاهراً از دیدن من خوشحال شد، چون دستم را گرفت و مرا برد به خانهشان. خانهی آنها در گاردینرز هیل(۱۱)، جادهای شیبدار و آرام در حومهی شهر بود، با درختهایی که در دو طرف جاده بر دیوار خانهها سایه انداخته بودند. او در خانهای کوچک بالای تپه زندگی میکرد و دو خواهر داشت. برادر کوچکش، جان جو(۱۲)، سال گذشته زیر ماشین رفته و کشته شده بود. وقتی وارد آشپزخانه شدیم، با خوشحالی گفت: «ببینید کی آمده!» مادرش که زنی بلندبالا و لاغر بود، خیلی لیلی به لالای من گذاشت و دعوت کرد که با اونا(۱۳) ناهار بخورم. اونا اسم همان دختر بود. چیزی نخوردم، اما وقتی اونا سرگرم خوردن بود کنار اجاق نشستم و اوضاع و احوالم را برای مادرش تعریف کردم و ظاهراً مادر اونا هم به اندازهی خود او از حرفهایم خوشش آمد. وقتی سفرهی ناهار را برچیدند، اونا مرا برای گردش برد به مزرعهی پشت خانهشان.
موقع عصرانه به خانه برگشتم، مادرم با خوشحالی گفت: «میدانستم بهزودی در مدرسه دوستان خوبی پیدا میکنی. حالا دیگر وقتش رسیده که برای خودت دوستی داشته باشی.»
من هم با او همعقیده بودم. هر روز سر ساعت سه، دم در مدرسهی اونا منتظرش میشدم. وقتی هوا بارانی بود و مادرم نمیگذاشت از خانه بیرون بروم، سخت دلتنگ و غصهدار میشدم.
یکی از روزها که منتظرش بودم، دو دختر بزرگ دیگر هم بیرون مدرسه ایستاده بودند. یکی از آنها هرهر خندید و گفت: «لاری! نامزدت هنوز بیرون نیامده.»
دومی قیافهی حیرتزدهای به خود گرفت و پرسید: «یعنی میخواهی بگویی لاری نامزد دارد؟»
اولی گفت: «البته که دارد، اونا دویر(۱۴) نامزد لاری است. دائم باهمند، مگر نه، لاری؟»
مؤدبانه جواب دادم بله همینطور است. اما درواقع سخت نگران شده بودم. به فکرم نرسیده بود ممکن است اونا را نامزد من حساب کنند. تا آن زمان چنین چیزی برایم پیش نیامده بود و نمیدانستم رفتوآمدم با او اینطور جدی تعبیر میشود. حالا فکر میکنم شاید آن دخترها هم بیراه نگفته بودند، چون همیشه در زندگی به همین ترتیب به دام افتادهام. کافی است زنی خاموش بماند و بگذارد تا دلم میخواهد برایش وراجی کنم، آن وقت یک دل نه، صد دل خاطرخواهش میشوم. اما در آن زمان علایم بیماریام را تشخیص نمیدادم. فقط میدانستم اگر آدم دوروبر کسی بگردد، معنایش این است که قصد دارد با او ازدواج کند. همیشه در نظر داشتم با کسی مثل مادرم ازدواج کنم. زیاد خاطرجمع نبودم و نمیدانستم آیا از ازدواج خوشم میآید و یا اینکه آن هم مثل فوتبال، یکی از بازیهایی است که ضمن آن دو بازیکن ناگزیر باید با هم کلنجار بروند.
چند هفته بعد مادر اونا در خانهاش، که حالا دیگر کموبیش خانهی من هم بود، مهمانی داد و مرا هم دعوت کرد. همهی دخترها از من خوششان آمد و خانم دویر ساعتها با من حرف زد؛ این برایم عجیب نبود، چون فکر میکردم نوابغ را باید حسابی تحویل گرفت. اونا قبلاً به من گفته بود باید در مهمانی ترانهای بخوانم. پس خودم را آماده کرده بودم. اعتقادنامهی گرگوری(۱۵) را خواندم و بعضی از دختربچهها خندیدند، اما خانم دویر با چشمانی پرمهر نگاهم کرد و بعد پرسید: «لاری! گمان میکنم میخواهی وقتی بزرگ شدی کشیش شوی.»
قاطعانه جواب دادم: «نه، خانم دویر! قصد دارم آهنگساز شوم، آخر کشیشها نمیتوانند زن بگیرند و من قصد دارم ازدواج کنم.» …