کتاب مجموعه اسپلینترسل، عملیات باراکودا – قسمت دوم – دیوید مایکلز

” اسپلینترسل ۲” که با عنوان “عملیات باراکودا” نیز شناخته می شود، اثری است به قلم “دیوید مایکلز” که دنباله‌ای برای داستان “اسپلینترسل” محسوب می‌شود. “اسپلینترسل” ماجراهای یک مامور مخفی به نام سام فیشر است که در رده‌بندی اشلون سوم، متعلق به آژانس امنیت ملی ایالات متحده فعالیت می‌کند. در داستان قبلی سام موفق شد خسارات زیادی به یک سازمان تروریستی تجارت اسلحله وارد کند، اما نتوانست آن را نابود کند. حالا در داستان جدید تحت عنوان “عملیات باراکودا”، آن‌ها بازگشته‌اند و به فکر انتقام هستند. آن‌ها که با یک ژنرال شورشی چینی متحد شده‌اند، در تلاشند تا سلاح‌های هسته‌ای و سیستم راهنمای لازم برای حمله به تایوان را به او بفروشند. همزمان با تمام اتفاقات داستان “عملیات باراکودا”، سام با مربی خود کاتیا، یک رابطه‌ی عاشقانه را با وجود خطراتی که برای جان هر دوی آن‌ها دارد، آغاز نموده است. در این میان یک نفر به اشلون سوم نفوذ کرده و نه تنها هویت سام، بلکه هویت تعداد زیادی از مامورهای اصلی و با اهمیت را در خطر شناسایی قرار داده است. حالا نبردی در برابر زمان رو به آغاز است تا از حمله به تایوان و خطر احتمالی حمله به سواحل ایالات متحده جلوگیری شود. “عملیات باراکودا” یک رمان هیجان‌انگیز و ماجراجویانه است که “دیوید مایکلز” آن را با چاشنی شوک‌های لحظه‌ای، عشقی پرشور در بحبوحه‌ی خطرات و همچنین طنزی با طراوت در برخی از قسمت‌ها به نگارش درآورده است. آنچه بیش از همه خواندن “عملیات باراکودا” را لذت بخش می‌کند، پی بردن به پایان داستان و سرنوشت ماموران امنیت و تروریست‌های سلاح فروش می‌باشد.


کتاب مجموعه اسپلینترسل، عملیات باراکودا – قسمت دوم
نویسنده: دیوید مایکلز
مترجم: هادی امینی
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس


زنگ مکانیکی اُپسَت من را در ساعت یازده بیدار کرد. از آنجا که این توانایی را دارم تا به سرعت افتادن یک سنگ، در هر مکانی و هر زمانی بخوابم، ضربه‌زن داخلی اپست که به نبض روی مچم سقلمه می‌زند، بسیار کاربردی است. بی‌صدا است و مثل بعضی از ساعت‌های زنگ‌دار من را از خواب نمی‌پراند.

صدای وزش باد را بیرون از چادر کوچک می‌شنوم. پیش‌بینی هواشناسی اخطار یک توفان زمستانی تا پیش از نیمه‌شب را داده بود و به نظر می‌رسید این توفان داشت شروع می‌شد. وحشتناک بود. اگر پیشرفت تکنولوژیکی اشلون سوم در طراحی یونیفرم چسبان شبیه ابرقهرمان‌هایی نبود که بدن انسانی من را از هر عنصر خشنی جدا می‌کرد، دمای زیر صفر بیرون خوابگاه موقتی من در شرایط عادی می‌توانست چندین ساعت پیش من را به بستنی یخی تبدیل کند. این لباس نه‌تنها من را در برابر گرما یا سرمای شدید محافظت می‌کند، بلکه تارهای کولار بافته‌شده در پارچه‌اش به نوعی ضدگلوله است. این لباس در فواصل دور خیلی خوب کار می‌کند. نمی‌خواهم افتخار آزمایش قدرت آن در فواصل کوتاه را داشته باشم. خیلی هم ممنون.

از چادر بیرون خزیدم، ایستادم و به جنگل تاریک اطرافم نگاه کردم. غیر از زوزه باد، چیز دیگری نمی‌شنیدم. لَمبِرت اخطار داده بود که در این عمق جنگل ممکن است با گرگ‌ها روبرو شوم، ولی حتماً تا اینجا بخت یارم بوده است. اگر من یک گرگ بودم، درون لانه‌ام می‌ماندم و حسابی از این هوای جهنمی دوری می‌کردم. مطمئناً در هوای منفی بیست‌وسه درجه سانتیگراد، هیچ غذایی این بیرون ول نمی‌گردد. غیر از یک پستاندار دوپا که برحسب اتفاق تا دندان هم مسلح است.

سریع چادر را لوله کردم. استتار منحصربه‌فردش باعث می‌شود وقتی برپا شده، مثل صخره‌ای پوشیده از برف به نظر برسد. باید از نزدیک بررسی شود تا بفهمند واقعاً چیست. باز هم یک تکه از تجهیزات با طراحی خوب، به لطف آژانس امنیت ملی. جالب است که فقط عده کمی از کارکنان ان.اس.ای[۱] از اداره محرمانه‌ای به نام اشلون سوم خبر دارند. من از آن دسته کارمندان زبده دولت ایالات‌متحده‌ام و شما می‌توانید تعداد کسانی را که قادرند اسپلینترسل را تعریف کنند، با انگشتان دو دست بشمارید. راستش را بخواهید، من همه آن افراد را نمی‌شناسم. غیر از مافوق مستقیمم، سرهنگ ایروینگ لمبرت[۲] و گروه کوچکی که در یک ساختمان معمولی و بی‌نام‌ونشان جدا از فرماندهی اصلی ان.اس.ای در واشنگتن کار می‌کنند، من هیچ ایده‌ای ندارم که کدام یک از سناتورها یا اعضای کابینه اسم اشلون سوم را شنیده‌اند. کاملاً مطمئنم که رئیس‌جمهور از وجود ما خبر دارد؛ ولی اگر گرفتار شوم، او هم من را پروتکل شش می‌کند. یعنی من اخراج شده‌ام، آن‌ها هم دستانشان را خواهند شست و تظاهر می‌کنند که من هرگز وجود نداشته‌ام.

چادر را جمع کردم و دوربینم را روی چشمم کشیدم. حالت دیددرشب در کولاک اوکراین خیلی خوب کار می‌کند. شاید حس کنم در یکی از صحنه‌های دکتر ژیواگو باشم، ولی حداقل حین حرکت به یکی از درخت‌ها نمی‌خورم.

ابوکیف[۳] در فاصله حدود هشت کیلومتری جنوب است. من جایی بین یک روستای کوچک و شهر کی‌یف در شمال هستم که مأموریتم را از آن شروع کردم. حالا به جای کیف، آن را کی‌یف می‌گوییم، چون ترجمه انگلیسی درست نام اوکراینی شهر است. بعضی هم آن را ابوکیف می‌گویند که در اصل اوبوکوف بوده است[۴]. بعد از استقلال اوکراین در سال ۱۹۹۱، مردم تلاش‌های جدی‌ای برای تغییر اسامی همه شهرها از روسی به اوکراینی کردند. من کاملاً مطمئنم که روس‌ها همچنان آن‌ها را به همان شکل قدیم تلفظ می‌کنند.

این روزها جابجایی در اوکراین آزاد مشکلی ندارد و من هم برای گرفتن وسایلم از سفارت آمریکا در کی‌یف و به دست آوردن یک خودروی شاسی‌بلند برای رسیدن به ابوکیف دردسر کمی داشتم. وقتی دیدم که خودرو یک فورد اکسپلورر ۱۹۹۶ ایکس.ال با صدوبیست هزار مایل کارکرد است، خنده‌ام گرفت. ولی خوب کار می‌کرد. اوایل امروز پیاده از روستا وارد جنگل شدم و اینجا در این جنگل سرد اردو زدم. اطلاعات اشلون سوم تأیید کرده که سومین آشیانه هواپیمای پنهان‌کار شاپ که چند ماه پیش در ترکیه نابود شد، اینجا در فضای باز آن سوی جنگل قرار داشته و هنوز هم استفاده می‌شود. تصاویر ماهواره‌ای نشان دادند که گاهی خودروهایی در آنجا ظاهر می‌شوند و افرادی همچنان به این ساختمان رفت و آمد دارند. قبلاً از شر یکی دیگر از این آشیانه‌ها خلاص شدم که در آذربایجان و نزدیک باکو قرار داشت. یک نیروی نظامی عملیات ویژه هم یکی دیگر از آشیانه‌ها را در ولوفو، دهکده کوچکی در جنوب مسکو منهدم کردند. حالا کار من این است که آشیانه سوم را در اینجا بررسی کنم و ببینم چه برنامه‌ای دارند. شاپ، شبکه تبهکار فروش سلاح متشکل از مجرمان روسی، بعد از ماجرای سال گذشته قبرس در آشفتگی مانده‌اند. ما آسیب جدی‌ای به سازمانشان وارد کردیم، ولی سرکردگانشان هنوز آزادند. بیشتر اطلاعات ما نشان می‌دهد که شاپ فرماندهی‌اش را از روسیه جمع کرده و به آسیای جنوب شرقی رفته است؛ احتمالاً فیلیپین یا هنگ‌کنگ. این را باید دید. یکی از اولویت‌های بالای اشلون سوم در چند ماه گذشته، یافتن و آوردن به اصطلاح مدیران شاپ در مقابل عدالت بوده است. یا کشتن آن‌ها؛ هر کدام که زودتر محقق شود.

یک گرجستانی به نام آندره زدروک[۵] فرد اصلی است. او در فهرست کارهای برای انجام، ردیف یک را دارد. بقیه مدیران شامل یک ژنرال ارتش روسیه به نام پروکوفیف[۶] که فکر نکنم هیچ نسبتی با آن آهنگساز داشته باشد؛ یکی از متهمین تحت پیگرد جمهوری دموکراتیک آلمان به نام اسکار هِرزوگ[۷] و یک روس دیگر، از اعضای سابق کا.گ.ب به نام آنتون آنتیپوف[۸] می‌شوند. اگر بتوانم هر اطلاعاتی در تعیین موقعیت هر کدام از این افراد پیدا کنم، مأموریتم تمام شده و می‌توانم به خانه برگردم.

«می‌بینم که راه افتادی.» سرهنگ لمبرت بود که از طریق ایمپلنت داخل گوشم صحبت می‌کرد. این ایمپلنت من را قادر می‌کند با گروهی که در واشنگتن مستقرند صحبت کنم، البته وقتی ارتباط خوب باشد. با فشار دادن ایمپلنت دیگری در گلویم پاسخش را دادم.

«دارم می‌رسم به مجتمع. ماهواره چی نشون می‌ده؟»

«هیچ فعالیتی نیست. می‌تونی وارد بشی.»

بی‌صدا بین درختان حرکت می‌کنم، هرچند پوتین‌هایم در برف و یخ به طرز اجتناب‌ناپذیری قرچ‌قروچ می‌کنند. کاری برایش از دستم ساخته نیست. جداً شک دارم هیچ نگهبانی در این عمق از جنگل باشد. ولی وقتی به آشیانه نزدیک شوم، باید بیشتر احتیاط کنم. ظاهراً آشیانه هم درست روبرویم است، جایی که درخت‌ها کمتر می‌شوند.

نشستم و زمین‌های پیش رویم را بررسی کردم. ساختمانی که زمانی آشیانه هواپیما بوده، در انتهای باند پرواز قرار دارد. هر کسی که خلبان آن هواپیمای پنهانکار بوده، حتماً خیلی زبردست بوده، چون در انتهای باند و پیش از انبوه شدن درختان، فضای زیادی نیست. ساختمان کوچک‌تری به آشیانه چسبیده که احتمالاً دفاتر و خوابگاه کسانی باشد که اینجا کار می‌کنند. یک فنس برقدار با یک دروازه دورتادور محوطه را گرفته و یک جاده آسفالت نشده که حالا پوشیده از برف است، از بین جنگل تا بزرگراه منتهی به ابوکیف می‌رود. تابلوهای «ورود ممنوع» و «دور شوید» ظاهراً به خوبی فضول‌ها را دور نگه داشته است.

سه اسنوموبیل تایگا بیرون مجتمع ایستاده‌اند. یک نگهبان تنها بیرون در می‌بینم که سیگار می‌کشد. لعنتی. اگر بخواهم فنس را غیرفعال کنم، حتماً کسی از داخل خبردار می‌شود.

صبر کن. کسی در جاده می‌آمد. چراغ‌هایی را بین درختان دیدم و صدای خودروهایی را شنیدم.

لمبرت گفت: «مهمون داری سام[۹]. انگار یه موتور یا شاید اسنوموبیل باشه و یه ماشین. یه دفعه ظاهر شدند.»

«آره. می‌بینمشون.»

سریع از بین بوته‌ها تا لب دروازه رفتم و در برف دراز کشیدم. یونیفرم من بیشتر اوقات سیاه است، ولی از آنجا که برای زمستان روسیه یا اوکراین سفارشی شده، این نمونه کاملاً سفید بوده و به این ترتیب به خوبی با محیط طبیعی یکدست می‌شود. در یک لحظه می‌توانم زیپش را بکشم، آن را زیرورو کنم و یونیفرم سیاه را برای وقتی که باید خودم را در سایه گم کنم، بیرون بکشم.

ناگهان صدای وزوز فنس برقی قطع شد. آن را از داخل خاموش کرده و دروازه هم به صورت خودکار شروع به باز شدن کرد.

یک اسنوموبیل تایگا با یک سرنشین از کنارم گذشت از دروازه باز عبور کرد. چند ثانیه بعد، یک مرسدس سیاه به دنبالش آمد. مطمئن شدم خودروی دیگری عقب نمانده و بعد همزمان با بسته شدن دروازه، داخل محوطه غلتیدم. بی‌حرکت ماندم و اطرافم را نگاه کردم تا مطمئن شوم دیده نشده‌ام. تا اینجا که خوب بود. حالا وقت نمایش آفتاب‌پرست و دور انداختن روکش سفید بیرونی لباسم بود.

بعد از جمع‌کردن لباسم درون کوله‌پشتی، بلند شدم و از سایه‌ها، جلوتر خزیدم. پشت یک چاه آب بالا زده از کف زمین موقعیت گرفتم و خودروهای تازه‌واردها را تماشا کردم که جلوی ساختمان کوچکی متوقف شدند. نگهبانی که قبلاً دیده بودم، به سمت آشیانه رفت و قفل در را باز کرد. در را هم کشید و مرد اسنوموبیل‌سوار، مسافران را به داخل راهنمایی کرد. بعد از یک لحظه، مرد بیرون آمد و نگهبان هم در آشیانه را بست، ولی قفل نکرد. راننده مرسدس موتور خودرو را روشن نگه داشته بود و چهار مرد از آن پیاده شدند. به نظر می‌رسید یکی از آن‌ها، یک ژنرال ارتش روسیه باشد. لنز دوربین چشمی‌ام را عوض کردم، روی این چهار مرد تمرکز کردم و این افسر را به عنوان ژنرال استفان پروکوفیف شناسایی کردم. یکی از این مردان هم شبیه اسکار هرزوگ بود، ولی اگر خودش باشد، ریش گذاشته بود. مرد سوم را نمی‌شناختم. از بقیه جثه کوچک‌تری داشت و موهایش سیاه و بلند بودند. ظاهرش بی‌شباهت به راسپوتین نبود. مرد چهارم هم سرباز بود. احتمالاً محافظ شخصی ژنرال باشد. سریع با اپست چند عکس گرفتم و از طریق ارتباط ماهواره‌ای با انتقال رمزگذاری شده برای واشنگتن ارسال کردم.

در ساختمان اصلی باز شد و دو مرد را دیدم که در چهارچوب ایستاده بودند. آن‌ها برای چهار مرد دست تکان دادند و همگی داخل شدند. با هم دست دادند و در بسته شد.

راننده از مرسدس پیاده شد و به اسنوموبیل‌سوار سلام کرد. آن‌ها به روسی صحبت می‌کردند و احتمالاً صحبتشان راجع به هوا بود. نگهبان به اسنوموبیل‌سوار یک سیگار تعارف کرد و آن‌ها کنار ساختمان قدم زدند. به محض اینکه از دید خارج شدند، به سمت آشیانه دویدم که حدود بیست متر فاصله داشت و از در به داخل سرک کشیدم. جایی که زمانی هواپیمایی نگهداری می‌شد، حالا پر از صندوق، اسنوموبیل و دو خودرو بود. هیچ‌چیز خاصی نبود. دستم را داخل کوله‌ام بردم و یکی از آن ردیاب‌های جالب را بیرون آوردم که اشلون سوم برایم ساخته بود. شبیه یک دیسک هاکی بود؛ فقط کوچک‌تر. آهنربایی و با پیچاندن قسمت بالایی، فعال می‌شد و سریع به سمت مرسدس رفتم، پشت آن قوز کردم و دستگاه را زیر آن گذاشتم. وقتی آهنربا به فلز چسبید، صدای تق آرامی داد. دکمه‌ای روی اپستم را فشار دادم تا مطمئن شوم امواجش دریافت می‌شود.

خوب، حالا برویم داخل ساختمان. دستگیره را امتحان کردم، ولی قفل بود. پس در زدم و با صدای بلند سوت زدم. زبان روسی من عالی نیست، ولی در حد عبارات کوتاه بی‌معنی برای مکالمه با یک نفر کفایت می‌کند.

صدای پای کسی و باز شدن قفل در را شنیدم. در باز شد و من دستم را به سمت نگهبان دراز کردم، او را بیرون کشیدم و کله‌ای به او زدم که فراموش نخواهد کرد. لبه تیز عینکم بینی‌اش را پاره کرد، ولی او زنده می‌ماند. بدن بی‌هوشش را تا کنار ساختمان آشیانه کشیدم و پشت یک ژنراتور برق چسبیده به ساختمان مخفی کردم. بعد با عجله به سمت در دویدم، دیددرشب را خاموش کردم و داخل شدم.

راهرو خالی بود، ولی صداهایی عصبانی از اتاقی در انتهای راهرو می‌شنیدم. کنار آن اتاق یک دستشویی بود، پس داخل شدم و در را بستم. یکی از جیب‌های شلوارم را باز کردم و میکروفونی با یک صفحه بادکش بیرون آوردم. بادکش را لیس زدم و به دیوار چسباندم، بعد اپست را تنظیم کردم که موجش را بگیرد. حالا از طریق گوشی می‌توانستم صحبت‌هایشان را بشنوم. فهمیدن روسی سخت است، ولی قسمت‌هایی را می‌فهمیدم. برای اطمینان هم شروع به ضبط مکالمات کردم که کارلی سن‌جان[۱۰]، مدیر فنی اشلون سوم در گوشم شروع به صحبت کرد.

کارلی گفت: «سعی می‌کنم همزمان یه ترجمه تقریبی بهت بدم سام. بعداً می‌تونیم کل ترجمه رو داشته باشیم.»

بیشتر صحبت‌ها را ژنرال یا هرزوگ انجام می‌دادند. او به دو نفر از افراد این ساختمان، یک اخراج سلطنتی تحویل می‌داد.

کارلی گفت: «یه چیزی درباره شکست توی یه کاری. یه نفوذ امنیتی. دارند این تأسیسات رو می‌بندند.»

یکی از مردها اعتراض کرد و خیلی وحشت‌زده به نظر می‌رسید. ظاهراً او چیزی بیش از شغلش را از دست می‌داد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]