کتاب قاتل بی چهره – نوشته سباستین فیتسک

ماکس، یک نویسندهی ناموفق، اما یک شهروندِ قانون مدار است. او، درست برعکس برادرش کاسمو که در بخش انفرادی زندان بیماران روانی حبس است، هرگز در عمرش هیچ جرمی مرتکب نشده بود.اما طی چند روز آینده مرتکبِ یکی از وحشتناک ترین جرائم خواهد شد.فقط، خود او هنوز این موضوع را نمی داند…. اما برعکس خودش کسانی که قصد دارند تا دیر نشده اورا بکشند،از این موضوع باخبرند.
سیزده جسد، یازده زن مورد تجاوز قرار گرفته، هفت جسد مثله شده، تعداد زیادی افراد ربوده شده و دو خواهر که طوری به میلهی شوفاژ بسته شده بودند که اگر آنها را بهموقع پیدا نمیکردند، در اثر گرسنگی، مرگ فجیعی در انتظارشان بود.
من تا اینجا درمجموع از کارم بسیار راضی بودم، درواقع اگر امروز ساعت ۱۵:۳۲ سر راهم از دیدن یک قربانی بیدفاع در شبکهی فاضلاب دچار آشفتگی نمیشدم، یک جنایت دیگر را به جنایتهای آن زن اضافه کرده بودم.
در ابتدا صدای زنگ تلفن را نادیده گرفتم؛ من معمولاً سر کار که هستم، گوشیام را خاموش میکنم، اما امروز دوشنبه است و دوشنبهها نوبت من است که دختر دهسالهمان را از مدرسه به خانه ببرم، حتی اگر هم همسرم روی زمین باشد، زیرا او خلبان مسیرهای دور است و خیلی کم پیش میآید که در خانه باشد.
هرچند که من شمارهی روی نمایشگر را نمیشناختم اما ساعت و زمان تماس تقریباً درست بود. در این ساعت میبایست تمرین شنای یولا تمام شده باشد و احتمالاً او با گوشی یکی از دوستانش به من زنگ میزد. بنابراین تصمیم گرفتم که نگذارم تلفن روی پیغامگیر برود و این خطر را به جان خریدم که بهمحض برداشتن گوشی به مرکز تلفن شرکتهای مختلف تبلیغاتی وصل شوم که با چربزبانی و بدون در نظر گرفتن اینکه از ماهها پیش حساب بانکی من خالی و موجودی آن زیر صفراست، قصد مجاب کردنم برای بستن قرارداد بیمهی تکمیلی، دندانپزشکی یا اشتراک کانالهای تلویزیونی داشته باشند.
بهاینترتیب از سر کلافگی بشکنی زدم و فصل هیجانانگیز کتابم را که در حال نوشتن بودم، در میان جمله ذخیره کردم و گوشی در حال زنگ زدن را از روی میز کارم برداشتم. کوتاه کنم، دلیل توقفم در ترافیک ابتدای خیابان هوتنبرگ درخواست پنج یورو از دخترم بود. یولا سرش را تکان داد و گفت: «من به تو پول نمیدم.»
بعد هم از پنجرهی سمت خودش به مسیر تراموا که در موازات ما به اتوبان شهری امتداد پیدا میکرد، خیره شد. وسط ماه آگوست بود و خورشید درنهایت گرما میتابید. من احساس میکردم در دیگ زودپز نشستهام نه در فولکسواگن قدیمی که به آن لاکپشت میگفتم.
قراری را که ما با هم گذاشته بودیم به او یادآوری کردم. قرار ما ازاینقرار بود: هر بار که او در مدرسه کاری میکرد که پدرومادرش را بخواهند، پنج یورو جریمه میشد.
«من فکر کردم قرار ما فقط برای مدرسه بود نه برای وقت آزادم.»
«فراموش نکن که آقای اشتاینر فقط مربی شنای تو نیست بلکه معلم ورزشت هم هست.»
او طوری نگاهم میکرد که گویی من او را مجبور کرده بودم که موهای تیرهی فرفریاش را کوتاه کند، یعنی تنها چیزی که در کل ظاهرش به آن افتخار میکرد. غیرازآن او از بقیه اعضای بدنش مثل بینی بدفرم، لبهای باریک، گردن بلند، پای نافرمش ازاینجهت که به نظر خودش ناخن انگشتهای کوچک پایش خیلی کوچک بود و لک کبدی خیلی کمرنگ روی گونهاش ناراضی بود، بخصوص که لک روی گونهاش آنقدر اذیتش میکرد که در این اواخر آن را با چسب زخم میپوشاند. یولا غرولند میکرد و ناله داشت که این عادلانه نیست.
«چیزی که عادلانه نیست، کاریه که تو با سوفیا کردی.»
من سعی کردم لبخند نزنم. درواقع او کار چندان بدی هم نکرده بود بخصوص که اصلاً قابلمقایسه با کارهایی که خودم در سنوسال او کرده بودم، نبود؛ اما تکرار کردن گفتوگویی که در دفتر مربی شنای او داشتم، باعث شده بود که عصبانی به نظر برسم. مربی شنای او هنگام خداحافظی به من گفته بود: «میدونم که یولا در گروهش یکی از بهترینهاست و من هم در مورد اون واقعاً از خیلی چیزها چشمپوشی میکنم ولی اگه دوباره چنین کاری ازش سر بزنه، از گروه بیرونش میکنم.»
یولا سعی داشت کارش را توجیه کند.
«سوفیا به من گفت طماع.»
«تو هم فقط به همین دلیل شیشهی شامپوس رو با مایع ظرفشویی پر کردی.»
او زیر دوش بارها و بارها سرش را شسته بود ولی کف از بین نمیرفت. مدت زیادی زیر دوش ایستاده و به شستن سرش ادامه داده بود ولی باز هم فایدهای نداشت و کف تا اتاقک رختکن پیش رفته و او و گروهش را به گریه انداخته بود. یولا لبخندی زد و گفت: «من فقط سرش رو شستم.»
بعد از جیب جلوی کولهاش از کنار آیپد یک پنجیورویی تاشده بیرون آورد و آن را دور انگشتش پیچید. من به او گفتم: «تو خودت خوب میدونی که آدم باید مشکلاتش رو با حرف زدن حل کنه.»
«البته، مثل نوشتههای کتابهای تو.»
یک به هیچ به نفع او. یولا اسکناس را در هوا چرخاند. من از او خواهش کردم که آن را در داشبورد بگذارد و دو متر از جا پریدم زیرا از جایی نزدیکیهای برج مخابراتی صدای انفجار به گوش رسید، البته تابهحال ترافیک وجود نداشت فقط از ده دقیقهی پیش کمی کند شده بود.
«آخ جون چیپس.»
او بستهی چیپسی را که در داشبورد گذاشته بودم، بیرون آورد و من در آخرین لحظه موفق شدم که نگذارم او بسته را باز کند. «دست نگهدار! این یک هدیه برای مامانه!»
او نگاه مشکوکی به من انداخت و پرسید: «چی گفتی؟»
«بله، برای هفته آینده که سالگرد ازدواجمونه.»
«چیپس؟»
یولا نخواست دلخوریاش را نشان بدهد اما من میدانستم در فکرش چه میگذرد. لوگوی روی بسته چیپس را به او نشان دادم و گفتم: «این یک چیپس معمولی نیست، این چیپس پِنگه.»
«آهان.»
«این چیپس دیگر وجود نداره. سالهاست که دیگه از این چیپسها تولید نمیشه. اولین قرار ملاقات من و مادرت رو برات تعریف نکردم؟»
«چرا، بیشتر از هزار بار!»
او چشمانش را چرخاند. تکتک نکات اساسی داستان را برشمرد.
«شما میخواستید به سینما درایو برید. تو، لاکپشت رو در پارکینگ فروشگاه سر نبش پارک کردی و وقتیکه سوار ماشین شدید که به سینما برید، فروشگاه بسته شد و ماشین باید تا روز بعد در پارکینگ میموند.»
من سرم را تکان دادم و اضافه کردم: «ما سعی کردیم که با چیپس پِنگ و کوکاکولا شرایط رو برای خودمان دلپذیر کنیم بنابراین از شیشهی جلوی ماشین به دیوار روبهرومون خیره شدیم و وانمود کردیم که در حال تماشای پارک ژوراسیک هستیم.»
بههرحال، هر وقت که به این موضوع فکر میکنم احساس نادانیِ خفیفی به من دست داده و لبخند فراموششدهای لبانم را از هم باز میکند و روی صورتم مینشیند.
من همیشه از یادآوریِ این خاطره که من و کیم چطور روی صندلیهای جلوی ماشین کنار هم نشسته و همدیگر را نوازش میکردیم و من باآبوتاب داستان فیلمی را که در همان لحظه در ذهنم ساخته بودم برای او تعریف میکردم و او از شنیدن آن به وجد آمده بود و لذت میبرد، لذت میبردم. این خاطره به یکی از شیرینترین و زیباترین خاطرههای زندگیام تبدیل شده بود. البته گذشته از خاطرهی ده سال پیش، روزی که ادارهی امور سرپرستی کودکان و نوجوانان به ما اعتماد کرد و سرپرستی یولا را به ما سپرد. چند متر جلوتر رفتم و گفتم: «مادرت اون وقتها عاشق این چیپس پنگِ فلفلی بود، روزی که تولید این نوع چیپس از مجموعه کالاها حذف شد، طوری به هم ریخت که انگار دنیا روی سرش خراب شده باشه.»
این موضوع او را تا این حد ناراحت کرده بود. هردوی ما خندیدیم.
«بنابراین من تولیدکنندهاش رو پیدا کردم و موفق شدم قانعش کنم که یکبار دیگه فقط یک بسته تولید کنه. مامان با دیدنش از خوشحالی پر درمیآره.»
یولا با خوشحالی کمتری گفت: «همینطوره.»
اسکناس پنجیورویی را داخلِ داشبورد گذاشت و در آن را بست.
«قطعاً برای خوشحال کردنش همین کافیه.»
خواستم از یولا بپرسم منظورش چیست اما رانندهی بیعقلی که درست از کنار ما میخواست لاینش را عوض کند، انگار این کار تغییری در باز شدن راهبندان داشته باشد، حواسم را پرت کرد. از آن گذشته من خوب میدانستم که یولا بیشتر از آنکه باید بداند، میداند. او بیاندازه حساس بود و ما خیلی مواظب بودیم که در حضورش باهم بگومگو نکنیم. هرچند که من و کیم در مواقعی هم که تنها بودیم این کار را نمیکردیم، مثلاً ما در مورد موضوع جدایی هرگز بهصراحت باهم حرف نزدیم، اما فقط کمی دقت، این بیگانه شدگی را نشان میداد که این امر از چشم یولا هم دور نماند.
«همونطور که قول دادی پیتزا میخوریم؟»
پیش از آنکه بتوانم به یولا بگویم به خاطر کار بدی که کرده سزاوار پیتزا خوردن نیست، موبایلم زنگ خورد. امروز برای دومین بار صفحهی گوشی را نگاه کردم تا شماره را ببینم. باز هم یک شماره ناشناس بود. یولا درِ داشبورد را باز کرد و پولش را برداشت. من در فاصلهی میان دو زنگ پرسیدم: «چرا این کار رو کردی؟»
«حرف زدن با موبایل در حین رانندگی.»
او بخش دوم قرارمان را به من یادآوری کرد. قبول دارم که قرارِ پولتوجیبی کمی غیرمعمول و عجیب است اما درصورتیکه من دشنام بدهم، کار ممنوع و غیرمجازی انجام بدهم یا قرارهایی را که باهم میگذاریم عقب بیندازم، این من هستم که جریمه میشوم و باید مبلغی به او بپردازم.
ما هنوز در ترافیک بودیم و من به ماشینهایی که دورتادورمان بودند، اعتراض میکردم. یولا گفت: «اما موتور روشنه.»
پنج یورو را دوباره سر جایش گذاشت. من درحالیکه به شوخی سرم را تکان میدادم، گوشی را برداشتم.
«الو؟»
«درد.»
با شنیدن این کلمه اولین فکری که به ذهنم رسید، این بود که این مرد درد دارد.
«شما؟»
من از پشت خط صدای وسیلهای الکتریکی را میشنیدم که چیزی شبیه به صدای زنگ ساعت بود. مدتی سکوت برقرار شد، فکر کردم که تماس قطع شده است.
«الو؟»
باز هم هیچ صدایی غیر از صدای خسخس کوتاهی نشنیدم. بعد وقتیکه داشتم گوشی را قطع میکردم آن مرد گفت: «من در بخش مراقبتهای ویژهی بیمارستان وِست اِند بستری هستم. لطفاً سریع خودتون رو برسونید. برای من وقت زیادی باقی نمونده.»
چند قطره عرق از روی ابروهایم سرازیر شده و مژههایم را خیس کرد و من چند بار پلک زدم. یولا کنار من با یک برگهی آگهی که از زیر پایش پیدا کرده بود، خودش را باد میزد. پرسیدم: «ممکنه که شما شماره رو اشتباه گرفته باشید؟»
آن مرد با صدای خسخس گفت: «فکر نمیکنم آقای رود.»
که اینطور! او اسم مرا هم میداند. من یکبار دیگر اما این بار با ملایمت از او پرسیدم: «من با کی حرف میزنم؟»
آن مرد سرفه کرد، بعد پیش از قطع کردن تلفن آه بلندی کشید و سپس گفت: «شما با مردی حرف میزنید که یک زن و چهار فرزند و شش نوه داره و پیش از آنکه تا چند لحظهی دیگه بمیره، همهی توانش فقط در حد یک تلفن زدنه. شما کنجکاو نیستید بدونید چرا من این آخرین توانم رو برای زنگ زدن به شما استفاده کردم؟»
کتاب قاتل بی چهره
نویسنده: سباستین فیتسک
مترجم: مهوش خرمی پور
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس





